مالیات بر تمیزی

(نوشته شده در ۲۹ دی ۹۵)

.

چند روز پیش یکی از آشنایان تعریف می‌کرد که وقتی اخیرا به اداره مالیات رفته بوده، بعد از بحث فراوان از میزان منطقی درآمد در منطقه‌ی ما برای مغازه ای با مشخصات نوعی، کارمند اداره به او گفته بوده که “می‌دانم که تو چه می‌گویی. اما دست من نیست. بازرسی که چند ماه پیش از مرکز آمده و در شهر چرخی زده بود، به اداره آمد و گفت: از فلان فروشگاه در فلان خیابان، n میلیون تومان و از دیگری که در فلان جا هست، m میلیون و … باید بگیرید! ” و بعد هم تهدیداتی کرده بوده که اگر نگیرید فلان می‌شود و بهمان (ظاهر فروشگاه‌هایی که می‌گفته، مرتب و لوکس‌تر هستند).

با توجه به اینکه این آشنای ما به آن آقا در اداره اعتماد دارد، می‌گفت که حرفش از روی صداقت بوده.

وقتی حرف او تمام شد، با خودم فکر می‌کردم این طرح جامع مالیاتی کی قرار است اجرا شود تا مالیات بر درآمد واقعی، جایگزین مالیات بر ظاهر و بر اساس سلیقه گردد.

اینکه چه افرادی، ذی نفعان عدم اجرای این طرح هستند؟

اینکه با این حجم قاچاق در کشور ما، تکلیف قاچاقچیان برای دادن مالیات چگونه خواهد بود؟

آیا این طرح اصلا قرار است اجرایی شود؟

و اینکه آیا اجرای این طرح، عدالت را – لاقل بطور نسبی – برقرار خواهد کرد؟ یا مصداق از چاله به چاه افتادن خواهد شد.

نمی‌دانم.

یاد حرف محمدرضا جان می‌افتم که می‌گفت نکته‌ی تاسف بار قضیه اینجاست که همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید (نقل به مضمون).

حال خوب : یک برنامه‌ی مفید، از تلویزیون!

(نوشته شده در ۲۸ دی ۹۵)

.

امشب بعد از شام و وقتی خانواده داشتند تلویزیون می‌دیدند، اتفاقی صحبتی شنیدم که شبیه سناریوهای تحلیل رفتار متقابل بود. گوینده داشت رفتار شخصی را تحلیل می‌کرد که در هنگام رانندگی، فرد دیگری به حق تقدم وی احترام نگذاشته…

کمی که دقت کردم دیدم از کلمات روانشناسی هم استفاده می‌کنند: رفتار مناسب با موقعیت. باید ها و نباید ها در رفتار. خطای شناختی…

روی میز برنامه هم با فونت بزرگ نوشته‌ بودند: «حال خوب»!

با دیدن این نشانه‌ها، حالا دیگر برگشته بودم (معمولا پشت به تلویزیون می‌نشینم!) و داشتم با دقت برنامه را نگاه می‌کردم.

درباره خطاهای شناختی بود.

خانم دکتر می‎‌گفتند: خطای شناختی وقتی رخ می‌دهد که ما برای اتفاق یا رخدادی در زندگی، بیشتر یا کمتر از حد مناسب واکنش نشان می‌دهیم. و این خطای شناختی می‌تواند علت‌های مختلفی داشته باشد…

(متمم در یک تعریف متفاوت، می‌گوید هر جا مغز ما میان‌بر می‌زند، از قواعد و مکانیزم‌هایی استفاده می‌کند که همان خطاهای شناختی هستند).

خطاهای شناختی معروفی وجود دارند که همه‌ی ما کمابیش از آنها استفاده می‌کنیم. (لینک به متمم: خطاهای شناختی چه هستند؟ فهرست خطاهای شناختی و انواع آنها)

برنامه‌ی امشبِ حال خوب مربوط به خطای «فاجعه سازی» بود. این جملات برای شما آشنا نیستند:

دیگه بدبخت شدیم… (قیمت دلار افت کمی داشته)

با این کاری که تو کردی دیگه نمیشه این رابطه رو ادامه داد… (یکی از طرفین فکر می‌کند که دیگری یک اشتباه انجام داده)

کارم تمومه. از حالا باید به فکر یک کار جدید باشم… (کارمند یک اشتباه انجام داده و باعث ضرر شده)

و مثال‌هایی از این دست.

شما را نمی‌دانم، اما من در این خطا تا حدود خوبی متخصص هستم! گاهی در مواجهه با مشکل یا مسئله‌ای، با خودم می‎‌گویم: دیگه نمیشه کاری کرد… دیگه فقط خود خدا می‌تونه درستش کنه! … هر چند در بیشتر موارد، بعد از چند دقیقه به زندگی عادی برگشته و دنبال راه حل می‌گردم!

در برنامه‌ی امشب حال خوب، این راه‌حل ها برای جلوگیری از «خطای ذهنی فاجعه سازی» پیشنهاد شد:

۱- از خودمان درباره مسئله یا مشکل سوال بپرسیم: بدلیل اینکه ما در فاجعه سازی معمولا ابعاد مسئله را بسیار بزرگتر از مقدار حقیقی در نظر می‌گیریم، پرسیدن سوال حول مسئله می‌تواند با شفاف‌تر کردن مسئله، به واقعی تر شدن ابعاد مسئله کمک کند. سوالاتی مثل:

  • آیا مسئله‌ی مشابهی برای شخص دیگری پیش آمده؟ او چگونه مسئله‌اش را حل کرده؟
  • چقدر برای حل مسئله وقت دارم؟ آیا باید سریع اقدام کنم؟ چقدر فرصت دارم؟
  • مسئله از دید سایر طرف‌های درگیر در مسئله چطور است؟ آیا آنها هم آنرا فاجعه می‌بینند؟ چه کسی ممکن است آن را فاجعه نبیند و چرا؟
  • حالا چه می‌شود کرد؟

۲- سعی کنیم از دید بالاتری به موضوع نگاه کنیم. با تصویر سازی ذهنی، از درون گود بیرون بیاییم و از بیرون (و از دید یک شخص بیطرف) به مسئله نگاه کنیم. حالا مسئله چگونه است؟ دقیقا مسئله چیست و چه راه حل هایی به ذهن می‌رسد؟

خلاصه همانطور که بالا گفتم، بعد از مدت‌ها یک برنامه از تلویزیون دیدم. شاید اگر فرصت و حوصله ای بود قسمت‌های بعدی این برنامه را هم دنبال کنم. طوری که در صفحه اینستاگرامشان نوشته‌اند، گویا این برنامه روزهای فرد، ساعت ٢١ از شبکه سلامت پخش می‌گردد ( این قسمت حدود یک ساعت – یا شاید هم کمتر – بود و تکرار آن، فردا چهارشنبه ساعت ۱۴ هست).

*لینک‌ها:

صفحه اینستاگرام برنامه حال خوب

کانال تلگرام برنامه حال خوب

غروب اپلیکیشن sunrise

(نوشته شده در ۲۷ دی ۹۵)

.

می‌خواستم برنامه sunrise calendar، از برنامه‌های مربوط به مدیریت زمان، را در گوشی‌ام نصب کنم. آن‌ را از اپ استور بازار گرفتم، ولی نتوانستم در آن ثبت‌نام کنم. بعد از کلی کلنجار، به ذهنم رسید شاید این مشکل برای فرد دیگری هم پیش آمده باشد و احتمال دارد گوگل بتواند کمکم کند.

وقتی نام برنامه را گوگل کردم، متوجه شدم مایکروسافت چند ماه پیش این برنامه را رسما تعطیل کرده و تیم آن، الان روی Outlook کار می‌کند.

Outlook را نصب کردم و تا بحال کمی هم با آن ور رفته‌ام.

اینها را برایتان تعریف کردم که بگویم: اولا، sunrise calendar که محمدرضا شعبانعلی عزیز در فایل مدیریت توجه آن را توصیه می‌کرد، حالا دیگر در دسترس نیست. هر چند به نظر می‌رسد Outlook (با امکاناتی بیشتر) امروز می‌تواند جایگزین آن باشد.

دوما، این دست کشیدن از یک هدف و موقعیت، برای رسیدن به یک هدف بزرگ‌تر و جامع‌تر برایم جالب بود. شاید بشود این داستان را به نوعی زمین گذاشتن تعدادی هندوانه، برای بلند کردن یک هندوانه استراتژیک  دانست (اشاره به این مطلب).

سوما. متن و نحوه اعلام خبر تعطیلی پروژه‌ سان‌رایز در وبلاگ این گروه هم برایم آموزنده بود. نکاتی که به نظرم جالب‌تر بودند را بولد کرده‌ام:

As some of you might already know, we were acquired by Microsoft last year and have now moved on to work on Outlook for iOS and Android. Different products, same goal: making your day-to-day life easier and more enjoyable to manage.

The entire Sunrise team is now working side-by-side with the Outlook team and it’s a thrilling moment for us to work on an app of this scale. Unfortunately, as all good stories go, there’s a sad bit to it: we’re not able to support and update Sunrise anymore. No new features. No bug fixes. For us, that’s the definition of a lousy app and it’s not a user experience we want to leave you with. For this reason, we’ll be removing Sunrise from the app stores in the next few days. On August 31st, we’ll officially shut down the app and it will stop working all together.

As heartbreaking as this sounds, we’re hard at work bringing the magic of Sunrise to the Outlook apps, with all your most loved features – interesting calendars, event icons and calendar apps. We’re confident you’ll be able to find our special touch there too.

Whether you decide to follow us to Outlook or not, we couldn’t go without first saying a massive THANK YOU. You’ve been with us all the way and Sunrise wouldn’t have been great without all of you supporting us, sending us feedback, encouraging us to fix bugs and sharing the app with your friends.

Today, we’re taking on a new challenge, helping even more people be more productive on the go. We hope you’ll be there with us too.

لینک‌های بیشتر: ۱. مقاله‌ی مربوط در سایت زومیت

۲. وبلاگ سان‌رایز (فیل.تر است!) http://blog.sunrise.am

در جستجوی خوشبختی (نقل قول)

(نوشته شده در ۲۶ دی ۹۵)

.

وقتی داشتم عکس‌های موبایلم را مرور می‌کردم، چشمم به نقل قولی از فیلم در جستجوی خوشبختی (the pursuit of happiness) افتاد. خود فیلم را چند بار دیده‌ام و این نقل قول را هم خیلی دوست دارم. اینجا می‌گذارم تا جلوی چشمم باشد.

95-10-27 will smith quote

پی‌نوشت. این دست‌نوشته، اسکن نیست و با دوربین موبایل گرفته شده. دوربین موبایل من هم چندان قوی نیست. اما به کمک برنامه CamScanner ، حتی با دوربین یک گوشی معمولی هم می‌توان از نوشته‌ها و مدارک با دقت بسیار خوبی اسکن گرفت. به نظرم ابزار خوب و کاربردی‌ای است.

تجربه‌ی من در مدیریت زمان (۱)

(نوشته شده در ۲۵ دی ۹۵)

.

پیش‌نوشت. مطلب زیر مستقیما درباره‌ی مدیریت زمان نیست. یعنی قرار بود باشد، اما حس کردم نوشتن از مدیریت زمان مقدماتی دارد و ترجیح دادم اول مقدمات را بنویسم.

نمیدونم اولین باری که بشر متوجه شد فرصت زندگی آنقدرها هم طولانی نیست کی بوده. ولی امروز تقریبا همه افرادی که دغدغه‌ی رشد توانمندی‌های خود را دارند با مسئله کمبود وقت مواجه هستند. من هم از این قاعده مستثنی نبوده و نیستم و همیشه در پی این بوده‌ام که از وقتم – تا حد ممکن – بهترین استفاده را ببرم.

چرا می‌گویم تا حد ممکن؟

به‌خاطر اینکه زمان ما تا حدی در اختیار خودمان نیست. نمی‌شود سر کار نرفت. نمی‌شود غذا نخورد. نمی‌توان نخوابید. و بسیاری موارد دیگر. برای بعضی از ما، حتی مواردی مثل  “نمی‌توان به عروسی پسر عمه‌ی زن دایی نرفت” هم در این فهرست قرار دارند که (لااقل در کوتاه مدت) از آنها گریزی نیست.

اما به هر حال، احتمالا همه‌ی ما در این مورد اتفاق نظر داریم که زمان‌هایی از روز هست که کاملا در اختیار ماست. شاید بتوان گفت میزان موفقیت ما در زندگی را، نحوه استفاده از این زمان‌ها مشخص می‌کند.

(مطالعه‌ی تکمیلی در زمینه جبر و اختیار و بحث کاربردی اختیار حداقلی در سایت روزنوشته‌ها:  سرشت و سرنوشت: استفاده بهینه از اختیار حداقلی.)

اولویت‌بندی کلی ارزش‌ها و اهداف

قبل از اینکه به بحث مدیریت زمان بپردازیم، شاید بهتر باشد به این فکر کنیم که می‌خواهیم با زندگی خود چه کنیم؟

تا وقتی هدف ما (لااقل بصورت کلی) مشخص نباشد، مدیریت زمان کاری عجیب (و احتمالا بیهوده) خواهد بود. تا وقتی مقصد مشخص نباشد، چه فرقی دارد که ما با چه سرعتی حرکت می‌کنیم؟

پس منطقی است ابتدا ببینیم به کدامین سو می‌خواهیم برویم و سپس با مدیریت زمانِ محدودِ در اختیارِ خود، مسیر را راحت‌تر و سریع‌تر بپیماییم. (یکی دیگر از مزایای مشخص نمودن سلسله مراتب ارزش‌ها، این است که در دو راهی‌های زندگی راحت‌تر و سریع‌تر می‌توانیم گزینه دلخواه‌مان را از بین گزینه‌های پیش‌رو انتخاب کنیم و همین هم به‌میزان قابل توجهی، پرت زمان تصمیم‌گیری را کاهش خواهد داد.)

برای تعیین سلسله مراتب ارزش‌ها، پیشنهاد من مطالعه‌ی چند باره درس مربوط در متمم است:

مطالعه تکمیلیتعیین سلسله مراتب ارزش‌ها (سایت متمم)

 

اگر بخواهم بطور خلاصه نکاتی در این باره بگویم:

– برای تعیین لیست سلسله مراتب ارزش‌های خودتان، لیستی از مواردی که در زندگی برایتان مهم است را روی کاغذ بنویسید (نیاز نیست مرتب باشد). برای این کار احتمالا نیاز به چندین ساعت فکر خواهید داشت. اگر دوستی دارید که شناخت خوبی از شما دارد، می‌توانید از او هم کمک بگیرید.

– در نوشتن لیست ارزش‌ها، در مرحله اول تمامی ارزش‌هایتان را بنویسید. مواردی مثل آزادی، امنیت، درآمد بالا، استقلال مالی (حتی مواردی مثل آزادی در نحوه پوشش). اگر دقت کنید، در همین مثال، «امنیت» معمولا با «درآمد بالا» قابل جمع نیست. اما در این مرحله نیازی نیست به این موضوعات فکر کنید.

– حالا که حسابی وقت گذاشتید و با تمرکز و کنکاش گذشته و کودکی و حال، ارزش‌هایتان را تا حدودی شناختید و آنها را روی برگه نوشتید، شروع به مرتب کردن آنها کنید.

– برای مرتب کردن، یکی از راه‌های مفید ( که در سایت متمم هم توصیه شده است) نوشتن اولین ارزش در میانه‌ی صفحه، و مقایسه ارزش‌ بعدی با آن است. مثلا در مثالِ بالا، آزادی را در وسط یک صفحه می‌نویسیم. سپس برای رتبه بندی ارزش بعد یعنی امنیت، به این سوال فکر می‌کنیم که امنیت برای ما مهم تر است یا آزادی؟ اگر در موقعیتی باشیم که فقط یکی از این‌ دو قابل دستیابی باشد، کدام را انتخاب خواهیم کرد؟ و این کار را تا انتها، (بطور مشابه) برای بقیه ارزش‌ها نیز تکرار می‌کنیم. (شاید بهتر باشد در حوزه‌ای خاص فکر کنیم. مثلا اگر فکر می‌کنیم تصمیم‌های پیش‌روی ما در حوزه شغلی است یا اهدافی که در آینده نزدیک دنبال خواهیم کرد، اهداف شغلی خواهند بود، آزادی شغلی را با امنیت شغلی مقایسه کنیم. حالا شاید راحت‌تر بتوان ارزش بالاتر خود را انتخاب کرد).

– حین نوشتن لیست ارزش‌ها، ممکن است به نتیجه برسید که موردی، اهمیت بسیار کمتری نسبت به سایر موارد دارد (تجربه‌ی من اینطور بود). در این مرحله، می‌توانید آنرا در لیست اصلی ننویسید. چون (به نظر من) معمولا در زندگی، توجه به چند ارزش کلیدی و مهم‌تر، تا حد زیادی رضایت ما را در انتخاب‌هایمان تامین خواهد کرد و شاید زیاد کردن بیش از حد پارامترها، به «سخت حل شدن» (یا لاینحل شدن) مسئله منجر شود.

– کاری که من بعد از نوشتن لیست انجام دادم، نوشتن چند خط درباره‌ی لیست ارزش‌هایم بود. و مقایسه آن لیست با واقعیتِ حاضر.

چرا این را می‌گویم؟

چون فکر می‌کنم ما وقتی راجع‌به آینده فکر می‌کنیم، کمی بلند پرواز می‌شویم.

می‌نویسیم «ارزش آزادی» شغلی برایمان بیشتر از «درآمد» است. اما ممکن است همین امروز به پیشنهادی که آزادی‌مان را شدیدا محدود، اما درآمدمان را دو برابر می‌کند، پاسخ مثبت بدهیم.

یا ممکن است در لیستمان بنویسیم «آزادانه فکر کردن» برای ما ارزش بیشتری از «محبوب بودن بین اطرافیان» دارد. اما در انتخابی، برای «خوب ماندن» در نگاه مردم، حق متفاوت فکر کردن را از خودمان بگیریم (همانطور که خیلی از ما گاهی اینطور عمل می‌کنیم).

فکر می‌کنم این مرحله می‌تواند مفید باشد – و برای من مفید بود.

اینکه نوشتم برای حرکت از ارزش‌هایی که در زندگی طبق آنها عمل می‌کنم، به لیست ارزش‌های نوشته شده ام ( که در واقع لیست ارزش‌های دلخواه من بود)، چه کارهایی را باید انجام بدهم. و این کارها چه هزینه ها و عواقبی را بر من تحمیل خواهد کرد.

شاید نوشتن همین نوشته‌، باعث شود با دیدن اولین هزینه‌های حرکت به سمت ارزش‌های مطلوبم، از مسیرم خارج نشده و با کمترین انحراف به مقصد برسم.

پی‌نوشت. وقتی شروع به نوشتن کردم می‌خواستم درباره مدیریت زمان بنویسم. که به اینجا ختم شد. امیدوارم بزودی ادامه آن‌ را بنویسم.

لحظه‌ها (۳) : لبخند روز

لحظه‌ها (۳) : لبخند روز

(نوشته شده در ۲۴ دی ۹۵)

.

دوستان دور و نزدیک از علاقه‌ی من به بچه‌ها خبر دارند (و گاهی شوخی‌هایی هم با من می‌کنند 😀 ).

این لبخند را امروز شکار کردم.

لبخند روز
لبخند روز

الان به عنوان تصویر پس زمینه‌ام انتخابش کردم.

می‌دانم که در طی هفته و بعد از ساعات پر کار، آرامش این لبخند من را هم آرام خواهد کرد.

دوستی‌های لایکی

(نوشته شده در ۲۳ دی ۹۵)

.

پیش‌نوشت۱. درباره‌ی شبکه‌های اجتماعی، زیاد شنیده و خوانده‌ایم. مخصوصا اگر از خوانندگان روزنوشته‌ها باشید، از فحش‌های فراوان محمدرضای عزیز به این شبکه‌ها آگاهید! من هم می‌خواهم در قالب یک داستان، از یکی از تجربه‌‌هایم در شبکه‌های اجتماعی بگویم که برایم اتفاق افتاده (اسم را عوض کرده‌ام اما داستان واقعی است).

پیش‌نوشت۲. این روزها به بهانه‌های مختلف و در جاهای مختلف، دوستانم از تجربه‌ی لذت بخش وبلاگ نویسی گفته بودند که باعث شد داستان زیر یادم بیاید. لذت داشتن دوستان وبلاگنویس کجا و دوستی‌های لایکی کجا. یادم باشد من هم بعدا از تجربه‌ی دلپذیر وبلاگ‌نویسی – و دوستان خوبی که در این فضا پیدا کرده‌ام – بنویسم.

۱

فکر می‌کنم حوالی سال ۹۰ بود. دانشجوی کارشناسی بودم در ترم‌های میانی.

شبکه اجتماعی محبوب آن روز‌ها، فیسبوک بود و بجای سوال «تو اینستاگرام هستی؟» این روز‌ها، آن موقع وقتی با کسی تازه آشنا می‌شدی سوال «آیدی فیسبوکت چیه؟» بسیار محتمل و قابل انتظار بود.

همانطور که احتمالا یادتان هست، در فیسبوک ما اگر می‌خواستیم کسی را «پیگیری» کنیم، باید به او درخواست «دوستی» می‌دادیم (friend request).

۲

علی، از بچه‌های دانشکده بود و با اینکه هم رشته‌ای نبودیم، به خاطر اینکه سلام علیک او را با دوستانم دیده بودم، او را از دور می‌شناختم. آشنایی من با علی، در همین حد مختصر بود؛ تا روزی که وقتی فیسبوکم را چک ‌‌می‌کردم، دیدم علی ریکوئست داده.

با خودم گفتم : حتما کامنتم را زیر پست کسی دیده و شناخته.

اکسپت کردم.

پست‌های علی هم بدک نبود. گاهی حتی می‌شد زیر پست‌هایش افاضه فضل کرد یا شوخی ریزی نوشت (طبیعتا آنقدر دوست نبودیم که شوخی بزرگی بکنم!). علی هم پست‌هایم را لایک می‌کرد و گاهی هم برایم کامنت می‌گذاشت.

در دلم فکر می‌کردم که چه ابزار جالبی است این تکنولوژی! با علی هم دوست شدم و با اینکه فقط گاهی او را می‌بینم، الان حتی با هم شوخی می‌کنیم. و چه راحت توانستم «تعداد» دوستانم را بیشتر کنم …

۳

تا چند روز بعد، علی را کما بیش و از دور می‌دیدم. ولی فرصت نمی‌شد که با هم صحبت کنیم و نهایتا همان سلام علیکی بود که به هم می‌گفتیم و هر کدام با عجله سر کلاس‌هایمان می‌رفتیم.

بعد از مدتی، وقتی با دوستانم بودم علی را دیدیم. مطابق معمول سلام علیک کردیم. اما علی با من جور دیگری حرف می‌زد. اصلا آنطوری که من انتظار داشتم نبود. بعدا متوجه شدم که احتمالا حتی اسم من را هم یادش نیست!

این بار وقتی در فیسبوک بودم پروفایل علی را چک کردم.

حق هم داشت من را نشناسد. من هم اگر حدود هزار “دوست” داشتم، احتمالا اسم آن‌ها یادم نمی‌ماند! و شاید دوستانم فقط عدد می‌شدند برایم.

راستش آن روز کاری نکردم. یعنی می‌خواستم آنفرند کنم اما از طرفی، رویم نمی‌شد او را از لیست دوستانم خارج کنم. شاید بعدا با او جایی هم کلام می‌شدیم و فکر می‌کردم اصلا خوب نیست که بداند او را آنفرند کردم.

تنها کاری که از دستم بر می‌آمد این بود که برای کسی که حتی اسم من را به خاطر ندارد ( یا اصلا نمی‌داند) ، لااقل کامنتی ننویسم!

۴

چند سال گذشت.

یکی از دوستان صمیمی من، با علی همکار شد. البته من این را اتفاقی فهمیدم – وقتی که دوستم چیزی برایم تعریف می‌کرد و نام علی را هم گفت که به دوستم گفتم او را می‌شناسم. اما چیزی از حرف‌های بالا به دوستم نگفتم. (فقط خدا می‌داند چه فحش‌هایی در دلم می‌دادم!)

این دوستم اینستا داشت و همانطور که می‌توانید حدس بزنید، این بار هم علی به من ریکوئست داد.

این بار گفتم: حتما این بار مرا شناخته. چند باری زیر پست دوستم کامنت گذاشتم و همان علت ریکوئست شده… اینستا با فیسبوک فرق می‌کنه. در اینجا هر چه هست عکس هست… تازه. تعداد فالواینگ‌های علی فقط ۳۰۰ تا هست. نه ۱۰۰۰ تا. حتما این‌بار می‌خواهد فقط آشنایانش را فالو کند …

۵

در مراسمی، که دوست من و علی در آن حضور داشتد و من هم به واسطه دوستم رفته بودم، علی پشت کانکس اطلاعات بود و توضیحاتی را به مهمانان می‌داد. نزدیک رفتم تا گپی با او بزنم. اما – زهی خیال باطل! – او همان جملات حفظ شده‌ای را که به مهمانان می‌گفت تحویلم داد!

کمی گرم تر برخورد کردم تا شاید مرا یادش بیاید ولی فایده‌ای نداشت!

وقتی که به خانه آمدم (بعد از فحش به خودم!) یکی از اولین کارهایم آنفالو کردن این دوستِ لایکی بود.

با خودم فکر می‌کنم، وقتی قرار است علی با نقی و نقی با تقی فرقی نداشته باشد (و فقط آن قلب لعنتی وسط عکس مهم باشد)، این «دوستی» به چه دردی می‌خورد!؟

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. شاید اینستاگرام هم به همین خاطر Follow  را جایگزین Friend کرده.

شما استثنا نیستید!

(نوشته شده در ۲۱ دی ۹۵)

.

پیش‌نوشت. این داستان رو چند وقت پیش در پروفایل اینستاگرام محمدرضا جان خواندم (شاید حدود یک سال پیش). از اون موقع، خیلی وقت‌ها و در مواجهه با بسیاری از رویدادها، یاد این داستان افتاده‌ام. گفتم شاید گفتنش اینجا، همانطور که کمک می‌کنه حواسم به این نکته باشه، برای دیگران هم مفید باشه.

 

استالین هر وقت به ژنرال جدیدی دستور می‌داد که یکی از ژنرال‌های قدیمی را بکشند، می‌گفت: او چند نفر را کشته و مردم نباید بفهمند. پوکه‌ها در خانه‌ی اوست. پوکه‌ها را بردار و با پوکه‌ی خودت در یک جای خانه‌ات پنهان کن. ترجیح می‌دهم این بحث‌ها حتی از نزدیکان هم پنهان بماند.

آخرین بار کسی که دستور استالین را انجام داد هشت پوکه را در یک کیسه پلاستیکی پیدا کرد. اما باز هم فکر می‌کرد خودش استثنا است.

کتاب نخستین زندگینامه استالین

 

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. الان که این مطلب را می‌نویسم، به یاد پستی از وبلاگ علی کریمی عزیز می‌افتم که فکر می‌کنم مثالی از مفهومی مشابه مفهوم بالاست. شاید فرصت داشته باشید نگاهی بیاندازید: هر که عیب دگران پیش تو آورد و بگفت

گزارشی از نمایشگاه تبلیغات و بازاریابی (۲) : غرفه استدیو مارتیا

(نوشته شده در ۲۰ دی ۹۵)

.

همانطور که گفته بودم، تصمیم گرفتم از نکاتی که در نمایشگاه امسال دیدم و به نظرم جالب آمدند، گزارشی نسبتا مفصل بنویسم.

تا حالا، دو مطلب در وبلاگ «یاکوپ» نوشتم که لینک‌ها را اینجا می‌گذارم:

۱. گزارشی از نمایشگاه تبلیغات و بازاریابی (۱) (مقدمه)

۲. نمایشگاه تبلیغات و بازاریابی (۲) : غرفه استدیو مارتیا

امیدوارم بتونم در اسرع وقت بقیه مواردی که در ذهن دارم رو بنویسم.

همانطور که قبلا هم گفتم، موارد رسمی‌تر را در وبلاگ یاکوپ خواهم نوشت (و اینجا اطلاع خواهم داد) و نکات خودمانی تر را در همین وبلاگ.

گزارشی از نمایشگاه تبلیغات و بازاریابی (۱) : تعریف از دیروز و سایر پیش‌نوشت‌ها!

(نوشته شده در ۱۸ دی ۹۵)

.

پیش‌نوشت۱. می‌خواستم بعد از شرکت در نمایشگاه بازاریابی و تبلیغات ، گزارش مختصری درباره‌ی آن در وبلاگم بنویسم. اما کامنت علی باعث شد که حس کنم شاید نوشتن دقیق‌تر از نمایشگاه، برای کسانی که فرصت حضور نداشته‌اند و دوست دارند کسی درباره‌ی نمایشگاه برای آنها چیزهایی تعریف کند، مفید باشد. این بود که تصمیم گرفتم درباره چند مورد از مواردی که به‌نظرم جالب‌تر رسیدند، گزارشی (نسبتا مفصل) بنویسم.

پیش‌نوشت۲. نمی‌دانم نمایشگاه، امسال بهتر از سال‌های قبل بود؛ یا من با هدف مشخص‌تری به نمایشگاه رفته بودم. شاید هم چون می‌خواستم حواسم را جمع کنم تا بعدا نکاتش را برای شما تعریف کنم. خلاصه اینکه به نظرم خوب بود و بسی استفاده کردم و لذت بردم.

پیش‌نوشت۳. جدا از خود نمایشگاه، فرصت شد تا تنی چند از دوستانم رو هم ببینم و دقایقی هم بعد نمایشگاه، با هم چای بنوشیم، نهاری بخوریم و گپی بزنیم. درباره کار. درباره زندگی. درباره تفریحات و سبک زندگی و خیلی مسائل دیگر. خود این دیدار هم، لذت دیروز را برایم دو چندان کرد.

پیش‎‌نوشت۴. به مصداق گوسفند نگری، امروز صبح و قبل اینکه تهران رو ترک بگویم، دوباره به نمایشگاه رفتم و تا ظهر سعی کردم جاهایی که برای آنها کمتر وقت گذاشته بودم رو دوباره ببینم. خوبی امروز این بود که جمعیت بازدید کنندگان به نصف (یا شاید با کمی اغراق به یک سوم) کاهش یافته بود و براحتی می‌توانستی با غرفه داران صحبت کنی، گپ بزنی و اطلاعات کسب کنی. الان که فکر می‌کنم، می‌بینم می‌توانم بگویم که بنا به تجربه‌ی شخصی (که در جامعه آماری چند نفر محدودی که من با آنها صحبت کردم، به هیچ وجه قابل استناد نیست)، چگالی کیفی بازدید کنندگان تخصصی هم بیشتر بود (خودم را نمی‌گویم ها! :دی).

نمی‌دانم چرا حس می‌کردم این‌هایی که گفتم هم می‌توانند جزئی از گزارش نمایشگاه باشند! اما چون دیدم نمی‌توانم این‌ها را در متن بیاورم، ترجیح دادم یک پست مستقل را به پیش‌نوشت‌ها اختصاص بدهم و از پست بعد، از نکته‌های جالب توجه نمایشگاه امسال بنویسم.

به عنوان آخرین نکته درباره گزارشم (که اگر خدا بخواهد از فردا نوشتن اش را شروع می‌کنم)، تصمیم گرفتم تا موارد خودمانی‌تر را در اینجا و موارد رسمی‌تر را در یاکوپ بنویسم. البته هر پستی که در یاکوپ نوشتم را هم اینجا اعلام می‌کنم تا اگر دوست داشتید ببینید.

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. علی عزیز بعد از بازدید از نمایشگاه الکامپ امسال، درباره سالن استارت‌آپ ها گزارش جالبی را در وبلاگش نوشته (اینجا). من دوست داشتم گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید بخوانید.