عکسی جدید برایم بفرست!

(نوشته شده در ۱۰ دی ۹۵)

.

امروز هم از آن روزها بود. از صبح تا همین الان، انگار مغزم قفل شده. البته گاها جمعه ها کمی اینطور می‌شوم ولی این بار بیشتر طول کشیده.

در این مواقع، معمولا سعی می‌کنم وبگردی کنم و این بار، پست‌های جدید وبلاگ دوستانم را خواندم. اما فرقی نکرد. حوصله‌ام همچنان سر جایش نیامده. و نمی‌توانم درست و حسابی فکر کنم.

از روی اعصاب خردی، گفتم به شبکه‌های اجتماعی سر بزنم بلکه کمی در حالم تاثیری داشته باشد.

یاد فیس.بوک افتادم! یادش بخیر!…

اولین تجربه‌ی من در شبکه‌های اجتماعی، مربوط به سال اول دانشگاه و با فیس.بوک است. (اینجا کمی در این باره نوشته ام). خلاصه به خاطر حس نوستالژیکی که برایم دارد، هوس کردم تا به صفحه‌ی پروفایلم سری بزنم و ببینم هنوز هم کسی آنجا آنلاین هست یا نه! آخرین باری که سر زدم (امسال بود؟!) ، با وجود اینکه فضا خیلی خیلی عوض شده بود (و لایک هم چند نوع شده بود)، هنوز یکی دو تا از دوستانم آنلاین بودند.

اما از بد روزگار، پسوردم رو فراموش کرده بودم.

خوشبختانه فهمیدند که پسورد قبلی‌ام را می‌زنم و غریبه نیستم. و مهربانانه گفتند از چندین طریق می‌توانند کمک کنند تا پسوردم را بازیابی کنم.

راحت ترین راه، پیامک موبایل بود که انتخابش کردم و با وارد کردن کد مربوطه، به صفحه بازیابی رمز عبور هدایت شدم و به آسانی پسورد جدیدی برای خودم انتخاب کردم.

اما برخلاف اینکه انتظار داشتم بلافاصله به صفحه‌ی اول بروم، اینطور نشد و دیدم با وقاحت تمام (!) برای شناسایی‌ام از من عکس جدیدی می‌خواهد! با خودم گفتم: این‌ها که همین چند ثانیه پیش من را شناسایی کردند …

دنبال دکمه‌ای بودم تا اسکیپ کنم و از این مرحله رد شود، اما گویا این یک انتخاب نیست. یک اجبار است. اکانتم قفل شده بود: “باید” یک عکس جدید به فیس.بوک می‌دادم!

یاد کاریکاتوری افتادم که یکی از نهاد های دانشجویی (شاید بسیج) زمانی بر تابلو اعلانات دانشکده زده بود و ما آنرا جدی نمی‌گرفتیم ( و حتی به شوخی می‌گرفتیم).

کاریکاتوری که می‌گفت با دادن اطلاعات به فیس.بوک، در حال بارگزاری مشخصات خودمان در کامپیوتر سازمان جاسوسی امریکا هستیم.

با اتفاق امشب (و همینطور متن جالبی که علی نوشته)، به این فکر می‌کنم که شاید بیراه هم نمیگفتند…

شما چقدر “چیز” هستید!

(نوشته شده در ۸ دی ۹۵)

.

۱

شب یلدای امسال، پیش پسرخاله ام نشسته بودم. همه محو دیدن تلویزیون بودند و فقط من و او بودیم که از سریال سر در نمی‌آوردیم! می‌گفتند خیلی حساس است و قسمت آخر – یا یکی به آخر – سریال است.

اتاق ساکت بود و ما – برای اینکه حوصله مان سر نرود – آرام با هم حرف می‌زدیم.

گفت بیا پیام‌های خنده داری که در موبوگرامم ذخیره کرده‌ام را نشانت بدهم. فکر خوبی به نظر می‌رسید برای قابل تحمل‌تر کردن آن لحظات. انصافا هم بیشتر پیام‌ها خنده دار بودند و تعداد جک‌های بیمزه در اقلیت بود! تا اینکه به چیزی شبیه این رسیدیم:

از فردی ۵۰ ساله که حتی یک چروک بر صورت نداشت و کاملا جوان مانده بود، راز جوان ماندنش را پرسیدند.

گفت: با هیچ کس، هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی بحث نمی‌کنم.

گفتند: مگر می‌شود؟

گفت: بله. حق با شماست. نمی‌شود!

۲

فایل صوتی عزت نفس را گوش می‌کردم، محمدرضای عزیز می‌گفت: یکی از عواملی که می‌تواند بر عزت نفس ما تاثیر بگذارد، برخورد ما با قضاوت دیگران است ،یعنی وقتی با انتقاد یا نظری از سوی دیگران مواجه می‌شویم  و بعبارتی، مورد قضاوت قرار می‌گیریم، دو راه کلی داریم:

یک. دفاع: اینکه از خودمان، هویت‌مان، شخصیت‌‌مان، باورهایمان دفاع کنیم: من اینطور نیستم. با این دلیل و آن مدرک و یادت هست پری روز و… . استدلال می‌کنیم و دلیل می‌آوریم و سعی می‌کنیم به طرف مقابل بفهمانیم که اشتباه می‌کند.

دو. پذیرش: با انواع ترفند ها مثل شوخی، خنده، از کجا فهمیدی!؟، خیلی سعی کردم متوجه نشی!، یا شاید بی تفاوت بودن و رد شدن، قضاوت دیگران راجع‌به خودمان را ظاهرا می‌پذیریم.

احتمالا بسیاری از ما یاد گرفته‌ایم که در مواجهه با هر موقعیتی از جنس قضاوت، راه اول – دفاع – را انتخاب کنیم. اما، محمدرضا شعبانعلی عزیز توصیه می‌کند که هر چند برای حرف‌ها و موضوعاتی که برای ما مهم نیستند، می‌توانیم دفاع کنیم، اما در موضوعاتی که فکر می‌کنیم برای ما مهم و حیاتی هستند، پذیرش بهتر است. چون در پذیرش، استهلاک کمتر است و ممکن است در طی زمانی که در حال اثبات اشتباه بودن قضاوت طرف مقابل به او هستیم، زخم‌هایی بخوریم که بسیار عمیق باشند و باعث کاهش عزت نفس‌مان شود.

۳

چند روز پیش بسته‌ای را برای ارسال به اداره پست برده بودم. مامور پست بعد از انجام مراحل مربوطه، گفت: ۹۲۰۰ تومان می‌شود.

پول خرد نداشتم و ناچارا یک اسکناس ۱۰ هزار تومانی به او دادم. گفت: اخه پول خرد ندارم و همزمان شروع به زیر و رو کردن جعبه‌ی کوچکی (که کنار دستش بود) کرد.

گفتم: اشکالی ندارد. من جایی در موبایلم یادداشت کرده‌ام. کمی صبر کنید…

حالا من هم داشتم موبایلم را می‌گشتم – به دنبال یادداشتی که فکر می‌کردم دفعه قبل در چنین شرایطی نوشته‌ام. بعد از حدود یک دقیقه، پیدایش می‌کنم و خطاب به مامور پست:

بله، اینجاست. ۱۶ آبان، ۲۰۰ تومان از شما طلبکار مانده‌ام…

خانم کارمند، با نیش خندی می‌گوید: هیچ کس با این پول ها پولدار نمی‌شود! شما چقدر چیز هستید!

و من می‌گویم: بله، حق با شماست. من کمی چیز هستم!

۴

نع! خط آخر در قسمت۳، رویای من است و واقعی نیست!

چیزی که اتفاق افتاد این بود که این بار هم من در تله افتادم. بلافاصله بعد از “چیز”، گفتم: من فقط دقیق هستم. گفت. نه. این دقیق بودن نیست. و من دوباره استدلال کردم. و ایشون هم دوباره…

و این صحبت یکی دو دقیقه‌ای ادامه یافت.

وقتی بعدا به اتفاقی که افتاده بود فکر می‌کردم، به این نتیجه رسیدم که احتمالا، با توجه به تمامی چیز (!) هایی که اینجا نوشته‌ام، جواب درست همان بود که بالا گفتم:

بله، حق با شماست. من کمی چیز هستم!

بازاریابی با پدرسوخته بازی!

(نوشته شده در ۷ دی ۹۵)

.

وقتی داشتم عکس های روی موبایلم را مرور می‌کردم، به عکسی رسیدم که نمی‌دانستم کی و کجا ذخیره‌اش کردم. به نظرم جالب آمد و گفتم اینجا هم بگذارمش:

95-10-07-how-marketing-works

صرف نظر از اینکه تعریف علمی بازاریابی دقیقا چیه، ایده خلق یا ایجاد یک نیاز و پاسخ‌گویی به نیاز ایجاد شده به نظر جالب و عملی می‌رسه. هر چند، طبیعتا طریقه‌ی ایجاد نیاز و رسیدن به مقصود هم مهمه.

مثلا وقتی در پیاده رو و حین قدم زدن، بوی قهوه می‌شنویم و متوجه کافه‌ای در نزدیکی‌مان می‌شویم، احتمالا این تکنیک روی ما اجرا شده. مخصوصا اینکه بعضی فروشگاه‌ها، از “عطر مصنوعی قهوه” برای تحریک افراد پیاده‌ی بی‌دفاع استفاده ‌می‌کنند که با احتمال بیشتری می‌توان گفت ایده، همان ایده مطرح شده در تصویر هست!

یک خاطره‌

قبل تر ها که دانشجو بودم – نسبت به این روزها – بیشتر کتاب می‌خواندم. رشته‌ی دانشگاهی ام برق بود اما حوصله‌ام سر می‌رفت. از حرف‌های کهنه، از معادلات تکراری و از انتگرال‌های اِن گانه‌ی کسل کننده (که انگار قرار نبود به کاری بیایند). به همین دلیل کتاب‌های مرتبط با علاقه‌ام را می‌خواندم و در مقطعی، شدیدا به بازاریابی علاقه‌مند شده بودم.

یکبار که به تهران آمده بودم، به کتابفروشی ای در انقلاب رفتم و به بخش کتاب‌های بازاریابی. فروشنده که دید من خیلی وقت است بین کتاب‌ها می‌چرخم و از هر کدام کمی می‎‌خوانم و به نظر علاقه‌مند می‌رسم – و هم با توجه به اینکه سرش خلوت بود و من تنها مشتری او بودم – آمد کنارم ایستاد و شروع به صحبت کردیم. درباره درس و دانشگاه و کتاب و بازاریابی.

گفت که او هم به بازاریابی علاقه دارد و اتفاقا، در دانشگاه تهران بازاریابی می‌خوانَد.

خیلی با هم حرف زدیم و کتاب‌های خوبی هم به من معرفی کرد که خیلی دوست داشتمشان.

هر چند بسیاری از صحبت‌های آن روز را یادم رفته، اما یادم هست جایی گفت: “ببین. اوایل که بازاریابی می‌خوانی، چیزی که می‌بینی و می‌فهمی، علم و دانش است و ترفند و نکته. هر چند این ترفندها هم تا جایی موثراند، اما از جایی به بعد، می‌فهمی که راه‌ افزایش درآمد، این است که پدرسوخته باشی! و هر چقدر پدر سوخته‌تر، درآمدت هم به همان نسبت بیشتر!”

نمی‌دانم چرا با مرور این کاریکاتور، یاد آن روز افتادم.

البته اصلا نمی‌خواهم نتیجه بگیرم که بازاریابی یعنی پدرسوخته بودن. اما به نظر می‌رسد لاقل یکی از ترفند‌های آن، از این طریق به نتیجه می‌رسد! لاقل ترفند بکار رفته در تصویر بالا 😉

برای خودم: حواست باشد، کسی به تو بدهکار نیست

(نوشته شده در ۶ دی ۹۵)

.

پیش‌نوشت۱- . متن زیر، در اثر یک «اتفاق» نوشته شده که به دلایلی نمی‌توانم به آن «اتفاق» بطور مستقیم اشاره کنم. به همین دلیل، احتمالا خواندن این متن برای بسیاری از افراد – و از جمله شما – کاملا بدون استفاده باشد.

پیش‌نوشت۰. «اتفاقی» که گفتم، چند روز قبل رخ داد و من را شدیدا ناراحت کرد. در حدی که اعصابم خرد شد و می‌خواستم همان لحظه کاری بکنم یا چیزی در جایی (واقعا در هر جایی!) بنویسم. اما گفتم چند روزی صبر کنم تا ببینم چه می‌شود. امشب که می‌خواستم درباره آن اتفاق بنویسم، تصمیم گرفتم خطاب به خودم بنویسم تا شخص دیگری.

پیش‌نوشت۱ . دو نوشته در روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی عزیز هست که «چیزی که در ذهن من می‌گذرد» را بسیار بهتر از «چیزی که من می‌توانم بیان کنم» بیان کرده‌اند و فکر می‌کنم اگر فرصت کافی برای خواندن هر سه متن (این دو نوشته و نوشته‌ی من) را ندارید، ترجیحا این دو را بخوانید: یکی متن من طلبکارم، تو طلبکاری، او طلبکار است و دومی، قانون پنجم در قوانین زندگی من.

پیش‌نوشت۲. امیدوارم برای دوستانی که آن «اتفاق» برای آنها تداعی شده، “چیزی که اینجا می‌نویسم لگد زدن به مرده تعبیر نشود”.

 

طلبکار هیچکس نباش!

محمدرضا. تو هم مثل همه انسان‌ها، گاهی رفتارت خیلی عجیب می‌شود. گاهی حرف‌هایی می‌زنی که وقتی به آن برگردی و با دقت – و بدون سوگیری – آن رفتارها و حرف‌ها را ببینی، احتمالا خودت هم از کار خودت متعجب خواهی شد. مثل وقتی که انتقاد هایی از اطرافیانت – که خود می‌دانی از آنها بسیار آموخته‌ای و بسیار وام‌دار آنهایی – می‌کنی، که نمی‌دانم مصداق طلبکاری است (که احتمالش ضعیف است) یا بدلیل غرق شدن در دنیای خودت و دید یک جانبه به موضوعات است.

می‎‌دانم که می‌دانی و تمام تلاشت این است که طلبکار هیچ کس نباشی. شاید اگر بیشتر هم حواست را برای این موضوع جمع کنی، ضرری نداشته باشد: همین که کسی هر کدام از منابع‌اش – حتی یک دقیقه از وقتش – را به تو اختصاص داد، لطف اوست – نه وظیفه‌اش.

عزیز من. اینکه دغدغه‌ی تو موضوع الف است، نمی‌توانی از دیگران هم بخواهی که الف، موضوع مورد دغدغه – یا حتی مورد علاقه – آن‌ها باشد. مثلا اینکه تو تمام وقت روزانه‌ات را به ویرایش متون می‌گذرانی، دلیل نمی‌شود دیگران هم به فکر کردن درباره ویرایش متون علاقه‌مند باشند. یا اینکه طراحی سایت کار توست و به سایت ها و وبلاگ‌ها به این دید نگاه می‌کنی و ایراد های طراحی آنها را می‌بینی، دلیل نمی‌شود که صاحبان آن سایت ها هم دوست داشته باشند از عینک تو به موضوع نگاه کنند.

محمدرضا. حواست باشد اگر به خانه کسی می‌روی و درباره چیزی که او حتی نظر تو را نپرسیده نظر می‌دهی، خود کاری غلط و اشتباه انجام داده‌ای و این اصلا سوء تفاهم محسوب نمی‌شود. حتما حواست را جمع کن که اگر چندین بار از صاحب‌خانه دیده‌ بودی که نظر دیگران را معیار عمل خود نمی‌داند، هرگز نظر خود را ابراز نکنی که این کار – حتی با نیت خیر – ، اشتباهی آشکارتر است. و اگر وقتی در جایی یکی از این اشتباهات را مرتکب شدی، همانطور که می‌دانم از گفتن «اشتباه کردم» ابایی نداری (و بارها وقتی پی به اشتباه خود برده‌ای این لفظ را جلوی همه به کار برده‌ای) اشتباه خود را ببین و به اشتباه خود اعتراف کن که این کار نه تنها تو را پایین‌تر نمی‌آورد، بلکه از جایگاهت را در ذهن دیگران بالاتر خواهد برد.

حرف‌های بی سر و ته ام را بدون نتیجه گیری به پایان می‌برم. فقط به عنوان نکته آخر، حواست باشد که نکند بدلیل اشتباه یا اشتباه آشکارترِ تو، دیگرانی تاوان پس بدهند. که در این صورت شاید گفتن همان اشتباه کردم هم فایده‌ای نداشته باشد…

جاده‌‌ی سنگفرش شده

(نوشته شده در ۵ دی ۹۵)

.

چند روز پیش، یکی از دوستانم تصویر پروفایلش در تلگرام را به نقل قولی تغییر داده بود. وقتی خواندمش، دوستش داشتم و فشار به اشتراک گذاری (Impulse to share) هم چیزی نیست که بشود از دست آن براحتی خلاص شد. به پیشنهاد معلم خوبم (هنر خواندن جملات کوتاه) چند روز صبر کردم و بنا به همان توصیه‌ها، درباره نقل قول هم چیزی نمی‌نویسم.

quote_vincent_van_gogh

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. با زندگی ونسان ون گوگ اصلا آشنا نبودم. به بهانه این نقل قول، یک ساعتی را در ویکی پدیا و چند جای دیگر چرخیدم و مطلب خواندم که می‌خواهم چیزهایی که در ذهنم می‌چرخند را در قالب چند نکته پراکنده اینجا بنویسم.

  • اول اینکه تا جایی که من فهمیدم، تلفظ نام ون گوگ، شباهت زیادی به چیزی که ما می‌گوییم ندارد. طبق گفته ویکی پدیا، نام این نقاش پرآوازه، فینسِنت فان خوخ تلفظ می‌شود (بشنوید: + ).
  • از اسم که بگذریم، زندگی او پر از فراز و نشیب بوده. از کار به عنوان دلال آثار هنری، تا کار در کتابفروشی و فعالیت به‌عنوان مبلغ مذهبی را تجربه کرده. و دست آخر هم نقاشی و طراحی.
  • داستان زندگی‌اش کاملا غیرمعمولی – لاقل در نظر من – و پر از ابهام بود. مثلا در سال ۱۸۸۸، گوش چپ ون گوگ بریده می‌شود.ا اما هنوز معلوم نیست که خود او گوشش را بریده و به روسپی‌ای که عاشقش شده بوده اهدا کرده، یا دوستش (!) در یک درگیری خیابانی زحمت این کار را کشیده. حتی اینکه خودکشی کرده یا نه، بر اثر حادثه‌ای تیر خورده اما به خودکشی اظهار کرده هم به قطعیت مشخص نیست.

هدف‌گذاری با معیار عزت نفس

(نوشته شده در ۳ دی ۹۵)

.

پی‌نوشت. طبق یک عادت، جمعه شب‌ها وقتی را برای فکر کردن به هفته پیش رو و کارهایی که باید در آن هفته انجام بدهم اختصاص می‌دهم. الان هم وقتش رسیده است تا به هفته آینده فکر کنم. اما این بار اهدافم را کمی متفاوت انتخاب خواهم کرد.

همانطور که در پست قبلی گفتم، این روزها فرصتی پیدا کردم تا مطالب فایل‌ صوتی عزت نفس (مسیر اصلی) را دوباره گوش کنم و درباره مفاهیم آن با دوستی گپ بزنم. یکی از نتایج گوش دادن دوباره به فایل‌های صوتی عزت‌نفس، تجدید نظری بود که فهمیدم باید در هدف‌گذاری هایم انجام بدهم.

البته منظورم از هدف در اینجا، صرفا اهداف بزرگ نیست. بلکه اهداف روزانه مثل:

ساعت بیداری و خواب؛

تعداد صفحه‌ برای خواندن کتاب‌؛

ساعاتی که باید به کار اختصاص دهم؛

تعداد درس‌هایی که باید بخوانم و تعداد تمرین‌هایی که باید حل کنم (در متمم)؛

میزان پیشرفت کاری که قصد انجامش را دارم و …، همگی جزو اهداف کوتاه مدت و هفتگی هستند.

وقتی به هدف‌گذاری فکر می‌کنم، می‌بینیم که همیشه به ما گفته‌اند: داشته ها را نبین، حساب و کتاب نکن. محدودیت‌هایت را فراموش کن و ببین چه می‌خواهی. همان را هدف خودت بگیر.

احتمال دارد این نوع هدف‌گذاری باعث پیشرفت هم بشود. وقتی می‌گویم می‌خواهم یک درس متمم را کامل بخوانم و خلاصه نویسی کنم و پروژه‌ پایانی‌اش را هم تحویل بدهم، احتمالا با فشار روانی‌ای که هدف برایم ایجاد می‌کند، لاقل نصف درس را خواهم خواند. و این برای من که مطالعه فعلی‌ام در متمم خیلی کمتر از این‌ها هست، عالیست. اما یاد گرفتم که اگر از دید عزت نفس نگاه کنم، باید حواسم باشد که اهدافی که درنظر می‌گیرم کاملا قابل دستیابی باشند.

یعنی وقتی هدفی برای خودم تعیین می‌کنم، باید به آن برسم. چون با هر بار نرسیدن به هدفی، هر چقدر هم که نسبت به هفته‌های قبل خوب و موثر عمل کرده باشم، عزت نفسم کاهش می‌یابد.

پس شاید بهتر باشد تا در کوتاه مدت کمی کمتر پیشرفت کنم، اما در بلند مدت و با حفظ عزت نفسم، بطور پیوسته‌ و مطمئن‌تری مسیر رشد و پیشرفت را طی کنم.

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت۱. ایده علی هم به نظرم خیلی خوب و کاربردی آمد. من که دوست داشتم. شاید برای شما هم مفید باشد.

پی‌نوشت۲. داشتن دوستی که دغدغه‌های مشابه تو داشته باشد و بتوانی راجع‌به مسائلی شبیه همین عزت نفس با او گپ بزنی، نعمت بزرگی است. فکر می‌کنم این کار باعث می‌شود از جنبه‌های مختلف به یک موضوع واحد نگاه کنی و با عمق به مراتب بیشتری، مفاهیم را هضم و جذب کنی.

چند ماهی است دوستی اینچنینی پیدا کرده‌ام و توجه به نکته‌ی مطرح شده در این پست را هم به او مدیونم.

چند درصد به حرف مردم اهمیت می‌دهم؟

(نوشته شده در ۲ دی ۹۵)

.

اپیزود۱: فکر می‌کنم دو سه هفته پیش، وبلاگی خواندم، که در آن چیزی شبیه این نوشته بود:

 “تا حالا ۳۰ درصد به حرف مردم اهمیت می‌دادم و از امروز تصمیم گرفتم که دیگر این ۳۰ درصد را هم ندهم و برای خودم زندگی کنم”.

بعد از خواندن متن، با خودم فکر کردم: من چطور؟ من چند درصد به حرفِ مردم اهمیت می‌دهم؟

البته این سوال در آن لحظه تمام نشد و تا امروز بارها به یاد آن افتاده‌ام و درباره جوابش فکر کرده‎‌ام.

اپیزود۲: وقتی داشتم فایل صوتی «عزت نفس» را مرور می‌کردم، دیدم محمدرضا جان در جایی به تکنیکی برای یافتن ریشه‌های ترس‌ در درون‌مان اشاره کرده. برایم جالب بود. «تکنیک ۵ پرسش»می‌گوید: یک ایده برای پیدا کردن ریشه هر مسئله یا مشکل این است که از خودتان ۵ سوال بپرسید که با چرا شروع شده باشد.

وقتی این را روی چند ترس خودم آزمایش کردم، فهمیدم انگار این ترس هایم ریشه در نظر و حرف مردم دارد.

این هم برایم جالب بود! من همیشه فکر می‌کردم به نظر مردم اصلا اهمیت نمی‌دهم. اما انگار این درصد، متاسفانه و فعلا، نه تنها برای من صفر نیست، بلکه انگار کم هم نیست.

– – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت۱: نکته‌ی تکنیک فوق، این است که سوالات باید پشت سر هم باشند و به‌عبارتی طی یک روند، به پاسخ یا ایده‌‌ی نهایی برسیم و نه طی یک پاسخ.

پی‌نوشت۲. مطالبی که محمدرضا شعبانعلی عزیز با عنوان “دستورالعمل مواجهه با غولی به نام مردم!” نوشته‌اند را حتما خوانده‌اید. این نوشته‌ها (برای من) مثل ستاره قطبی، راهنما هستند.

پی‌نوشت۳. منبع مطلبی که در اپیزود۱ نوشتم را پیدا نکردم اما حدس می‌زنم از وبلاگ یکی از متممی‌یون باشد. اگر می‌دانستید مطلب به چه کسی تعلق دارد، لطفا بهم اطلاع بدید.

لحظه‌ها (۲) : خنده واقعی، دوستی واقعی، زندگی واقعی

لحظه‌ها (۲) : خنده واقعی، دوستی واقعی، زندگی واقعی

(نوشته شده در ۲۹ آذر ۹۵)

.

این چند روز خیلی سرم شلوغ شده. یک کار کسل کننده را باید انجام بدهم. خلاصه اینکه چند روزی بود حال و حوصله خوبی نداشتم. تا اینکه امروز یکی از دوستان خوبم، این عکس را برایم فرستاد:

 

خنده واقعی
خنده واقعی

 

به محض دریافت آن، من هم خنده‌ام گرفت.

نمی‌دانم این آپشن فقط روی من نصب هست یا شما هم می‌تونید چند ثانیه قبل و بعد عکس رو در مغزتون شبیه سازی کنید و برای لحظاتی در آسمان‌ها سیر کنید. پیشنهاد می‌کنم، سعی کنید انجامش بدهید! تجربه‌ی فوق العاده‌ای است.

 

برای دوستم نوشتم:

“محاله که این بچه‌های در حال خندیدن رو ببینم و کمی ،حتی کمی، زندگی رو الکی جدی بگیرم، الکی استرس بگیرم، الکی نارحت باشم، الکی نگران آینده باشم… امیدوارم اون روز رو نبینم که اینطور نباشم، که در این صورت مرگ برام لذت بخش تر خواهد بود تا آن زندگی.”

 

پی‌نوشت. راستی، این دو تا خانم کوچولو، دختر خاله هستند.:)

من؛ مثالی عینی از فوبیای تصمیم‌گیری

(نوشته شده در ۲۶ آذر ۹۵)

.

سخته اما ازش گریزی نیست.

اینکه قبول کنیم که ما در هر لحظه در حال انتخابیم. هر لحظه و برای همیشه. و این انتخاب‌هاست که آینده ما رو می‌سازه.

اقدامی که من طی دو سال اخیر انجام دادم، فرار از این واقعیته.

برام جالبه که برای این که خودم هم اصلا شک نکنم که دارم از تصمیم گیری فرار می‌کنم، دست به چه کارهایی که نمیزنم.

اما باید این فوبیای لعنتی رو کنار بگذارم. و تصمیم گرفته شدم رو عملی کنم.

دیگه بسه.

پی‌نوشت. بعد از تایپ این متن، نمی‌خواستم منتشرش کنم. بعد گفتم ویرایشش کنم و بعد منتشر. اما ، بدون ویرایش منتشرش می‌کنم تا بعدها بتونم بهش برگردم.

هزینه‌های تغییر

(نوشته شده در ۲۵ آذر ۹۵)

.

پی‌نوشت. همانطور که در پست قبلی گفتم، تصمیم گرفته‌ام نکاتی درباره تغییر و تغییر کردن را که در منابع مختلف خوانده یا به تجربه فهمیده‌ام، بنویسم و این اولین نوشته با این موضوع است.

می‌خواهم از هزینه‌های تغییر بگویم. احتمالا شما آن را می‌دانید. همچنان که من هم آن را می‌دانستم، اما تا بحال بارها به اشتباه در دام آن افتاده‌ام و بارها شده که تلاش‌هایم برای تغییر، بدلیل بی‌توجهی به این نکته شکست خورده‌اند.

بگذارید با مثال ادامه بدهم. و اول یک خاطره.

ترم ۶ بود و درس مخابرات داشتیم. استاد ما، مهندس خوشرفتار، انقدر سر کلاس با انرژی و شور و  حال به ما درس می‌دادند که در بدترین روز و ساعت هفته (پنجشنبه بعدازظهر)، و بدون فشار حضور و غیاب‌های سایر اساتید، کلاس‌ همیشه پر بود و احتمالا تحت تاثیر ایشان بود که خیلی از بچه‌ها – و از جمله من – شیفته‌ی مخابرات شده بودیم.

یکبار مهندس خوشرفتار در سر کلاس کتابی به زبان انگلیسی معرفی کرد (اسم کتاب را یادم نیست). می‌گفت مباحث مخابرات را به زبان ساده توضیح داده و انگلیسی ساده‌ای هم دارد که خواندنش را لذت‌بخش‌تر می‌کند. بعد از کلاس، به کتابخانه رفتم و کتاب را امانت گرفتم (دومین کسی بودم که کتاب را طی دو سال ورودش به کتابخانه می‌گرفت).

راست می‌گفت. کتاب خوبی بود و در حدی مباحث جذاب مخابراتی، مثل ماهواره، موبایل، تلویزیون، رادیو، آنتن، رادار و … را ساده توضیح داده بود که حد نداشت. با خودم گفتم : کاش بشود این کتاب را ترجمه کنم. هم پرستیژ دارد هم شاید درآمدی داشته باشد! اما چون حس می‌کردم ممکن است جاهایی از کتاب را براحتی نفهمم، همان ابتدا با مهندس صحبت کردم که با هم ترجمه‌اش کنیم.

تنها نکته‌ای که می‌دانستنم اما حواسم نبود، این بود که هزینه ها را حساب نکرده بودم.

انتظار داشتم من دقیقا همان زندگی، همان وقت فراغت، همان نمرات ترم‌های قبل و خلاصه دقیقا همان کیفیت زندگی سابق را داشته باشم و این کتاب را هم ترجمه کنم.

که – طبیعتا – نشد. و بعد از چند ماه جابجایی این کتابِ چند کیلویی، از خیر ترجمه آن گذشتم.

تجربه اخیرم هم گروه‌مان است. یاکوپ. گروهی که هدفش این است که دستیار بازاریابی و تبلیغات باشد (و در کنار یادگیری، کمی هم ارزش آفرینی داشته باشد).

تا مدتی هم کار خیلی خوب پیش می‌رفت. اما بعد از رفتن چند نفر از دوستانم، و شاید چون هنوز نتوانستم درباره هزینه های آن با خودم به توافق برسم، فعالیت گروه کم (و در واقع صفر) شده.

– باز هم طبیعتا – تا وقتی که نخواهم بابت این تغییر هزینه پرداخت کنم (وقت، انرژی، پول …)، انتظار تغییر داشتن، به واقع بیهوده و احمقانه خواهد بود.

همه اینها را گفتم که بگویم قبل از اینکه بخواهیم تغییری را در زندگی خود رقم بزنیم، شاید بهتر باشد به پاسخ این سوال فکر کنیم که :

آیا حاضرم هزینه‌های این تغییر را بپردازم؟

و فقط اگر پاسخ مثبت بود، قدم در راه تغییر بگذاریم.