مریم میرزاخانی؛ کسی که ۴۰ سال زندگی کرد

امروز ظهر با شنیدن خبر مرگ مریم میرزاخانی، بهتم زد.

“امکان نداره مرده باشه. دیروز تازه خبر بستری شدنش تو بیمارستان بود. خیلی بعیده امروز مرده باشه.. “

تلگرام را باز نکردم. احتمال می‌دادم این «شایعه»، کل تلگرام را مسموم کرده باشد.

اما وقتی دیدم محمدرضا هم درباره مریم پست گذاشته…

‌ ‌

مریم میرزاخانی از افرادی بود که چندان نمی‌شناختم‌اش و آشنایی‌ام با او خیلی جزئی بود. صرفا یک نوشته از محمدرضا، و نوشته‌هایی جسته و گریخته از جاهای دیگر. در همین حد که یک جایزه معروف ریاضی را برده، امریکا زندگی می‌کند و لیسانس خود را در شریف گرفته.

اما مریم میرزاخانی یک جایگاه دیگر هم در ذهن من داشت.

او کنار کیمیا علیزاده، انوشه انصاری و بقیه زنانی بود که انگار تلاش می‌کنند تا با موفقیت‌هایشان، عزت نفس گروه بزرگی از جامعه ایرانی را – که طی دهه‌ها و قرن‌ها و به بهانه‌های مختلف از آنها گرفته شده –  به‌شان بازگردانند.

مرگ او از این جهت، حتی برای من هم که او را چندان نمی‌شناختم، یک شوک ناراحت کننده بود.

‌ ‌

پی‌نوشت. حرف محمدرضا را خیلی دوست داشتم. اینکه به این فکر کنیم که ” اگر ما جای او بودیم و از چهار سال پیش می‌دانستیم که در چنین شرایطی قرار داریم، چه می‌کردیم؟”

و اینکه شاید خوب باشد ما هم تا حد امکان از موانع حرف نزنیم. از بدبختی‌ها نگوییم. از سختی‌ها و رنج‌هایمان.

اینکه به‌هرحال این نقش – با همه شرایط خوب و بدش – امروز به ما داده شده. سعی کنیم بهترینِ خودمان باشیم و زیباترین داستانی که دوست داریم را «زندگی کنیم».

شاید شبیه مریم.

که وقتی فیلم زیر را در یو.تیوب می‌دیدم، حس کردم او بیشتر و بهتر از خیلی‌ از انسان‌ها زندگی کرده.

‌ ‌

 

آخیش؛ رفرش شدم.. (وبلاگ‌نویسی به سبک راحت‌نویسی)

۱: وبلاگ‌نویسی به سبک راحت‌نویسی

از روزی که در وبلاگ محمدرضا شعبانعلی عزیز (و بعد‌ها در متمم) خواندم که هر کس باید در وبلاگ‌نویسی سبک منحصر به خودش را داشته باشد، همواره به این فکر می‌کردم که سبک وبلاگ‌نویسی من چه سبکی است و چه سبکی دوست دارم باشد.

این بود که همیشه در کنار خواندن وبلاگ دوستان عزیزم، به سبک نوشتن آنها هم دقت می‌کردم.

الان که به نوشته‌های خودم نگاه می‌کنم، حس می‌کنم سبکم جایی بین سبک رسمی و سبک غیر رسمی است. نه آنقدر رسمی است که مثلا “مع‌هذا” بکار ببرم، نه انقدر غیررسمی که اصوات و عبارات عجیب عامیانه‌ای مثل “اوچیکتم”.

در واقع هر وقت هم به دو سر طیف نزدیک شدم، منظورم صرفا طنزآمیز کردن نوشته‌ام بوده.

همچنین، کلمات اضافه و ربط و پسوند و غیره را نیز معمولا به سبک نگارشی آنها بکار برده‌ام. مثلا سعی کرده‌ام همواره “را” را “را” بنویسم نه “رو”. مثلا: “آن را روی میز گذاشتم” – و نه : “اون رو روی میز گذاشتم”.

اما از طرفی هم بارها شده که جای عناصری مثل فعل و فاعل و مابقی را جابه‌جا کرده‌ام تا فهم جمله‌ام بهتر شود و از این جهت، از فضای رسمی صرف نیز فاصله گرفته‌ام…

‌ ‌

همه این‌ها را گفتم که بگویم یکی از سبک‌هایی که چند وقتی است با آن آشنا شده‌ام، سبک آقایی به نام “جادی” است.

چون وبلاگ جادی فیل.تر هست، عکسی از صفحه نخست وبلاگ او (در لحظه انتشار این مطلب) را اینجا می‌آورم (برای خواندن آن در اندازه اصلی روی عکس کلیک کنید) :

وبلاگ نویسی راحت نویسی جادی

اگر بخواهم جادی را آنطور که طی چند ماه شناخته‌ام معرفی کنم، او یک برنامه‌نویس و وبلاگ‌نویس قدیمی است که از حدود ۲۰۰۵ روی وب مطلب می‌نوشته. حرف‌هایش را سانسور نمی‌کند (شاید با همین استدلال او را سانسور کرده‌اند). اهل تفکر است – هر چند لزوما و طبیعتا نمی‌توان با تمام حرف‌ها و تفکراتش موافق بود و فکر نمی‌کنم اشکالی هم داشته باشد… کارهای دیگر او شامل پادکست‌های «رادیوگیگ» و فایل‌های صوتی «جوراب‌شلواری» و کلی کار دیگر.

اما همانطور که بالاتر گفتم، نکته‌ای که برای من جالب بوده و این مطلبم را به آن اختصاص داده‌ام، سبک خاص نوشتن جادی است.

جادی اولین اصول نگارشی را هم رعایت نمی‌کند و حرف‌هایش را احتمالا به همان ترتیبی که به ذهنش می‌رسد، روی صفحه می‌ریزد – که نه تنها اشکالی ندارد، بلکه سبک خاص او را همین عجیب بودن تشکیل داده – و‌ ‌من هم تصمیم گرفتم با الهام از او، بخشی از نوشته‌هایم را با سبکی شبیه سبک او بنویسم.

اسم این سبک را می‌گذارم : وبلاگ‌نویسی به سبکِ «راحت‌نویسی»!

‌ ‌

۲: آخیش؛ رفرش شدم. خاطره امروز بعدازظهر،به سبک راحت‌نویسی

دیگه واقعا حوصله‌ام سر رفته بود. فشار این اواخر روم انقدر زیاد بود که دیگه تاب نداشته باشم. از اونجایی که متاسفانه تفریح ناسالم چندانی برای خودم تعریف نکردم، تصمیم گرفتم استخر برم – فکر کنم از آخرین باری که از استخر دراومدم بیشتر از یکسال میگذره.

وقتی تصمیمم رو می‌گرفتم، یاد حسن آقای کشاورز افتادم که یکبار از اینکه استخر یک چیزی که وظیفه‌اش بوده داشته باشه، اما تموم کرده بوده و همچنان ادعای مشتری مداریش می‌شده، گله کرده بود.

– شاید حسن آقا هم دوست داشته باشه امروز بره استخر..

با همین فکر، گوشی رو برداشتم و به حسن آقا پیامک دادم. و بیهوش شدم – دیشب خیلی کم خوابیده بودم و طبیعی بود بعد ناهار این اتفاق بیوفته.

وقتی با زنگ موبایل یکی که با یکی دیگه کار داشت بیدار شدم، دیدم حسن آقا جواب داده که پایه‌ست.. عالی بود. خوش و خوشحال، کمی دیگه سعی کردم بخوابم.

دیگه تعریف نمی‌کنم که چطور شد از خونه زدم بیرون و کارم چطور پیچید و ترافیک چطور مجبورم کرد از تاکسی پیاده شم و بدوم و با این حال آخرش دیر برسم.

خلاصه وارد استخر شدم. حسن آقا رو دیدم و تو کسری از دقیقه، شیرجه زدم توی آب ولرم نسبتا سرد – عین همه‌ی آبهای همه‌ی استخر‌های همه‌جا..

بازم تعریف نمی‌‎کنم که شنا تا چه حد یادم رفته بود (البته قبلا هم مایکل فلپس نبودم – به هر حال) و اینکه هنوز هم حالم از سونا به هم می‌خورد.

خلاصه چشم بر هم زدنی، سانس استخر تموم شد و غریق نجات ها انگار که با همه دعوا داشته باشن، شروع کردن به سوت ممتد..

اما. اما وقتی از درب سالن استخر با حسن آقا زدیم بیرون. خودش بود. همون حس همیشگی.

انتخابم درست بودم.

تو دلم به خودم گفتم: دمت گرم رضا .خوب رفرش شدی:) حالا بریم سراغ ادامه زندگی;)

‌ ‌

‌ ‌

پی‌نوشت۱. جادی رو ادریس جانم چند ماه قبل بهم معرفی کرد. از روی این نشانه مشترک من و ادریس و جادی:  :). ممنونم ازت ادریس:)

پی‌نوشت۲. خوشحالم که دوست حسن جان هستم. امروز که من خیلی از دوستان سابقم رو ندارم (در واقع نه خیلی، که تقریبا با همه‌شون قطع ارتباط کردم)، داشتن یه دوست خوب با رگه‌های متممی مثل حسن همون چیزیه که حال آدم رو خوب می‌کنه. ممنونم حسن آقا جان:)

ماه رمضان و دل‌نوشته‌های دکتر شیری

(آپدیت ۱۵ خرداد –  ۷ نوشته)

مقدمه. ماه رمضان امسال هم سرِ موقع از راه رسید. فکر می‌کنم صرف‌نظر از اینکه بخواهیم و بتوانیم روزه بگیریم یا نه، «تفکر» همیشه می‌تواند برای جان و روح‌مان مفید باشد.

‌ ‌

اصل نوشته:

چند روز پیش یکی از دوستانم مرا با نوشته‌های سحری دکتر شیری آشنا کرد. نوشته‌های کوچک و جمع‌وجوری که با ادبیات خود دکتر شیری هستند و رنگ‌وبوی درد و دل عارفانه دارند و اندکی تفکر در مواقع سحر.

از آنجا که عادت (و تمایلی) ندارم که وقتی از نوشته‌ای خوشم آمد تمام نوشته‌های مشابه‌اش را بخوانم، و ترجیح می‌دهم کم کم آن‌ها را به مثابه شربتی گوارا بنوشم، از دوستم (که تقریبا هر روز حوالی سحر بعضی از این نوشته‌ها را برایم می‌فرستد) خواستم تا اگر برایش مقدور بود این کار را ادامه دهد. تا من هم بتوانم علاوه بر لذت شخصی خواندن این دلنوشته‌ها، شما را هم در این لذت سهیم کنم ( البته یک هدف دیگر هم دارم. آن هم به روز ماندن وبلاگ در این روزهایی است که سرم کمی شلوغ تر از قبل شده).

بیشتر از این توضیح نمی‌دهم و شما را دعوت می‌کنم که اگر خواستید دقایقی از این دنیا جدا شوید، این نوشته‌های ناب را از دست ندهید:

۱- دو پیاله مثنوی : اگر جایی هستی که داری تشنگی کسانی را سیرآب میکنی

“مولوی تعبیر عجیبی از آب و تشنگی و سفر زندگی خودش به ما یاد میدهد…

هین ببین که ناطقه جو میکَند .. .. .. تا به قرنی بعد ما آبی رسد”

‌ ‌

۲- دل نوشته های سحری- در نبات بودن

“ور یکی عیبی بود با صد حیات .. .. .. بر مثال چوب باشد در نبات

در ترازو هر دو را یکسان کشند .. .. .. زانک آن هر دو چو جسم و جان خوشند”        _مولوی

‌ ‌

۳- بفرمایید دل نوشته های سحری و چای لیموی تازه- ۴ هسته هلو

“دردهای زندگی ، بعضی ها را رشد میدهد، به عبارتی بعضیها با دردهاشون هشیار تر میشوند ، خواب از سرشون میپره و بیدار میمونند و بعضی ها به خواب میروند و میزنن به بی خیالی ، گروه سوم زخمی میشوند… “

‌ ‌

۴- دو پیاله مثنوی- مکر عالم

از شما کی کدیهٔ زر می‌کنیم .. .. .. ما شما را کیمیاگر می‌کنیم”     _مولوی

(کدیه کردن : گدایی کردن)

‌ ‌

۵- دل نوشته های سحری- چشم زیبا و برهان حرکت

“… فرانسیس بیکن از ما سوالی فلسفی  در باب برهان حرکت در براهین اثبات خداوند میپرسد که  چگونه ذاتی که متحرک نیست ، عالمی متحرک میسازد؟ جوابش سخت نیست ، شما یک جفت چشمان زیباروی بیارید لب یک پنجره و بگید بنشیند ، آنگاه ببینید همه محله و شهر بعد از یکساعت بهم میریزد! اینگونه یک وجود ثابت ، کلی تحرک ایجاد میکند! ”

+ خاطره ای شنیدنی از آقای خلیل رفاهی : “روزگاری که درقم طلبه بودم بعلت جوانی  وخامی وبی ارتباطی با جامعه معتقد بودم که فقط کسی که درقم باشد وروحانی باشد انسان ارزشمندی است…”

‌ ‌

۶- نون و چایی تازه – سحر بارانی۲۸ ماه مبارک

” … تو ایوان خونه میزبان داشتیم صفا میکردیم با بارون و بوی خاک و تازگی و هوای پاییزی اول شهریور که صحبت میزان ثروت و رضایتمندی از زندگی شد.خونه میزبان بالا شهر بود و حشر و نشری داشت با خیلی کله گنده های پولی. از جمله صحبت کسی را کرد که بالای ۱۰۰ میلیارد خودش ثروت داشت و زنش بالای ۲۰۰ میلیارد و اینها سر اینکه آقائه یه بار یه کیف لویی ویتون ۲ میلیونی را برای زنش نخریده و گفته خودت میتونی بخری کارشون به طلاق هم داشته میکشیده! یه بار هم همین آقا خشایار خودمون از اقائه میپرسه تو در زندگیت غمی هم داری؟ میگه آره! فلان رفیقم از من بیشتر ثروت داره با اینکه هر چی اون بخواد تو دنیا داشته باشه من هم میتونم داشته باشم! ”

ثروت واقعی چیه؟ آیا ثروت مادی لزوما رضایت میاره؟ اصلا ربطی به هم دارن؟ خوب میشه که گاهی به این جور چیزها فکر کنم. به نظرم آدم ایراد زندگی بقیه رو راحت‌تر و با وضوح بیشتری می‌بینه و می‌تونه برای زندگی خودش تعمیم بده و تصمیم بگیره..

‌ ‌

۷- نون و چایی تازه- شب ۷ ماه مبارک

” باید خاکستر نشینی کرد مثل سیندرلا تا تونست شاهزادگی را تجربه کرد… وقتی افسردگی ما را فرا میگیرد روح دعوت میشود به خاکستر نشینی… همه دست و پا میزنند که خلاصمان کنند اما شاید کار خوب این باشه که خرد افسردگی را دست کم نگیریم… ”

” … من دینداری مردمی را  در قلب لندن دیده ام که بدون ایمانهای گزنده و بدون اصرار  حال بهم زن  به  “بر حق بودن ” خود و تنها با خوش خلقی به استقبال زندگی آمدند.

بی ریا در روزه داری ام کنارم بودند و همیشه در قلبم خواهند ماند. کاشکی بدانند بهشتی که این روزها به خاطرش شاخ و شونه می‌کشند و تهدید می‌کنند و آیین نامه اخلاقی تصویب می‌کنند ، سالهاست  لا تجری من تحتها الانهار ( هیچ نهری در پای درختانش جاری نیست)..”

+ مطلبی با عنوان: “فرشته‌ای از سنندج”.. به‌نظرم همه ما فرشته‌هایی اطراف خودمون داریم که زندگی رو برامون لذت‌بخش می‌کنند. آیا می‌تونیم ببینیم‌شون؟

‌ ‌

پی‌نوشت۱. سعی می‌کنم جملاتی – معمولا از ابتدای مطالب – و تداعی‌هایم را اینجا بنویسم تا هم بهتر بتوانید درباره حال و هوای هر نوشته و خواندن آن تصمیم بگیرید و هم بعدا که خودم این مطلب را می‌بینم، سرنخی از مباحث هر مطلب داشته باشم.

پی‌نوشت۲. این پست را تا موقعی که همچنان مشمول لطف دوست عزیزم باشم و نوشته‌های جدید را دریافت کنم، به‌روز خواهم کرد.

تمرین زبان بدن در بانک!

پیش‌نوشت. تا جایی که من می‌فهمم، تکیه بر خوانده ها درباره زبان بدن از کتابها و مقالات، و تلاش برای تحلیل و آنالیز آدمهای اطراف طبق آن کتابها و مقالات، کاری علمی نیست. آنهم کتابها و مقالات غیر بومی که طبیعتا و با توجه به فرهنگی بودن شدید این بحث، نمی‌توانند در فرهنگ ما چندان کاربردی داشته باشند.

بنابراین کل نوشته‌ زیر را صرفا به عنوان مشاهده و خیال‌پردازی نویسنده در نظر بگیرید (هر چند برایم جالب است که این زبان بدن را در بانک های دیگر هم به دفعات مشاهده کرده‌ام).

اصل نوشته:

به نظر می‌رسد برای افرادی که به مترو دسترسی ندارند (تا در آنجا به زبان بدن افراد دقیق شوند) بانک‌ها جزو بهترین جایگزین‌ها هستند.

هر چند، شخصا همیشه چند صفحه از روزنوشته ها را در مرورگر موبایلم دارم و اوقاتی که دقایقی را بتوانم تمرکز بگیرم، آنها را می‌خوانم. اما گاهی این تمرکز درست برقرار نمی‌شود.

مخصوصا وقتی تعداد نفرات کمی به نوبتت مانده باشد و مجبور باشی کاملا Alert بمانی (تا بعدا با کارمند بانک چانه نزنی که من اینجا بودم و نشنیدم!).

یا گاهی هم مثل امروز، که مرورگر نامردی می‌کند و برای نمایش صفحه‌ای که قبلا رویش باز بوده، اتصال به اینترنت را طلب می‌کند – که با توجه به ترجیحم به نداشتن اینترنت همراه، در آن لحظات برایم مقدور نیست.

امروز هم از آن روزها بود.

هم بانک خیلی شلوغ نبود – که بتوانم با خیال راحت محتوایی آموزشی بخوانم. و هم حافظه مرورگرم جواب کرد و هیچ کدام از صفحات بازِ روی خودش را نمایش نداد.

هر چند درسهای زبان بدن را بطور پیوسته نخوانده‌ام و از زبان بدن فقط در حد “خنده‌ی واقعی و خنده دیپلماتیک” و “گارد گرفتن” و “یکی دو ژست چهره” می‌دانم (که چون دانش محدود احتمال بیشتری دارد توهم فهمیدن ایجاد کند، کاش همین ها را هم نمی‌دانستم)، اما به هر حال انگار گزینه‌ دیگری هم نداشتم.

به این فکر افتادم که کمی زبان بدن تمرین کنم! مواد مورد نیاز تمرین (= آدم‌ها) هم به حد کافی در دسترس بودند.

اطراف را نگاه کردم و در صورت های اطرافیانم دقیق تر شدم.

آقایی جلوی باجه‌ی تسهیلات بود و داشت مراحل وام گرفتنش را طی می‌کرد. ژست عجیبی گرفته بود و لبخند ریزی می‌زد. اگر حوصله داشتم – و احتمالا امکانش را – پیگیری می‌کردم تا ببینم در آینده قسط‌هایش را به موقع پرداخت خواهد کرد، یا حدسِ من درست بوده!

البته روی این حدسم خیلی تاکید ندارم. چون آقایی که می‌گویم چند دقیقه بعد از بانک خارج شد و فرصت من برای آنالیز چهره‌اش، چند دقیقه‌ای بیشتر نبود.

وقتی او رفت، به این نتیجه رسیدم که کارمند پشت باجه مورد مناسب تری هست. هم ثابت یکجا نشسته و قرار نیست جایی برود. و هم برای زل زدن به او نیاز نیست به اطراف بچرخم و فقط کافی است روبرو را نگاه کنم.

با این استدلال‌ها، سوژه‌ی بعدی را انتخاب کردم: کارمند باجه ۴.

در رفتارش، کمی استرس می‌دیدم.

دستهایش کمی می‌لرزید – شاید به خاطر این بود که آخر ماه است و مراجعینش نسبت به روزهای گذشته به نحو محسوسی بیشتر شده بودند. شاید می‌ترسید آخر وقت پول کم بیاورد. شاید هم حدس می‌زد دسته گلی به آب داده باشد…

اما رفتاری که قبلا در خیلی از بانکی های دیگر هم دیده بودم، در اقای شماره ۴ هم دیدم:

زبان بدن در بانک و پوشاندن دهان با دست نشانه مخفی کردن چیزی

‌ ‌

دستی، زیر چانه و دهان را پوشانده بود.

تا جایی که من می‌دانم، متخصصین زبان بدن این مورد را نشانه مخفی کردن چیزی از طرف مقابل می‌دانند.

اما یک باجه دار یا یک کارمند بانک، چه چیزی را می‌خواهد از بقیه پنهان کند؟

شاید دوست ندارد پول نقد به مشتریان بدهد و با هزار بهانه و ترفند و دروغ، می‌گوید که پول ندارد. (گاهی این صحبت‌های غیرمنطقی را از زبان بعضی کارمندان شنیده و می‌شنوم که موقع وصول چک، به زور می‌خواهند برای آدم حساب باز کنند! یا شماره حسابی بگیرند و پول را مستقیما به آن حساب واریز کنند و در هر حال، از دادن پول نقد طفره بروند)

شاید مقداری پول اضافی از کسی گرفته و حتی شاید موقع گرفتن هم متوجه شده، اما وسوسه شده آن را در آخر وقت برای خودش بردارد!

یا یک وام بدون بهره جدید با سهمیه محدود برای شعبه‌شان آمده و رئیس به او قول داده که در ازای امتیازی، آن وام را به او بدهد – در حالی که بقیه همکاران از این شرایط جدید خبری ندارند!

شاید هم مشکلی خارج بانک دارد که قسمتی از فکرش را مشغول کرده. اما دوست ندارد کسی درباره آن موضوع چیزی بداند…

لیست خیال‌پردازی‌هایی این چنینی را می‌شد همچنان ادامه داد. اما در همان لحظه، آقای شماره ۴، مشتری پیش از من را راه انداخت. دستگاه شماره مرا صدا زده و تئوری پردازی ها و تمرین زبان بدن من (!) را، در همین مرحله نیمه‌تمام باقی گذاشت.

پی‌نوشت. یکی از مواردی که من می‌شناسم و ذهن را برای دیدن زبان بدن اطرافیان آماده (و شاید بیش از حد آماده‌) می‌کند، دیدن سریال Lie to me است. این سریال، بر اساس زبان بدن و با اغراق شدید در آن ساخته شده است و نقش اول آن، دکتر لایتمن، متخصص زبان بدن است که سعی می‌کند با استفاده از زبان بدن و حالات چهره، از پرونده‌های جنایی و امنیتی سر در بیاورد..

باید یادم باشد که دفعه بعد و قبل از رفتن به بانک، یک قسمت از این سریال را ببینم 😉

از تاکسی، تا قلیان و تا فتحعلی شاه قاجار

پیش‌نوشت. متن زیر طولانی، پراکنده و حاوی برداشت‌های شخصی است و کمترین ویرایش روی آن انجام شده. به‌نظرم گزینه‌ی مناسبی برای خواندن نباشد.

اصل نوشته:

مقدمه

دیروز برای دیدن چند دوستِ عزیز، دل به جاده زده و کنار مسافرکش گرامی نشسته بودم.

معمولا در این مواقع، هندزفری به گوشم می‌گذارم و سعی می‌کنم چیز مفیدی گوش بدهم – یا لااقل تحلیل ها و دغدغه های غیر مفید نشنوم.

اما این بار آقای راننده کمی آشنا بود – یا من اینطور احساس می‌کردم.

این بود که فکر کردم شاید قطع کردن حرف او و درآوردن هندزفری، بی ادبی باشد.

صبر کردم تا حرفش تمام شود.

هر چند مجبور شدم برای دقایقی تحلیل‌هایی را گوش کنم که دوست نداشتم بشنوم، اما همین چند دقیقه باعث شد به مدل ذهنی نسبتا رایجی فکر کنم که قصد دارم در این نوشته کمی مفصل تر درباره اش فکر کنم.

۱

آقای راننده از سن و سالم پرسید. از کارم و از سربازی و … .

به لطف صورت بیبی فیس من، تا مدتها می‌توانم به بقیه بگویم درس می‌خوانم – و همه هم قبول کنند!

همین جواب را دادم.

خوبی این جواب این است که سوال‌های دیگر هم با آن پاسخ داده می‌شوند.

هر چند می‌دانیم که دانشجو عموما بیکار است و بعید هم می‌دانم جز عده‌ی اندکی، بقیه دانشجویان دانشگاهی وقت قابل توجهی روی درس بگذارند (دوستان من از قشر دانشگاه پیام نور و آزاد و دولتی و دانشگاه تهران و شریف و … هستند و این را تقریبا همه‌شان اذعان دارند).

اما «مردم» انتظار ندارد که دانشجو کار هم بکند.

در نتیجه، عموما وقتی می‌گویم دانشجو هستم، وضعیت درآمدی (دریافتی از خانواده)، کار (بیکار یا همان دانشجو)، سبک زندگی (بدون دغدغه بودن و خوش بودن) و تا حدودی هم ازدواج مشخص می‌شود (بیشتر دانشجو‌ها مجردند).

اما ازدواج را نمی‌توان قطعی گفت.

این بود که آقای راننده – برای کامل شدن پازل ذهنی اش – پرسید: “زن نگرفتی؟”

گفتم: “نخیر!”

حالا پازل تکمیل شد.

شروع کرد که من در هجده سالگی زن گرفتم و بعد در فلان جا استخدام شدم و برای دوره چند سالی به بهمان‌جا رفتم و.. . و اینکه به نظرم تو هم زودتر زن بگیر!

این را بدان. اگر کسی به تو گفت حالا زود است و زن می‌خواهی چکار و …، او دشمن توست و اگر کسی گفت که زود زن بگیر، او صلاح تو را می‌خواهد! دوست و دشمنت را اینطور بشناس!…

البته فکر می‌کنم خیلی از ما روزانه با این مشورت‌های زورکی و یک طرفه، بمباران می‌شویم و این اصل چیزی نبود که بخواهم در اینجا تعریف کنم.

در لابلای حرفهای این آقا، که از سربازی خود گفت و اینکه چقدر عمر سریع می‌گذرد، از دختران خود که همگی تحصیل کرده و با سواد هستند و شوهرهایشان هم همینطور، و خیلی حرفهای دیگر، می‌توان چند نکته را حس کرد:

هدف از زندگی، برای او که اکنون در دهه پنجم زندگی خود بود، عملا ناشناخته و مجهول بود. نمی‌دانست برای چه به دنیا آمده و اینکه اصلا دنیا، دقیقا یعنی چه.

اندک رضایتی اگر بود، از این بود که هر کاری را سر وقت انجام داده (سر وقت زن گرفته، سر وقت سربازی رفته، سر وقت بچه‌دار شده،…).

آینده‌ی ایده‌آل خود را در زندگی، در فرزندان خود جستجو می‌کرد. حس اینکه: من که به “جایی” نرسیدم. اما تمام تلاشم را کرده و می‌کنم که بچه‌هایم برسند. هر چند دقیقا نمی‌دانم “کجا” مد نظرم است. (که معمولا بعید است بچه‌ها همچین حسی را درک یا قبول کنند. بچه‌ها، یا آنقدر می‌فهمند که از زحمات پدر و مادر تشکر می‌کنند – هر چند می‌دانند و می‌فهمند که رویاهای آموخته شده و اهداف تجویزی، بیشتر زندگی‌شان را تنگ کرده تا به آنها کمک کند- ، یا اینکه مدام از والدین‌شان گله می‌کنند که شما باعث شُدید که ما به هیچ جایی نرسیم…)

– پس زمینه‌ی ذهنی “کارِ کمتر و لذتِ بیشتر“، در تک تک موضوعاتی که بیان می‌کرد، مشهود بود. انگار هدف درست زندگی را در این میدید که کمی کار کنی و به جایی برسی و در ادامه‌ی زندگی، از دستاورد‌های آن «کمی کار» استفاده کنی. و «زرنگ» کسی است که با میزان کمتری از آن «کمی کار»، به بیشترین دستاورد ها برسد…

۲

وقتی بچه‌ -تر!- بودم، قلیان برایم یک چیز سحرآمیز بود.

در عروسی ها یا مهمانی‌های بزرگ، یک قلیان بزرگ می‌آوردند و می‌گذاشتند جلوی پیرترین فرد حاضر در مجلس – که معمولا در دورترین نقطه از درب (بالای مجلس) می‌نشست.

هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید در بچگی کسی را حین قلیان کشیدن دیده باشم.

اما بود.

نمی‌دانم. شاید همان بزرگترها هم کمتر می‌کشیدند و بودنش بیشتر حالت نمادین داشت!

در مسافرت‌ها هم خبری از قلیان نبود – یا لااقل من ندیده و یادم نیست…

حالا آن را مقایسه کنید با الان.

در کافه‌ها و قلیان‌خانه‌ها. در جاده‌ها. مهمانی‌ها. قلیان کشیدن خانوادگی در پارک ها – که بعضی وقت‌ها دیده ام حتی به خردسالان هم نوبت می‌رسد.

حتی گاهی دیده‌ام – و شاید شما هم دیده باشید – که حین رانندگی هم بعضی‌ها قلیان می‌کشند!

۳

دیروز وقتی با دوستم در پارک قدم می‌زدیم، عده‌ای را دیدم که در پارکینگ، درون خودرو نشسته بودند و قلیان می‌کشیدند.

در پارک اما، نم نم باران بهاری در عصر، باعث شده بود هوا به طرز وحشتناکی لطیف و لذت بخش باشد.

به دوستم گفتم:

فکر می‌کنم فهم من کم شده. اینها را اصلا نمی‌فهمم…

حرف پیرامون خیلی موضوعات دیگر هم چرخید.

بعد که کمی فکر کردم، دیدم این نگاه، نگاه جدیدی نیست.

همین نگاه است که می‌گوید اگر صبح تا شب کار می‌کنی و وقتی برای «لذت های تعریف شده توسط “مردم”» اختصاص نمی‌دهی، احمقی.

همین نگاه است که می‌گوید اگر زیاد کار کنی و درآمدت کم باشد، احمقی.

همین نگاه است که به معلم دوران ابتدایی که به‌خاطر بی‌عدالتی در نظام پرداخت حقوق، در دوران بازنشستگی وضع مالی‌اش خوب نیست، می‌گوید احمقی (با اینکه کار خود را تمام و کمال انجام داده و واقعا “معلم” بوده).

و همین نگاه بود که صبح در حرفهای آقای راننده می‌گفت: اگر از لذت‌های زندگی استفاده نکنی، احمقی.

..

۴

نمی‌دانم چرا یکدفعه یاد شاه‌های قاجاری افتادم (اطلاعات من از این شاه‌ها صرفا کتاب‌های درسی بوده و هست).

یاد ناصرالدین شاه. و مخصوصا فتحعلی شاه – که مخصوصا از او همیشه کینه به دل داشته‌ام!

همیشه فکر می‌کردم بی‌تدبیری اینها بوده که وضعیت ما امروز این شده…

اما دیروز، در یک لحظه، به آن‌ها حق دادم.

انگار – درست یا غلط – آن کینه‌ی قدیمی دیگر نبود.

با خودم فکر کردم اگر پادشاهی در اختیار خیلی از ماها بود، احتمالا وضعیت آیندگان خیلی بدتر از این می‌شد.

ما که امروز از لذت‌های زندگی، نمی‌خواهیم حتی قطره‌ای از دست بدهیم، اگر جای فتحعلی شاه بودیم چه می‌کردیم؟

به بهانه عید نوروز

اگر کمی رفتار ها رو کمی بررسی کنیم، عید نوروز هم پدیده ی جالبی است برای فکر کردن.

متن زیر را امروز عصر و به بهانه عید نوروز نوشتم. اما سرم شلوغ شد و فرصت نشد منتشرش کنم.

به بهانه نوروز

الان که این متن را می‌نویسم، خیابان شلوغ است.

انگار بیشتر مردم در پی آجیل و میوه هستند.

کسانی که میوه می‌خواهند دارند بین وانت بار های میوه فروش و مغازه دارها می‌چرخند و مدام گله می‌کنند که چرا کیفیت یکی پایین است و قیمت دیگری بالا. و چرا رویای – شاید کودکانه‌ی – جنس خوب و قیمت ارزان، هنوز محقق نشده.

عده‌ای که نرسیده‌اند چند روز قبل سبزه عید بگذارند – یا دوست ندارند یا پولشان زیاد است یا به هر دلیل دیگری -، دارند از بین سبزه های خیابان، یکی که به نظرشان سبز تر و توپر تر است را انتخاب می‌کنند. شاید کسانی که ذهنیت اقتصادی تر دارند، به این فکر می‌کنند که مگر این سبزه چقدر هزینه برده است؟ و اینکه – به قول متمم – ارزش افزوده‌ی این کار چقدر بالاست..

عده‌ای در فکر این هستند که تعطیلات را کجا بروند. جایی که به اندازه‌ی کافی دور باشد تا چند روز بتوانند به بهانه‌ی آن در منزل نباشند و به قولی، از دست فامیل به مسافرت فرار کنند – بقیه فامیل هم همزمان همین فکر را می‌کنند و همین محاسبات را در ذهنشان انجام می‌دهند.

وقتی کمی خودمانی تر باشی، می‌گویند: به خاطر مخارج بالاست. آجیل و میوه گران است و تازه باید به مهمان ها عیدی هم داد!..

اما به نظرم، داستان بیشتر از اینکه به خاطر پول باشد،” داستان تلخ اولویت‌هاست” و پول انقدرها هم که می‌گویند نایاب نیست – لااقل برای این افرادی که من مد نظر دارم.

شاید منطقی تر باشد که بگویند: حوصله برخی از فامیل‌هایمان را ندارم.

اما نمی‌شود که اینطور گفت! اصلا صله ارحام خوب است و ثواب دارد و بد است اگر با کسی قطع رابطه کنیم. در ثانی، «مردم» چه می‌گویند…

عده‌ی دیگری، دارند برای اسپم امشب برنامه ریزی می‌کنند. تا برای شماره‌های بدبخت ذخیره شده در گوشی‌شان، پیامکی بفرستند و در انتهایش بنویسند: “…سال خوبی را برای شما آرزو می‌کنم. فلانی”. یا متن های تکراری را در تلگرام برای هم بفرستند – بدون ذره‌ای شخصی سازی.

خلاصه اینکه این لحظات هر کس به نوعی مشغول است…

صرف نظر از عوض شدن سال – که شاید اتفاق خاص و مهمی نباشد و فقط یک رقم در تقویم تغییر کند – آمدن بهار را دوست دارم.

امیدوارم سال آینده برای همه‌مان سال خوبی باشد 🙂

پی‌نوشت. یکی از متن هایی که درباره عید در وبلاگ دوستان خواندم و دوستش داشتم، متن فواد عزیز بود که ایده‌ی متغیر بودن طول سال‌ها را با توجه به هدف شخصی خود مطرح کرده بود (داشتن تقویم شخصی). شاید فرصت کنید و اگر تابحال نخوانید، آنرا بخوانید: اینجا.

 

فکرهای صبحگاهی ۲۵ اسفند: “آیا گذر زمان نسبی است؟”

امروز صبح – موقع خوردن صبحانه – با خودم فکر می‌کردم که:

“امروز تازه ۲۵ ام است!

انگار خیلی وقت پیش بود که ۲۰ ام و ۲۱ ام بود! …”

نمیدانم. شاید به خاطر بیشتر شدن حجم کاری باشد. یا شاید به خاطر نزدیک شدن به آخر سال و اثر روانی ناشی از نقطه پایان…

تا جایی که یادم می‌آید اینطور بوده که سرعت گذر زمان همیشه رو به افزایش بوده. که روزها و هفته ها یکی بعد دیگری سپری شوند..

دوباره تقویم را نگاه می‌کنم.

دوباره با خودم می‌گویم: خدا را شکر که لااقل چهارشنبه است! اگر سه شنبه بود دیگر خیلی ظلم بود! خیلی وقت است که این هفته شروع شده…

یاد پستی از وبلاگ قبلی محمدرضا جان می‌افتم که در آن محمدرضا (با نقل داستان غارگردیِ سفیر فرانسه) می‌گوید که: بله، پاسخ سوال ” آیا گذر زمان نسبی است؟” ، مثبت است. (+) مثال جالبش هم سفیر فرانسه بوده که ۵۹ روز بدون هر گونه ابزار اندازه گیری زمان به غار رفته بوده و بعد از بازگشت فکر می‌کرده حدود ۳۴ روز در غار بوده.

تجربه ی من – و احتمالا شما – هم همین را تایید می‌کند – حتی اگر ۳۴ روز در غار نمانده باشیم!

پی‌نوشت. همیشه گذشته‌ی هر کار و فعالیتی برایم جذاب بوده. گذشته‌ی کارآفرینان موفق، کسب و کارهای موفق، پروژه های موفق.. دوست دارم روند ها را ببینم. ببینم که هیچ پروژه یا کاری – هر چقدر هم امروز موفق و عالی باشد – از ابتدا چنین نبوده و طی یک روند تدریجی به اینجا رسیده. و یکی از گذشته‌های خیلی جذاب برایم، گذشته‌ی متمم است. این بود که گفتم شاید خواندن این وبلاگ محمدرضا (و متممی که گویا قبلا به نام مرکز توسعه مهارتهای فردی بوده)، برای شما هم جذاب باشد:

وبلاگ مرکز توسعه مهارتهای فردی

 

خود محمدرضا شعبانعلی عزیز هم وبلاگی داشته قبل از روزنوشته‌ها. که طاهره خباری عزیز لطف کردن و معرفی کردن. اسم این وبلاگ برای فراموش کردن بوده. و استدلال محمدرضا جان هم این بوده که نوشتن برای فراموش کردن و رها کردن گذشته هست – نه به یاد آوردن در آینده. اینجا:

وبلاگ برای فراموش کردن

کاش شما هم مواردی را که از گذشته‌ی متمم پیدا کرده‌اید، با من و هم‌کلاسی ها به اشتراک بگذارید. من که مشتاقانه منتظرم 🙂 (گویا محمدرضا جان خیلی قدیم تر ها وبلاگی داشته – که البته تابحال پیدایش نکرده ام!)

هر دستمالی را بهر کاری ساختند

(نوشته شده در ۲۸ بهمن ۹۵)

.

چند روز پیش اتفاقی ساده افتاد که باعث شد نتیجه‌ای راه راه از آن بگیرم. گفتم آنرا اینجا هم بنویسم.

داستان از اینجا شروع شد که چند روز پیش و وقتی برای رفتن به جایی عجله داشتم، موقع پوشیدن کفشم متوجه شدم که کفشم خاکی و گلی است و اصلا اوضاع مناسبی ندارد – که احتمالا بدلیل بارش روز قبل بوده.

از آنجایی که نمی‌خواستم با کفش خاکی بیرون بروم، دویدم تا بلکه چیزی پیدا کنم و خاک از روی کفشم بزدایم.

از آنجا که هیچ چیزی در جاکفشی پیدا نکردم، از روی عادت کودکی (هنوز هم کودکم البته!) به آشپزخانه دویدم و سر وقت دستمال‌های کنار آبگرمکن رفتم.

اگر برایتان سوال شده که “دستمال کنار آبگرمکن دیگر چیست؟”، باید بگویم که دستمال کنار آبگرمکن دستمالی است که دستمال ظرف و سفره و اینجور چیزها نیست. اما دستمال بدرد نخور هم نیست. و اینکه می‌توانی با آن کفشت را پاک کنی یا نه، مستلزم محاسبات پیچیده‌ای است که از حوصله‌ی این متن خارج است.

به‌هرحال. دستمالی که بشود با آن کفشم را پاک کنم پیدا نکردم.

دیگر واقعا داشت دیرم می‌شد.

از بین همان دستمال‌های کنار آبگرمکن، یک دستمال آبیِ راه راه آنجا بود.

خودم را برای توبیخ آینده آماده کردم و همان را برداشتم! کمی نم‌اش کردم و کفشم را پاک کردم. باورم نمی‌شد آنقدر خوب کفش را پاک کند…

وقتی به خانه برگشتم، حواسم به این بود تا در موقع مناسب، خبر برداشتن دستمالِ آبی راه راه را – قبل از اینکه مادرم خودش متوجه شود و جرمم سنگین‌تر شود! – به مادرم بدهم.

وقتی احساس کردم حالا وقتش است (!)، گفتم : “مامان. اون دستمال آبیه بود – کنار آبگرمکن -. امروز عجله داشتم و اون رو برداشتم و کفشم رو تمیز کردم. عالی تمیز می‌کرد …”

مادرم – بدون اینکه عکس العمل‌های احتمالی که پیش بینی کرده بودمشان را بروز دهد – گفت: “جدی؟ آخه هیچ چیزی رو خوب تمیز نمی‌کنه. آب رو هم اصلا جذب نمی‌کنه … اصلا اون مال خودت!”

بعد از اینکه خوشحالی ناشی از اینکه هم جان سالم به در برده بودم و هم یک دستمال عالی برای پاک کردن کفش‌هایم پیدا کرده بودم تمام شد، به این فکر می‌کردم که:

چه جالب. دستمال همان دستمال است.

دستمالی که به درد پاک کردن هیچ ظرفی یا کابینتی یا … نمی‌خورد، اما کفش را عالی پاک می‌کند.

اما حالا که یک دستمال آبی راه راه در دو پوزیشن مختلف، دو عملکرد کاملا متفاوت را از خودش بروز می‌دهد، چرا بسیاری از مردم دنبال پوزیشن مناسب خود نمی‌گردند؟

و حاضرند یک عمر با یک عملکرد ضعیف یا کاملا معمولی ادامه بدهند؟

آیا بهتر نیست برای استعدادیابی خود وقت بگذارند؟

خود من چقدر برای استعدادیابی خودم وقت می‌گذارم؟…

پی‌نوشت نامربوط. یکی از دوستان خوبم بتازگی سایتی را برای باربری راه‌انداری کرده که شاید بدردتان بخورد.

پول‌های باد آورده در شبکه‌های هرمی

(نوشته شده در ۶ بهمن ۹۵)

.

به دلیلی (که بعدا راجع به آن خواهم نوشت) این روزها به شبکه‌های اجتماعی سر می‌زنم – هرچند در بیشتر موارد نمی‌رسم پست‌های دوستانم را چک کنم.

دیروز وقتی اینستتاگرام را باز کردم، این پیام از یکی از دوستانم را به عنوان عکس اول دیدم:

95-11-06 - network

با این دوستم قبلا همکلاسی بودیم. پسر خوبی بود و ارتباطاتش هم خوب بود.

این اولین باری نبود که چنین تصویری را روی اینستاگرامش می‌گذاشت. نتیجه‌ای جذاب برای کاری که – لاقل در نگاه اول – خیلی دشوار به نظر نمی‌رسد.

با خودم فکر کردم: آیا او به تاوان این کالیبراسیون اشتباه فکر می‌کند؟ – بعید می‌دانم.

می‌خواستم به نحوی، با دایرکت یا تلگرام یا تماس، به او بگویم که متاسفانه پول باد آورده را بزودی باد با خود خواهد برد (قدیمی‌ها چه اصطلاح جالب و دعای خوبی داشتند که می‌گفتند خدا به مالت برکت بدهد).

اگر حتی ۰.۱ درصد هم احتمال می‌دادم که قبول می‌کند که لاقل برای لحظه‌ای به این سیستم و نحوه‌ی کارکرد آن – به قول خودش – شک کند، حتما او را از این موضوع آگاه می‌کردم. اما به تجربه دیده‌ام و دیده ایم که این اتفاق حتی برای تازه واردان هم رخ نمی‌دهد. به قول امین، آنها چون مسخ شدگانی می‌مانند که خود را عالم و بقیه را ابله‌هایی بی دست و پا می‌بینند و حاضر نیستند حتی به حرف دیگران گوش دهند.

احتمالا سال‌های بعد برای چنین افرادی سال‌های سختی خواهد بود. وقتی این رویای شیرین به اتمام برسد و برای پول درآوردن نیاز به ارزش‌آفرینی واقعی باشد، بعید می‌دانم افرادی که درآمد میلیونی در ماه را صرفا از طریق گسترش شبکه تجربه کرده‌اند حوصله و توانی برای ارزش‌آفرینی داشته باشند…

 

نمایشگاه تبلیغات و بازاریابی

(نوشته شده در ۱۵ دی ۹۵)

.

هر چند که هنوز در پیدا کردن مسیر زندگی دلخواه خودم در حال جستجو هستم، اما چیزی که امروز احساس می‌کنم این است که به حوزه‌های بازاریابی علاقه‌مند هستم. از برهه‌ای به بعد که حس کردم به تبلیغات و بازاریابی علاقه دارم، به دنبالش رفته‌ام و از همان موقع‌ها – تقریبا هر سال – در نمایشگاه بازاریابی و تبلیغات شرکت کرده‌ام.

فکر می‌کنم رفتن به نمایشگاه، لاقل برای شخصی مثل من، مثل رفتن به کلاس برای یادگیری زبان است. همیشه فکر می‌کردم که رفتن به کلاس برای یادگیری زبان شاید بهترین راه یادگیری زبان نباشد، اما برای در مسیر ماندن برای یادگیری زبان،  یکی از بهترین راه‌هاست. همین در مسیر ماندن هم کار کمی نیست و بنظرم رفتن و هزینه کردن را – اگر شرایطش مهیا باشد – توجیه پذیر می‌کند.

من هم قرار نیست در نمایشگاه کار خاصی بکنم، اما فکر می‌کنم می‌ارزد برای دیدن نوآوری های این حوزه، به تهران بیایم.

امسال هم اگر شرایط مساعد باشد، در نمایشگاه شرکت خواهم کرد.

اگر کسی از دوستان عزیزم بود که دغدغه‌ی بازاریابی یا تبلیغات داشت، خوشحال خواهم شد اگر فرصتی دست دهد و لحظاتی در نمایشگاه با هم باشیم.

جمعه – ان‌شاالله.

پی‌نوشت. نمایشکاه امسال، از ۱۵ تا ۱۸ دیماه در محل دائمی نمایشگاه‌های بین المللی تهران برگزار می‌شود و ساعت بازدید ۹ الی ۱۷ خواهد بود. (منبع)