لحظه‌ها (۱) : پادشاه فصل‌ها؛ پاییز

لحظه‌ها (۱) : پادشاه فصل‌ها؛ پاییز

(نوشته شده در ۲۲ آبان ۹۵)

.

لحظه‌ها!؟

همانطور که در پست قبل هم اشاره کردم، مدتی است که یک دوربین نیمه‌آماتوری (نمی‌گم که نیمه‌حرفه‌ای!) DSLR خریده‌ام و اوقات فراغتم را به عکاسی می‌گذرانم. البته برنامه‌ای برای دنبال کردن حرفه‌ای عکاسی ندارم، اما عکاسی را به عنوان یک ایده برای «بهتر دیدن دنیای اطراف» دوست دارم. عکاسی از طبیعت و بچه‌ها، دو موضوع مورد علاقه من هستند و وقتی که در آن‌ها غرق می‌شوم، گذر زمان را حس نمی‌کنم. با این مقدمه کوتاه، و با الهام گرفتن از لحظه‌نگار دوست و استاد عزیزم محمدرضا شعبانعلی، از امروز برخی پست ها را تحت موضوع و دسته‌بندی جدیدی بنام «لحظه‌ها» به مطالب اینجا اضافه و عکس‌هایم را در قالب آن منتشر می‌کنم.

 

پادشاه فصل‌ها؛ پاییز

روز جمعه، چند ساعتی را به همراه خانواده در «پارک مردم» همدان گذراندیم (خود همدانی‌ها این پارک را به نام لونا پارک می‌شناسند که قدمتی ۴۰ ساله دارد).

عکس‌های زیر را در آنجا ثبت کرده‌ام که امیدوارم از دیدن‌شان لذت ببرید 🙂

(برای دیدن عکس در سایز واقعی، کافیست روی آن کلیک کنید)

img_6782_2

img_6791_2

img_6857_2

img_6847_2

 

پی‌نوشت. برای اینکه لازم نباشد برای هر پست  از مجموعه «لحظه‌ها» مجددا توضیح بدهم، لازم است اینجا بگویم که تمامی عکس‌های این بخش را خودم (با دوربین عکاسی یا موبایل) گرفته‌ام. مگر در مواردی که صریحا به نام منبع یا عکاس اشاره کنم.

تفریح یا کار ؟! انتخابی برای جمعه بعدازظهر

تفریح یا کار ؟! انتخابی برای جمعه بعدازظهر

(نوشته شده در ۱۴ آبان ۹۵)

.

امروز جمعه بود. یک جمعه با هوای عالیِ پاییزی. یا به قول بچه‌ها، هوای پاییزی دو نفره‌!

از آنجاییکه بتازگی دوربینی نیمه آماتوری DSLR خریده‌ام، با دیدن شرایط حس کردم که تلفیق مناظر زیبای پاییزی و این هوای فوق‌العاده، شرایط خیلی خوبی را برای عکاسی در فضای باز فراهم کرده است. اما به دلیل اینکه صبح را در یک اتفاقِ کاریِ غیر قابل پیش‌بینی از دست داده بودم، بعد از ظهر را در خانه ماندم تا کارهای عقب افتاده‌ام را انجام بدهم. الان که ساعت ۲ بامداد شنبه است، از این انتخابم خوشحالم و تصمیم گرفتم دلیل این انتخاب و رضایت ناشی از آن را کمی برای خودم تحلیل کنم. سوال مشخصم این است که قاعدتا باید ناراحت باشم، پس چرا نیستم!؟

این یک فرصت عالی برای تفریح است و شاید هرگز تکرار نشود!

نمی‌دانم دقت کرده‌اید یا نه، اما تا آنجا که من در اطرافیان (و خودم) دیده‌ام، دو سبکِ نگرش را در پس‌زمینه‌ی اکثر تصمیم‌گیری‌های مرتبط با انتخاب بین کار و تفریح می‌توان تصور کرد:

* در نگرش اول، زندگی به دو قسمت تقسیم می‌شود:

در یک قسمت تلاش می‌کنیم، درس می‌خوانیم، پول درمی‌آوریم، و خلاصه «کار»هایی را که می‌توان به آنها صفت «مستهلک کننده» نسبت داد، انجام می‌دهیم.

و در قسمت دیگر، به مسافرت، کوه، گردش و … می‌رویم و به عبارتی، «تفریح» می‌کنیم.

در این نگرش، «کار» و «تفریح» دو چیز کاملا متفاوت و متضاد هستند: «الان کار کن تا بتوانی بعدا تفریح کنی.»

همچنین، از دیگر ویژگی‌های این نگاه به زندگی، غنیمت شمردن تفریح (گاهی به هر قیمتی) است: “کار خیلی خسته‌کننده بود. باید کمی تفریح کنیم…” یا “اگر الان لذت این تفریح را نچِشَم، ممکن است فرصت آن هرگز تکرار نشود! …” و جملاتی شبیه به این‌ها.

* اما نگرش دوم، زندگی را یک کاسه در نظر می‌گیرد و آن را قابل قسمت کردن نمی‌داند.

«کارِ امروز برای تفریحِ فردا» را ایده‌ی خوبی نمی‌بیند و با خود فکر می‌کند: مگر می‌شود زندگی را به «ساعات زنده‌مانی» و «ساعات زنده‌گانی» تقسیم کرد؟

در این نگاه، «کار» و «تفریح» نه تنها نقطه‌‌ی مقابل هم نیستند، بلکه حتی می‌توانند در کنار هم باشند. 

جمله کنفسیوس هم، احتمالا به این نگرش اشاره دارد که می‌گوید (نقل به مضمون) :

“اگر شغلی را انتخاب کنی که عاشقش هستی، هرگز در زندگی‌ات حتی یک روز هم کار نخواهی کرد”.  _کنفسیوس

اگر تقسیم بندی بالا را بپذیریم، فکر می‌کنم با من موافق باشید که احتمالا این دو نگرش، بیشتر از اینکه دو حالتِ مطلق باشند، دو سرِ یک طیف هستند و هر کدام از ما، جایی در میانه‌ی این طیف (و البته به یکی از آن دو نزدیک‌تر) هستیم.

البته حتما توجه داریم که هر کدام از نگرش‌های فوق، دنبال‌کنندگان و طرفداران خاص خود را دارند و من هم در اینجا قصد ارزش‌گذاری روی این دو نگرش را ندارم. تمام این‌ها را گفتم، که بگویم وقتی به ساعات قبل نگاه می‌کنم، به تفریحی لذت‌بخش و متداول که در پای «یک کل بزرگتر» قربانی شده، دلیل رضایت خودم را داشتن نگرشی متمایل به سمت دوم می‌بینم.

به نام خدا

به نام خدا

(نوشته شده در ۱۰ آبان ۹۵)

.

در اولین پست، می‌خواهم از داستان ایجاد این وبلاگ بگویم. و اینکه چه اتفاقی باعث شد تصمیم بگیرم در فضای مجازی بنویسم.

البته باید این را بگویم که من قبلا هم تجربه وبلاگ نویسی را (البته به صورت دست و پا شکسته و مقطعی) برای گروه‌مان (گروه یاکوپ) داشته‌ام. اما از آنجا که نوشتن در وبلاگ یک گروه بازاریابی، محدودیت هایی دارد، از خیلی وقتِ پیش دوست داشتم محیطی باشد که در آنجا، بدون دغدغه‌ی مرتبط بودن با موضوع سایت، راحت‌تر از دغدغه‌هایم بنویسم. اما همیشه داشتن چنین وبلاگی را پشت گوش می‌انداختم. ( بین خودمان بماند؛ چند باری هم در وبلاگِ گروه، قاچاقی مطلب نامرتبط منتشر کردم!).

تا اینکه چند روز پیش و بعد از خواندن مطلبی در وبلاگ معلم خوبم محمدرضا شعبانعلی عزیز، با خودم گفتم: من هم باید دست به کار شوم و برای خودم یک وبلاگ داشته باشم!

 

میدونم که میشه

 

هر چند هنوز چارچوب خیلی مشخصی برای موضوعات اینجا ندارم، از شواهد و قرائن اینطور برمی‌آید که در این وبلاگ راجع‌به حوزه‌های مختلف کسب و کار، توسعه و بهبود شخصی، اتفاقات روزمره و سایر موضوعاتی که دغدغه‌شان را دارم خواهم نوشت.

همچنین، از آنجا که فکر می‌کنم نوشتن، یکی از راه‌هایی است که فکر ما را باز تر می‌کند و کمک می‌کند بهتر فکر کنیم، امیدوارم این وبلاگ محلی برای ثبت روند مدل ذهنی‌ام و همچنین محلی برای بیشتر فکر کردن باشد.

……………………………………………………………

لینک مرتبط: صفحه «درباره من»