درباره هنر شاگردی کردن

درباره شاگردی کردن و اهمیت آن، حرف‌های زیادی شنیده‌ام.

قبل‌ترها، از بزرگترها می‌شنیدم که می‌گفتند :

این آقایی که انقدر  خوب کاشی می‌زند، چند سال پیش فلان اوستا شاگرد بوده.

این آقا که الان جزو بهترین کابینت‌سازان این منطقه است، مدتی پیش آقای نجار، شاگرد ایستاده.

صاحب این مکانیکی که الان کارش سکه شده، سال‌ها ور دست اوستا فلانی آموزش دیده و مهارت پیدا کرده.

همچنین بود درباره شیرینی‌پز های موفق، مغازه‌داران موفق و … .

همچنین، مصداق‌هایی از عدم رعایت این نکته را هم در اطرافم می‌بینم.

بعضی افرادی که می‌شناسم، به پشتوانه‌ی سرمایه نسبتا خوبی که در طی سال‌های گذشته بدست آوردند (در رنج چند صد میلیون)، احساس می‌کنند که می‌توانند در هر کاری موفق شوند. با این افراد که صحبت می‌کنم، مدام از کسب‌وکارهای پرسود صحبت می‌کنند. به این امید که چندصد میلیون‌شان در عرض مدت کوتاهی، به چند میلیارد افزایش پیدا کند.

از کتاب‌هایی می‌گویند که خوانده‌اند: کتابهایی مثل پدر میلیاردر پدر مفلس. چگونه موفق شویم. راههای موفقیت در سی و چهار روز. فروش به مشتری با هفده ترفند. در دل مشتریان جا خوش کنید. راههای عملی برای تبلیغات موثر…

و از تجربه‌هایی که در کار قبلی‌شان کسب کرده اند..

اما این افراد خیلی وقت‌ها در کارهای جدیدشان شکست می‌خورند. چرا که نه آن کتاب‌های بازاری، در عمل به دردشان خواهد خورد، و نه آن تجربه‌های وابسته به مهارت قبلی.

گاهی تمام آن چند صد میلیون را می‌بازند و چند صد میلیون بدهی بالا می‌آورند.

گاهی هم سودی نمی‌کنند یا ضرر کمی می‌کنند و تقصیر را گردن رکود بازار، یا نفهمی مردم، یا اشتباهات دولت و یا کم بودن سرمایه‌شان می‌اندازند. غافل از اینکه شاید ایراد اصلی این است که در این حوزه جدید (هر چقدر هم جذاب و پر سود)، بی‌تجربه‌اند…

از طرفی موضوع «شاگردی کردن» برای منِ متممی‌ هم (به واسطه فایل صوتی «هنر شاگردی کردن» محمدرضا شعبانعلی عزیز : +)، آشنا تر از همیشه جلوه‌گری می‌کند.

اما سوالی که مدتی است برایم مطرح است این است که من چه استفاده‌ای از این «قانون» می‌توانم بکنم. یا بهتر است بگویم :

چگونه می‌توانم به واسطه «شاگردی کردن» و یادگیری «هنر» آن، مسیر آینده و اهدافم را بهتر طی کنم؟

هنوز اما، پاسخ قطعی این سوال را نمی‌دانم.

تصمیم گیری بر اساس ترس یا رویا ؟

پی‌نوشت (چرا این نوشته را نخوانیم). قبلا هم گفته بودم که ربط دادن اتفاقاتی که در دنیا می‌بینم و می‌شنوم به هم را دوست دارم. ذهنم هر از گاهی یکی از این ربط های جدید را کشف می‌کند و این کار برای خودش جذاب است. هر چند ممکن است برای دیگران جذاب باشد یا نباشد.

از طرفی، مطلبی که الان به ذهنم رسیده، به تنهایی بیانگر تمام دیدگاه من نیست و احتمال دارد موجب برداشت اشتباه حرف من شود. اما با این وجود نمی‌خواهم مدام پرانتز باز کنم و اما و اگر بیاورم و توضیح بدهم.

با این توضیحات، اگر با مدل ذهنی من آشنایی کمی دارید، خواندن این متن را به شما توصیه نمی‌کنم. (این نوشته را از محمدرضا شعبانعلی عزیز توصیه می‌کنم که دلیل نوشتن متن زیر هم بوده: +)

اصل نوشته:

همانطور که گفتم، اتفاقاتی افتاده که برایم جالب بوده. از آنجایی که آنها لزوما به هم ربطی ندارند، آنها را با شماره (و البته با حفظ ترتیب زمانی) می‌نویسم.

۱

چند وقت پیش، یکی از دوستان متممی‌ام می‌گفت روزنوشته ها را بیشتر از متمم دوست دارد. این حرفش در ذهنم حک شده: “روزنوشته‌ها حتی از متمم هم بهتر است..”.

برای من، این حرف کمی گنگ بود. نمی‌فهمیدمش.

حس می‌کردم چون محمدرضا جان دوست دارد اولویت ما خواندن متمم باشد تا روزنوشته‌ها، ما هم باید همین کار را بکنیم (هنوز هم همین حس را دارم).

اما انکار هم نمی‌کنم که خواندن روزنوشته ها – در مقایسه – برایم جذاب تر از خواندن متمم بوده و هست.

۲

امروز چند دقیقه‌ای را وبگردی کردم. می‌خواستم درباره “شاخص حرص و ترس” تحقیق کنم.

با سرچ این کلیدواژه، علاوه بر مطلب متمم (که آن را از قبل خوانده بودم) به مطلبی هم از وبلاگ محمدرضا رسیدم به نام “تصمیم گیری و فرار از ترسها یا تعقیب رویاها؟” (+). عنوان مطلب برایم آشنا بود، اما چون در آن از این کلیدواژه استفاده شده بود، تصمیم گرفتم مطلب را باز کرده و آن را بخوانم.

دیدم که محمدرضا در یک پیش‌نوشت درباره این شاخص صحبت کرده.

وقتی خواندن پیش نوشت و متن اصلی تمام شد و به خودم آمدم، دیدم توجهم بیشتر از پیش نوشت – که به خاطر آن به این مطلب آمده بودم – به اصل بحث جلب شده و در حال مقایسه خودم و جایگاهم در نمودار رسم شده هستم:

فرار از ترس ها یا تعقیب رویاها

‌ ‌

۳

دقایقی بعد، وقتی بطور گذرا کامنت ها را – که دیگر مثل قبل‌تر ها علامت قلب ندارند:) – مرور می‌کردم، دیدم محمدرضا در پاسخ یکی از دوستان، حرف جالبی نوشته. حرفی که در پاسخ به سوالی مطرح شده که سوال و مشکل من هم هست.

تکه‌ای از کامنت را (که یکی از انگیزه های اصلی نوشتن این مطلب و شاید مهم‌ترین انگیزه بود) اینجا می‌آورم:

“به نظر من روبرو شدن با ترس به هیچ روی هم معنی با تعقیب رویاها نیست. حتی نزدیک به معنی‌اش هم نیست. در واقع دقیق‌تر بگم (حداقل در دنیای من) روبرو شدن با ترس هیچ فرقی با فرار از ترس نداره و این دو لغت هم معنا هستند.

برای کسی که به تعقیب رویاهاش می‌ره اون ترس‌ها اساساً وجود نداره. با چی می‌خواد روبرو شه؟
وقتی می‌گی روبرو شدن با ترس، یعنی اون ترس‌ها رو به رسمیت شناختی. به رسمیت شناختن به معنای ترسیدن است و روبرو شدن با ترس یعنی تلاش برای نترسیدن از چیزی که به ذاته ترسیدنی است.

کسی که در محور افقی و تعقیب رویاها حرکت می‌کنه ترسی نداره که بخواد باهاش روبرو بشه و اصلاً نمی‌تونه بفهمه که بقیه چرا دارن می‌ترسن و از چی می‌ترسن.” (+)

۴

وقتی این مطلب را خواندم، در افکارم غرق شدم.

بعد از چند دقیقه، ناخودآگاه یاد حرف دوستم در چند ماه پیش افتادم که می‌گفت “روزنوشته‌ها حتی از متمم هم بهتره” – انگار پرونده‌ی آن حرف هنوز در ذهن من باز بوده.

اما حالا احساس می‌کردم می‌توانم این حرف را بهتر بفهمم. که چرا روزنوشته‌ها برای من هم جذاب تر از متمم است.

با خودم گفتم که احتمالا دلیل آن، الهام بخشی بیشتر روزنوشته‌ها باشد.

چیزی که البته نبود آن، برای متمم به هیچ وجه نقطه ضعف تلقی نمی‌شود و دلیل آن هم برای متممی‌ها مشخص است (اساسا کارکرد متمم آموزشی است و برای الهام بخشی تعریف نشده). اگر چه داشتن این ویژگی برای روزنوشته‌ها، مزیت بزرگی است و من هم عاشق آن هستم.

‌ ‌

پی‌نوشت. راستش را بخواهید، باز هم آنطور که دوست داشتم مفهوم حرص و ترس را نفهمیدم و باید بیشتر درباره اش بخوانم.

اما استعاره محمدرضا را برای تشبیه آن به “فرار از ترس‌ها” و “تعقیب رویاها” دوست می‌داشتم. شاید بد نباشد که در ابتدای هر هفته یا هر روز، با خودمان چک کنیم و ببینیم وضعیت ما الان کجای این شاخص است؟ و کجا دوست داریم باشد؟ – لااقل تا موقعی که این تفکر ملکه‌ی ذهنم شود، این کار را می‌کنم.

نفرت از نمادها ، هم آغوشی با مصداق‌ها ؟

یک مطلبی در کانال تلگرامی فقط برای ۳۰ روز محمدرضا شعبانعلی هست که بعضی وقت ها به یادش می‌افتم. شاید شما هم دیده باشید.

نفرت از نمادها هم آغوشی با مصداق ها - شراب سرخوشی کوتاه مدت

فکر می‌کنم خیلی می‎‌شود راجع بهش حرف زد. اما الان فقط می‌خواستم خود نقل قول را بنویسم. در این چند روز به کرات یادش افتادم، اینجا می‌نویسم تا بیشتر جلوی چشمم باشد..

پی‌نوشت. مطالب کانال تلگرام محمدرضا (درباره تغییر مدل ذهنی) را قبل تر ها بصورت پی دی اف آماده کرده بودم. اینجا می‌گذارم تا اگر کسی دوست داشت مرور کند: فقط برای ۳۰ روز (PDF)

دزدی ایده و مدل ذهنی بر پایه کمیابی منابع

امروز با یکی از دوستانم درباره مبحث کمیابی منابع صحبت می‌کردیم و اینکه مدل ذهنی فردی با این ویژگی چه شکلی است. می‌گفت یکی از نشانه‌های آن، ترس زیاد از دزدی ایده توسط دیگران است (محمدرضا مدل ذهنی با اعتقاد به کمیابی منابع را یکی از دام‌های کارآفرینی میدونه).

احتمالا شما هم از این افراد در اطراف خود دیده‌اید (یا شاید خود ما گاهی در این حالت ذهنی قرار بگیریم).

افرادی که فکر می‌کنند همه‌ی چیز‌های خوب، محدود هست:

کار خوب محدود است.. پول کم و محدود هست.. ایده که خیلی چیز مهمی است و نباید لو برود…

به هر حال، و صرف نظر از اینکه این مدل ذهنی چقدر می‌تواند مضر باشد یا مفید (بسته به افق تحلیل)، همیشه در بحث «دزدی ایده» دو خاطره یادم می‌آید. گفتم اینجا بنویسم‌شان.

۱

خاطره اول مربوط به یکی از همکلاسی‌های دانشگاهم است (کسی که امروز هم با او دوست هستم و همیشه از نگاهش به زندگی یاد گرفته‌ام).

به نظر من، یکی از جذاب ترین مباحث رشته‌ی الکترونیک، قسمت میکروکنترلر هاست.

اگر با میکروکنترلر آشنایی ندارید، میکروکنترلر یک قطعه الکترونیکی است که می‌شود برای آن برنامه‌نویسی کرد تا کار خاصی را انجام دهد. از کارهای ساده مثل چشمک زدن یک لامپ ال ای دی، تا آیفون‌های تصویری، و تا مدار های بسیار پیشرفته تر مثل مدارات گیرنده سیگنال در تلویزیون یا فضاپیماها .. را می‌توان با میکروکنترلر انجام داد.

دوستم یکبار حرف جالبی می‌زد.

می‌گفت: اوایل که یک ایده یا روش برنامه نویسی به ذهن آدم می‌رسد، فکر می‌کند خیلی زحمت کشیده و به دستاورد بزرگی نایل آمده.

به راحتی حاضر نیست روش نوشتن آن برنامه یا حتی ایده‌ی آن را با کسی به اشتراک بگذارد.

حتی خیلی وقت‌ها درباره آن حرف هم نمی‌زند. مبادا ایده‌اش لو برود!

اما این فقط برای مبتدی هاست.

وگرنه بعد از مدتی وقتی آدم کمی وارد تر می‌شود، می‌بیند این خارجی‌ها، برنامه‌های خیلی پیشرفته‌تر و ایده‌های خیلی خفن تر را در اینترنت، رایگان برای دانلود گذاشته اند!

همیشه هم یک مثال داشت از یکی از برادران چشم بادامی، که یکی از برنامه‌های کاربردی از میکروکنترلرها را با صرف کلی وقت، نوشته و رایگان در اینترنت قرار داده …

۲

مثال دومی که با شنیدن کمیابی منابع و بحث ایده دزدی به ذهنم می‌آید، یکی دیگر از همکلاسی‌های دوران کارشناسی است.

یکبار که این همکلاسی به من زنگ زد، بعد از احوال پرسی‌های اولیه – که مثل خیلی از احوال‌پرسی‌های ما، از اصل حرف بیشتر طول کشید – ، گفت که یک ایده دارد.

من عادت داشتم سر کلاس‌هایی که حوصله‌ام سر می‌رفت، کتاب آزاد بخوانم. درباره کسب و کار و تبلیغات و … . و احتمالا از آنجا در ذهن این دوستم هم مانده بودم و فکر می‌کرد من می‌توانم کمک‌اش کنم.

گفت که ایده‌اش برای برای گوشی‌های آیفون است. و اینکه ایده‌ی بزرگی است و اگر اجرا شود، کل نظام نرم افزاری آیفون را متحول می‌کند (!)..

هر چند فکر می‌کردم – و می‌کنم – که ایده‌هایی به این جذابی، معمولا توخالی و غیرعملی‌ هستند، گفتم: خب ایده‌ات چیست؟

گفت: شوخی می‌کنی! انتظار نداری که ایده‌ام را به تو بگویم!

گفتم: تو به من زنگ زدی و درباره ایده‌ات از من کمک می‌خواهی و حالا نمی‌گی ایده‌ات درباره چیست!؟

کمی من من کرد …

گفت: راستی، می‌گن برای ثبت ایده باید بری دبی، درسته؟ ..

الان که بیشتر از ۳ سال از آن زمان می‌گذرد و من همچنان منتظر مشهور شدن دوستم و ایده‌ی تحول آفرین او در آیفون هستم!

حواشی درس «مدل‌های ذهنی» در متمم (در حال تکمیل)

(نوشته شده در ۱۰ اسفند ۹۵)

.

پیش‌نوشت. همانطور که اینجا درباره این نوع نوشته‌هایم توضیح داده‌ام، این نوشته نیز فعلا “در حال تکمیل” است و ممکن است مطالب آن انسجام و پیوستگی لازم برای مطالعه را نداشته باشند.

«مدل ذهنی» از جمله کلماتی است که می‌شود آن را کمابیش در مکالمات روزمره هم شنید.

شاید ساده‌ترین تعریف مدل ذهنی، این باشد:

مدل ذهنی، عینکی است که ما برای دیدن دنیا از آن استفاده می‌کنیم. به عبارتی، ما دنیا را از فیلتر مدل ذهنی‌مان می‌بینیم.

با توجه به تعریف بالا، می‌توان نتیجه گرفت شخصی که ذهنش را از مدل‌های ذهنی ناکارآمد خالی کرده و به مدل‌های ذهنی مفیدتر و کارآمدتری مجهز کند، می‌تواند دنیا را بهتر بفهمد (طبیعتا عمل به این جمله به سادگی گفتن یا خواندن آن نیست.)

اما نکاتی که درباره مدل ذهنی به ذهنم می‌رسند:

۱-  مدل‌ذهنی چطور بوجود می‌آید؟

شاید بتوان گفت نوزاد از بدو تولد، در حال شکل دادن به مدل ذهنی خود است.

وقتی پدر و مادر نوزاد را نوازش می‌کنند، وقتی برای خرابکاری‌ای که کرده آهسته در دهان غرولند می‌کنند، وقتی درباره اتفاقات روزمره با هم صحبت می‌کنند و از کلمات «مرکز کنترل بیرونی» استفاده می‌کنند، و درواقع در تمامی لحظات و دقایق زندگی، در حال ساختن مدل ذهنی فرزند خود هستند.

محیط و جامعه هم در ساختن مدل ذهنی نقش پررنگی دارند. مثلا وقتی فردی با پارتی در جایی استخدام می‌شود و جامعه نام این کار را «زرنگی» می‌گذارد. و مثال‌های دیگر.

خلاصه اینکه هر کسی از بدو ورود به دنیا، و با دریافت سیگنال‌های محیط، جامعه و اطرافیان و همچنین تحلیل‌های خود اتفاقات رخ داده در محیط، به مرور روند ساختن مدل ذهنی خود را آغاز می‌کند.

۲- آیا درست است که بگوییم بعضی مدل‌های ذهنی بیشتر و بعضی کمتر رواج دارند؟

بله؛ فکر می‌کنم.

از آنجا که در بیشتر جوامع جمع گرا، همه چیز دستوری و ازپیش تعیین شده است (و شما مجبور هستید که از نظر جمع در کارهای خود استفاده کنید تا رسوای جماعت نشوید) به نظر می‌رسد در چنین جوامعی، مدل‌های ذهنی افراد نیز تا حدود زیادی شبیه هم باشد.

* شغل‌های خوب، معین و مشخص اند (مثل دکتر بودن. مهندس بودن. رئیس اداره‌ بودن).

* رشته‌های تحصیلی خوب، معین و ثابت‌اند (در دبیرستان، قطعا ریاضی بالاتر از انسانی است و در دانشگاه، برق و مکانیک بالاتر از متالوژی و صنایع).

* همینطور دختران و پسران خوب. و پدرها و مادرهای خوب.

* حتی جامعه برای هدف ها و انگیزه‌ها هم مترهای مخصوصی دارد …

این می‌شود که ما کم کم یاد می‌گیریم برای درامان ماندن از شر “غولی به نام مردم”، مطابق نظر اکثریت دنیا را ببینیم و عمل کنیم (غافل از اینکه این اکثریت اصلا نظر مشخص و ثابتی ندارد و منتظر است تا با کوچکترین بهانه یا تغییر، شلاق خود را بر زندگی ما بنوازد…).

به عبارت دیگر، شاید بتوان گفت یک مدل ذهنی در بیشتر افراد کپی شده و اکثریت دنیا را شبیه هم می‌بینند:

* اگر می‌گویند «زن ها فلان‌اند و مرد ها بهمان»، باید اینطور باشد (= مدل ذهنی زن و مرد).

زن‌ها به درد رانندگی و کارهای فیزیکی و مسئولیت های خطیر نمی‌خوردند. حتی اگر بسیاری از زنان رانندگی‌شان عالی باشد، برخی کارهای فنی و فیزیکی را خوب انجام دهند و برخی رهبری سازمان‌ها و بیزینس‌های بزرگی را برعهده داشته باشند. اینها قطعا استثنا هستند – چون «مردم» اینطور فکر می‌کنند.

* اگر می‌گویند «پولدار ها فلان اند و بهمان»، باید اینطور باشد (= مدل ذهنی ثروتمندی).

همه پولدارها دزدند. اصلا به فکر طبقه‌ی محروم و نیازمندان نیستند. و اغلب به بهره کشی از دیگران مشغولند. اگر کسانی هستند که از راه درست به پول زیادی دست پیدا کرده‌اند، یا دغدغه‌ی نیازمندان را دارند، یا به برخورد عادلانه با کارکنان‌شان متعهدند، قطعا استثنا هستند. چون «مردم» اینطور فکر می‌کنند.

* اگر می‌گویند «جوان‌های مجرد فلان‌اند و بهمان»، باید همینطور باشد (= مدل ذهنی مجرد/ متاهل بودن).

مگر ندیدی پسر فلان آشنا یا دختر آن یکی همسایه که مجرد بود و چه‌ها که نمی‌کرد. قطعا سر و سامان گرفتن متر و معیار مشخص دارد و جز با ازدواج حاصل نمی‌شود. آن پسر دوستمان هم که مجرد است حتما کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه دارد که رو نشده! یا جزو استثنائات بسیار نادر است! چون «مردم» اینطور فکر می‌کنند…

شاید بتوان ده ها مثال دیگر هم آورد، که بیشتر جامعه دنیا را مشابه هم می‌بینند. درواقع، از عینک‌ها و مدل ذهنی مشابهی استفاده می‌کنند.

– – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت:

لینک‌های مرتبط و مفید:

  1. درس مربوط به مدل ذهنی در متمم. (فوق العاده روان و منسجم. مناسب برای یادگیری درباره مدل ذهنی)
  2. دستورالعمل مواجهه با غولی به نام مردم” از محمدرضا شعبانعلی عزیز. (درباره نحوه مواجهه با غول بی شاخ و دمی به نام مردم!)
  3. چه چیزی به من انگیزه می‌دهد؟” از محمدرضا شعبانعلی عزیز. (تلاشی برای پیدا کردن انگیزه و هدف شخصی از زندگی، به دور از اهداف تجویزی جامعه.)

وقتی هیچ کس وجود ندارد

(نوشته شده در ۲۷ بهمن ۹۵)

.

نمیدانم حس رقابتی چقدر در شما زنده است. اما در من این حس نسبتا فعال است.

وقتی می‌خواهم کاری را انجام دهم، شاخک‌هایم فعال می‌شوند و انرژی ام چندین برابر می‌گردد: می‌خواهم بهترین باشم.

وقتی به موردی بر می‌خورم که کاری مشابه کار من انجام می‌دهد هم اوضاع از این قرار است.

اما به تجربه دیده‌ام که این انرژی و این شور و نشاط رقابتی – لاقل در من – خیر و برکت نداشته است. بزودی بجای کار بیشتر، بیشتر فکر می‌کنم که حالا باید فلان کار را بکنم و حالا که رقیبم فلان کار را کرد، من باید این را بکنم. و این فکر کردن استهکاک ذهنی را بالا می‌برد و مانع انجام کار درست می‌شود…

در موقع کنکور سراسری هم، تا وقتی روی رقیبان نزدیکم تمرکز کرده بودم – از فامیل گرفته تا هم کلاسی و دوست و آشنا-، روندم نسبتا ثابت بود. حتی گاهی با افزایش تلاشم نتیجه‌ی معکوس می‌گرفتم.

تا اینکه دوست خوبم سجاد، که از طریق مادرش با اصول روانشناسی و روانشناسی مثبت نگر آشنا بود، مرا با مفهوم «رقابت با خود» و «عدم مقایسه خود با دیگران» آشنا کرد.

نتیجه‌ – لاقل برای من – حیرت انگیز بود و وقتی بعد کنکور، معلمانم رشد مرا با بقیه «مقایسه می‌کردند»، شتاب رشد من به نحو کاملا محسوسی بیشتر از بقیه بود.

این را نگفتم که از خودم تعریف کرده باشم – در نهایت نه آن کنکور به جایی رسید و نه آن دانشگاه.

اما درسی که از آن دوران گرفتم، هنوز هم به کارم می‌آید.

هنوز هم هر وقت – بصورت اتفاقی یا به تحریک اطرافیان – می‌خواهم خودم را با کسی مقایسه کنم یا وارد رقابت ذهنی با کسی شوم، به خودم می‌گویم : فکر کن هیچ کس در اینجا حضور ندارد. حالا چه کار می‌کنی؟

آیا باز هم همان تصمیم را می‌گیری و همان رفتار را انتخاب می‌کنی؟

و وقتی پاسخ منفی است، می‌فهمم که باید چیزی را تغییر بدهم.

فریب خود

(نوشته شده در ۱۸ بهمن ۹۵)

.

فریب، فریب دادن و فریب خوردن کلا به نظرم بحث جالبیه.

ما اول که به دنیا می‌آیم صادق هستیم. لااقل در حرف زدن صادق هستیم. از قدیم هم گفتن : حرف راست رو از بچه بشنو!

اما به مرور یاد می‌گیریم صداقت زیاد هم خوب نیست و نمی‌تونه همیشه بهترین گزینه باشه. کم کم یاد می‌گیریم دروغ هم شکل های مختلفی می‌تونه داشته باشه که برای گفتن بعضی از انواعش حتی لازم نیست صحبتی بکنیم. همین که حرفی نزنیم – و از حقیقت نگیم – خود بخود اوضاع خوب می‌مونه.

فکر می‌کنم همین پاداش مثبت گرفتن هست که باعث میشه کم کم دروغ گوهای حرفه‌ای بشیم. البته در این میان بعضی‌هامون کمتر و بعضی‌هامون بیشتر دروغ می‌گیم؛ ولی اگه کسی بگه من هیچ وقت دروغ نمی‌گم، احتمالا همین الان در حال گفتن یکی از دروغ‌هاشه.

فکر می‌کنم غول مرحله آخر تو بحث دروغ‌گویی، دروغ گفتن و فریب دادن خودمون هست.

سخته و عجیب.

نمی‌دونم مغز دقیقا با چه مکانیزمی خودش رو فریب می‌ده. ولی باید فرآیند هیجان انگیزی باشه.

فکر می‌کنم این نوع دروغ‌گویی (دروغ به خود) رو هم مغز کم کم یاد می‌گیره.

یعنی اول کار کاملا با خودش روراسته.

بعد می‌بینه نمیشه که هی اذیت بشه. و شروع می‌کنه سر خودش رو کلاه می‌ذاره.

شاید یک نوع هوشمندی این باشه که ما سعی کنیم تو این مرحله‌ی عذاب کشیدن بمونیم. یعنی وقتی اولین نشانه‌های فریب خودمون رو دیدیم، سریع بفهمیم که درون ذهنمون چه خبره و آگاهانه جلوشو بگیریم.

نمیدونم.

شاید هم دقیقا برعکس باشه. یعنی هوشمندی این باشه که بگذاریم مغز کم کم این دروغ نوع دروغ گفتن رو هم یاد بگیره و در اون خبره بشه. فقط دیگه سخته تشخیص اینکه کی داره راست فکر می‌کنه و کی در حال فریب خودشه.

قسمت طنز قضیه اینجاست که همون مغزِ مذکور، باید تصمیم بگیره که هوشمندانه تره تا فریب نخوره (و طبعا اذیت بشه) یا فریب بخوره و (با اذیت کمتری) مسیر زندگی رو طی کنه.

شما اگر تو این شرایط قرار بگیرید کدام راه رو انتخاب می‌کنید – یا کرده‌اید؟

به نظرم می‌ارزه بهش فکر کنیم.

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. چند روزی هست این مطلب رو روی کاغذ نوشتم تا راجع بهش فکر کنم و بعد بنویسم. چند باری هم فکر کردم، ولی نتیجه‌اش همین چند خط جملات مبهمی شد که اینجا نوشتم.