زندگی در جستجوی تغییر (۱)

(نوشته شده در ۲۴ آذر ۹۵)

.

پی‌نوشت. این مطلب، مقدمه و معرفی یک سری نوشته است. آنرا عمدا اینجا می‌نویسم تا متعهدتر شوم و ادامه‌اش بدهم.

یکبار در متمم، حمید طهماسبی نژاد عزیز در یکی از کامنت‌های خود نوشت:

۵ مورد است که اگر شما داشته باشید .. جزو رویا ها می شوید.

  • انجام مطالعه

  • خواندن زبان انگلیسی

  • رفتن به باشگاه

  • کسب درآمد مطلوب

  • صبح زود بیدار شدن

با حمید موافقم. شاید بشود نود درصد رویاها و فانتزی‌های ما را در ده پانزده مورد خلاصه کرد. با این حال خیلی از ما حرکت خیلی خوب و مفیدی برای دستیابی به این رویا ها انجام نمی‌دهیم.

اکثر ما انسان‌ها تغییر و تغییر کردن را دوست داریم. شاید دوست داشته باشیم برخی خصوصیات اخلاقی‌مان تغییر کند. یا شاید دوست داشته باشیم کارهایی بکنیم که تابحال انجام نداده‌ایم. یا کارهایی که ممکن است در کوتاه مدت نتیجه نداشته باشند، اما فکر می‌کنیم در بلند مدت نتیجه بخش خواهند بود.

از طرفی، فکر می‌کنم تغییر کردن راحت نیست. ما همچنان مطالعه نمی‌کنیم (یا کم مطالعه می‌کنیم)، زبان انگلیسی مان معمولی است، می‌خواهیم صبح ها زود تر بیدار شویم، اما نمی‌شود … و همچنان به عادات قبلی خود چسبیده‌ایم و تلاش‌هایمان برای تغییر، دوام چندانی پیدا نمی‌کنند.

چه می‌توان کرد؟

همانطور که در بالا گفتم، تغییر کردن، دغدغه‌ی افراد زیادی بوده و هست و به همین دلیل هم مطالب مفید خوبی در این زمینه در اینترنت وجود دارد.

–  یکی از بهترین منابع، گفته‌ها و نوشته‌های معلم عزیزم محمدرضا شعبانعلی است که با یک گوگل کردن ساده به انبوهی از این محتوا‌ها دسترسی خواهید داشت. او همچنین در کانال تلگرام فقط برای ۳۰ روز، مطالب مفیدی را درباره تغییر و مدل ذهنی منتشر کرده است.

–  کتاب کلید را بزن (که اخیرا آن خوانده‌ام) هم ایده‌های خوبی برای به نتیجه رساندن تغییر دلخواه‌مان معرفی می‌کند.

من هم تصمیم گرفته‌ام در حد فهم خودم، مفاهیم، مصداق‌ها و مثال‌هایی که به تغییر کردن مربوط است را در طبقه‌بندی «سبک زندگی» و با برچسب «تغییر» بنویسم.

«در دسترس» باشیم یا «دم دست» ؟

(نوشته شده در ۲۳ آذر ۹۵)

.

نمی‌خواهم روضه بخوانم که باید کمتر برای شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌ها وقت بگذاریم. چون فکر می‌کنم امروزه اهمیت مدیریت زمان بر همه آشکار شده. و برای افرادی هم که آشکار نشده، احتمالا قرار نیست بشه 😉

من هم بعد از چالش‌های مختلفی که در مدیریت زمان داشتم، و بعد از حذف تقریبا کامل شبکه‌های اجتماعی (Social Networks)، برای آزاد کردن وقت بیشتر به فکر کاهش زمان استفاده روزانه‌ام از پیام‌رسان‌ها (OTT Messengers) افتادم.

شاید برای شما هم پیش آمده باشد که وقتی دغدغه‌ی چیزی را داریم، حتی وقتی حواسمان نیست مغزمان به دنبال مصداق‌ها و موارد مشابه با موضوع دغدغه‌مان می‌گردد. من هم چند روز پیش، به طور اتفاقی به تفاوت دو اصطلاح «در دسترس بودن» با «دم دست بودن» برخوردم، و می‌خواهم حاصل تفکرات عمیق (!) خودم را اینجا و برای شما بنویسم.

برای شروع، بیایید معنی دو کلمه «دسترس» و «دَم» را با هم مرور کنیم تا بعد سعی کنیم به کمک آن، به معنی «در دسترس بودن» و تفاوت آن با «دم دست بودن» فکر کنیم (برای جستجو در فرهنگ لغت از واژه‌یاب کمک گرفتم).

وقتی کلمه «دسترس» را جستجو کردم، متوجه شدم که آن را بیشتر به: توانایی، توانمندی (معین)، مقدور (دهخدا)، و چیزی که دست به آن برسد و دسترسی به آن آسان باشد (عمید) معنی کرده بودند.

و برای کلمه «دَم»، معنیِ مربوط، حول “لب و کنار چیزی” بود (عمید و معین).

پس وقتی می‌گوییم کسی «در دسترس» هست، احتمالا یعنی برای دیگران مقدور هست که با او تماس بگیرند. مثلا وقتی کسی از جاده ای عبور می‌کند که موبایلش آنتن ندارد، در دسترس نیست و تماس با او برای ما مقدور نیست.

شاید کمتر از «دم دست» بودن برای انسان‌ها استفاده کرده باشیم. اما برای مثال، وقتی می‌گوییم وسیله‌ یا ابزاری خاص «دم دست» هست، یعنی کنار دست ماست و یا به آسانی و بدون زحمت زیاد، می‌توانیم به آن برسیم.

یا اگر بخواهم از واحد فروش شرکت‌ها مثال بزنم، به‌نظرم می‌رسد کارشناس فروش شرکت باید دم دست باشد (دسترسی به او همیشه آسان و بدون زحمت باشد) اما مدیر فروش، بهتر است در دسترس باشد تا دم دست (تماس با او مقدور باشد اما نه خیلی آسان) – تا پرستیژ و اعتبارش نزد مشتری بیشتر شود.

فکر می‌کنم حالا – اگر تا این جا خوانده باشید! – بتوانید حدس بزنید می‌خواهم چه بگویم.

اینکه به نظر من، یکی از ایرادات پیام‌رسان‌ها (مثل تلگرام و واتس اپ)، این است که ما را خیلی دم دست بقیه قرار می‌دهد. و فکر می‌کنم دم دست تعداد زیادی از افراد بودن، احتمالا باعث اتلاف وقت زیادی هم از ما خواهد شد.

خوشبختانه یا متاسفانه، وقتی در همین فکر ها بودم، مثال این پست هم جور شد و یکی از دوستانی که با او سلام علیک مختصری دارم، برایم در تلگرام پیام زیر را فرستاد. (عین پیام را می‌نویسم!) :

سلام

خوبی

درمورد

نتورک. اطلاع. داری

حالا به نظر شما؛ آخه من به این چی بگم؟ 😉

خودتو جدی بگیر

(نوشته شده در ۲۲ آذر ۹۵)

.

یکی از نکاتی که در خودم و دوستانم کمابیش دیده‌ام، این بوده که گاهی سقف خواسته‌هایمان را به این دلیل پایین می‌گیریم که فکر می‌کنیم ما در حدی نیستیم که به آن‌ها برسیم.

فکر می‌کنم پارسال بود که صاحب یکی از فروشگاه‌های نزدیک مغازه‌ی ما، آقای راضی، قصد داشت تغییر شغل بدهد و یک فروشگاه عرضه مواد غذایی (شاید چیزی که به آن مینی هایپر می‌گویند) افتتاح کند.

اتفاقا، فروشگاه آقای راضی در مسیر من و یکی از دوستانم هم قرار داشت و در بسیاری از مواقع، هر بار که با دوستم از جلوی مغازه آقای راضی رد می‌شدیم، با بررسی تعمیرات و تغییرات انجام شده نظرتمان را راجع به اینکه آقای راضی باید این کار را بکند و صندوق باید آنجا باشد و رنگ دیوار فلان باشد و … با هم به بحث می‌گذاشتیم. (حتی یکبار هم به نتیجه رسیدیم که احتمالا انقدر که ما از تغییر شغل آقای راضی ذوق زده شده‌ایم، خود او نشده!)

در یکی از همین تبادل نظرها بود و من حسابی گرم شده بودم و نظر پشت نظر ارائه می‌فرمودم که بین حرفهایم، دوستم گفت:

ببین. همه این‌هایی که تو می‌گویی را می‌شود کرد. اما اینها خودشان را آنقدر ها جدی نمی‌گیرند…

حق با او بود. فروشگاه دو سه هفته بعد افتتاح شد و آقای راضی، صاحب یک فروشگاه نسبتا بزرگ شد.

نمیدانم ظرفیت بالقوه یک کار را چطور اندازه می‌گیرند.

شاید هم با برآورد اینکه یک کسب و کار چقدر درآمد دارد و چقدر درآمد می‌تواند داشته باشد، بتوان راجع‌به موفق بودن یا نبودن کسب‌وکار نظر داد.

شاید هم تمام این کارها بیهوده باشد و نیازی به برآورد دقیق ظرفیت‌های دیگران وجود نداشته باشد (به هر حال، آقای راضی از فروشگاه جدیدش کاملا راضی است و همین برای او کافی است). اما درباره ظرفیت‌های خودمان چطور؟

شاید چالش اصلی اینجا باشد. درباره خودمان. اینکه کجاها بوده که می‌توانستیم بالاتر از آن چیزی که هستیم برویم، اما خودمان را آنقدر جدی نگرفتیم؟

پی‌نوشت. این نحوه نام‌گذاری روی افراد رو اولین بار از محمدرضا شعبانعلی عزیز دیده‌ام و دوست داشتم. اینکه به افراد، متناسب با خصوصیت بارز یا شغل آنها، نامی اختصاص بدیم. مثل آقای کتابچی (کتابدار) یا آقای پنهانچی (بسیار پنهان کار) یا آقای توزیعی (مدیر توزیع کارخانه). احتمالا در آینده هم از این شیوه استفاده خواهم کرد. فقط خواستم به این بهانه از معلم خوبم یادی بکنم.

برف

برف

(نوشته شده در ۱۷ آذر ۹۵)

.

احتمالا همه ما برف را دوست داریم.

تا بحال کسی را ندیده ام که برف را دوست نداشته باشد. بجز یک نفر.

اولین برف سال 95 تهران

بگذارید کمی از عقب تر شروع کنم.

سال اول دانشگاه بود و من هم که سرم حسابی داغ بود که سریع پیشرفت کنم و به یک دانشمند (یا لاقل یک فرد موفق) تبدیل شوم. بچه بودم دیگر (البته هنوز هم هستم!)…

یادم هست استاد زبان ما در درس زبان عمومی، آقای طاهرخانی عزیز (که بسیار دوست داشتنی هستند)، سر کلاس به ما توصیه کردند که برای یادگیری زبان انگلیسی به کلاس‌های آزاد موسسات آموزشی برویم.

بماند که من بعد از آن توصیه، با چه دقت و وسواسی، تعداد بسیار زیادی از کلاس‌ها و موسسات مختلف را بررسی کردم و در نهایت، در کلاسی ثبت نام کردم.

سر یکی از کلاس‌های زبان موسسه، استادی داشتیم بسیار پر انرژی، فعال و بشاش. (شاید هم کمی بیشتر از حد معمول فعال و پر انرژی!) عصرها، با ساک ورزشی از باشگاه بدنسازی به موسسه می‌آمد و به ما زبان یاد می‌داد. فکر می‌کنم از دانشگاه آزاد مدرک گرفته بود و خب مثل بسیاری دیگر، دانشگاه چندان به کارش نیامده بود. الحق والانصاف که بدن ورزیده‌ای هم داشت و بدون دلیل نبود که بچه‌ها پشت سرش می‌گفتند در مسابقات بدنسازی مقام آورده.

یک روز که هوا تازه کمی سرد شده بود، با ما به انگلیسی سر کلاس صحبت می‌کرد و ما هم دست و پا شکسته و با انبوهی از اشتباهات تلفظی و گرامری نظرمان را می‌گفتیم.

صحبت درباره آب و هوا بود و از ما می‌پرسید چه فصلی را دوست داریم. ما هم هر کدام فصلی را گفتیم – اصلا یادم نیست من چه جوابی دادم. چون دوست داشتن چیزی در کلاس زبان، تابع این بود که آیا کلمات مشابه آن چیز را بلد هستم یا نه! هیچ کس دوست ندارد وسط حرف زدن گیر کند و نتواند جمله اش را تمام کند!-

حالا نوبت به خود او رسید.

کمی درباره فصل‌ها صحبت کرد، تا نوبت به زمستان رسید. (الان که به اینجا رسیدم، چهره‌ی او را به وضوح در ذهنم می‌بینم)

گفت:

Some of you told that you love winter. You love snow and snowman …

But do you know what the poor people feels about winter? They “hate” winter…

جملات را دقیق یادم نیست. اما غلظت “هیت” را در تلفظ او دقیقا یادم هست. جایی که تقریبا می‌شد اشک رو در چشمان او ببینی.

او می‌گفت بچه‌هایی که خانواده‌هایشان وضع مالی خوبی ندارند، از زمستان «متنفرند». چون از زمستان فقط سرما یادشان می‌ماند، نه زیبایی برف و نه لذت برف بازی. فقط سرمای آزار دهنده زمستان است که باعث می‌شود هر بار در اواسط پاییز به فکر این باشند که خدا کند زمستان امسال کمی گرم تر از پارسال باشد (نمی‌دانم چرا همان لحظه، و تا همین الان، حس می‌کنم او خودش از آن بچه‌ها بوده)…

راستش را بخواهید، از آن به بعد، و با بارش هر برف و با هر بار فرا رسیدن فصل سرما، با دید بدی به زمستان نگاه می‌کنم و دیگر هیچوقت با بارش برف، مثل قبل از شنیدن آن حرف‌ها، خوشحال نشده‌ام.

شاید راست می‌گویند که فهمیدن درد دارد.

شاید هم من هنوز نتوانستم آن اتفاق را در ذهن خودم هضم کنم.

پی‌نوشت. عکس مربوط به اولین برف امسال در پارک ملت است (عکاس: خودم).

همین که میگی، همین رو انجام بده!

همین که میگی، همین رو انجام بده!

(نوشته شده در ۱۰ آذر ۹۵)

.

پیش‌نوشت (ایجاد موضوع جدید در وبلاگ). شاید شما هم شنیده باشید که برخی می‌گویند از هر انسانی، چیزی می‌آموزند. فکر می‌کنم اگر کمی حواسمان را جمع کنیم، علاوه بر انسان‌ها، از اتفاقات -به ظاهر- ساده، خاطرات دوستان، کتاب‌ها، کسب‌وکارها، و خلاصه از خیلی چیزها در زندگی می‌شود آموخت. از همین رو، تصمیم گرفتم هر از گاهی درباره چیزهایی که در زندگی فهمیده یا آموخته‌ام، مطلب بنویسم و آن‌ها را طبقه‌بندی موضوعی “آموخته‌ها” منتشر کنم.

اصل‌مطلب. یکی از دوستان خوب من، در شرکتی تبلیغاتی مشغول به کار است. حدود ۴ یا ۵ سال می‌شود که او را می‌شناسم و با اینکه خیلی همدیگر را نمی‌بینیم (بدلیل دور بودن)، رابطه خیلی خوبی با هم داریم.

یکبار که تازه با او آشنا شده بودم و با هم بودیم، جایی در میانه‌ی حرف به او گفتم: می‌خواهم برای فروشگاه، تابلوی سردرب با این ابعاد و با توجه به اینکه می‌خواهم بصرفه تمام شود، با فلان زیر ساخت و جنس  و … نصب کنم. نظرت چیست؟ گفت : همین که میگی، همین را انجام بده. این را گفت و موضوع صحبت عوض شد و درباره موضوع دیگری حرف زدیم. اما بعدا که با خودم فکر کردم، دیدم انتظار داشتم یا کمی راهنمایی‌ام کند، که فلان جنس چرا نمی‌زنی یا اینطور هم بکنی بد نیست یا … یا لاقل کمی تعریف کند! که چه فکر خوبی و فقط تو بلدی از این فکرها بکنی و … .

با خودم گفتم حتما حوصله نداشت درباره کار من فکر کند.

بعد از مدتی، می‌خواستیم برای یک شرایط ویژه به مشتریان فروشگاه اطلاع‌رسانی کنیم. به او گفتم که می‌خواهم تراکت پخش کنم در فلان تیراژ و محدوده و … و نظرش را جویا شدم. این بار هم وقتی توضیحات مرا کامل گوش داد، گفت : همین که میگی، همین را انجام بده.

دفعه بعد که درباره موضوعی نظرش را می‌پرسیدم، با هم صمیمی‌تر شده بودیم. اما باز هم پاسخ، همان قبلی بود: “همین که میگی، همین را انجام بده”. بلافاصله گفتم: یعنی هیچ نظر و پیشنهاد خاصی نداری؟ گفت تا جایی که تو را می‌شناسم، مطالعات حداقلی‌ در این زمینه داری. محیط را هم نسبتا می‌شناسی. چیزی هم که به من می‌گویی دقیق است و فکر می‌کنم برنامه‌ای برای اجرایش در ذهن داری. این است که؛ نه. نظر خاصی ندارم جز اینکه آنرا انجام بده و نتیجه را ببین و اگر هم خوب نبود، تغییرش بده تا به نتیجه دلخواه برسی.

بعدتر ها هم درباره موارد مختلفی با هم حرف زدیم (و میزنیم). اما دیگر از او سوال‌هایی اینچنینی نپرسیدم. در واقع، فکر می‌کنم یاد گرفته بودم کجا ها باید به خودم بگویم : “همین که میگی، همین را انجام بده!” و وارد فاز اقدام شوم!

«کسب‌و‌کار خانوادگی» و «مسابقات امدادی»

«کسب‌و‌کار خانوادگی» و «مسابقات امدادی»

(نوشته شده در ۷ آذر ۹۵)

.

پیش‌نوشت۱ . نمی‌دانم با «مسابقات امدادی» چقدر آشنا هستید ( راستش را بخواهید من درست و حسابی آشنا نبودم!). آنطور که ویکی‌پدیا می‌گوید، “مسابقهٔ امدادی نوعی رقابت ورزشی است که در آن اعضای یک تیم هر کدام بخشی از مسیر را طی می‌کنند.” یعنی، یک مسابقه انفرادی (مثل دو، شنا، اسکی، اسکیت و …) در قالب تیمی برگزار می‌شود. بدین صورت که هر یک از اعضای تیم، قسمتی از مسیر مسابقه را بصورت انفرادی انجام داده و بقیه مسابقه را به هم تیمی خود واگذار می‌کند. برای مثال، در مسابقه «دو ۴ در ۱۰۰ متر امدادی» (۴×۱۰۰ metres relay) ، چهار دونده هر کدام مسافتی حدود ۱۰۰ متر را می‌دوند و در پایان، «تیمی» که دونده‌ی نهایی‌اش زودتر به خط پایان برسد، برنده مسابقه خواهد بود.

2016 Rio Olympics - Athletics - Final - Men's 4 x 100m Relay Final - Olympic Stadium - Rio de Janeiro, Brazil - 19/08/2016. Nickel Ashmeade (JAM) of Jamaica hands the baton over to teammate Usain Bolt (JAM). REUTERS/Phil Noble FOR EDITORIAL USE ONLY. NOT FOR SALE FOR MARKETING OR ADVERTISING CAMPAIGNS.
فینال المپیک ریو در رشنه دو ۴ در ۱۰۰ متر امدادی

پیش‌نوشت۲. به ندرت با کسی بحث اقتصادی می‌کنم. نه که دوست نداشته باشم (که دارم).اما چون در اکثر اوقات، تحلیل‌هایی که از اطرافیان می‌شنوم صرفا تکرار حرف‌های رسانه‌هاست (خواه صداوسیما یا ماهواره)، به تجربه فهمیده‌ام بسیاری از بحث‌ها، سطحی (و گاهی اشتباه) پیش می‌روند و به همین دلیل، سعی می‌کنم با دیگران وارد بحث‌ها و تحلیل‌های اقتصادی روزمره نشوم.

اصل مطلب. چند هفته پیش، و وقتی با یکی از آشنایان (که رودربایستی کمی هم با او دارم) روبرو شدم و چند دقیقه‌ای با هم حرف زدیم، نکته‌ای در حرف‌های او پیدا کردم که شاید خیلی مسئله عجیبی نباشد، اما برای من جالب بود و باعث شد لحظاتی، از دریچه نگاه او به کسب‌و‌کار های خانوادگی بنگرم.

در همان اوایل هم صحبتی مان، به من گفت: محمدرضا. حالا که دَرست را تمام کرده‌ای، مشغول چه کاری هستی؟ آیا به شغلی مرتبط با رشته‌ات فکر می‌کنی؟ یا دوست داری در مغازه بمانی ودر فروشندگی کنی؟…

چون ذهن باز این آشنای عزیز را می‌شناختم، هرچند که در این مواقع و به بیشتر افراد، جواب‌های سربالا و «از پیش تعیین شده» (!) می‌دهم، ترجیح دادم کمی با هم حرف بزنیم و نظر او را هم بدانم.

جواب دادم:”فروشندگی را شغل بدی نمی‌دانم و فعلا هم در فروشگاه هستم …”

وقتی صحبت‌هایمان کمی جلو رفت و از علاقه نسبی من به فروشندگی مطمئن شد، حرفش را ادامه داد و گفت: “به نظر من، اگر این کار را دوست داری، ادامه‌اش بده. کسب‌و‌کار مثل دو امدادی است. تابحال مسابقات امدادی را دیده‌ای؟ اینجا هم همین است. پدربزرگ تو کاری را شروع کرده و آنرا به پدرت سپرده، و حالا نوبت توست و می‌توانی اگر بخواهی آنرا ادامه بدهی و مطمئن باش در دنیا، افرادی که شغل خانوادگی‌شان را ادامه و توسعه داده‌اند، نسبت به افرادی که شغلی مشابه را، خودشان از ابتدا شروع کرده‌اند، جلوتر و موفق‌تر هستند …”

او برای اثبات حرف‌هایش، مثال‌هایی هم مطرح کرد. هر چند با مثال چیزی اثبات نمی‌شود، اما از مثال‌هایی که می‌گفت می‌شد حدس زد که شاید روزی خود او هم در انتخاب نوع شغلش، درباره این موضوع فکر کرده. یکی از مثال‌های جالب او، داستان پزشکی بود که چند سال پیش، بعد از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، رویای داشتن مطب را رها کرده و وارد کسب و کار پدرش شده و امروز آن‌را توسعه داده، مدیریت می‌کند و به یکی از موفق‌های آن صنف تبدیل شده.

نمی‌گویم او درست می‌گفت یا اشتباه. اما هر وقت که به گفتگوی آن شب فکر می‌کنم، در دل خود- از داشتن چنین دوستان و آشنایانی خوشحالم-.

کسانی که کمک می‌کنند تا دنیای اطراف خودم را از دریچه‌های متفاوتی ببینم.

 

لحظه‌ها (۱) : پادشاه فصل‌ها؛ پاییز

لحظه‌ها (۱) : پادشاه فصل‌ها؛ پاییز

(نوشته شده در ۲۲ آبان ۹۵)

.

لحظه‌ها!؟

همانطور که در پست قبل هم اشاره کردم، مدتی است که یک دوربین نیمه‌آماتوری (نمی‌گم که نیمه‌حرفه‌ای!) DSLR خریده‌ام و اوقات فراغتم را به عکاسی می‌گذرانم. البته برنامه‌ای برای دنبال کردن حرفه‌ای عکاسی ندارم، اما عکاسی را به عنوان یک ایده برای «بهتر دیدن دنیای اطراف» دوست دارم. عکاسی از طبیعت و بچه‌ها، دو موضوع مورد علاقه من هستند و وقتی که در آن‌ها غرق می‌شوم، گذر زمان را حس نمی‌کنم. با این مقدمه کوتاه، و با الهام گرفتن از لحظه‌نگار دوست و استاد عزیزم محمدرضا شعبانعلی، از امروز برخی پست ها را تحت موضوع و دسته‌بندی جدیدی بنام «لحظه‌ها» به مطالب اینجا اضافه و عکس‌هایم را در قالب آن منتشر می‌کنم.

 

پادشاه فصل‌ها؛ پاییز

روز جمعه، چند ساعتی را به همراه خانواده در «پارک مردم» همدان گذراندیم (خود همدانی‌ها این پارک را به نام لونا پارک می‌شناسند که قدمتی ۴۰ ساله دارد).

عکس‌های زیر را در آنجا ثبت کرده‌ام که امیدوارم از دیدن‌شان لذت ببرید 🙂

(برای دیدن عکس در سایز واقعی، کافیست روی آن کلیک کنید)

img_6782_2

img_6791_2

img_6857_2

img_6847_2

 

پی‌نوشت. برای اینکه لازم نباشد برای هر پست  از مجموعه «لحظه‌ها» مجددا توضیح بدهم، لازم است اینجا بگویم که تمامی عکس‌های این بخش را خودم (با دوربین عکاسی یا موبایل) گرفته‌ام. مگر در مواردی که صریحا به نام منبع یا عکاس اشاره کنم.

تفریح یا کار ؟! انتخابی برای جمعه بعدازظهر

تفریح یا کار ؟! انتخابی برای جمعه بعدازظهر

(نوشته شده در ۱۴ آبان ۹۵)

.

امروز جمعه بود. یک جمعه با هوای عالیِ پاییزی. یا به قول بچه‌ها، هوای پاییزی دو نفره‌!

از آنجاییکه بتازگی دوربینی نیمه آماتوری DSLR خریده‌ام، با دیدن شرایط حس کردم که تلفیق مناظر زیبای پاییزی و این هوای فوق‌العاده، شرایط خیلی خوبی را برای عکاسی در فضای باز فراهم کرده است. اما به دلیل اینکه صبح را در یک اتفاقِ کاریِ غیر قابل پیش‌بینی از دست داده بودم، بعد از ظهر را در خانه ماندم تا کارهای عقب افتاده‌ام را انجام بدهم. الان که ساعت ۲ بامداد شنبه است، از این انتخابم خوشحالم و تصمیم گرفتم دلیل این انتخاب و رضایت ناشی از آن را کمی برای خودم تحلیل کنم. سوال مشخصم این است که قاعدتا باید ناراحت باشم، پس چرا نیستم!؟

این یک فرصت عالی برای تفریح است و شاید هرگز تکرار نشود!

نمی‌دانم دقت کرده‌اید یا نه، اما تا آنجا که من در اطرافیان (و خودم) دیده‌ام، دو سبکِ نگرش را در پس‌زمینه‌ی اکثر تصمیم‌گیری‌های مرتبط با انتخاب بین کار و تفریح می‌توان تصور کرد:

* در نگرش اول، زندگی به دو قسمت تقسیم می‌شود:

در یک قسمت تلاش می‌کنیم، درس می‌خوانیم، پول درمی‌آوریم، و خلاصه «کار»هایی را که می‌توان به آنها صفت «مستهلک کننده» نسبت داد، انجام می‌دهیم.

و در قسمت دیگر، به مسافرت، کوه، گردش و … می‌رویم و به عبارتی، «تفریح» می‌کنیم.

در این نگرش، «کار» و «تفریح» دو چیز کاملا متفاوت و متضاد هستند: «الان کار کن تا بتوانی بعدا تفریح کنی.»

همچنین، از دیگر ویژگی‌های این نگاه به زندگی، غنیمت شمردن تفریح (گاهی به هر قیمتی) است: “کار خیلی خسته‌کننده بود. باید کمی تفریح کنیم…” یا “اگر الان لذت این تفریح را نچِشَم، ممکن است فرصت آن هرگز تکرار نشود! …” و جملاتی شبیه به این‌ها.

* اما نگرش دوم، زندگی را یک کاسه در نظر می‌گیرد و آن را قابل قسمت کردن نمی‌داند.

«کارِ امروز برای تفریحِ فردا» را ایده‌ی خوبی نمی‌بیند و با خود فکر می‌کند: مگر می‌شود زندگی را به «ساعات زنده‌مانی» و «ساعات زنده‌گانی» تقسیم کرد؟

در این نگاه، «کار» و «تفریح» نه تنها نقطه‌‌ی مقابل هم نیستند، بلکه حتی می‌توانند در کنار هم باشند. 

جمله کنفسیوس هم، احتمالا به این نگرش اشاره دارد که می‌گوید (نقل به مضمون) :

“اگر شغلی را انتخاب کنی که عاشقش هستی، هرگز در زندگی‌ات حتی یک روز هم کار نخواهی کرد”.  _کنفسیوس

اگر تقسیم بندی بالا را بپذیریم، فکر می‌کنم با من موافق باشید که احتمالا این دو نگرش، بیشتر از اینکه دو حالتِ مطلق باشند، دو سرِ یک طیف هستند و هر کدام از ما، جایی در میانه‌ی این طیف (و البته به یکی از آن دو نزدیک‌تر) هستیم.

البته حتما توجه داریم که هر کدام از نگرش‌های فوق، دنبال‌کنندگان و طرفداران خاص خود را دارند و من هم در اینجا قصد ارزش‌گذاری روی این دو نگرش را ندارم. تمام این‌ها را گفتم، که بگویم وقتی به ساعات قبل نگاه می‌کنم، به تفریحی لذت‌بخش و متداول که در پای «یک کل بزرگتر» قربانی شده، دلیل رضایت خودم را داشتن نگرشی متمایل به سمت دوم می‌بینم.

به نام خدا

به نام خدا

(نوشته شده در ۱۰ آبان ۹۵)

.

در اولین پست، می‌خواهم از داستان ایجاد این وبلاگ بگویم. و اینکه چه اتفاقی باعث شد تصمیم بگیرم در فضای مجازی بنویسم.

البته باید این را بگویم که من قبلا هم تجربه وبلاگ نویسی را (البته به صورت دست و پا شکسته و مقطعی) برای گروه‌مان (گروه یاکوپ) داشته‌ام. اما از آنجا که نوشتن در وبلاگ یک گروه بازاریابی، محدودیت هایی دارد، از خیلی وقتِ پیش دوست داشتم محیطی باشد که در آنجا، بدون دغدغه‌ی مرتبط بودن با موضوع سایت، راحت‌تر از دغدغه‌هایم بنویسم. اما همیشه داشتن چنین وبلاگی را پشت گوش می‌انداختم. ( بین خودمان بماند؛ چند باری هم در وبلاگِ گروه، قاچاقی مطلب نامرتبط منتشر کردم!).

تا اینکه چند روز پیش و بعد از خواندن مطلبی در وبلاگ معلم خوبم محمدرضا شعبانعلی عزیز، با خودم گفتم: من هم باید دست به کار شوم و برای خودم یک وبلاگ داشته باشم!

 

میدونم که میشه

 

هر چند هنوز چارچوب خیلی مشخصی برای موضوعات اینجا ندارم، از شواهد و قرائن اینطور برمی‌آید که در این وبلاگ راجع‌به حوزه‌های مختلف کسب و کار، توسعه و بهبود شخصی، اتفاقات روزمره و سایر موضوعاتی که دغدغه‌شان را دارم خواهم نوشت.

همچنین، از آنجا که فکر می‌کنم نوشتن، یکی از راه‌هایی است که فکر ما را باز تر می‌کند و کمک می‌کند بهتر فکر کنیم، امیدوارم این وبلاگ محلی برای ثبت روند مدل ذهنی‌ام و همچنین محلی برای بیشتر فکر کردن باشد.

……………………………………………………………

لینک مرتبط: صفحه «درباره من»