اینجا شاید «زنده‌بودن» خود یک اتفاق باشد ..

اینجا شاید «زنده‌بودن» خود یک اتفاق باشد ..

تسلیت سانحه هوایی سقوط هواپیمای ART

از وقتی که یادم می‌آید نوشتن، گفتن و شنیدن تسلیت همیشه برایم سخت بوده.

حدود یک سالی هم هست که انواع و اقسام بحران‌ها را داشته‌ایم و در آنها به دلایل مختلف بخشی از سرمایه‌ها و منابع واقعی کشورمان را از دست داده‌ایم. سانحه هوایی روزهای قبل، یکی از این بحران‌ها بود.

ادامه ی مطلب

در ستایش پژمان جمشیدی

در ستایش پژمان جمشیدی

اگر بخواهم صادق باشم، اهل سینما رفتن نیستم و از سینما چندان نمی‌دانم. به لطف سریال‌های بی‌محتوای سال‌های قبل، تلویزیون‌ را هم از مدت‌ها قبل کنار گذاشتم و سریال پژمان – که پژمان جمشیدی با بازی در آن پا به دنیای بازیگری گذاشت – را بجز چند قسمت و در مهمانی‌ها، ندیده‌ام.

به هر حال برای من هم جالب و کمی غریب بود که فردی از دنیای فوتبال به درون قاب تلویزیون و روی پرده سینما بیاید و موفق هم باشد. کاری که پژمان جمشیدی انجام داده است.

ادامه ی مطلب

یک نکته کوچک برخی تبلیغات آزاردهنده

یک نکته کوچک برخی تبلیغات آزاردهنده

پیش‌نوشت. همیشه به دوستانم می‌گفتم: ایده‎‌آل‌گرایی مهم‌ترین نکته‌ای است که باعث می‌شود وبلاگ ننویسیم. اما امروز وقتی به خودم نگاه کردم دیدم که انگار من هم به همین دام افتاده‌ام. امیدوارم با پست‌های کوتاهی که می‌نویسم کمی از این تله بی‌فرجام فاصله گرفته و نوشتن را از سر بگیرم.

‌*** ‌

اصل نوشته:

امروز سانچی بعد از یک هفته سوختن غرق شد.

راستش را بخواهید من هم امروز فهمیدم که نام این نفتکش، سانچی بوده است؛ امروز و بعد از غرق شدن آن. در شبکه‌های اجتماعی و کانال‌های تلگرام هم به این موضوع توجه ویژه‌ای شد؛ باز هم بعد از غرق شدن آن.

افرادی نیز درباره حسّ بودن در موتورخانه یک کشتی درحال سوختن، انفجار و غرق‌شدن بیشتر فکر کردند؛ امروز و بعد از غرق شدن سانچی.

سوای تحلیل رسانه‌ها و افراد مختلف که گاها سوگیری‌های شدید سیاسی در آن دیده می‌شود ( احتمالا طبیعی هم باشد، همانطور که بعد از زلزله سر پل ذهاب از غالب اخبار بهره‌برداری سیاسی شد) این حادثه نیز شبیه حادثه پلاسکو، زلزله‌های اخیر و حوادث غیرمترقبه، برای طیف گسترده‌ای از مردم رویدادی دردآور و ناراحت‌کننده بود.

احتمالا تا روشن شدن کامل جزئیات حادثه باید چند روزی صبر کرد، اما چیزی که می‌خواهم بگویم نکته‌ای است که در توییت سهند ایرانمهر دیدم و یاد نکته‌ای کوچک در تبلیغات افتادم که شاید خوب باشد در تعاملات‌مان با مشتریان مدنظر قرار بدهیم.

ابتدا توییت سهند را می‌آورم:

توییت سهند ایرانمهر درباره سانچی - نفتکش ایرانی غرق شده دی ماه 96 - نکته کوچک برخی تبلیغات آزاردهنده

اشاره سهند به تبلیغات رویدادی شرکت‌هاست که سعی می‌کنند از فضای ایجاد شده بعد از حوادث و رویدادها در جهت همسویی بیشتر با مخاطبان خود بهره برده و حس همدلی با داغ‌دیدگان را بروز دهند.

***

با دیدن توییت سهند، به یاد برخی تبلیغات اسنپ در کانال تلگرام این شرکت افتادم.

اسنپ در غالب از تبلیغات مناسبتی‌اش، نام خود را به نحو نه‌چندان متعارفی در ابتدای پیام بولد می‌کند، به نحوی که نام قسمت عمده‌ای از توجه مخاطب به پیام را از آن خود می‌کند:

اسنپ - تبلیغات مناسبتی اسنپ در تلگرام

اسنپ تا جایی در این روند ثابت قدم است که از تبریکات و تسلیت‌های سابق این شرکت می‌توان اینطور نتیجه گرفت که احتمالا در آینده نیز این رویه مکانیکی ادامه خواهد داشت!

***

از مواردی که قبلا در تلگرام اسنپ دیده‌ بودم و از پیام اعتراض آمیز سهند نسبت به تبلیغ کاله اینطور به نظرم رسید که شاید راه بهتر برای تبلیغات مناسبتی یا رویدادی، تبلیغات تا حد امکان غیر مستقیم باشد.

به عبارت دیگر، شاید کم‌رنگ بودن نام کاله در تصویر اول و اشاره نکردن به نام اسنپ در پیام کوتاه تسلیت در تصویر دوم، حس بهتری به مخاطب منتقل کرده و هر چند از دیده شدن برند ما در برابر دیدگان مخاطب (که احتمالا کارشناسان برندسازی به‌شدت به آن علاقه‌مندند) کمی کم کند، اما در ذهن مصرف‌کنندگان از ما چهره یک برند دوست‌تر و دوست‌داشتنی‌تر را حک کند.

تبریک روز دانشجو به دانشجویانی که به دانشگاه نمی‌روند

تبریک روز دانشجو به دانشجویانی که به دانشگاه نمی‌روند

در تلگرام، در گروه‌های کمی عضو هستم و در همان‌ها هم تقریبا غیرفعال.

علاوه بر اینکه به‌نظرم تلگرام اصولا و اساسا بستر سوء تفاهم و انتقال ناقص پیام است، حسی نیز در تلگرام مانع از نوشتن با فراغِ بال می‌شود (احتمالا آن دسته از دوستانم که وبلاگ دارند و صفحه‎‌ی سفیدِ موقع تایپ متن در وردپرس یا سایر ارائه دهنده‌های وبلاگ را دیده‌اند این را حس کرده‌اند).

از طرف دیگر، در تلگرام جنس حرف‌ها عوض می‌شود – که به تعبیر مک‌‌لوهان: “بستر خود را بر محتوا غالب می‌کند.” (از حافظه نقل می‌کنم) [۱].

بگذریم.

حرفم این نیست. فقط خواستم بگویم در یکی از معدود گروه‌هایی که عضوم، به «دانشجوهای سنتی» تبریک گفته شد. و من به این فکر می‌کردم که در دنیای امروز، دانشجو کیست؟

***

به نظرم رسید که تا چند سال پیش، دسته‌بندی‌های دنیا نسبتا راحت بود.

یکی نجار بود. دیگری نانوا، معلم، …، عده‌ای سرباز و بعضی هم دانشجو. هر کدام، حال تقریبا مشخصی داشتند و احتمالا کمتر پیش می‌آمد دانشجویی، کارمند اداره‌ای باشد و شبها در اسنپ کار کند.

تیپیکالِ دانشجوی آن روزها احتمالا کسی بود که از سد کنکور گذشته بود. کسی که گاهی با سرباز مقایسه می‌شد (احتمالا از لحاظ میزان فلاکت) و حتی در دعاها و صلوات آقایی که همیشه بعد از حرکت اتوبوس دعا می‌کرد، نام او هم حتما آورده می‌شد. کسی که عموما تصور می‌شد سرش حسابی با درس گرم شده و مشغول مطالعه و کشف رازهای دنیاست.

احتمالا می‌شود خیلی بیشتر از اینها نوشت، اما چون چندان هم از آن نگرش دور نیستیم، بیشتر از این نمی‌نویسم؛ که خود بهتر از من می‌دانید داستان را.

آن موقع، روز دانشجو را می‌شد براحتی تبریک گفت. کسی شک نمی‌کرد که آیا فرد A در دسته دانشجوها قرار می‌گیرد یا نه.

دانشجو بودن در آن سالها (به لطف آن تعریف و پارامترهایی که پیش‌تر گفته شد و خود بهتر از من می‌دانستید آنچه گفته نشد را) شفافِ شفاف بود.

همچنان که مادر یا پدر بودن شفاف بود. یا معلم یا استاد یا مربی بودن.

اما به نظر می‌رسد آن تعریف‌های به ظاهر شفافِ گذشته، امروز چندان جوابگوی حال ما نباشند. شاید یکی از دلیل‌های آن، چند بُعدی شدن زندگی ما باشد و یا به بیشتر شدن نقش اینترنت در زندگی ما نیز بازگردد.

به هر حال، به نظر می‌رسد محدود نمودن تعریفِ دانشجو و دانشگاه به تعریف‌های سال‌های گذشته‌ی دانشجو – با همان پارامترهای پیش‌تر گفته شده و گفته نشده – و دانشگاه – با آن محیط و آن میز و صندلی و سلف و ساختمان‌ها – احتمالا ندیدن بخش نسبتا بزرگی از دانشجوها و دانشگاه‌های امروز باشد.

***

در همین راستا، می‌خواهم روز دانشجو را تبریک بگویم؛

به همه‌ی دانشجوهایی که دانشگاه نمی‌روند،

همه‌ی آنها که چالش بیرون را به فضا و محیط کم‌تنش دانشگاه ترجیح داده‌اند [۲]،

و خلاصه دانشجوهایی که دانشجو هستند، اما با معیارهای عموم جامعه‌ی ما دانشجو به حساب نمی‌آیند:

روز دانشجو مبارک.

– – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

[۱] برخی جملات مک‌لوهان که برای من جالب بودند در متمم.

[۲] به نظر من چالش و تنش محیط دانشگاه نسبت به بیرون کمتر هست. از طرفی به دلیل ماهیت محیط خارج از دانشگاهِ ما (که انگار همواره با شرایط بحرانی عجین بوده)، و هم چیزی شبیه استدلال نسیم طالب و محیط ساختاریافته.

درباه خبر ۲۸۰ کاراکتری شدن توییتر

درباه خبر ۲۸۰ کاراکتری شدن توییتر

چند سال قبل، از آنجا که فکر می‌کردم در توییتر می‌توانم به متخصصان حوزه‌های مختلف دسترسی داشته باشم، در توییتر اکانتی برای خودم ایجاد کردم. آن موقع بیشتر پیگیر بازاریابی و تبلیغات بودم و اکانت‌های مختلفی را هم مرتبط با علاقه‌ام پیدا کرده بودم.

بعدها، به دلیل اینکه آشنایان قدیمی زیادی در میان کاربران توییتر نداشتم و وجه مشترک زیادی هم بین خودم و کاربران آنجا احساس نمی‌کردم تا آشنایی جدیدی شکل بگیرد، به تدریج از فضای توییتر دور شدم.

اما همیشه پست‌ها و کاراکترهای توییتر برایم جالب و جذاب بود.

طنزنوشته‌هایی که شاید یکی از دلایل جالب و خنده‌دار بودنشان، طول محدود کاراکترهایشان بود. پست‌هایی که برای دیده شدن فقط ۱۴۰ کاراکتر فضا در اختیار داشتند.

نمی‌دانم تجربه توییتر را داشته‌اید یا نه. اما اگر نداشته‌اید، یکبار سعی کنید تا پیامی کامل را در طول تنها ۲ پیامک بنویسید. خواهید دید که کار چندان آسانی نیست و از طرفی، شاید شنیده باشید که می‌گویند: محدودیت، محرک خلاقیت است.

البته شاید بگویید دلایل بیشتری را می‌توان گفت و برای طنز موجود و خلاقیت در رساندن پیام‌های توییتری، احتمالا محدودیت شدید طول پیام تنها یکی از عوامل باشد. اما هدف من در اینجا تحلیل جامع توییتر نیست بلکه توجه به یک خبر است (با چند روز تاخیر): توییتر ۲۸۰ کاراکتری شد.

این خبر ممکن است در ابتدا چندان مهم به نظر نرسد، اما فکر می‌کنم کاهش جدی محدودیت توییتر می‌تواند تغییری بنیادین در اکوسیستم توییتر باشد.

بنظرم می‌رسد فضای توییتر فارسی (لااقل تا حالا)، فضایی متفاوت از فیسبوک و اینستاگرام بوده است.

فضایی شاید نه با مضمون غالب تفریح و سرگرمی، بلکه با ماهیت به شدت رادیکال و انتقادی. انتقاد به سراسر ساختارهای حاکمیتی، مذهبی، عرفی و بطور کل، انتقاد به هر چیزی که بتوان به آن انتقاد کرد.

شاید جو طنزمایه توییتر نیز از نگاهی با همین ماهیت انتقادی آن قابل توجیه باشد. چرا که به تجربه دیده‌ایم، طنز یکی از راه‌های انتقال پیام انتقادی در طول تاریخ بوده و متفکرانی نظیر بهلول، هنگامی که نمی‌توانستند حرف خود را مستقیم و جدی مطرح کنند از استعاره و بستر طنز برای رساندن منظور خود استفاده می‌کردند. طنزی که با محدودیت شدید کاراکتری در توییتر سابق، خلاقیت کاربران را نیز بر می‌انگیخته است.

تغییرات محتمل بالا از لحاظ ساختار محتوا را بگذارید در کنار تغییر احتمالی سبک کاربران توییتر در آینده.

توییتر ۲۸۰ کاراکتری، محدودیت خیلی کمتری از توییتر ۱۴۰ کاراکتری دارد و همین محدودیت کمتر، تعداد بیشتری از کاربران را به سمت خود جلب خواهد کرد. به عبارتی، به نظر می‌رسد با گذشت زمان هویت توییتر از هویت سابق فاصله زیادی گرفته و شاید بتوان تنها تشابه توییتر ۲۸۰ کاراکتری با توییتر ۱۴۰ کاراکتری را رابط کاربری و ظاهر آن دانست.

شاید هم با جا افتادن فضای جدید و فراغ ارسال پیام و جذب کاربران جدید، ماهیت سیاسی و انتقادی توییتر اندکی رقیق شده و به سمت نوعی شبکه‌ی اجتماعیِ تفریحی، تغییر موقعیت دهد.

مریم میرزاخانی؛ کسی که ۴۰ سال زندگی کرد

امروز ظهر با شنیدن خبر مرگ مریم میرزاخانی، بهتم زد.

“امکان نداره مرده باشه. دیروز تازه خبر بستری شدنش تو بیمارستان بود. خیلی بعیده امروز مرده باشه.. “

تلگرام را باز نکردم. احتمال می‌دادم این «شایعه»، کل تلگرام را مسموم کرده باشد.

اما وقتی دیدم محمدرضا هم درباره مریم پست گذاشته…

‌ ‌

مریم میرزاخانی از افرادی بود که چندان نمی‌شناختم‌اش و آشنایی‌ام با او خیلی جزئی بود. صرفا یک نوشته از محمدرضا، و نوشته‌هایی جسته و گریخته از جاهای دیگر. در همین حد که یک جایزه معروف ریاضی را برده، امریکا زندگی می‌کند و لیسانس خود را در شریف گرفته.

اما مریم میرزاخانی یک جایگاه دیگر هم در ذهن من داشت.

او کنار کیمیا علیزاده، انوشه انصاری و بقیه زنانی بود که انگار تلاش می‌کنند تا با موفقیت‌هایشان، عزت نفس گروه بزرگی از جامعه ایرانی را – که طی دهه‌ها و قرن‌ها و به بهانه‌های مختلف از آنها گرفته شده –  به‌شان بازگردانند.

مرگ او از این جهت، حتی برای من هم که او را چندان نمی‌شناختم، یک شوک ناراحت کننده بود.

‌ ‌

پی‌نوشت. حرف محمدرضا را خیلی دوست داشتم. اینکه به این فکر کنیم که ” اگر ما جای او بودیم و از چهار سال پیش می‌دانستیم که در چنین شرایطی قرار داریم، چه می‌کردیم؟”

و اینکه شاید خوب باشد ما هم تا حد امکان از موانع حرف نزنیم. از بدبختی‌ها نگوییم. از سختی‌ها و رنج‌هایمان.

اینکه به‌هرحال این نقش – با همه شرایط خوب و بدش – امروز به ما داده شده. سعی کنیم بهترینِ خودمان باشیم و زیباترین داستانی که دوست داریم را «زندگی کنیم».

شاید شبیه مریم.

که وقتی فیلم زیر را در یو.تیوب می‌دیدم، حس کردم او بیشتر و بهتر از خیلی‌ از انسان‌ها زندگی کرده.

‌ ‌

 

آخیش؛ رفرش شدم.. (وبلاگ‌نویسی به سبک راحت‌نویسی)

۱: وبلاگ‌نویسی به سبک راحت‌نویسی

از روزی که در وبلاگ محمدرضا شعبانعلی عزیز (و بعد‌ها در متمم) خواندم که هر کس باید در وبلاگ‌نویسی سبک منحصر به خودش را داشته باشد، همواره به این فکر می‌کردم که سبک وبلاگ‌نویسی من چه سبکی است و چه سبکی دوست دارم باشد.

این بود که همیشه در کنار خواندن وبلاگ دوستان عزیزم، به سبک نوشتن آنها هم دقت می‌کردم.

الان که به نوشته‌های خودم نگاه می‌کنم، حس می‌کنم سبکم جایی بین سبک رسمی و سبک غیر رسمی است. نه آنقدر رسمی است که مثلا “مع‌هذا” بکار ببرم، نه انقدر غیررسمی که اصوات و عبارات عجیب عامیانه‌ای مثل “اوچیکتم”.

در واقع هر وقت هم به دو سر طیف نزدیک شدم، منظورم صرفا طنزآمیز کردن نوشته‌ام بوده.

همچنین، کلمات اضافه و ربط و پسوند و غیره را نیز معمولا به سبک نگارشی آنها بکار برده‌ام. مثلا سعی کرده‌ام همواره “را” را “را” بنویسم نه “رو”. مثلا: “آن را روی میز گذاشتم” – و نه : “اون رو روی میز گذاشتم”.

اما از طرفی هم بارها شده که جای عناصری مثل فعل و فاعل و مابقی را جابه‌جا کرده‌ام تا فهم جمله‌ام بهتر شود و از این جهت، از فضای رسمی صرف نیز فاصله گرفته‌ام…

‌ ‌

همه این‌ها را گفتم که بگویم یکی از سبک‌هایی که چند وقتی است با آن آشنا شده‌ام، سبک آقایی به نام “جادی” است.

چون وبلاگ جادی فیل.تر هست، عکسی از صفحه نخست وبلاگ او (در لحظه انتشار این مطلب) را اینجا می‌آورم (برای خواندن آن در اندازه اصلی روی عکس کلیک کنید) :

وبلاگ نویسی راحت نویسی جادی

اگر بخواهم جادی را آنطور که طی چند ماه شناخته‌ام معرفی کنم، او یک برنامه‌نویس و وبلاگ‌نویس قدیمی است که از حدود ۲۰۰۵ روی وب مطلب می‌نوشته. حرف‌هایش را سانسور نمی‌کند (شاید با همین استدلال او را سانسور کرده‌اند). اهل تفکر است – هر چند لزوما و طبیعتا نمی‌توان با تمام حرف‌ها و تفکراتش موافق بود و فکر نمی‌کنم اشکالی هم داشته باشد… کارهای دیگر او شامل پادکست‌های «رادیوگیگ» و فایل‌های صوتی «جوراب‌شلواری» و کلی کار دیگر.

اما همانطور که بالاتر گفتم، نکته‌ای که برای من جالب بوده و این مطلبم را به آن اختصاص داده‌ام، سبک خاص نوشتن جادی است.

جادی اولین اصول نگارشی را هم رعایت نمی‌کند و حرف‌هایش را احتمالا به همان ترتیبی که به ذهنش می‌رسد، روی صفحه می‌ریزد – که نه تنها اشکالی ندارد، بلکه سبک خاص او را همین عجیب بودن تشکیل داده – و‌ ‌من هم تصمیم گرفتم با الهام از او، بخشی از نوشته‌هایم را با سبکی شبیه سبک او بنویسم.

اسم این سبک را می‌گذارم : وبلاگ‌نویسی به سبکِ «راحت‌نویسی»!

‌ ‌

۲: آخیش؛ رفرش شدم. خاطره امروز بعدازظهر،به سبک راحت‌نویسی

دیگه واقعا حوصله‌ام سر رفته بود. فشار این اواخر روم انقدر زیاد بود که دیگه تاب نداشته باشم. از اونجایی که متاسفانه تفریح ناسالم چندانی برای خودم تعریف نکردم، تصمیم گرفتم استخر برم – فکر کنم از آخرین باری که از استخر دراومدم بیشتر از یکسال میگذره.

وقتی تصمیمم رو می‌گرفتم، یاد حسن آقای کشاورز افتادم که یکبار از اینکه استخر یک چیزی که وظیفه‌اش بوده داشته باشه، اما تموم کرده بوده و همچنان ادعای مشتری مداریش می‌شده، گله کرده بود.

– شاید حسن آقا هم دوست داشته باشه امروز بره استخر..

با همین فکر، گوشی رو برداشتم و به حسن آقا پیامک دادم. و بیهوش شدم – دیشب خیلی کم خوابیده بودم و طبیعی بود بعد ناهار این اتفاق بیوفته.

وقتی با زنگ موبایل یکی که با یکی دیگه کار داشت بیدار شدم، دیدم حسن آقا جواب داده که پایه‌ست.. عالی بود. خوش و خوشحال، کمی دیگه سعی کردم بخوابم.

دیگه تعریف نمی‌کنم که چطور شد از خونه زدم بیرون و کارم چطور پیچید و ترافیک چطور مجبورم کرد از تاکسی پیاده شم و بدوم و با این حال آخرش دیر برسم.

خلاصه وارد استخر شدم. حسن آقا رو دیدم و تو کسری از دقیقه، شیرجه زدم توی آب ولرم نسبتا سرد – عین همه‌ی آبهای همه‌ی استخر‌های همه‌جا..

بازم تعریف نمی‌‎کنم که شنا تا چه حد یادم رفته بود (البته قبلا هم مایکل فلپس نبودم – به هر حال) و اینکه هنوز هم حالم از سونا به هم می‌خورد.

خلاصه چشم بر هم زدنی، سانس استخر تموم شد و غریق نجات ها انگار که با همه دعوا داشته باشن، شروع کردن به سوت ممتد..

اما. اما وقتی از درب سالن استخر با حسن آقا زدیم بیرون. خودش بود. همون حس همیشگی.

انتخابم درست بودم.

تو دلم به خودم گفتم: دمت گرم رضا .خوب رفرش شدی:) حالا بریم سراغ ادامه زندگی;)

‌ ‌

‌ ‌

پی‌نوشت۱. جادی رو ادریس جانم چند ماه قبل بهم معرفی کرد. از روی این نشانه مشترک من و ادریس و جادی:  :). ممنونم ازت ادریس:)

پی‌نوشت۲. خوشحالم که دوست حسن جان هستم. امروز که من خیلی از دوستان سابقم رو ندارم (در واقع نه خیلی، که تقریبا با همه‌شون قطع ارتباط کردم)، داشتن یه دوست خوب با رگه‌های متممی مثل حسن همون چیزیه که حال آدم رو خوب می‌کنه. ممنونم حسن آقا جان:)

ماه رمضان و دل‌نوشته‌های دکتر شیری

(آپدیت ۱۵ خرداد –  ۷ نوشته)

مقدمه. ماه رمضان امسال هم سرِ موقع از راه رسید. فکر می‌کنم صرف‌نظر از اینکه بخواهیم و بتوانیم روزه بگیریم یا نه، «تفکر» همیشه می‌تواند برای جان و روح‌مان مفید باشد.

‌ ‌

اصل نوشته:

چند روز پیش یکی از دوستانم مرا با نوشته‌های سحری دکتر شیری آشنا کرد. نوشته‌های کوچک و جمع‌وجوری که با ادبیات خود دکتر شیری هستند و رنگ‌وبوی درد و دل عارفانه دارند و اندکی تفکر در مواقع سحر.

از آنجا که عادت (و تمایلی) ندارم که وقتی از نوشته‌ای خوشم آمد تمام نوشته‌های مشابه‌اش را بخوانم، و ترجیح می‌دهم کم کم آن‌ها را به مثابه شربتی گوارا بنوشم، از دوستم (که تقریبا هر روز حوالی سحر بعضی از این نوشته‌ها را برایم می‌فرستد) خواستم تا اگر برایش مقدور بود این کار را ادامه دهد. تا من هم بتوانم علاوه بر لذت شخصی خواندن این دلنوشته‌ها، شما را هم در این لذت سهیم کنم ( البته یک هدف دیگر هم دارم. آن هم به روز ماندن وبلاگ در این روزهایی است که سرم کمی شلوغ تر از قبل شده).

بیشتر از این توضیح نمی‌دهم و شما را دعوت می‌کنم که اگر خواستید دقایقی از این دنیا جدا شوید، این نوشته‌های ناب را از دست ندهید:

۱- دو پیاله مثنوی : اگر جایی هستی که داری تشنگی کسانی را سیرآب میکنی

“مولوی تعبیر عجیبی از آب و تشنگی و سفر زندگی خودش به ما یاد میدهد…

هین ببین که ناطقه جو میکَند .. .. .. تا به قرنی بعد ما آبی رسد”

‌ ‌

۲- دل نوشته های سحری- در نبات بودن

“ور یکی عیبی بود با صد حیات .. .. .. بر مثال چوب باشد در نبات

در ترازو هر دو را یکسان کشند .. .. .. زانک آن هر دو چو جسم و جان خوشند”        _مولوی

‌ ‌

۳- بفرمایید دل نوشته های سحری و چای لیموی تازه- ۴ هسته هلو

“دردهای زندگی ، بعضی ها را رشد میدهد، به عبارتی بعضیها با دردهاشون هشیار تر میشوند ، خواب از سرشون میپره و بیدار میمونند و بعضی ها به خواب میروند و میزنن به بی خیالی ، گروه سوم زخمی میشوند… “

‌ ‌

۴- دو پیاله مثنوی- مکر عالم

از شما کی کدیهٔ زر می‌کنیم .. .. .. ما شما را کیمیاگر می‌کنیم”     _مولوی

(کدیه کردن : گدایی کردن)

‌ ‌

۵- دل نوشته های سحری- چشم زیبا و برهان حرکت

“… فرانسیس بیکن از ما سوالی فلسفی  در باب برهان حرکت در براهین اثبات خداوند میپرسد که  چگونه ذاتی که متحرک نیست ، عالمی متحرک میسازد؟ جوابش سخت نیست ، شما یک جفت چشمان زیباروی بیارید لب یک پنجره و بگید بنشیند ، آنگاه ببینید همه محله و شهر بعد از یکساعت بهم میریزد! اینگونه یک وجود ثابت ، کلی تحرک ایجاد میکند! ”

+ خاطره ای شنیدنی از آقای خلیل رفاهی : “روزگاری که درقم طلبه بودم بعلت جوانی  وخامی وبی ارتباطی با جامعه معتقد بودم که فقط کسی که درقم باشد وروحانی باشد انسان ارزشمندی است…”

‌ ‌

۶- نون و چایی تازه – سحر بارانی۲۸ ماه مبارک

” … تو ایوان خونه میزبان داشتیم صفا میکردیم با بارون و بوی خاک و تازگی و هوای پاییزی اول شهریور که صحبت میزان ثروت و رضایتمندی از زندگی شد.خونه میزبان بالا شهر بود و حشر و نشری داشت با خیلی کله گنده های پولی. از جمله صحبت کسی را کرد که بالای ۱۰۰ میلیارد خودش ثروت داشت و زنش بالای ۲۰۰ میلیارد و اینها سر اینکه آقائه یه بار یه کیف لویی ویتون ۲ میلیونی را برای زنش نخریده و گفته خودت میتونی بخری کارشون به طلاق هم داشته میکشیده! یه بار هم همین آقا خشایار خودمون از اقائه میپرسه تو در زندگیت غمی هم داری؟ میگه آره! فلان رفیقم از من بیشتر ثروت داره با اینکه هر چی اون بخواد تو دنیا داشته باشه من هم میتونم داشته باشم! ”

ثروت واقعی چیه؟ آیا ثروت مادی لزوما رضایت میاره؟ اصلا ربطی به هم دارن؟ خوب میشه که گاهی به این جور چیزها فکر کنم. به نظرم آدم ایراد زندگی بقیه رو راحت‌تر و با وضوح بیشتری می‌بینه و می‌تونه برای زندگی خودش تعمیم بده و تصمیم بگیره..

‌ ‌

۷- نون و چایی تازه- شب ۷ ماه مبارک

” باید خاکستر نشینی کرد مثل سیندرلا تا تونست شاهزادگی را تجربه کرد… وقتی افسردگی ما را فرا میگیرد روح دعوت میشود به خاکستر نشینی… همه دست و پا میزنند که خلاصمان کنند اما شاید کار خوب این باشه که خرد افسردگی را دست کم نگیریم… ”

” … من دینداری مردمی را  در قلب لندن دیده ام که بدون ایمانهای گزنده و بدون اصرار  حال بهم زن  به  “بر حق بودن ” خود و تنها با خوش خلقی به استقبال زندگی آمدند.

بی ریا در روزه داری ام کنارم بودند و همیشه در قلبم خواهند ماند. کاشکی بدانند بهشتی که این روزها به خاطرش شاخ و شونه می‌کشند و تهدید می‌کنند و آیین نامه اخلاقی تصویب می‌کنند ، سالهاست  لا تجری من تحتها الانهار ( هیچ نهری در پای درختانش جاری نیست)..”

+ مطلبی با عنوان: “فرشته‌ای از سنندج”.. به‌نظرم همه ما فرشته‌هایی اطراف خودمون داریم که زندگی رو برامون لذت‌بخش می‌کنند. آیا می‌تونیم ببینیم‌شون؟

‌ ‌

پی‌نوشت۱. سعی می‌کنم جملاتی – معمولا از ابتدای مطالب – و تداعی‌هایم را اینجا بنویسم تا هم بهتر بتوانید درباره حال و هوای هر نوشته و خواندن آن تصمیم بگیرید و هم بعدا که خودم این مطلب را می‌بینم، سرنخی از مباحث هر مطلب داشته باشم.

پی‌نوشت۲. این پست را تا موقعی که همچنان مشمول لطف دوست عزیزم باشم و نوشته‌های جدید را دریافت کنم، به‌روز خواهم کرد.

تمرین زبان بدن در بانک!

پیش‌نوشت. تا جایی که من می‌فهمم، تکیه بر خوانده ها درباره زبان بدن از کتابها و مقالات، و تلاش برای تحلیل و آنالیز آدمهای اطراف طبق آن کتابها و مقالات، کاری علمی نیست. آنهم کتابها و مقالات غیر بومی که طبیعتا و با توجه به فرهنگی بودن شدید این بحث، نمی‌توانند در فرهنگ ما چندان کاربردی داشته باشند.

بنابراین کل نوشته‌ زیر را صرفا به عنوان مشاهده و خیال‌پردازی نویسنده در نظر بگیرید (هر چند برایم جالب است که این زبان بدن را در بانک های دیگر هم به دفعات مشاهده کرده‌ام).

اصل نوشته:

به نظر می‌رسد برای افرادی که به مترو دسترسی ندارند (تا در آنجا به زبان بدن افراد دقیق شوند) بانک‌ها جزو بهترین جایگزین‌ها هستند.

هر چند، شخصا همیشه چند صفحه از روزنوشته ها را در مرورگر موبایلم دارم و اوقاتی که دقایقی را بتوانم تمرکز بگیرم، آنها را می‌خوانم. اما گاهی این تمرکز درست برقرار نمی‌شود.

مخصوصا وقتی تعداد نفرات کمی به نوبتت مانده باشد و مجبور باشی کاملا Alert بمانی (تا بعدا با کارمند بانک چانه نزنی که من اینجا بودم و نشنیدم!).

یا گاهی هم مثل امروز، که مرورگر نامردی می‌کند و برای نمایش صفحه‌ای که قبلا رویش باز بوده، اتصال به اینترنت را طلب می‌کند – که با توجه به ترجیحم به نداشتن اینترنت همراه، در آن لحظات برایم مقدور نیست.

امروز هم از آن روزها بود.

هم بانک خیلی شلوغ نبود – که بتوانم با خیال راحت محتوایی آموزشی بخوانم. و هم حافظه مرورگرم جواب کرد و هیچ کدام از صفحات بازِ روی خودش را نمایش نداد.

هر چند درسهای زبان بدن را بطور پیوسته نخوانده‌ام و از زبان بدن فقط در حد “خنده‌ی واقعی و خنده دیپلماتیک” و “گارد گرفتن” و “یکی دو ژست چهره” می‌دانم (که چون دانش محدود احتمال بیشتری دارد توهم فهمیدن ایجاد کند، کاش همین ها را هم نمی‌دانستم)، اما به هر حال انگار گزینه‌ دیگری هم نداشتم.

به این فکر افتادم که کمی زبان بدن تمرین کنم! مواد مورد نیاز تمرین (= آدم‌ها) هم به حد کافی در دسترس بودند.

اطراف را نگاه کردم و در صورت های اطرافیانم دقیق تر شدم.

آقایی جلوی باجه‌ی تسهیلات بود و داشت مراحل وام گرفتنش را طی می‌کرد. ژست عجیبی گرفته بود و لبخند ریزی می‌زد. اگر حوصله داشتم – و احتمالا امکانش را – پیگیری می‌کردم تا ببینم در آینده قسط‌هایش را به موقع پرداخت خواهد کرد، یا حدسِ من درست بوده!

البته روی این حدسم خیلی تاکید ندارم. چون آقایی که می‌گویم چند دقیقه بعد از بانک خارج شد و فرصت من برای آنالیز چهره‌اش، چند دقیقه‌ای بیشتر نبود.

وقتی او رفت، به این نتیجه رسیدم که کارمند پشت باجه مورد مناسب تری هست. هم ثابت یکجا نشسته و قرار نیست جایی برود. و هم برای زل زدن به او نیاز نیست به اطراف بچرخم و فقط کافی است روبرو را نگاه کنم.

با این استدلال‌ها، سوژه‌ی بعدی را انتخاب کردم: کارمند باجه ۴.

در رفتارش، کمی استرس می‌دیدم.

دستهایش کمی می‌لرزید – شاید به خاطر این بود که آخر ماه است و مراجعینش نسبت به روزهای گذشته به نحو محسوسی بیشتر شده بودند. شاید می‌ترسید آخر وقت پول کم بیاورد. شاید هم حدس می‌زد دسته گلی به آب داده باشد…

اما رفتاری که قبلا در خیلی از بانکی های دیگر هم دیده بودم، در اقای شماره ۴ هم دیدم:

زبان بدن در بانک و پوشاندن دهان با دست نشانه مخفی کردن چیزی

‌ ‌

دستی، زیر چانه و دهان را پوشانده بود.

تا جایی که من می‌دانم، متخصصین زبان بدن این مورد را نشانه مخفی کردن چیزی از طرف مقابل می‌دانند.

اما یک باجه دار یا یک کارمند بانک، چه چیزی را می‌خواهد از بقیه پنهان کند؟

شاید دوست ندارد پول نقد به مشتریان بدهد و با هزار بهانه و ترفند و دروغ، می‌گوید که پول ندارد. (گاهی این صحبت‌های غیرمنطقی را از زبان بعضی کارمندان شنیده و می‌شنوم که موقع وصول چک، به زور می‌خواهند برای آدم حساب باز کنند! یا شماره حسابی بگیرند و پول را مستقیما به آن حساب واریز کنند و در هر حال، از دادن پول نقد طفره بروند)

شاید مقداری پول اضافی از کسی گرفته و حتی شاید موقع گرفتن هم متوجه شده، اما وسوسه شده آن را در آخر وقت برای خودش بردارد!

یا یک وام بدون بهره جدید با سهمیه محدود برای شعبه‌شان آمده و رئیس به او قول داده که در ازای امتیازی، آن وام را به او بدهد – در حالی که بقیه همکاران از این شرایط جدید خبری ندارند!

شاید هم مشکلی خارج بانک دارد که قسمتی از فکرش را مشغول کرده. اما دوست ندارد کسی درباره آن موضوع چیزی بداند…

لیست خیال‌پردازی‌هایی این چنینی را می‌شد همچنان ادامه داد. اما در همان لحظه، آقای شماره ۴، مشتری پیش از من را راه انداخت. دستگاه شماره مرا صدا زده و تئوری پردازی ها و تمرین زبان بدن من (!) را، در همین مرحله نیمه‌تمام باقی گذاشت.

پی‌نوشت. یکی از مواردی که من می‌شناسم و ذهن را برای دیدن زبان بدن اطرافیان آماده (و شاید بیش از حد آماده‌) می‌کند، دیدن سریال Lie to me است. این سریال، بر اساس زبان بدن و با اغراق شدید در آن ساخته شده است و نقش اول آن، دکتر لایتمن، متخصص زبان بدن است که سعی می‌کند با استفاده از زبان بدن و حالات چهره، از پرونده‌های جنایی و امنیتی سر در بیاورد..

باید یادم باشد که دفعه بعد و قبل از رفتن به بانک، یک قسمت از این سریال را ببینم 😉

از تاکسی، تا قلیان و تا فتحعلی شاه قاجار

پیش‌نوشت. متن زیر طولانی، پراکنده و حاوی برداشت‌های شخصی است و کمترین ویرایش روی آن انجام شده. به‌نظرم گزینه‌ی مناسبی برای خواندن نباشد.

اصل نوشته:

مقدمه

دیروز برای دیدن چند دوستِ عزیز، دل به جاده زده و کنار مسافرکش گرامی نشسته بودم.

معمولا در این مواقع، هندزفری به گوشم می‌گذارم و سعی می‌کنم چیز مفیدی گوش بدهم – یا لااقل تحلیل ها و دغدغه های غیر مفید نشنوم.

اما این بار آقای راننده کمی آشنا بود – یا من اینطور احساس می‌کردم.

این بود که فکر کردم شاید قطع کردن حرف او و درآوردن هندزفری، بی ادبی باشد.

صبر کردم تا حرفش تمام شود.

هر چند مجبور شدم برای دقایقی تحلیل‌هایی را گوش کنم که دوست نداشتم بشنوم، اما همین چند دقیقه باعث شد به مدل ذهنی نسبتا رایجی فکر کنم که قصد دارم در این نوشته کمی مفصل تر درباره اش فکر کنم.

۱

آقای راننده از سن و سالم پرسید. از کارم و از سربازی و … .

به لطف صورت بیبی فیس من، تا مدتها می‌توانم به بقیه بگویم درس می‌خوانم – و همه هم قبول کنند!

همین جواب را دادم.

خوبی این جواب این است که سوال‌های دیگر هم با آن پاسخ داده می‌شوند.

هر چند می‌دانیم که دانشجو عموما بیکار است و بعید هم می‌دانم جز عده‌ی اندکی، بقیه دانشجویان دانشگاهی وقت قابل توجهی روی درس بگذارند (دوستان من از قشر دانشگاه پیام نور و آزاد و دولتی و دانشگاه تهران و شریف و … هستند و این را تقریبا همه‌شان اذعان دارند).

اما «مردم» انتظار ندارد که دانشجو کار هم بکند.

در نتیجه، عموما وقتی می‌گویم دانشجو هستم، وضعیت درآمدی (دریافتی از خانواده)، کار (بیکار یا همان دانشجو)، سبک زندگی (بدون دغدغه بودن و خوش بودن) و تا حدودی هم ازدواج مشخص می‌شود (بیشتر دانشجو‌ها مجردند).

اما ازدواج را نمی‌توان قطعی گفت.

این بود که آقای راننده – برای کامل شدن پازل ذهنی اش – پرسید: “زن نگرفتی؟”

گفتم: “نخیر!”

حالا پازل تکمیل شد.

شروع کرد که من در هجده سالگی زن گرفتم و بعد در فلان جا استخدام شدم و برای دوره چند سالی به بهمان‌جا رفتم و.. . و اینکه به نظرم تو هم زودتر زن بگیر!

این را بدان. اگر کسی به تو گفت حالا زود است و زن می‌خواهی چکار و …، او دشمن توست و اگر کسی گفت که زود زن بگیر، او صلاح تو را می‌خواهد! دوست و دشمنت را اینطور بشناس!…

البته فکر می‌کنم خیلی از ما روزانه با این مشورت‌های زورکی و یک طرفه، بمباران می‌شویم و این اصل چیزی نبود که بخواهم در اینجا تعریف کنم.

در لابلای حرفهای این آقا، که از سربازی خود گفت و اینکه چقدر عمر سریع می‌گذرد، از دختران خود که همگی تحصیل کرده و با سواد هستند و شوهرهایشان هم همینطور، و خیلی حرفهای دیگر، می‌توان چند نکته را حس کرد:

هدف از زندگی، برای او که اکنون در دهه پنجم زندگی خود بود، عملا ناشناخته و مجهول بود. نمی‌دانست برای چه به دنیا آمده و اینکه اصلا دنیا، دقیقا یعنی چه.

اندک رضایتی اگر بود، از این بود که هر کاری را سر وقت انجام داده (سر وقت زن گرفته، سر وقت سربازی رفته، سر وقت بچه‌دار شده،…).

آینده‌ی ایده‌آل خود را در زندگی، در فرزندان خود جستجو می‌کرد. حس اینکه: من که به “جایی” نرسیدم. اما تمام تلاشم را کرده و می‌کنم که بچه‌هایم برسند. هر چند دقیقا نمی‌دانم “کجا” مد نظرم است. (که معمولا بعید است بچه‌ها همچین حسی را درک یا قبول کنند. بچه‌ها، یا آنقدر می‌فهمند که از زحمات پدر و مادر تشکر می‌کنند – هر چند می‌دانند و می‌فهمند که رویاهای آموخته شده و اهداف تجویزی، بیشتر زندگی‌شان را تنگ کرده تا به آنها کمک کند- ، یا اینکه مدام از والدین‌شان گله می‌کنند که شما باعث شُدید که ما به هیچ جایی نرسیم…)

– پس زمینه‌ی ذهنی “کارِ کمتر و لذتِ بیشتر“، در تک تک موضوعاتی که بیان می‌کرد، مشهود بود. انگار هدف درست زندگی را در این میدید که کمی کار کنی و به جایی برسی و در ادامه‌ی زندگی، از دستاورد‌های آن «کمی کار» استفاده کنی. و «زرنگ» کسی است که با میزان کمتری از آن «کمی کار»، به بیشترین دستاورد ها برسد…

۲

وقتی بچه‌ -تر!- بودم، قلیان برایم یک چیز سحرآمیز بود.

در عروسی ها یا مهمانی‌های بزرگ، یک قلیان بزرگ می‌آوردند و می‌گذاشتند جلوی پیرترین فرد حاضر در مجلس – که معمولا در دورترین نقطه از درب (بالای مجلس) می‌نشست.

هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید در بچگی کسی را حین قلیان کشیدن دیده باشم.

اما بود.

نمی‌دانم. شاید همان بزرگترها هم کمتر می‌کشیدند و بودنش بیشتر حالت نمادین داشت!

در مسافرت‌ها هم خبری از قلیان نبود – یا لااقل من ندیده و یادم نیست…

حالا آن را مقایسه کنید با الان.

در کافه‌ها و قلیان‌خانه‌ها. در جاده‌ها. مهمانی‌ها. قلیان کشیدن خانوادگی در پارک ها – که بعضی وقت‌ها دیده ام حتی به خردسالان هم نوبت می‌رسد.

حتی گاهی دیده‌ام – و شاید شما هم دیده باشید – که حین رانندگی هم بعضی‌ها قلیان می‌کشند!

۳

دیروز وقتی با دوستم در پارک قدم می‌زدیم، عده‌ای را دیدم که در پارکینگ، درون خودرو نشسته بودند و قلیان می‌کشیدند.

در پارک اما، نم نم باران بهاری در عصر، باعث شده بود هوا به طرز وحشتناکی لطیف و لذت بخش باشد.

به دوستم گفتم:

فکر می‌کنم فهم من کم شده. اینها را اصلا نمی‌فهمم…

حرف پیرامون خیلی موضوعات دیگر هم چرخید.

بعد که کمی فکر کردم، دیدم این نگاه، نگاه جدیدی نیست.

همین نگاه است که می‌گوید اگر صبح تا شب کار می‌کنی و وقتی برای «لذت های تعریف شده توسط “مردم”» اختصاص نمی‌دهی، احمقی.

همین نگاه است که می‌گوید اگر زیاد کار کنی و درآمدت کم باشد، احمقی.

همین نگاه است که به معلم دوران ابتدایی که به‌خاطر بی‌عدالتی در نظام پرداخت حقوق، در دوران بازنشستگی وضع مالی‌اش خوب نیست، می‌گوید احمقی (با اینکه کار خود را تمام و کمال انجام داده و واقعا “معلم” بوده).

و همین نگاه بود که صبح در حرفهای آقای راننده می‌گفت: اگر از لذت‌های زندگی استفاده نکنی، احمقی.

..

۴

نمی‌دانم چرا یکدفعه یاد شاه‌های قاجاری افتادم (اطلاعات من از این شاه‌ها صرفا کتاب‌های درسی بوده و هست).

یاد ناصرالدین شاه. و مخصوصا فتحعلی شاه – که مخصوصا از او همیشه کینه به دل داشته‌ام!

همیشه فکر می‌کردم بی‌تدبیری اینها بوده که وضعیت ما امروز این شده…

اما دیروز، در یک لحظه، به آن‌ها حق دادم.

انگار – درست یا غلط – آن کینه‌ی قدیمی دیگر نبود.

با خودم فکر کردم اگر پادشاهی در اختیار خیلی از ماها بود، احتمالا وضعیت آیندگان خیلی بدتر از این می‌شد.

ما که امروز از لذت‌های زندگی، نمی‌خواهیم حتی قطره‌ای از دست بدهیم، اگر جای فتحعلی شاه بودیم چه می‌کردیم؟