“اگر برای ابد هوای دیدن تو نیوفتد از سر من چه کنم” (ترانه‌ای از سینا سرلک)

(نوشته شده در ۱۱ بهمن ۹۵)

.

مدت زیادی نیست که از طریق وبلاگ محمدرضا جان با سینا سرلک آشنا شده‌ام. اولین ترانه‌ای که از او شنیدم و محمدرضا معرفی کرده بود، «برخیز» بود که برای سریال شهرزاد خوانده شده بود.

بتازگی ترانه‌ای دیگر از او را هم اتفاقی در اینترنت دیدم: «چه کنم». آنرا دانلود کردم و تا بحال بارها و بارها به آن گوش داده‌ام.

صدا. موسیقی و متن ترانه. همگی به نظرم عالی هستند.

گفتم اگر شما تابحال آن را نشنیده‌اید، شاید دوستش داشته باشید.

دانلود ترانه‌ی چه کنم سینا سرلک از بیپ تیونز : اینجا.

.

متن ترانه (روزبه بمانی)

از من چه مانده بعد تو جز ناتوانی ام
جز سنگ قبر خاطره روی جوانی ام
بی عشق و بی عاطفه و هیچ وعده ای
ماندم چگونه سمت خودت می کشانی ام

آن من که آزموده جهان را به عشق خویش
حالا برای همچون تویی امتحانی ام
آن [حال] از نبرد بین تو و اعتماد من
این از قمار بین من و زندگانی ام

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیوفتد از سر من چه کنم
هجوم زخم تو را نمی‌کِشد تن من برای کُشته شدن چه کنم
هزار و یک نفری به جنگ با دل من برای این همه تن چه کنم

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیوفتد از سر من چه کنم
هجوم زخم تو را نمی کشد تن من برای کشته شدن چه کنم
هزار و یک نفری به جنگ با دل من برای این همه تن چه کنم
باید بمیری یا نگویی دلت کجاست
درسی که داده ای به من از هم زبانی ام
حالا که نیستی و نمی خوایی‌ام بگو
حالا چرا به پای خودت می نشانی ام

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیوفتد از سر من چه کنم
هجوم زخم تو را نمی کشد تن من برای کشته شدن چه کنم
هزار و یک نفری به جنگ با دل من برای این همه تن چه کنم

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیوفتد از سر من چه کنم
هجوم زخم تو را نمی کشد تن من برای کشته شدن چه کنم
هزار و یک نفری به جنگ با دل من برای این همه تن چه کنم

آقای والی و اهداف بزرگ

(نوشته شده در ۱۰بهمن ۹۵)

.

پیش‌نوشت.  نمی‌دانم بعدا هم به سراغ آقای والی خواهم رفت یا نه، اما علی‌الحساب خواستم بگویم آقای والی یک شخصیت واقعی است (هر چند اسمش را کمی تغییر داده‌ام).

یکی از دبیرهای خوب دوران دبیرستان ما، آقای والی بود. از آنها که هم آن موقع و هم الان دوستش داشته و دارم.

همیشه دغدغه‌ی پیشرفت ما را داشت و بر خلاف بیشتر معلم‌ها که ما برایشان چندان اهمیتی نداشتیم (مثل معلم ادبیات که حین کلاس و با موبایلش ماشین و زمین خرید و فروش می‌کرد) او حین و حتی بعد کلاس فکرش مشغول ما بود.

گاهی از آینده برایمان حرف می‌زد.

گاهی از نحوه‌ی فکر کردن.

گاهی از خود خواهی.

و گاهی از حرف‌هایی که بعدا فهمیدم اسم دیگرشان «سیستمی فکر کردن» است.

هر چند همیشه حرف‌های آقای والی رویم تاثیر داشت و باعث می‌شد بهتر فکر کنم، نمی‌دانم آن وقت‌ها چقدر از حرف‌های او را واقعا می‌فهمیدم.

یکبار اول سال بود و آقای والی داشت درباره هدف گذاری و مزیت‌های داشتن هدف در زندگی صحبت می‌کرد. از اینکه داشتن هدف به ما انگیزه می‌دهد. از اینکه داشتن هدف باعث می‌شود در زندگی برنامه داشته باشیم و وقت‌مان به هدر نرود…

وقتی که حرف زدنش درباره هدف‌گذاری کم کم داشت به آخر های خودش می‌رسید، به عنوان آخرین ویژگی (و مزیت) داشتن هدف در زندگی، روی تابلو نوشت:

اگر هدفی بزرگ در زندگی داشته باشی، در صورت حرکت نکردن به سمت آن عذاب خواهی کشید…

نمی‌دانم هنوز هم آقای والی برای بچه‌ها از این حرف‌ها می‌زند یا نه.

حتی نمی‌دانم هنوز هم خود او به این جمله – آنطور که آن روزها باور داشت – باور دارد یا نه.

اما امروز فکر می‌کنم می‌دانم منظور او چه بوده.

یک ایده‌ی خوب برای کتابخوان شدن (ایده‌ی امین آرامش)

(نوشته شده در ۹ بهمن ۹۵)

.

با داشتن دوستان وبلاگ‌نویس، بیکاری به طور کامل از زندگی من رخت بسته و در کوتاه‌ترین زمان‌ها هم سعی می‌کنم از نوشته‌های دوستانم بخوانم و لذت ببرم.

چک کردن وبلاگ‌ها هم که دیگر به سختی گذشته نیست و احتمالا از قبل با inoreader آشنایید (اگر نیستید اینجا و اینجا و اینجا دوستانم در این مورد نوشته‌اند).

امروز صبح وقتی برنامه‌‌ی inoreader  را باز کردم دیدم تعداد زیادی مطلب نخوانده دارم. در واقع بهتر است بگویم: مطالب نخوانده‌ام (از نظر تعداد) بیشتر از انتظار من بودند.

کمی که صفحه را اسکرول کردم، دیدم و یادم افتاد که امروز شنبه است و امین شنبه‌ها خلاصه کتاب‌هایی که در هفته خوانده را روی وبلاگش می‌گذارد. او قبلا هم این روال را داشته، اما تعداد خلاصه‌های این هفته مشخصا بیشتر بود. تعدادشان را شمردم. ۷ تا بودند.

البته می‌دانم قصد امین از نوشتن خلاصه‌ها روی وبلاگ (بیشتر از اینکه ما خلاصه‌هایش را بخوانیم)، این است که خودش مجاب شود که هم بخواند و هم خلاصه مطالبی را که می‌خواند – برای فهم عمیق‌تر- بنویسد.

با خودم فکر کردم که: چه کار جالبی! تو چرا برای افزایش مطالعه‌ات (که الان خیلی کم شده) این کار را نکنی؟

خلاصه. قصد دارم برای بیشتر شدن مطالعه‌ام از شیوه‌ای مشابه اقدام کنم و خلاصه‌هایم را روی وبلاگم بگذارم. امیدوارم این روش به افزایش مطالعه‌ام کمک کند و در هفته‌های بعد، از نتیجه‌ی موثر این روش برایتان بگویم.

پی‌نوشت. راستش را بخواهید، چون به کرات از محمدرضا جان شنیده‌ام که خواندن خلاصه کتاب (و همینطور نقل قول) چیزی به علم ما اضافه نمی‌کند و در بهترین حالت، دانسته‌های قبلی ما را سامان می‌دهد، و با توجه به اینکه کتاب‌هایی که امین می‌خواند را تا حالا نخوانده‌ام، بیشتر خلاصه‌های او را نیز نخوانده‌ام (شاید بتوانم بگویم بجز خلاصه‌ها، تمامی پست‌های وبلاگش را خوانده‌ام). این را گفتم که بگویم اصلا انتظار ندارم خلاصه‌های من هم برای کسی جذاب باشد و همانطور که گفتم، برای قانع کردن خودم به خواندن و نوشتن، می‌خواهم از این ایده استفاده کنم.

پی‌نوشت۲. نمیدانید داشتن دوستانی که همیشه می‌توانید از آنها چیز یاد بگیرید چه لذتی دارد. ازت ممنونم امین 🙂

از نمایشگاه تبلیغات و بازاریابی (۳) :غرفه‌ی پویا نقش

(نوشته شده در ۸ بهمن ۹۵)

.

یکی از شرکت‌هایی که در این چند باری که به نمایشگاه رفته‌ام همیشه نسبت به قبل پیشرفت داشته، شرکت پویا نقش است.

کار پویا نقش، چاپ بر روی اجسام سخت (چوب، سنگ، …) است اما همانطور که خودشان هم می‌گویند، کارهای سنگی‌شان نقطه قوت‌ آنها است.

به‌نظرم پویا نقش یکی از مثال‌های تمرکز بر یک بازار خاص برای فعالیت است. شرکتی که علی رغم اینکه کارهای مشابهی هم انجام می‌دهد، اما جرات این را دارد که خود را تنها در یک زمینه متخصص بداند. شاید همین جرات به حاشیه راندن بقیه کارها بوده که آنها را در شاخص شدن یاری کرده است.

فکر می‌کنم یکی از ویژگی‌هایی که در بازدید از غرفه‌ی آنها می‌توان دید، تاکید روی احساس باشد و اینکه بازدید کننده حال خوبی را تجربه کند. این را از برخورد مسئولان غرفه و نحوه‌ی چیدمان و ترتیبی که کارها را به نمایش گذاشته‌اند، می‌شود حس کرد.

این‌ها را که نوشتم بهانه بود، در اصل می‌خواستم حس خوب دیدن این تابلوی کوچک سنگی در بین آن‌همه شلوغی نمایشگاه را، با شما به اشتراک بگذارم.

چاپ شعر مولانا بر روی سنگ - غرفه‌ی پویا نقش در نمایشگاه تبلیغات و بازاریابی

 

 

پی‌نوشت: سایت شرکت پویا نقش و صفحه اینستاگرام آنها.

پادکست آموزنده حسن کشاورز (درباره تحقیقات بازار برای بیزینس‌های متوسط)

(نوشته شده در ۷ بهمن ۹۵)

.

چند روز پیش متوجه شدم دوست خوبم آقای حسن کشاورز، پادکست‌هایشان را در شنوتو آپلود می‌کنند (اینجا).

در اولین فرصت پادکست‌های ایشان را دانلود کردم. اما فرصت نشده بود تا به آنها گوش دهم.

دیروز بالاخره فرصتی شد و پادکست مروری بر نکات مهم در جمع آوری اطلاعات بازار توسط ویزیتور‌ها را گوش بدهم.

نمی‌خواهم لذت شنیدن آن را از شما بگیرم. فقط دو نکته توجهم را جلب کرد:

یکی اینکه تفاوت آقای کشاورز با تعداد زیادی از سخنرانان کسب و کار در ایران (وشاید در جهان)، این است که آقای کشاورز صرفا از نکات علمی حرف نمی‌زند. او سال‌ها در این زمینه تجربه دارد و هر کدام از حرف‌هایش را با کلماتی آشنا از کف بازار به ما می‌گوید – نه صرفا بحثی شیک و آکادمیک و البته غیرکاربردی در عمل. پس صحبت‌های ایشان قابلیت اجرایی شدن دارند و فکر می‌کنم این بسیار مهم است.

دومین نکته، چیز خیلی عجیبی نیست. همانطور که خیلی از کارهای مفید و کاربردی خیلی عجیب نیستند، اما نتایج شگفت انگیزی دارند.

میخاهم کمی این نکته را توضیح دهم (و شاید کمی به حاشیه بروم).

قبلا بارها و در جاهای مختلف این را شنیده‌ایم که کارها و تغییرات کوچک، می‌توانند به دستاورد‌های بزرگ منجر شوند (واحتمالا خودمان هم بارها این را در زندگی تجربه کرده‌ایم).

یادم نمی‌رود یکبار تازه سمینار سال ۹۳ را با گروه‌مان گرفته بودیم که من همه جا و بین تمام دوستانم با ذوق و شوق از آن اتفاق و تجربه‌ی خوب حرف می‌زدم. چند ماهی گذشت. یکی از دوستانم به من زنگ زد که ما می‌خواهیم در فلان شهر سمیناری بگیریم. چه کنیم که موفق شویم.

من هم ساده. نشستم برای او کلی حرف زدم. که فلان کار را بکنید و نامه‌ای بنویسید برای فلان جا ها و این کار و آن کار. یادم نیست دقیقا چه‌ها گفتم. فقط می‌دانم کلی توصیه کردم. آخر نمی‌خواستم تجربه‌ام بی استفاده بماند!

وقتی حرفهایم تمام شد، دوستم گفت : “همین!؟ [می‌توانید قیافه‌ی من را تصور کنید؟] … اینها که گفتی که چیزی نیست!..”

طبیعی است. فکر می‌کرد برای خوب برگزار شدن یک رویداد باید سحر و جادو و وردی در کار باشد – که طبیعتا نیست.

به حرف اصلی ام برگردم و نکته‌ی ساده‌ای که در پادکست شنیدم و فکر می‌کنم در عین سادگی، می‌تواند بسیار مهم باشد.

آقای کشاورز در جایی گفتند :

در تحقیقات بازار، «ثبت وقایع بازار» بسیار مهم است و به «روند» نگاری کمک می‌کند…

امیدوارم شما هم سوال نکنید: همین!؟ 😉

پول‌های باد آورده در شبکه‌های هرمی

(نوشته شده در ۶ بهمن ۹۵)

.

به دلیلی (که بعدا راجع به آن خواهم نوشت) این روزها به شبکه‌های اجتماعی سر می‌زنم – هرچند در بیشتر موارد نمی‌رسم پست‌های دوستانم را چک کنم.

دیروز وقتی اینستتاگرام را باز کردم، این پیام از یکی از دوستانم را به عنوان عکس اول دیدم:

95-11-06 - network

با این دوستم قبلا همکلاسی بودیم. پسر خوبی بود و ارتباطاتش هم خوب بود.

این اولین باری نبود که چنین تصویری را روی اینستاگرامش می‌گذاشت. نتیجه‌ای جذاب برای کاری که – لاقل در نگاه اول – خیلی دشوار به نظر نمی‌رسد.

با خودم فکر کردم: آیا او به تاوان این کالیبراسیون اشتباه فکر می‌کند؟ – بعید می‌دانم.

می‌خواستم به نحوی، با دایرکت یا تلگرام یا تماس، به او بگویم که متاسفانه پول باد آورده را بزودی باد با خود خواهد برد (قدیمی‌ها چه اصطلاح جالب و دعای خوبی داشتند که می‌گفتند خدا به مالت برکت بدهد).

اگر حتی ۰.۱ درصد هم احتمال می‌دادم که قبول می‌کند که لاقل برای لحظه‌ای به این سیستم و نحوه‌ی کارکرد آن – به قول خودش – شک کند، حتما او را از این موضوع آگاه می‌کردم. اما به تجربه دیده‌ام و دیده ایم که این اتفاق حتی برای تازه واردان هم رخ نمی‌دهد. به قول امین، آنها چون مسخ شدگانی می‌مانند که خود را عالم و بقیه را ابله‌هایی بی دست و پا می‌بینند و حاضر نیستند حتی به حرف دیگران گوش دهند.

احتمالا سال‌های بعد برای چنین افرادی سال‌های سختی خواهد بود. وقتی این رویای شیرین به اتمام برسد و برای پول درآوردن نیاز به ارزش‌آفرینی واقعی باشد، بعید می‌دانم افرادی که درآمد میلیونی در ماه را صرفا از طریق گسترش شبکه تجربه کرده‌اند حوصله و توانی برای ارزش‌آفرینی داشته باشند…

 

بابک شلمان ، نهایت آرزو و تبلیغات

(نوشته شده در ۵ بهمن ۹۵)

.

با بابک شلمان در نمایشگاه تبلیغات و بازاریابی امسال آشنا شدم. از خواننده‌های جوان پاپ در ایران است. صدای خوبی دارد و برخوردی گرم و صمیمی.

بابک در غرفه شرکت «شیوه نوین بیان» به اجرای زنده موسیقی می‌پرداخت.

او را برای اولین بار بودم که می‌دیدم. داشت گیتار میزد و می‌خواند. ایستادم و لذت بردم تا قطعه ای که می‌خواند را تمام کند. وقتی تمام کرد، با هم گپی زدیم، خسته نباشیدی به او گفتم و شروع کردم تا چند تایی از او عکس بگیرم.

بابک هم به پشت غرفه رفت و برایم یک حلقه از آلبوم فوق العاده اش را آورد: نهایت آرزو 

وقتی آهنگ جدید را شروع کرد، هر چند برایم کمی دیر شده بود، اما نمی‌توانستم از حال خوب شنیدن موسیقی‌ای که اجرا می‌کرد، بگذرم. شروع کردم و با دوربینم از او حین خواندن ترانه‌ی «الهه‌ی ناز» فیلم برداری کردم. هر چند حواسم به نویز و صداهای محیطی نبود و اینکه باید یک ریکوردر – یا لاقل موبایلم – را برای ضبط صدا نزدیک او می‌گذاشتم، اما فیلمی که گرفتم برای مرور خاطره‌ی آن لحظه کافیست و الان هم که برای چندمین بار و به بهانه‌ی نوشتن این پست به آن گوش دادم، حس خوبی سراسر وجودم را فراگرفت… (به دلیل کیفیت صدای پایین آنرا در اینجا نمی‌گذارم).

دیروز با این جوان پرانرژی و صمیمی گپ و گفتی تلفنی داشتم، که با اجازه‌ی او، این گپ و گفت را به یک مصاحبه‌ی تلفنی کوتاه تبدیل کردیم. از طریق لینک زیر می‌توانید آنرا بشنوید:

گپ و گفت تلفنی من با بابک شلمان (مدت ۵:۵۴ – حدود ۳ مگابایت)

همانطور که در فایل صوتی گفته شده، اولین کنسرت بابک شلمان عزیز، همین پنجشنبه (۷ بهمن ۹۵) در رودسر (گیلان) برگزار خواهد شد. خیلی دوست داشتم در کنسرت او شرکت کنم. اما متاسفانه به دلیل بُعد مسافت برایم مقدور نیست. پیشنهاد می‌کنم اگر اهل موسیقی هستید و امکانش را دارید، کنسرت او را از دست ندهید.

(( اطلاعات تکمیلی در مورد کنسرت را در اینجا می‌توانید بخوانید. ))

 

تمام اینها را گفتم و نوشتم تا از بابک تشکر کنم.

به خاطر همه‌ی آن احساس خوبی که دارد. به خاطر اینکه گیتارش را با عشق می‌نوازد. به خاطر اینکه روح بزرگی دارد و شایسته‌ی بزرگ شدن است.

امیدوارم در آینده بیشتر و بیشتر درباره بابک شلمان بشنویم و هر کجا که هست، دلش شاد، لبش خندان و حالش خوب باشد 🙂

به قول او که گفت:

“معجزه رو وقتی باور کنیم اتفاق می‌افته”

95-11-05 - babak shalman

 

پی‌نوشت. شرکتی که بابک در آن به اجرای موسیقی می‌پرداخت – و هر دو اسم آن را در آن لحظه به خاطر نداشتیم- شیوه نوین بنیان است و مدیر این مجموعه‌ جناب آقای نورمحمدی است. من آشنایی‌ای با آقای نورمحمدی ندارم اما آنطور که بابک می‌گفت باید انسانی محترم و هنر دوست بوده باشند (درباره این غرفه و تاثیر موسیقی در بازاریابی و تبلیغات، جداگانه خواهم نوشت).

پی‌نوشت۲. صفحه اینستاگرام بابک شلمان

تعریف حسادت و انواع آن

(نوشته شده در ۴ بهمن ۹۵)

.

پیش‌نوشت۱. تا حالا ۳ نفر از دوستان عزیزم در هم‌فکری با من (که در پست موقت قبلی درخواست کرده بودم)، برایم پیام‌هایی را فرستاده‌اند. ضمن اینکه دست این دوستانم را به گرمی می‌فشارم، باید بگویم که همچنان مشتاق شنیدن نگاه شما به حسادت هستم. هر چند سعی می‌کنم در این پست به بخش زیادی از چیزی که در یکی دو روز گذشته درک کرده‌ام اشاره کنم، اما اگر نگاه جدیدی ببینم دوباره به این موضوع برخواهم گشت.

پیش‌نوشت۲. در مطلب «حسادت – خوب، بد، یا زشت؟»، از دلیل رفتن به سراغ این موضوع مطالبی را نوشتم. اگر آن مطلب را نخوانده‌اید، فکر می‌کنم بهتر است ابتدا آنرا – به عنوان مقدمه – بخوانید.

تعریف لغوی «حسادت»

برای شروع، شاید بهتر باشد به تعریف واژه‌ی حسادت از واژه‌نامه‌های معروف فارسی بپردازیم (مواردی که به نظرم مهم‌تر بوده‌اند را بولد کرده‌ام):

  • در لغتنامه‌ی دهخدا، حسادت با این مفاهیم معنی شده: ” حسد ورزیدن . بد خواستن . تمنا کردن انتقال نعمت و فضیلت از کسی بسوی خویش یا زایل شدن از وی . (آنندراج ). رشک . رشک بردن . حسد. بدخواهی . بدخواستن…”
  • در فرهنگ معین، حسادت به ” رشک بردن ، حسد بردن ” معنی شده. (هرچند در تعریف عبارات “تنگ‌چشمی” و “چشم‌وهمچشمی” هم از واژه حسادت استفاده شده است.)
  • در دیکشنری فارسی به انگلیسی هم، دو کلمه‌ی ” envy, jealousy ” برای حسادت آورده شده است (منبع: واژه‌یاب).

حسادت سفید. حسادت سیاه. حسادت خاکستری

یکی از ایده‌هایی که در گفتگو با دوستان پیدا کردم این بود که شاید بهتر باشد بجای تعریف صلب واژه حسادت، آن را بصورت یک طیف ببینیم.

به مثال‌های زیر دقت کنید:

  1. کسی را می‌شناسم که با کار خود و خانواده‌اش، به ثروت قابل توجهی دست پیدا کرده. من نسبت به او، این احساس را دارم : “چه خوبه وضعیت تو. چه خوبه جای تو.” اما در عین حال دوست ندارم جای او باشم یا کارهایی که او انجام می‌دهد را انجام دهم: خوب است که تو آنجایی اما من دوست ندارم آنجا باشم.
  2. افرادی هستند که مهارتی را که دوست دارم داشته باشم، بهتر از من انجام می‌دهند و من هم دوست دارم در آن مهارت مثل آن‌ها باشم. این احساس را دارم : ” چه خوبه وضعیت تو. کاش من هم می‌توانستم..”. به عبارت دیگر، آنجایی که تو هستی خوب است و من هم آرزو دارم آنجا باشم.
  3. ممکن است گاهی کسی را ببینیم و با خود بگوییم “کاش او نباشد و من جایِ او باشم.” گاهی ممکن است کار به جایی برسد که بگوییم ” دوست ندارم او در آنجا باشد. من به آنجا نمی‌رسم. مهم نیست، فقط او دیگر آنجا نباشد.”

نمی‌دانم درست طبقه‌بندی کرده‌ام یا نه. اما اگر این طبقه‌بندی را بپذیریم، می‌توان گفت:

در حالت اول، حس ما به طرف مقابل، بیشتر شبیه تحسین و احترام هست تا حسادت. اما بهرحال (و برای جور درآمدن بحث!) شاید بتوان این حسادت را حسادت سفید نامید.

حالت سوم، همانطور که احتمالا حدس زده‌اید، حسادت از نوع حسادت سیاه است. این حسادت خطرناک است. ممکن است به دیگران یا حتی خودمان آسیب بزند. احتمالا این حسادت بوده که همیشه پشت سرش بد شنیده‌ایم و بد گفته‌ایم. حسادتی که فرد بالا رفتن خودش را در گرو پایین آوردن دیگران می‌بیند. یا اینکه به بالا بردن خودش فکر نمی‌کند و به پایین آوردن دیگران فکر می‌کند.

اما حالت وسط. چیزی بوده که اسمش حسادت است، اما منافع آن نسبت به مضراتش، باعث می‌شود آنرا حسادت خاکستری (و نه سیاه) بنامیم. شاید مثال‌های زیر برایتان آشنا باشد:

  • تو چه خوب انگلیسی حرف می‌زنی، [حسودیم شد!].
  • پرواز علی دیروز بود. رفت امریکا – احتمالا برای همیشه. (کاش من هم می‌رفتم).
  • عجب ماشینی داری. واقعا این ماشین رو شرکت برات خریده؟.. چقدر براشون می‌ارزی که انقدر خرجت می‌کنن؟ (کاش من هم انقدر می‌ارزیدم).

درباره‌ی خود کلمه‌ی حسادت هم، شاید دقت کرده باشید که این کلمه برای افرادی که کمی از ما بزرگتر هستند، جزو کلمات ممنوعه به شمار می‌رود و سعی می‌کنند آنرا در مکالمات روزمره خود استفاده نکنند. اما وقتی به مکالمه‌ی کمی جوان‌ترها گوش می‌دهی، شاید از گفتن این کلمه حس بدی نداشته باشند.

اما به‌هر حال، فکر می‌کنم می‌توان مثال‌ها‌ی بالا را در حالت دوم (حسادت خاکستری) طبقه‌بندی کرد.

از طرفی، احتمالا بتوان حسادت خاکستری را با مفهوم رقابت ذهنی هم راستا دانست. برای نمونه در مثال‌های فوق:

  • من خودم را در موضوع اسپیکینگ زبان، با تو مقایسه می‌کنم و در واقع، نوعی رقابت ذهنی در ذهن من شکل می‌گیرد که من امروز در این رقابت (و مقایسه)، کفه‌ی پایین‌تر ترازو هستم. شاید رقابت ذهنی باعث ایجاد انگیزه در من گردد تا تلاش کنم هفته‌ی بعد یا ماه بعد یا سال بعد، در این رقابت پیروز گردم.
  • من و علی با هم همکلاس بودیم. درس علی حتی از من ضعیف‌تر بود (مقایسه ذهنی). اما امروز او توانسته اپلای بگیرد اما من هنوز نتوانسته‌ام تصمیم بگیرم که می‌خواهم بمانم یا بروم. اگر کفه‌ی رقابت امروز به سمت علی سنگینی می‌کند، من هم می‌کوشم – حتی شاید با جبران بقیه پارامترهای زندگی – فردا از علی جلوتر باشم.
  • چه جالب که تو انقدر برای سازمانت ارزشمند هستی. چکار می‌توانم بکنم که در آینده، من هم به فردی ارزشمند تبدیل شوم؟ (مقایسه و رقابت ذهنی)

احتمالا حالا بهتر می‌توان از نامگذاری این نوع حسادت (حسادت خاکستری) دفاع کرد:

این نوع حسادت، هر چند که هیچ منع اخلاقی‌ای نداشته و حتی گاهی باعث پیشرفت می‌شود، اما مضراتی هم دارد.

هر رقابت (عینی یا ذهنی)، به‌هرحال از ما توان و انرژی خواهد گرفت. اگر بخواهیم در راستای آن اقدامی انجام دهیم، طبیعتا از وقت و انرژی (و به عبارت بهتر: منابع) خود باید هزینه کنیم که قطعا محدودند و اختصاص هر کدام از آنها در هر جا، به معنی عدم توانایی استفاده از آنها در سایر حوزه‌هاست. حتی اگر هم نخواهیم کاری انجام دهیم، این گفته که ما از منابع ظاهری‌مان چیزی اختصاص نمی‌دهیم اشتباه نیست. اما فکر می‌کنم این مقایسه و رقابت ذهنی، استهلاک ذهنی ما را بالا خواهد برد و در اثر این رقابت ذهنی بیهوده، ما دیگر با انسان قبلی برابر نخواهیم بود و دقایق یا ساعات یا روز‌هایی که تحت تاثیر این مقایسه‌ی بیهوده قسمتی از ذهن ما درگیر می‌شود، در کمترین تاثیر، احتمالا باعث کاهش راندمان ذهنی خواهد شد.

علاوه بر این، حسادت خاکستری کمی توجه ما را از درون به بیرون منحرف می‌کند. در مثال دوم، روحیات من، علایق من، ویژگی‌های شخصیتی من،…  همگی با علی تفاوت دارند. اما وقتی خودم را با علی مقایسه می‌کنم (در قالب حسادت خاکستری)، تفاوت‌های خودم را با او فراموش کرده و صرفا نتایج را مقایسه می‌کنم. احتمال دارد این تغییر نگاه از درون به بیرون (خصوصا اگر به دفعات تکرار شود) به یک عادت تبدیل شده و باعث شود زمینه‌های رشد و بهبود شخصی در وجود من دست نخورده باقی بمانند و به دلیل تغییر دائم اهداف، نتوانم در هیچ حوزه‌ای عمیق شوم.

اما از مفید بودن این حسادت هم نمی‌توان نگفت. طبیعتا با مقایسه با دیگران است که من تا حدی متوجه وضعیت خودم می‌شوم. اینکه امروز کجا هستم و به کدام سمت و سو و مقصد خواهم رفت.

اگر بخواهم نتیجه‌ی چند پاراگراف قبلی را از دید خودم بنویسم، خواهم گفت:

حسادت خاکستری، گونه‌ای مفید از انواع حسادت است که باید با دقت از آن استفاده کنیم. حواسمان باشد، هر جایی آن را فعال نکنیم. حسادت خاکستری باید فقط در زمینه‌هایی که من ترجیح می‌دهم برای پیشرفت، هزینه بپردازم (هزینه‌ی وقت، انرژی، پول، تمرکز، …)، اجازه‌ی فعال شدن داشته باشد. همچنین حواسمان باشد که در آن حوزه‌ها، حتما فعال شود. تا بتوانیم با انگیزه‌ای که از رقابت کسب می‌کنیم، با سرعت بیشتری به سمت اهدافمان حرکت کنیم.

فکر می‌کنم جمله‌ی زیبای محمدرضا شعبانعلی عزیز در فایل تصویری رقابت می‌تواند حسن ختامی برای این مطلب باشد. آنجا که می‌گفت:

رقابت کردن با همه، به معنای باختن از همه است.

 

پی‌نوشت. فکر می‌کنم این نوشته، طولانی‌ترین نوشته‌ای بود که تا به امروز منتشر کردم. باز هم از دوستانی که با همفکری مرا در نوشتن این متن یاری کردند، تشکر می‌کنم.

حسادت – خوب، بد، یا زشت؟

(نوشته شده در ۳۰ دی ۹۵)

.

پیش‌نوشت صفر. الان که این متن را می‌نویسم، ساعت نزدیک سه بامداد است. یکی دو متن نوشتم تا روی وبلاگم بگذارم، اما هر کدام به بهانه‌ای رد صلاحیت شدند. از طرفی، چون فردا برای اینکه سر کار بروم نمی‌توانم دیر از خواب بلند شوم، این متن اصلا یکپارچه و منسجم نیست و به سادگی می‌توانید از خواندن آن صرف نظر کنید.

پیش‌نوشت۱. به توصیه محمدرضا شعبانعلی عزیز، از همان روزهای اول وبلاگ نویسی برای خودم لیستی از موضوعات و دغدغه‌هایی که به نظرم جالب می‌آمده‌اند داشته‌ام. اوایل این لیست را در موبایلم می‌نوشتم و الان این لیست کاغذی شده. معمولا وقتی موردی را در موبایلم نوشته باشم، آن را در لیست کاغذی‌ام نمی‌نویسم. اما موارد معدودی هستند که در هر دو لیست آورده شده باشند و یکی از آن‌ها،  «حسادت» است.

پیش‌نوشت۲. مدت زیادی بود که می‌خواستم از «حسادت» بنویسم اما هر بار به بهانه‌ای نوشتن آنرا عقب می‌انداختم. الان که فکر می‌کنم، نوشتن از حسادت به دو دلیل برایم مشکل به نظر می‌رسید: یکی اینکه بحث بزرگی است و شاید شروع کردن بحث‌های بزرگ، از این جهت که نمی‌دانی باید از کجا شروع کنی و به کجا برسی، کمی با بحث‌های کوتاه – اگر نگوییم سخت لاقل – متفاوت است. دومین دلیل برای طفره رفتن از نوشتن درباره‌ی حسادت (که شاید اهمیت آن کمتر از دلیل اول نباشد)، این بود که حس می‌کردم نباید از موضوعاتی استفاده کنم که دوستانم نسبت به من ذهنیت منفی پیدا کند. احتمالا به همین دلیل بوده که ذهنم به این سمت سوق پیدا کرده که درباره زندانی به نام فکر دیگران بنویسم. اما به هر حال، امشب تصمیم گرفتم این حصار را بشکنم.

اصل مطلب:

حسادت در فرهنگ ما و در آموزه‌های ما، در غالب موارد – تقریبا همیشه – بار معنایی منفی داشته است.

از بچگی همیشه به ما گفته‌اند که حسادت بد است.

حق نداشتیم به‌خاطر اسباب بازی یا مداد رنگی بهترِ دوستمان، به او حسادت کنیم. حتی پدر و مادر ها هم شنیده‌ایم که در توجیه لزوم خرید تبلت برای بچه‌ها، می‌گویند: الان همه بچه‌ها تبلت دارند. اگر من برای بچه‌ام تبلت نخرم (علاوه بر اینکه از فرصت رشد و شکوفایی و بقیه مزایا محروم می‌شود!) ممکن است به هم‌سن‌وسال‌های خودش حسودی کند و من دوست ندارم بچه‌ی حسودی داشته باشم.

حتی به عنوان ضرب المثل هم همیشه و همه جا گفته‌اند: “حسودی نکن. حسود هرگز نیاسود.” بگذریم که نگفتند منظور از نیاسود، آسوده نبودن نیست (منظور، «به آقایی نمی‌رسد» است).

همیشه هم تا توانستیم از حسادت نالیده‌ایم که چرا مردم انقدر حسود شده‌اند و چشم دیدن ما را ندارند. مثالش هم همین چند سال پیش بود که بتازگی خودرو برای خانواده‌ها رواج پیدا می‌کرد و هر خانواده‌ای، وقتی پراید یا پیکان خود را تحویل می‌گرفت، برای دوری از حسادت و چشم زخم مردم، کلی چیزهای تزیینی از آن آویزان می‌کرد…

این پیش زمینه‌ها درباره‌ی حسادت را بگذارید کنار این صحنه که در مسجد نشسته‌ای و سخنران می‌گوید: در روز قیامت، همه‌ی شهیدان کربلا به مقام حضرت اباالفضل غبطه می‌خورند

خلاصه کلی صحبت‌های چپ و راست و خرافه و باور و اعتقاد، با هم عجیب شده و مدل ذهنی منِ نوعی را درباره حسادت شکل داده.

اما اینکه حسادت واقعا چیست؟ و آیا یک مفهوم کاملا مذموم و زشت – سیاه – است؟ یا یک مفهوم خاکستری که گاهی هم می‌تواند مفید باشد؟

واقعیتش را بخواهید هنوز نمی‌دانم.

اما امیدوارم شروع این موضوع با پست امشبم، کمک کند تا ذهنم کمی مرتب‌تر شود و بتوانم درباره‌ی موضوع حسادت – که فکر می‌کنم از واقعیت‌های دنیای انسان‌هاست – بهتر و عمیق تر فکر کنم.

مالیات بر تمیزی

(نوشته شده در ۲۹ دی ۹۵)

.

چند روز پیش یکی از آشنایان تعریف می‌کرد که وقتی اخیرا به اداره مالیات رفته بوده، بعد از بحث فراوان از میزان منطقی درآمد در منطقه‌ی ما برای مغازه ای با مشخصات نوعی، کارمند اداره به او گفته بوده که “می‌دانم که تو چه می‌گویی. اما دست من نیست. بازرسی که چند ماه پیش از مرکز آمده و در شهر چرخی زده بود، به اداره آمد و گفت: از فلان فروشگاه در فلان خیابان، n میلیون تومان و از دیگری که در فلان جا هست، m میلیون و … باید بگیرید! ” و بعد هم تهدیداتی کرده بوده که اگر نگیرید فلان می‌شود و بهمان (ظاهر فروشگاه‌هایی که می‌گفته، مرتب و لوکس‌تر هستند).

با توجه به اینکه این آشنای ما به آن آقا در اداره اعتماد دارد، می‌گفت که حرفش از روی صداقت بوده.

وقتی حرف او تمام شد، با خودم فکر می‌کردم این طرح جامع مالیاتی کی قرار است اجرا شود تا مالیات بر درآمد واقعی، جایگزین مالیات بر ظاهر و بر اساس سلیقه گردد.

اینکه چه افرادی، ذی نفعان عدم اجرای این طرح هستند؟

اینکه با این حجم قاچاق در کشور ما، تکلیف قاچاقچیان برای دادن مالیات چگونه خواهد بود؟

آیا این طرح اصلا قرار است اجرایی شود؟

و اینکه آیا اجرای این طرح، عدالت را – لاقل بطور نسبی – برقرار خواهد کرد؟ یا مصداق از چاله به چاه افتادن خواهد شد.

نمی‌دانم.

یاد حرف محمدرضا جان می‌افتم که می‌گفت نکته‌ی تاسف بار قضیه اینجاست که همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید (نقل به مضمون).