در انتهای ناحیه امن، (تازه) زندگی شروع می شود

پیش‌نوشت. دو سه سال پیش که هنوز این وبلاگ اختراع نشده بود، کار من این بود که جمعه شب یا شنبه صبح برم توی فیسبوک گروه‌مون (یاکوپ خدابیامرز) و چیزی بنویسم که دیگران رو هیجان زده کنه و بهشون انگیزه بده. البته راستش رو بخواید پیج ما چند صد فالوور بیشتر نداشت و هدف بیشتر از اینکه هیجان زده کردن بقیه باشه، انرژی دادن به خود بچه‌های گروه و خودم بود.

روشم هم ساده بود. معمولا تو پینترست می‌چرخیدم و یکی از نقل قول‌هایی که حس می‌کردم جالب‌تر هست رو برمی‌داشتم و همراه یک متن مختصر، روی پیج می‌ذاشتم.

امروز یاد یکی از اون متن‌هایی که نوشتم افتادم.

بین خودمون باشه. یادمه اون موقع از نوشتن این متن خیلی ذوق کردم و به خودم آفرین گفتم.

اینجا می‌ذارمش تا هم وبلاگ به‌روز شده باشه، هم کمی برای هفته بعد انرژی بگیرم (یا شاید بگیریم).

‌ ‌

اصل نوشته:

زندگی خارج ناحیه امن شروع میشه
سلام
امیدوارم حالتون خوب و آخر هفته بهتون خوش گذشته باشه.

با دیدن این جمله یاد یه خاطره افتادم از دوران دانشگاه. اون موقعی که برای کلاس شنا ثبت نام کردم و هفته ای دو روز _دوشنبه و چهارشنبه ها_ میرفتم استخر برای اینکه شنا یاد بگیرم . جلسه هفتم بود و من هم یه چیزایی یاد گرفته بودم. وسط تمرین تو قسمت عمیق استخر، به مدرس گفتم : اگه اجازه بدید من برم تو “کم عمق” این مطالبی که شما گفتید رو تمرین کنم. گفت:”ببین، تو اونجا هیچی یاد نمیگیری! همین جا بمون و بترس و شنا کن، تا یاد بگیری!” …

اگه جلسه هفتم کلاس شنا پربار ترین جلسه شنای من بود و خیلی چیز یاد گرفتم تو اون جلسه، فقط برای این بود که کسی بهم گفت : تو ناحیه امنت نمون! اونجا هیچی نیست! بیا بیرون پسر! …

امیدوارم این هفته به دستاورد های خوبی برسیم و یادمون باشه “ناحیه امن” جایِ پیشرفت نیست!

مقایسه خود با دیگران (نقل قول)

این جمله رو خیلی وقت پیش‌ها از محمدرضا جان خوندم. دوست‌ش داشتم و از بس خوندم‌ش تقریبا حفظ شدم.

یکی دو روزه چند بار به‌یادش افتادم. گفتم اینجا بذارم تا بیشتر جلوی چشمم باشه.

نقل قول شعبانعلی مقایسه با دیگران

‌ ‌

پی‌‎نوشت. برام جالبه که نمی‌دونم از کجا آوردمش. تا حالا فکر می‌کردم از اینستا ذخیره‌اش کردم اما چون وقتی یادش افتادم رفتم اینستا و پیداش نکردم، الان شک دارم.

باز خوشحالم که از موبایلم پیدا شد.

خودت رو به چی می‌شناسی؟

۱

نمی‌دانم چقدر به مباحث مربوط به خودشناسی فکر می‌کنید.

خودشناسی، برای من همیشه جذاب بوده است. همیشه دوست داشتم خودم را بیشتر و بهتر بشناسم. مدتی قبل متوجه شدم وقتی به نقطه ضعف‌هایم توجه و اشراف دارم، احتمال کمتری دارد که از آنها آسیب ببینم. همینطور وقتی نقطه قوت‌هایم را می‌شناسم، انگار دستم در مدیریت خودم برای رسیدن به حداکثر نتیجه ممکن، بازتر است.

به همین دلیل در بخشی از ذهنم، دائما به دنبال شناخت بیشتر و عمیق‌تر خودم هستم.

‌ ‌اینکه من واقعا که هستم؟

طبعا «اسم من» نمی‌تواند کافی باشد.

حتی «سن من» هم کافی نیست. هرچند ممکن است سن، جزئی از وجود من باشد – یا نباشد.

حتی «رشته تحصیلی یا مدرک من» هم لزوما نیست.

یا «قومیت و مذهب من». یا «شغل من» و…

‌ اگر صورت سوال تا حدودی آشکار شده باشد، می‌توان به دنبال جواب‌ها گشت – و البته صورت مسئله را هم به مرور کامل‌تر نمود…

‌ ‌

۲

یکی از راه‌های خودشناسی که در گام‌های اول به ذهن می‌رسد، این است که ما خودمان را چطور به بقیه معرفی می‌کنیم. این در واقع نشان دهنده بخشی از آن چیزی است که درباره خود در ذهن داریم.

به‌نظرم یکی از جالب‌ترین زیرشاخه‌های راه بالا، پاسخ به این سوال است که کدام صفت یا ویژگی در ما هست که دیگران آن را به ما می‌گویند، و خود نیز در درون خود آن را جزئی جداناپذیر از خودمان می‌دانیم – و آن را به هیچ‌وجه نمی‌توانیم انکار کنیم؟

مثلا اگر دوستانم به من خیرخواه می‌گویند، اما خودم می‌دانم که خیرخواه نیستم.. یا وقتی نزد دوستانم به فردی سربه‌هوا معروفم، اما خود می‌دانم که دلیل سربه‌هوایی‌ام، چیز دیگری است .. این‌ها از آن موردهایی که بالا گفتم نیست.

اما وقتی دوستانم من را – فرضا – به مهربان بودن می‌شناسند، و من نیز وقتی به خودم نگاه می‌کنم، در درون خود ، مهربانی را یک جزء مسلم و غیرقابل انکار از شخصیتم می‌دانم، احتمالا مهربانی در من کاملا ریشه دار است – و شاید حتی بشود آن را یک ویژگی کلیدی شخصیت من دانست.

این نکته‌ای بود که در چت چند روز پیش با یکی از دوستانم به ذهنم رسید.

به‌نظرم اگر شما هم کمی فکر کنید به نکات جالبی می‌رسید.

مذاکره کاهش حقوق

اشتباه نشده و شما هم درست می‌بینید.

همیشه عادت کرده‌ایم که مذاکره با موضوع حقوق، برای افزایش حقوق باشد. و به همین دلیل ممکن است عبارت “مذاکره کاهش حقوق”، عجیب و مسخره به نظر برسد.

البته احتمالا درست هم همین باشد.

در واقع از لحاظ منطقی، در هر سیستم و جامعه‌ای، هرکسی باید همواره سعی کند با ایجاد ارزش افزوده‌ی بیشتر برای مدیر و سازمان خود، سود نهایی سازمان را افزایش داده و در نهایت، خود نیز از بخشی از منافع این ارزش افزوده‌ی ایجاد شده، در قالب افزایش حقوق و مزایا، بهره‌مند گردد.

علی‌رغم سابقه ذهنی و استدلال منطقی بالا، چند وقت پیش شنیدم یکی از آشنایان خانوادگی ما، که در یکی از ادارات تابعه وزارت نیرو کار می‌کند، نزد مدیر خود رفته و درخواست کاهش حقوق خود را مطرح کرده است: “آخه ما مگه چه کاری می‌کنیم که انقدر به ما حقوق میدین؟” …

الان که به اینجا رسیدم به‌تان حق می‌دهم تعجب کنید. اصلا خودم هم که دوباره داستان را می‌خوانم تعجب می‌کنم – که این درخواست لااقل با ویژگی راحت‌طلبی بسیاری از انسان‌ها همخوانی ندارد.

هر چند در جامعه‌ای که افراد بدون توجه به ارزشی که برای سازمان ایجاد خواهند کرد، از جانب «دولت نفتی» استخدام شده و حقوق و مزایای خود را دریافت می‌کنند، عدم تناسب حقوق دریافتی هر فرد با ارزشی که ایجاد می‌کند، چندان هم غیرقابل پیش‌بینی نیست.

با خودم می‌گویم باز دم این دوست ما گرم. که فضا را برای فکر کردن به این نکته‌ی بدیهی مهیا کرده که : دریافتی هر کس، منطقا باید متناسب با کاری باشد که انجام می‌دهد!

‌ ‌

پی‌نوشت. اصطلاح دولت نفتی، از اصطلاحاتی است که به کرّات در کتاب نفحات نفت رضا امیرخانی به کار رفته و من هم آن را از آنجا در ذهن داشتم.

ماه رمضان و دل‌نوشته‌های دکتر شیری

(آپدیت ۱۵ خرداد –  ۷ نوشته)

مقدمه. ماه رمضان امسال هم سرِ موقع از راه رسید. فکر می‌کنم صرف‌نظر از اینکه بخواهیم و بتوانیم روزه بگیریم یا نه، «تفکر» همیشه می‌تواند برای جان و روح‌مان مفید باشد.

‌ ‌

اصل نوشته:

چند روز پیش یکی از دوستانم مرا با نوشته‌های سحری دکتر شیری آشنا کرد. نوشته‌های کوچک و جمع‌وجوری که با ادبیات خود دکتر شیری هستند و رنگ‌وبوی درد و دل عارفانه دارند و اندکی تفکر در مواقع سحر.

از آنجا که عادت (و تمایلی) ندارم که وقتی از نوشته‌ای خوشم آمد تمام نوشته‌های مشابه‌اش را بخوانم، و ترجیح می‌دهم کم کم آن‌ها را به مثابه شربتی گوارا بنوشم، از دوستم (که تقریبا هر روز حوالی سحر بعضی از این نوشته‌ها را برایم می‌فرستد) خواستم تا اگر برایش مقدور بود این کار را ادامه دهد. تا من هم بتوانم علاوه بر لذت شخصی خواندن این دلنوشته‌ها، شما را هم در این لذت سهیم کنم ( البته یک هدف دیگر هم دارم. آن هم به روز ماندن وبلاگ در این روزهایی است که سرم کمی شلوغ تر از قبل شده).

بیشتر از این توضیح نمی‌دهم و شما را دعوت می‌کنم که اگر خواستید دقایقی از این دنیا جدا شوید، این نوشته‌های ناب را از دست ندهید:

۱- دو پیاله مثنوی : اگر جایی هستی که داری تشنگی کسانی را سیرآب میکنی

“مولوی تعبیر عجیبی از آب و تشنگی و سفر زندگی خودش به ما یاد میدهد…

هین ببین که ناطقه جو میکَند .. .. .. تا به قرنی بعد ما آبی رسد”

‌ ‌

۲- دل نوشته های سحری- در نبات بودن

“ور یکی عیبی بود با صد حیات .. .. .. بر مثال چوب باشد در نبات

در ترازو هر دو را یکسان کشند .. .. .. زانک آن هر دو چو جسم و جان خوشند”        _مولوی

‌ ‌

۳- بفرمایید دل نوشته های سحری و چای لیموی تازه- ۴ هسته هلو

“دردهای زندگی ، بعضی ها را رشد میدهد، به عبارتی بعضیها با دردهاشون هشیار تر میشوند ، خواب از سرشون میپره و بیدار میمونند و بعضی ها به خواب میروند و میزنن به بی خیالی ، گروه سوم زخمی میشوند… “

‌ ‌

۴- دو پیاله مثنوی- مکر عالم

از شما کی کدیهٔ زر می‌کنیم .. .. .. ما شما را کیمیاگر می‌کنیم”     _مولوی

(کدیه کردن : گدایی کردن)

‌ ‌

۵- دل نوشته های سحری- چشم زیبا و برهان حرکت

“… فرانسیس بیکن از ما سوالی فلسفی  در باب برهان حرکت در براهین اثبات خداوند میپرسد که  چگونه ذاتی که متحرک نیست ، عالمی متحرک میسازد؟ جوابش سخت نیست ، شما یک جفت چشمان زیباروی بیارید لب یک پنجره و بگید بنشیند ، آنگاه ببینید همه محله و شهر بعد از یکساعت بهم میریزد! اینگونه یک وجود ثابت ، کلی تحرک ایجاد میکند! ”

+ خاطره ای شنیدنی از آقای خلیل رفاهی : “روزگاری که درقم طلبه بودم بعلت جوانی  وخامی وبی ارتباطی با جامعه معتقد بودم که فقط کسی که درقم باشد وروحانی باشد انسان ارزشمندی است…”

‌ ‌

۶- نون و چایی تازه – سحر بارانی۲۸ ماه مبارک

” … تو ایوان خونه میزبان داشتیم صفا میکردیم با بارون و بوی خاک و تازگی و هوای پاییزی اول شهریور که صحبت میزان ثروت و رضایتمندی از زندگی شد.خونه میزبان بالا شهر بود و حشر و نشری داشت با خیلی کله گنده های پولی. از جمله صحبت کسی را کرد که بالای ۱۰۰ میلیارد خودش ثروت داشت و زنش بالای ۲۰۰ میلیارد و اینها سر اینکه آقائه یه بار یه کیف لویی ویتون ۲ میلیونی را برای زنش نخریده و گفته خودت میتونی بخری کارشون به طلاق هم داشته میکشیده! یه بار هم همین آقا خشایار خودمون از اقائه میپرسه تو در زندگیت غمی هم داری؟ میگه آره! فلان رفیقم از من بیشتر ثروت داره با اینکه هر چی اون بخواد تو دنیا داشته باشه من هم میتونم داشته باشم! ”

ثروت واقعی چیه؟ آیا ثروت مادی لزوما رضایت میاره؟ اصلا ربطی به هم دارن؟ خوب میشه که گاهی به این جور چیزها فکر کنم. به نظرم آدم ایراد زندگی بقیه رو راحت‌تر و با وضوح بیشتری می‌بینه و می‌تونه برای زندگی خودش تعمیم بده و تصمیم بگیره..

‌ ‌

۷- نون و چایی تازه- شب ۷ ماه مبارک

” باید خاکستر نشینی کرد مثل سیندرلا تا تونست شاهزادگی را تجربه کرد… وقتی افسردگی ما را فرا میگیرد روح دعوت میشود به خاکستر نشینی… همه دست و پا میزنند که خلاصمان کنند اما شاید کار خوب این باشه که خرد افسردگی را دست کم نگیریم… ”

” … من دینداری مردمی را  در قلب لندن دیده ام که بدون ایمانهای گزنده و بدون اصرار  حال بهم زن  به  “بر حق بودن ” خود و تنها با خوش خلقی به استقبال زندگی آمدند.

بی ریا در روزه داری ام کنارم بودند و همیشه در قلبم خواهند ماند. کاشکی بدانند بهشتی که این روزها به خاطرش شاخ و شونه می‌کشند و تهدید می‌کنند و آیین نامه اخلاقی تصویب می‌کنند ، سالهاست  لا تجری من تحتها الانهار ( هیچ نهری در پای درختانش جاری نیست)..”

+ مطلبی با عنوان: “فرشته‌ای از سنندج”.. به‌نظرم همه ما فرشته‌هایی اطراف خودمون داریم که زندگی رو برامون لذت‌بخش می‌کنند. آیا می‌تونیم ببینیم‌شون؟

‌ ‌

پی‌نوشت۱. سعی می‌کنم جملاتی – معمولا از ابتدای مطالب – و تداعی‌هایم را اینجا بنویسم تا هم بهتر بتوانید درباره حال و هوای هر نوشته و خواندن آن تصمیم بگیرید و هم بعدا که خودم این مطلب را می‌بینم، سرنخی از مباحث هر مطلب داشته باشم.

پی‌نوشت۲. این پست را تا موقعی که همچنان مشمول لطف دوست عزیزم باشم و نوشته‌های جدید را دریافت کنم، به‌روز خواهم کرد.

«آخرین رویا» ؛ ترانه‌ای از علی زند وکیلی

یکی از تغییرات چند سال گذشته من، صفر شدن زمان گذرانده‌ام پای تلویزیون است.

نگرش به هدر رفتن عمر پای تلویزیون، که از حدود ده سال پیش و در دوران دبیرستان توسط معلمی مهربان (آقای والی) در من شکل گرفته بود، در سال‌های اخیر و با معلم مهربان دیگری (محمدرضا شعبانعلی) تکمیل شد.

این مقدمه را گفتم که بگویم اینطور که از وبسایت‌های ترانه فهمیدم، علی زند وکیلی ترانه‌ای برای تیتراژ مجموعه تلویزیونی «زیر پای مادر» خوانده است.

در این دو روزی که ترانه را دانلود کرده‌ام، بارها و بارها آن را گوش کرده‌ام.

گفتم شاید شما هم با تلویزیون بیگانه باشید، اما این ترانه‌ی زیبا را دوست داشته باشید:)

‌ ‌

لینک به ترانه آخرین رویا در سایت نکس‌موزیک

‌ ‌

متن ترانه:

برگرد، عاشق ترین هم‌درد، آخر چگونه از خیالت بگذرم، برگرد و غمگینم مکن

شب‌ها، ای آخرین رویا، من بی تو از رویای خود تنهاترم، تنهاتر از اینم مکن

مرا بگیر آتشم بزنو، جان بده به منو، در سپیده ی جان روشن باش

مرا ببین ای که بی تو منم، بی تو میشکنم، ای تمام جهان با من باش

‌ ‌

شمع توام تو ببین، در اشک من بنشین، ای روشنای جهان رو سوی سایه مکن

بی من مرا (مرو) به سفر، از گریه ام مگذر، ای بی تو من نگران از من گلایه مکن

مرا بگیر آتشم بزنو جان بده به منو در سپیده جان روشن باش

مرا ببین ای که بی تو منم بی تو میشکنم ای تمام جهان با من باش

‌ ‌

‌ ‌

علی زند وکیلی - تیتراژ سریال زیر پای مادر

نحوه نام‌گذاری بد برای یک انتشارات کتاب

چند ساعت است در اینترنت به دنبال راه بدست آوردن کتاب “مسری” (نوشته جونا برگر) می‌گردم.

البته خرید اینترنتی هست. اما به دلایلی دوست ندارم اینترنتی خرید کنم و منتظر باشم تا کتاب به دستم برسد. ترجیحم این است که ببینم آیا کتاب در کتابفروشی‌ای نزدیک من هست تا کتاب را حضوری بخرم یا نه.

به ذهنم رسید با انتشارات مربوطه تماس بگیرم و بپرسم آیا در همدان نمایندگی دارند و اگر دارند، آدرسش کجاست. یا شاید اصلا لیست نمایندگان فروش‌شان را در سایت‌شان زده باشند.

اسم انتشارات کتاب را در سایت های مختلف، “شریف” زده‌اند.

از بعدازظهر (و مخصوصا شب) کمابیش و در اوقات بیکاری ام درباره این انتشارات در اینترنت جستجو کرده‌ام.

یا وبسایت ندارند. یا گوگل و بینگ آنها را نمی‌شناسند.

به هزار زور و زحمت در لینکی، شماره تلفنی از آنها پیدا کردم و باید فردا تماس بگیرم ببینم شماره درست است یا نه.

به نظرم رسید انتخاب بعضی اسم ها چقدر می‌تواند بد باشد. شاید با دقایقی تامل بشود این نکته را فهمید که یک اسم عادی، با کلی مشابه در فضای فیزیکی و آنلاین احتمالا اسم چندان خوبی نیست.

ره پویان شریف ، مدرسان شریف ، نوآوران شریف ، شریف یار ، دانشگاه صنعتی شریف ، … .

همگی انتشارات هستند!

‌ ‌

پی‌نوشت۱. اگر شماره تلفنی از نشر شریف داشتید، لطف بزرگی می‌کنید اگر به من اطلاع بدهید (شاید یکی از کتاب‌های این انتشارات را داشته باشید و صفحه اول آن شماره را نوشته باشد).

پی‌نوشت۲. اطلاع یا تجربه دارید که کدامیک از کتابفروشی‌های آنلاین، ارسال‌های سریع تر و بدون دردسر تر دارند؟ (فعلا این را پیدا کردم که سایت خوبی “به نظر می‌رسد” : +)

Ji Lee ؛ مثالی برای کار نکردن خارجی‌ها (حرفهای روزمره)

پیش‌نوشت. احتمالا خبر دارید که امین آرامش عزیز، سری‌ مطالبی به نام کار نکن در وبلاگ خود دارد.

ایده‌ی امین در آنجا، همان ایده‌ی معروف است که می‌گوید “شاید به جای اینکه مدام به دنبال رفتن به تعطیلات و فرار از کار کردن باشیم، بهتر باشد کاری را انجام دهیم که خود آن کار برایمان تعطیلات محسوب شود”.

از آنجا که من هم به این نظر معتقد و علاقه‌مند بودم، از همان قسمت‌های اول عاشق سری نوشته‌های کار نکن شدم (کل سری را اینجا می‌توانید ببینید : +).

دیروز و با اتفاقی که در زیر برایتان تعریف خواهم کرد، به یاد این سری نوشته‌ها افتادم و گفتم که یادی از آنها در اینجا بکنم.

اصل نوشته:

دیروز برای ایده گرفتن و طراحی یک لوگوتایپ، دست به دامان جستجوی تصویری گوگل شدم.

حین جستجو و بالا و پایین کردن صفحه، گاهی تایپوگرافی‌هایی می‌دیدم که قبلا هم آنها را دیده بودم. شاید برای شما هم آشنا باشند:

‌ ‌

تایپوگرافی آقای جی لی - گرافیست معروف

‌ ‌

وقتی دقایقی را گشتم و کارم تمام شد، کنجکاو شدم تا بدانم آیا تایپوگرافی‌های بالا، کار یک نفر است؟ یا سبکی خاص است و افراد مختلفی خالق این نشانه‌های چشم نواز هستند.

با جستجوی اندکی، به آقای Ji Lee رسیدم.

اینطور که در وبسایت آقای لی و ویکیپدیای مربوط به او خواندم، او در کره به دنیا آمده، در برزیل بزرگ شده و حالا در نیویورک زندگی می‌کند. الان طراح ارتباطی در فیسبوک است و سابقه کار به عنوان طراح و مدیر خلاقیت گوگل را هم در پرونده‌ی خود دارد.

اما نکته‌ای که توجهم را جلب کرد، این بود که او هم جزو اقلیتی از آدم‌هاست که در توصیف شغلشان از صفت دوست داشتن استفاده نمی‌کنند. آنها نمی‌گویند که کارشان را دوست دارند (یا ندارند). آنها می‌گویند که عاشق کارشان هستند.

به قول امین، آیا ما هم جسارت این را داریم تا دنبال کاری برویم که عاشق آن باشیم؟

آیا الان می‌دانیم آن کار چیست؟ بطور دقیق یا حدودی، چه ویژگی‌‎هایی دارد؟

چقدر باید تلاش کنیم و چه هزینه‌هایی را بدهیم تا به آن جا برسیم؟

‌ ‌

در زیر، بیوگرافی خلاصه‌ای را که لی برای خودش تهیه کرده می‌بینید. اطلاعات بیشتر درباره او هم، در ویکیپدیا موجود هست : + .

‌ ‌

معرفی آقای جی لی - خالق تایپوگرافی های هنری خلاقانه

‌ ‌

پی‌نوشت۱. البته طبق چیزی که در ویکیپدیا نوشته، معروفیت لی مرهون پروژه‌ی the bubble project است که ماهیتی طنزگونه و وایرال (viral) داشته (و نه تصاویری که من در اینجا گذاشته‌ام). می‌توانید تصاویر مربوط به آن پروژه را در وبسایت لی (یا با جستجوی عین عبارت بالا در گوگل) ببینید.

پی‌نوشت۲. دو مطلبی که قبلا نوشته‌ام و موقع نوشتن این متن در یادم بودند:

تفریح یا کار ؟! انتخابی برای جمعه بعدازظهر

هزینه‌های تغییر

حرفهای روزمره (۲). گوگل: “اگر دوست نداری، خب نگو!”

دیروز و وقتی داشتم اکانت جیمیل برای خودم می‌ساختم، نکته‌ای توجهم را به خودش جلب کرد. پاسخ های مربوط به سوال جنسیت تغییر کرده بود:

‌ ‌

سوال جنسیت ثبت نام جیمیل - اگر دوست نداری خب نگو!

گزینه‌ی Rather not say (ترجیح می‌دهم نگویم) به گزینه های این پاسخ اضافه شده بود که تا جایی که یادم هست، قبلا چنین اصطلاحی اینجا نبود.

راستی، گوگل که با دقت بسیار بالایی می‌تواند سن و جنسیت ما را حدس بزند، دیگر چه نیازی به پرسیدن این سوال از ما دارد؟

شاید می‌خواهد میزان محافظه کاری یا حتی دروغ گویی ما را هم بسنجد؟

‌ ‌

پی‌نوشت. دو لینک مرتبط:

با دیدن این موضوع، یاد مطلبی از وبلاگ علی کریمی عزیز افتادم (+). علی در این نوشته استدلال کرده که بوسیله‌ی تحلیل داده‌های تولید شده توسط ما، شناخت ابزارهای دیجیتال از ما تا چه حد بالاست.

بعد دیدم گویا خودم هم قبلا مطلبی با موضوعی مرتبط نوشته‌ام (که علی در زیر نوشته خود آن را گذاشته).

مطلب موبوط به وقتی بود که بعد از مدتها و برای لاگین در فیس بوک، فیسبوک اجبار کرده بود که عکس پروفایلی برایش بفرستم تا اکانت قفل شده ام را باز کند (+).

با خودم فکر می‌کردم که تا چه مدت دیگر می‌توانیم آزادانه روی زمین زندگی کنیم؟ (اگر به فرض الان آزاد باشیم!)

حرفهای روزمره (وبلاگ نویسی)

امروز هم از آن روزها بود.

بیشترش به خواب گذشت و وبگردی.

باورم نمی‌شود تعطیلی چند روزه‌ی زندگی به بهانه‌ی تفریح، بتواند آدم را انقدر گیج و مبهوت کند.

به هر حال، از وبگردی امروزم، یاد حرف دوستی افتادم که وقتی صحبت از وبلاگ و وبلاگ نویسی بود، گفت:

دنیای وبلاگ نویسی همه چیزش خوب است.

اما وقتی در وبلاگی میروی و می‌بینی آخرین پست آن مربوط به چند سال پیش است، یک جوری می‌شوی.

احساس اینکه انگار زندگی در گذشته متوقف شده، و دیگر ادامه پیدا نکرده…

امروز گذرم به چند تا از این وبلاگ‌ها افتاد.

راست می‌گفت به‌نظرم.