جاده‌‌ی سنگفرش شده

(نوشته شده در ۵ دی ۹۵)

.

چند روز پیش، یکی از دوستانم تصویر پروفایلش در تلگرام را به نقل قولی تغییر داده بود. وقتی خواندمش، دوستش داشتم و فشار به اشتراک گذاری (Impulse to share) هم چیزی نیست که بشود از دست آن براحتی خلاص شد. به پیشنهاد معلم خوبم (هنر خواندن جملات کوتاه) چند روز صبر کردم و بنا به همان توصیه‌ها، درباره نقل قول هم چیزی نمی‌نویسم.

quote_vincent_van_gogh

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. با زندگی ونسان ون گوگ اصلا آشنا نبودم. به بهانه این نقل قول، یک ساعتی را در ویکی پدیا و چند جای دیگر چرخیدم و مطلب خواندم که می‌خواهم چیزهایی که در ذهنم می‌چرخند را در قالب چند نکته پراکنده اینجا بنویسم.

  • اول اینکه تا جایی که من فهمیدم، تلفظ نام ون گوگ، شباهت زیادی به چیزی که ما می‌گوییم ندارد. طبق گفته ویکی پدیا، نام این نقاش پرآوازه، فینسِنت فان خوخ تلفظ می‌شود (بشنوید: + ).
  • از اسم که بگذریم، زندگی او پر از فراز و نشیب بوده. از کار به عنوان دلال آثار هنری، تا کار در کتابفروشی و فعالیت به‌عنوان مبلغ مذهبی را تجربه کرده. و دست آخر هم نقاشی و طراحی.
  • داستان زندگی‌اش کاملا غیرمعمولی – لاقل در نظر من – و پر از ابهام بود. مثلا در سال ۱۸۸۸، گوش چپ ون گوگ بریده می‌شود.ا اما هنوز معلوم نیست که خود او گوشش را بریده و به روسپی‌ای که عاشقش شده بوده اهدا کرده، یا دوستش (!) در یک درگیری خیابانی زحمت این کار را کشیده. حتی اینکه خودکشی کرده یا نه، بر اثر حادثه‌ای تیر خورده اما به خودکشی اظهار کرده هم به قطعیت مشخص نیست.

هدف‌گذاری با معیار عزت نفس

(نوشته شده در ۳ دی ۹۵)

.

پی‌نوشت. طبق یک عادت، جمعه شب‌ها وقتی را برای فکر کردن به هفته پیش رو و کارهایی که باید در آن هفته انجام بدهم اختصاص می‌دهم. الان هم وقتش رسیده است تا به هفته آینده فکر کنم. اما این بار اهدافم را کمی متفاوت انتخاب خواهم کرد.

همانطور که در پست قبلی گفتم، این روزها فرصتی پیدا کردم تا مطالب فایل‌ صوتی عزت نفس (مسیر اصلی) را دوباره گوش کنم و درباره مفاهیم آن با دوستی گپ بزنم. یکی از نتایج گوش دادن دوباره به فایل‌های صوتی عزت‌نفس، تجدید نظری بود که فهمیدم باید در هدف‌گذاری هایم انجام بدهم.

البته منظورم از هدف در اینجا، صرفا اهداف بزرگ نیست. بلکه اهداف روزانه مثل:

ساعت بیداری و خواب؛

تعداد صفحه‌ برای خواندن کتاب‌؛

ساعاتی که باید به کار اختصاص دهم؛

تعداد درس‌هایی که باید بخوانم و تعداد تمرین‌هایی که باید حل کنم (در متمم)؛

میزان پیشرفت کاری که قصد انجامش را دارم و …، همگی جزو اهداف کوتاه مدت و هفتگی هستند.

وقتی به هدف‌گذاری فکر می‌کنم، می‌بینیم که همیشه به ما گفته‌اند: داشته ها را نبین، حساب و کتاب نکن. محدودیت‌هایت را فراموش کن و ببین چه می‌خواهی. همان را هدف خودت بگیر.

احتمال دارد این نوع هدف‌گذاری باعث پیشرفت هم بشود. وقتی می‌گویم می‌خواهم یک درس متمم را کامل بخوانم و خلاصه نویسی کنم و پروژه‌ پایانی‌اش را هم تحویل بدهم، احتمالا با فشار روانی‌ای که هدف برایم ایجاد می‌کند، لاقل نصف درس را خواهم خواند. و این برای من که مطالعه فعلی‌ام در متمم خیلی کمتر از این‌ها هست، عالیست. اما یاد گرفتم که اگر از دید عزت نفس نگاه کنم، باید حواسم باشد که اهدافی که درنظر می‌گیرم کاملا قابل دستیابی باشند.

یعنی وقتی هدفی برای خودم تعیین می‌کنم، باید به آن برسم. چون با هر بار نرسیدن به هدفی، هر چقدر هم که نسبت به هفته‌های قبل خوب و موثر عمل کرده باشم، عزت نفسم کاهش می‌یابد.

پس شاید بهتر باشد تا در کوتاه مدت کمی کمتر پیشرفت کنم، اما در بلند مدت و با حفظ عزت نفسم، بطور پیوسته‌ و مطمئن‌تری مسیر رشد و پیشرفت را طی کنم.

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت۱. ایده علی هم به نظرم خیلی خوب و کاربردی آمد. من که دوست داشتم. شاید برای شما هم مفید باشد.

پی‌نوشت۲. داشتن دوستی که دغدغه‌های مشابه تو داشته باشد و بتوانی راجع‌به مسائلی شبیه همین عزت نفس با او گپ بزنی، نعمت بزرگی است. فکر می‌کنم این کار باعث می‌شود از جنبه‌های مختلف به یک موضوع واحد نگاه کنی و با عمق به مراتب بیشتری، مفاهیم را هضم و جذب کنی.

چند ماهی است دوستی اینچنینی پیدا کرده‌ام و توجه به نکته‌ی مطرح شده در این پست را هم به او مدیونم.

چند درصد به حرف مردم اهمیت می‌دهم؟

(نوشته شده در ۲ دی ۹۵)

.

اپیزود۱: فکر می‌کنم دو سه هفته پیش، وبلاگی خواندم، که در آن چیزی شبیه این نوشته بود:

 “تا حالا ۳۰ درصد به حرف مردم اهمیت می‌دادم و از امروز تصمیم گرفتم که دیگر این ۳۰ درصد را هم ندهم و برای خودم زندگی کنم”.

بعد از خواندن متن، با خودم فکر کردم: من چطور؟ من چند درصد به حرفِ مردم اهمیت می‌دهم؟

البته این سوال در آن لحظه تمام نشد و تا امروز بارها به یاد آن افتاده‌ام و درباره جوابش فکر کرده‎‌ام.

اپیزود۲: وقتی داشتم فایل صوتی «عزت نفس» را مرور می‌کردم، دیدم محمدرضا جان در جایی به تکنیکی برای یافتن ریشه‌های ترس‌ در درون‌مان اشاره کرده. برایم جالب بود. «تکنیک ۵ پرسش»می‌گوید: یک ایده برای پیدا کردن ریشه هر مسئله یا مشکل این است که از خودتان ۵ سوال بپرسید که با چرا شروع شده باشد.

وقتی این را روی چند ترس خودم آزمایش کردم، فهمیدم انگار این ترس هایم ریشه در نظر و حرف مردم دارد.

این هم برایم جالب بود! من همیشه فکر می‌کردم به نظر مردم اصلا اهمیت نمی‌دهم. اما انگار این درصد، متاسفانه و فعلا، نه تنها برای من صفر نیست، بلکه انگار کم هم نیست.

– – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت۱: نکته‌ی تکنیک فوق، این است که سوالات باید پشت سر هم باشند و به‌عبارتی طی یک روند، به پاسخ یا ایده‌‌ی نهایی برسیم و نه طی یک پاسخ.

پی‌نوشت۲. مطالبی که محمدرضا شعبانعلی عزیز با عنوان “دستورالعمل مواجهه با غولی به نام مردم!” نوشته‌اند را حتما خوانده‌اید. این نوشته‌ها (برای من) مثل ستاره قطبی، راهنما هستند.

پی‌نوشت۳. منبع مطلبی که در اپیزود۱ نوشتم را پیدا نکردم اما حدس می‌زنم از وبلاگ یکی از متممی‌یون باشد. اگر می‌دانستید مطلب به چه کسی تعلق دارد، لطفا بهم اطلاع بدید.

لحظه‌ها (۲) : خنده واقعی، دوستی واقعی، زندگی واقعی

لحظه‌ها (۲) : خنده واقعی، دوستی واقعی، زندگی واقعی

(نوشته شده در ۲۹ آذر ۹۵)

.

این چند روز خیلی سرم شلوغ شده. یک کار کسل کننده را باید انجام بدهم. خلاصه اینکه چند روزی بود حال و حوصله خوبی نداشتم. تا اینکه امروز یکی از دوستان خوبم، این عکس را برایم فرستاد:

 

خنده واقعی
خنده واقعی

 

به محض دریافت آن، من هم خنده‌ام گرفت.

نمی‌دانم این آپشن فقط روی من نصب هست یا شما هم می‌تونید چند ثانیه قبل و بعد عکس رو در مغزتون شبیه سازی کنید و برای لحظاتی در آسمان‌ها سیر کنید. پیشنهاد می‌کنم، سعی کنید انجامش بدهید! تجربه‌ی فوق العاده‌ای است.

 

برای دوستم نوشتم:

“محاله که این بچه‌های در حال خندیدن رو ببینم و کمی ،حتی کمی، زندگی رو الکی جدی بگیرم، الکی استرس بگیرم، الکی نارحت باشم، الکی نگران آینده باشم… امیدوارم اون روز رو نبینم که اینطور نباشم، که در این صورت مرگ برام لذت بخش تر خواهد بود تا آن زندگی.”

 

پی‌نوشت. راستی، این دو تا خانم کوچولو، دختر خاله هستند.:)

من؛ مثالی عینی از فوبیای تصمیم‌گیری

(نوشته شده در ۲۶ آذر ۹۵)

.

سخته اما ازش گریزی نیست.

اینکه قبول کنیم که ما در هر لحظه در حال انتخابیم. هر لحظه و برای همیشه. و این انتخاب‌هاست که آینده ما رو می‌سازه.

اقدامی که من طی دو سال اخیر انجام دادم، فرار از این واقعیته.

برام جالبه که برای این که خودم هم اصلا شک نکنم که دارم از تصمیم گیری فرار می‌کنم، دست به چه کارهایی که نمیزنم.

اما باید این فوبیای لعنتی رو کنار بگذارم. و تصمیم گرفته شدم رو عملی کنم.

دیگه بسه.

پی‌نوشت. بعد از تایپ این متن، نمی‌خواستم منتشرش کنم. بعد گفتم ویرایشش کنم و بعد منتشر. اما ، بدون ویرایش منتشرش می‌کنم تا بعدها بتونم بهش برگردم.

هزینه‌های تغییر

(نوشته شده در ۲۵ آذر ۹۵)

.

پی‌نوشت. همانطور که در پست قبلی گفتم، تصمیم گرفته‌ام نکاتی درباره تغییر و تغییر کردن را که در منابع مختلف خوانده یا به تجربه فهمیده‌ام، بنویسم و این اولین نوشته با این موضوع است.

می‌خواهم از هزینه‌های تغییر بگویم. احتمالا شما آن را می‌دانید. همچنان که من هم آن را می‌دانستم، اما تا بحال بارها به اشتباه در دام آن افتاده‌ام و بارها شده که تلاش‌هایم برای تغییر، بدلیل بی‌توجهی به این نکته شکست خورده‌اند.

بگذارید با مثال ادامه بدهم. و اول یک خاطره.

ترم ۶ بود و درس مخابرات داشتیم. استاد ما، مهندس خوشرفتار، انقدر سر کلاس با انرژی و شور و  حال به ما درس می‌دادند که در بدترین روز و ساعت هفته (پنجشنبه بعدازظهر)، و بدون فشار حضور و غیاب‌های سایر اساتید، کلاس‌ همیشه پر بود و احتمالا تحت تاثیر ایشان بود که خیلی از بچه‌ها – و از جمله من – شیفته‌ی مخابرات شده بودیم.

یکبار مهندس خوشرفتار در سر کلاس کتابی به زبان انگلیسی معرفی کرد (اسم کتاب را یادم نیست). می‌گفت مباحث مخابرات را به زبان ساده توضیح داده و انگلیسی ساده‌ای هم دارد که خواندنش را لذت‌بخش‌تر می‌کند. بعد از کلاس، به کتابخانه رفتم و کتاب را امانت گرفتم (دومین کسی بودم که کتاب را طی دو سال ورودش به کتابخانه می‌گرفت).

راست می‌گفت. کتاب خوبی بود و در حدی مباحث جذاب مخابراتی، مثل ماهواره، موبایل، تلویزیون، رادیو، آنتن، رادار و … را ساده توضیح داده بود که حد نداشت. با خودم گفتم : کاش بشود این کتاب را ترجمه کنم. هم پرستیژ دارد هم شاید درآمدی داشته باشد! اما چون حس می‌کردم ممکن است جاهایی از کتاب را براحتی نفهمم، همان ابتدا با مهندس صحبت کردم که با هم ترجمه‌اش کنیم.

تنها نکته‌ای که می‌دانستنم اما حواسم نبود، این بود که هزینه ها را حساب نکرده بودم.

انتظار داشتم من دقیقا همان زندگی، همان وقت فراغت، همان نمرات ترم‌های قبل و خلاصه دقیقا همان کیفیت زندگی سابق را داشته باشم و این کتاب را هم ترجمه کنم.

که – طبیعتا – نشد. و بعد از چند ماه جابجایی این کتابِ چند کیلویی، از خیر ترجمه آن گذشتم.

تجربه اخیرم هم گروه‌مان است. یاکوپ. گروهی که هدفش این است که دستیار بازاریابی و تبلیغات باشد (و در کنار یادگیری، کمی هم ارزش آفرینی داشته باشد).

تا مدتی هم کار خیلی خوب پیش می‌رفت. اما بعد از رفتن چند نفر از دوستانم، و شاید چون هنوز نتوانستم درباره هزینه های آن با خودم به توافق برسم، فعالیت گروه کم (و در واقع صفر) شده.

– باز هم طبیعتا – تا وقتی که نخواهم بابت این تغییر هزینه پرداخت کنم (وقت، انرژی، پول …)، انتظار تغییر داشتن، به واقع بیهوده و احمقانه خواهد بود.

همه اینها را گفتم که بگویم قبل از اینکه بخواهیم تغییری را در زندگی خود رقم بزنیم، شاید بهتر باشد به پاسخ این سوال فکر کنیم که :

آیا حاضرم هزینه‌های این تغییر را بپردازم؟

و فقط اگر پاسخ مثبت بود، قدم در راه تغییر بگذاریم.

زندگی در جستجوی تغییر (۱)

(نوشته شده در ۲۴ آذر ۹۵)

.

پی‌نوشت. این مطلب، مقدمه و معرفی یک سری نوشته است. آنرا عمدا اینجا می‌نویسم تا متعهدتر شوم و ادامه‌اش بدهم.

یکبار در متمم، حمید طهماسبی نژاد عزیز در یکی از کامنت‌های خود نوشت:

۵ مورد است که اگر شما داشته باشید .. جزو رویا ها می شوید.

  • انجام مطالعه

  • خواندن زبان انگلیسی

  • رفتن به باشگاه

  • کسب درآمد مطلوب

  • صبح زود بیدار شدن

با حمید موافقم. شاید بشود نود درصد رویاها و فانتزی‌های ما را در ده پانزده مورد خلاصه کرد. با این حال خیلی از ما حرکت خیلی خوب و مفیدی برای دستیابی به این رویا ها انجام نمی‌دهیم.

اکثر ما انسان‌ها تغییر و تغییر کردن را دوست داریم. شاید دوست داشته باشیم برخی خصوصیات اخلاقی‌مان تغییر کند. یا شاید دوست داشته باشیم کارهایی بکنیم که تابحال انجام نداده‌ایم. یا کارهایی که ممکن است در کوتاه مدت نتیجه نداشته باشند، اما فکر می‌کنیم در بلند مدت نتیجه بخش خواهند بود.

از طرفی، فکر می‌کنم تغییر کردن راحت نیست. ما همچنان مطالعه نمی‌کنیم (یا کم مطالعه می‌کنیم)، زبان انگلیسی مان معمولی است، می‌خواهیم صبح ها زود تر بیدار شویم، اما نمی‌شود … و همچنان به عادات قبلی خود چسبیده‌ایم و تلاش‌هایمان برای تغییر، دوام چندانی پیدا نمی‌کنند.

چه می‌توان کرد؟

همانطور که در بالا گفتم، تغییر کردن، دغدغه‌ی افراد زیادی بوده و هست و به همین دلیل هم مطالب مفید خوبی در این زمینه در اینترنت وجود دارد.

–  یکی از بهترین منابع، گفته‌ها و نوشته‌های معلم عزیزم محمدرضا شعبانعلی است که با یک گوگل کردن ساده به انبوهی از این محتوا‌ها دسترسی خواهید داشت. او همچنین در کانال تلگرام فقط برای ۳۰ روز، مطالب مفیدی را درباره تغییر و مدل ذهنی منتشر کرده است.

–  کتاب کلید را بزن (که اخیرا آن خوانده‌ام) هم ایده‌های خوبی برای به نتیجه رساندن تغییر دلخواه‌مان معرفی می‌کند.

من هم تصمیم گرفته‌ام در حد فهم خودم، مفاهیم، مصداق‌ها و مثال‌هایی که به تغییر کردن مربوط است را در طبقه‌بندی «سبک زندگی» و با برچسب «تغییر» بنویسم.

«در دسترس» باشیم یا «دم دست» ؟

(نوشته شده در ۲۳ آذر ۹۵)

.

نمی‌خواهم روضه بخوانم که باید کمتر برای شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌ها وقت بگذاریم. چون فکر می‌کنم امروزه اهمیت مدیریت زمان بر همه آشکار شده. و برای افرادی هم که آشکار نشده، احتمالا قرار نیست بشه 😉

من هم بعد از چالش‌های مختلفی که در مدیریت زمان داشتم، و بعد از حذف تقریبا کامل شبکه‌های اجتماعی (Social Networks)، برای آزاد کردن وقت بیشتر به فکر کاهش زمان استفاده روزانه‌ام از پیام‌رسان‌ها (OTT Messengers) افتادم.

شاید برای شما هم پیش آمده باشد که وقتی دغدغه‌ی چیزی را داریم، حتی وقتی حواسمان نیست مغزمان به دنبال مصداق‌ها و موارد مشابه با موضوع دغدغه‌مان می‌گردد. من هم چند روز پیش، به طور اتفاقی به تفاوت دو اصطلاح «در دسترس بودن» با «دم دست بودن» برخوردم، و می‌خواهم حاصل تفکرات عمیق (!) خودم را اینجا و برای شما بنویسم.

برای شروع، بیایید معنی دو کلمه «دسترس» و «دَم» را با هم مرور کنیم تا بعد سعی کنیم به کمک آن، به معنی «در دسترس بودن» و تفاوت آن با «دم دست بودن» فکر کنیم (برای جستجو در فرهنگ لغت از واژه‌یاب کمک گرفتم).

وقتی کلمه «دسترس» را جستجو کردم، متوجه شدم که آن را بیشتر به: توانایی، توانمندی (معین)، مقدور (دهخدا)، و چیزی که دست به آن برسد و دسترسی به آن آسان باشد (عمید) معنی کرده بودند.

و برای کلمه «دَم»، معنیِ مربوط، حول “لب و کنار چیزی” بود (عمید و معین).

پس وقتی می‌گوییم کسی «در دسترس» هست، احتمالا یعنی برای دیگران مقدور هست که با او تماس بگیرند. مثلا وقتی کسی از جاده ای عبور می‌کند که موبایلش آنتن ندارد، در دسترس نیست و تماس با او برای ما مقدور نیست.

شاید کمتر از «دم دست» بودن برای انسان‌ها استفاده کرده باشیم. اما برای مثال، وقتی می‌گوییم وسیله‌ یا ابزاری خاص «دم دست» هست، یعنی کنار دست ماست و یا به آسانی و بدون زحمت زیاد، می‌توانیم به آن برسیم.

یا اگر بخواهم از واحد فروش شرکت‌ها مثال بزنم، به‌نظرم می‌رسد کارشناس فروش شرکت باید دم دست باشد (دسترسی به او همیشه آسان و بدون زحمت باشد) اما مدیر فروش، بهتر است در دسترس باشد تا دم دست (تماس با او مقدور باشد اما نه خیلی آسان) – تا پرستیژ و اعتبارش نزد مشتری بیشتر شود.

فکر می‌کنم حالا – اگر تا این جا خوانده باشید! – بتوانید حدس بزنید می‌خواهم چه بگویم.

اینکه به نظر من، یکی از ایرادات پیام‌رسان‌ها (مثل تلگرام و واتس اپ)، این است که ما را خیلی دم دست بقیه قرار می‌دهد. و فکر می‌کنم دم دست تعداد زیادی از افراد بودن، احتمالا باعث اتلاف وقت زیادی هم از ما خواهد شد.

خوشبختانه یا متاسفانه، وقتی در همین فکر ها بودم، مثال این پست هم جور شد و یکی از دوستانی که با او سلام علیک مختصری دارم، برایم در تلگرام پیام زیر را فرستاد. (عین پیام را می‌نویسم!) :

سلام

خوبی

درمورد

نتورک. اطلاع. داری

حالا به نظر شما؛ آخه من به این چی بگم؟ 😉

خودتو جدی بگیر

(نوشته شده در ۲۲ آذر ۹۵)

.

یکی از نکاتی که در خودم و دوستانم کمابیش دیده‌ام، این بوده که گاهی سقف خواسته‌هایمان را به این دلیل پایین می‌گیریم که فکر می‌کنیم ما در حدی نیستیم که به آن‌ها برسیم.

فکر می‌کنم پارسال بود که صاحب یکی از فروشگاه‌های نزدیک مغازه‌ی ما، آقای راضی، قصد داشت تغییر شغل بدهد و یک فروشگاه عرضه مواد غذایی (شاید چیزی که به آن مینی هایپر می‌گویند) افتتاح کند.

اتفاقا، فروشگاه آقای راضی در مسیر من و یکی از دوستانم هم قرار داشت و در بسیاری از مواقع، هر بار که با دوستم از جلوی مغازه آقای راضی رد می‌شدیم، با بررسی تعمیرات و تغییرات انجام شده نظرتمان را راجع به اینکه آقای راضی باید این کار را بکند و صندوق باید آنجا باشد و رنگ دیوار فلان باشد و … با هم به بحث می‌گذاشتیم. (حتی یکبار هم به نتیجه رسیدیم که احتمالا انقدر که ما از تغییر شغل آقای راضی ذوق زده شده‌ایم، خود او نشده!)

در یکی از همین تبادل نظرها بود و من حسابی گرم شده بودم و نظر پشت نظر ارائه می‌فرمودم که بین حرفهایم، دوستم گفت:

ببین. همه این‌هایی که تو می‌گویی را می‌شود کرد. اما اینها خودشان را آنقدر ها جدی نمی‌گیرند…

حق با او بود. فروشگاه دو سه هفته بعد افتتاح شد و آقای راضی، صاحب یک فروشگاه نسبتا بزرگ شد.

نمیدانم ظرفیت بالقوه یک کار را چطور اندازه می‌گیرند.

شاید هم با برآورد اینکه یک کسب و کار چقدر درآمد دارد و چقدر درآمد می‌تواند داشته باشد، بتوان راجع‌به موفق بودن یا نبودن کسب‌وکار نظر داد.

شاید هم تمام این کارها بیهوده باشد و نیازی به برآورد دقیق ظرفیت‌های دیگران وجود نداشته باشد (به هر حال، آقای راضی از فروشگاه جدیدش کاملا راضی است و همین برای او کافی است). اما درباره ظرفیت‌های خودمان چطور؟

شاید چالش اصلی اینجا باشد. درباره خودمان. اینکه کجاها بوده که می‌توانستیم بالاتر از آن چیزی که هستیم برویم، اما خودمان را آنقدر جدی نگرفتیم؟

پی‌نوشت. این نحوه نام‌گذاری روی افراد رو اولین بار از محمدرضا شعبانعلی عزیز دیده‌ام و دوست داشتم. اینکه به افراد، متناسب با خصوصیت بارز یا شغل آنها، نامی اختصاص بدیم. مثل آقای کتابچی (کتابدار) یا آقای پنهانچی (بسیار پنهان کار) یا آقای توزیعی (مدیر توزیع کارخانه). احتمالا در آینده هم از این شیوه استفاده خواهم کرد. فقط خواستم به این بهانه از معلم خوبم یادی بکنم.

برف

برف

(نوشته شده در ۱۷ آذر ۹۵)

.

احتمالا همه ما برف را دوست داریم.

تا بحال کسی را ندیده ام که برف را دوست نداشته باشد. بجز یک نفر.

اولین برف سال 95 تهران

بگذارید کمی از عقب تر شروع کنم.

سال اول دانشگاه بود و من هم که سرم حسابی داغ بود که سریع پیشرفت کنم و به یک دانشمند (یا لاقل یک فرد موفق) تبدیل شوم. بچه بودم دیگر (البته هنوز هم هستم!)…

یادم هست استاد زبان ما در درس زبان عمومی، آقای طاهرخانی عزیز (که بسیار دوست داشتنی هستند)، سر کلاس به ما توصیه کردند که برای یادگیری زبان انگلیسی به کلاس‌های آزاد موسسات آموزشی برویم.

بماند که من بعد از آن توصیه، با چه دقت و وسواسی، تعداد بسیار زیادی از کلاس‌ها و موسسات مختلف را بررسی کردم و در نهایت، در کلاسی ثبت نام کردم.

سر یکی از کلاس‌های زبان موسسه، استادی داشتیم بسیار پر انرژی، فعال و بشاش. (شاید هم کمی بیشتر از حد معمول فعال و پر انرژی!) عصرها، با ساک ورزشی از باشگاه بدنسازی به موسسه می‌آمد و به ما زبان یاد می‌داد. فکر می‌کنم از دانشگاه آزاد مدرک گرفته بود و خب مثل بسیاری دیگر، دانشگاه چندان به کارش نیامده بود. الحق والانصاف که بدن ورزیده‌ای هم داشت و بدون دلیل نبود که بچه‌ها پشت سرش می‌گفتند در مسابقات بدنسازی مقام آورده.

یک روز که هوا تازه کمی سرد شده بود، با ما به انگلیسی سر کلاس صحبت می‌کرد و ما هم دست و پا شکسته و با انبوهی از اشتباهات تلفظی و گرامری نظرمان را می‌گفتیم.

صحبت درباره آب و هوا بود و از ما می‌پرسید چه فصلی را دوست داریم. ما هم هر کدام فصلی را گفتیم – اصلا یادم نیست من چه جوابی دادم. چون دوست داشتن چیزی در کلاس زبان، تابع این بود که آیا کلمات مشابه آن چیز را بلد هستم یا نه! هیچ کس دوست ندارد وسط حرف زدن گیر کند و نتواند جمله اش را تمام کند!-

حالا نوبت به خود او رسید.

کمی درباره فصل‌ها صحبت کرد، تا نوبت به زمستان رسید. (الان که به اینجا رسیدم، چهره‌ی او را به وضوح در ذهنم می‌بینم)

گفت:

Some of you told that you love winter. You love snow and snowman …

But do you know what the poor people feels about winter? They “hate” winter…

جملات را دقیق یادم نیست. اما غلظت “هیت” را در تلفظ او دقیقا یادم هست. جایی که تقریبا می‌شد اشک رو در چشمان او ببینی.

او می‌گفت بچه‌هایی که خانواده‌هایشان وضع مالی خوبی ندارند، از زمستان «متنفرند». چون از زمستان فقط سرما یادشان می‌ماند، نه زیبایی برف و نه لذت برف بازی. فقط سرمای آزار دهنده زمستان است که باعث می‌شود هر بار در اواسط پاییز به فکر این باشند که خدا کند زمستان امسال کمی گرم تر از پارسال باشد (نمی‌دانم چرا همان لحظه، و تا همین الان، حس می‌کنم او خودش از آن بچه‌ها بوده)…

راستش را بخواهید، از آن به بعد، و با بارش هر برف و با هر بار فرا رسیدن فصل سرما، با دید بدی به زمستان نگاه می‌کنم و دیگر هیچوقت با بارش برف، مثل قبل از شنیدن آن حرف‌ها، خوشحال نشده‌ام.

شاید راست می‌گویند که فهمیدن درد دارد.

شاید هم من هنوز نتوانستم آن اتفاق را در ذهن خودم هضم کنم.

پی‌نوشت. عکس مربوط به اولین برف امسال در پارک ملت است (عکاس: خودم).