داشتن تِم و هماهنگی در فعالیت‌ها

اپیزود ۱

چند روز پیش بود که یاور مشیرفر عزیز، مطلبی را در وبلاگش منتشر کرد با عنوان : درباره “متمم نخوانی” در گفتگو با «سعید فعله گری» (+). بخش‌هایی از آن مطلب باعث شد به فکر فرو بروم.

خود متمم می‌گوید خواندن بدون حل تمرین و ممارست در یادگیری، ارزشی ندارد و وقت تلف کردن است. البته که سعی کرده‌ام این حرف را رعایت کنم.

از طرفی هم سعی کردم همزمان تعداد زیادی از شاخه‌های مختلف را دنبال نکنم. در اینکه تابحال چیزهای زیادی از متمم یاد گرفته‌ام شکی ندارم، اما به نظرم همچنان می‌شود از این بستر پرظرفیت با بهره‌وری بیشتری استفاده کرد و بهتر آموخت و بکار بست.

 

اپیزود ۲

دیشب پریسا حسینی عزیز در مطلبی که منتشر کرد، به ضرورت داشتن یک دید بلند مدت برای برنامه ریزی اشاره کرده بود (+).

اینکه برنامه ریزی ما باید یک هدف کلی را دنبال کند.

با خواندن آن نوشته یاد کامنتی از محمدرضا شعبانعلی افتادم که در آن به “داشتن تم در یادگیری” اشاره کرده بود. اینکه باید یادگیری مان حول یک موضوع مشخص یا یک دیدِ واحد بچرخد. (به زبان خود محمدرضا، ” در هر مقطع زمانی، یک فضای غالب در ذهنمون وجود داشته باشه و سعی کنیم همه چیز رو در اون چارچوب بخونیم و بشنویم و یاد بگیریم.” (+) ).

چی می‌خوام بگم؟

حس می‌کنم “متمم خوانی برای متمم خوانی”، احتمالا مفیدترین روش‌ استفاده از متمم نباشد. و اینکه شاید بهتر باشد (به قول یاور) سوالی داشته باشیم و (به قول پریسا) هدفی، و برای رسیدن به پاسخ آن سوال و نزدیک شدن به آن هدف، به سراغ متمم بیایم.

بگذارید یک مثال بزنم از اینکه چه در ذهن دارم.

مثلا، فرض کنید من بخواهم در زمینه‌ی “محتوا” فعالیت بکنم (=هدف من). شاید چارت فعالیتهای مناسب برای من، چیزی شبیه شکل زیر باشد:

چارت کلی فعالیت ها. نشان دهنده ی داشتن تم کلی در زمینه محتوا

طبیعتا ممکن است این نمودار به مرور زمان کامل یا تصحیح هم بشود.

اما نکته اینجاست که مثلا اگر می‌خواهم برای بهبود زبان انگلیسی ام وقت بگذارم (باکس Learning English)، چه بهتر که آن وقت را طوری اختصاص بدهم که همزمان به هدفم در سایر حوزه ها (مثل باکس بیزینس) هم نزدیک تر شوم تا هم با یک تیر، چند نشان زده باشم، و هم به دلیل شباهت فعالیت‌ها در طول روز، ذهنم با آمادگی بیشتری به کار کند و بازدهی به طرز قابل توجهی، افزایش یابد.

یا وقتی می‌خواهم کتابی بخوانم، شاید بهتر است کتابهای حوزه‌هایی را بخوانم که مرا بطور مستقیم (یا غیر مستقیم) در رسیدن به هدفم یاری کنند.

امروز فکر می‌کنم این روش برنامه ریزی و فعالیت، یکی از روش‌هایی است که احتمالا ماکزیمم خروجی و بهره‌وری را خواهد داشت.

پی‌نوشت۱. هر چند این یک مثال بود، اما شاید من هم به سمت حوزه‌های تولید محتوا رفتم و این مثال ذهنی، به مثالی واقعی تبدیل شد. خدا رو چه دیدید. 😉

پی‌نوشت۲. اگر دنبال ایده‌هایی برای راه انداختن بیزینس آنلاین هستید، شاید بد نباشد اگر نگاهی به این نوشته علی کریمی عزیز بیاندازید: اینجا.

goodreads : یک ابزارِ احتمالا مفید برای کتابخوانی

یکی از دغدغه‌های چند وقت اخیرم، موضوع کتابخوانی است. از میزان مطالعه‌ فعلی‌ام راضی نیستم و از هر ابزاری که به بهتر شدن آن کمک کند، استقبال می‌کنم.

در یکی دو روز اخیر، با برخی امکانات سایت گودریدز آشنا شده‌ام که گفتم شاید برای شما هم جالب باشد.

داستان عضویت در goodreads و برخی قابلیت‌های آن

چند روز پیش، به بهانه جستجو درباره کتابی که علی معرفی کرده بود (این کتاب)، به سایت goodreads رسیدم.

همیشه فکر می‌کردم گودریدز یک سایت به اشتراک گذاری نقل قول برای کتاب‌هاست. دلیلش هم ساده بود. همیشه از طریق جستجوی نقل قولی خاص به این سایت رسیده و بعد از خواندن نقل قول هم از سایت خارج شده بودم.

اما این بار، نقل قول جلویم نبود.

صفحه‌ای که جلویم بود، خلاصه‌ – یا بهتر است بگویم، معرفی – مختصری از کتاب بود. و در پایین آن، افرادی برای کتاب نظر یا نقد نوشته بودند (کامنت گذاشته بودند).

خلاصه و چند کامنت را خواندم.

کامنتهای طولانی‌ای بودند. به ادبیات متمم، برایم آموزنده بودند.

ترغیب شدم تا در سایت عضو شوم.

وقتی به صفحه‌ی اصلی سایت رفتم، با عکس زیر روبرو شدم:

goodreads

بعد از ثبت ایمیل و کلیک روی ساین آپ، ابتدا ازم خواسته شد برای سال ۲۰۱۷ خودم هدف گذاری کنم: چند کتاب می‌خواهم بخوانم؟ – محتاطانه ۱۰ را انتخاب کردم.

در مرحله‌ی بعد، وارد فرآیند جالبی شدم. فرآیندی که در آن، انگار گودریدز می‌خواست کتاب‌هایی مطابق سلیقه‌ام به من پیشنهاد دهد.

اما اطلاعاتی از من می‌خواست.

در ابتدا، لیستی از موضوعات را جلویم گذاشت تا از بینشان آنهایی را که دوست دارم انتخاب کنم – انتخاب من ، Business, self help, psychology بود.

در مرحله‌ی بعد، برای شناخت نوع علاقه‌ی من، از من درباره کتابهای مشهور و با موضوعات بالا، نظر خواست (همان نمره دادن معروف با پنج ستاره).

اگر حداقل درباره‌ی ۲۰ کتاب نظر می‌دادم، گودریدز می‌توانست علاقه‌ی مرا تشخیص داده و کتابهایی در حوزه علاقه ام به من پیشنهاد کند (البته به ۲۰ تا نرسیدم و احتمالا هر وقت برسم، این کار را خواهد کرد).

اگر بخواهم خلاصه بگویم:

تاجایی که من متوجه شدم، برای بسیاری از نویسندگان و کتاب‌ها، در سایت گودریدز صفحاتی وجود دارد که می‌توانید از طریق آن با کتاب‌ها و نویسندگان مورد علاقه‌ی خود بیشتر آشنا شوید.

همچنین نقد و کامنتی را که سایر افراد بر کتابها نوشته‌اند، مطالعه کنید (که فکر می‌کنم بعد از خواندن کتاب، این کار به جا افتادن بهتر مطالب کتاب و تفکر بهتر کمک زیادی خواهد کرد).

همچنین می‌توانید کتاب‌هایی که قصدخواندن آنها را دارید در این سایت وارد کنید تا به خواندن آنها متعهدتر شوید.

و درنهایت، می‌توانید دوستان و همفکران خود را در آنجا پیدا کرده و آنها را پیگیری کنید.

در ادامه، و وقتی بیشتر با این سایت و امکاناتش آشنا شدم، بیشتر درباره‌اش خواهم نوشت.

پی‌نوشت. دیروز فواد مطلبی نوشت و از کتابهایی که در ۲۰۱۶ خوانده بود گفت (+). فواد از قدیمی‌های گودریدز و از نظر من یک کتاب‌خوان حرفه‌ای محسوب می‌شود. در زیر همان نوشته، از او هم خواستم که اگر فرصت داشت درباره فواید این سایت برایمان بنویسد. اما با خودم گفتم فعلا چیزهایی که خودم بلدم را همین جا بنویسم.

همچنان برای برنامه ریزی سال نو (حرفهای پراکنده)

پیش‌نوشت. احتمالا فایل محمد رضا را (که در پست قبل اشاره کردم) دانلود کرده اید.

نمی‌دانم فرصت کرده‌اید آن را پر کنید یا نه. من دیروز آن را پر کردم. کار راحتی نبود. و باید اعتراف کنم که خیلی از فیلد ها هم خالی ماندند.

اما نکته‌ای به نظرم می‌رسد که اینجا می‌نویسم:

موفق ها قصاب های خوبی هستند…

پارسال وقتی کتاب “اعتراف های یک تبلیغاتچی” – نوشته دیوید اگیلوی – را می‌خواندم، در همان صفحات اول و در بین داستان چیزی خواندم که از آن موقع تابه حال بارها به یاد آن افتاده‌ام ( آنچه اینجا می‌نویسم کاملا نقل به مضمون است).

اگیلوی، که گویا در دورانی از جوانی خود در آشپزخانه‌ی هتلی کار می‌کرده، از مسئول آشپزخانه – یا به عبارت بهتر، سرآشپز – خیلی تعریف می‌کند. و اینکه چطور مدیریت او توانسته بوده رستوران هتل را به یکی از بهترین رستوران‌های شهر تبدیل کند..

در یکی از خاطرات، اگیلوی می‌گوید:

او تحمل افراد سطح پایین را در آشپزخانه نداشت… بارها افراد را با فاصله‌ی کمی از شروع کارشان، اخراج می‌کرد و عقیده داشت که موفق ها، قصاب‌های خوبی هستند

موقع خواندن کتاب، روی این خاطره کمی مکث کردم.

برایم جالب بود. داشتم خودم را مقایسه می‌کردم که اگر من هم بودم می‌توانستم قصاب خوبی باشم و کسی را به سرعت اخراج کنم یا نه.

بعد ها هم، “قصاب بودن” برای من یک متر شده بود. که گه گاه به یادش می‌افتادم و درباره دیگران – و خودم – با این متر فکر می‌کردم.

دیروز، وقتی فرم ها را پر می‌کردم، دوباره به یاد این داستان افتادم.

امروز، مفهوم قصاب بودن برای من بیشتر از اخراج کسی از شغلش شده بود. اینکه:

اگر من در شرایط مشابهی باشم، حاضر هستم به خاطر هدفم چیزهایی را قربانی کنم یا نه..

به نظرم در تمام صفحات فایل، می‌شد مصداق‌هایی از فدا کردن و انتخاب کردن و کنار گذاشتن را دید، هر چند در صفحات ۵ و مخصوصا ۶ ، این نکته خیلی به چشم می‌آمد.

فکر می‌کنم همین صفحه بیشترین وقت را هم برد.

اینکه به این فکر کنم که بالاخره کدام مورد از بقیه مهم تر است؟ – “حتی وقتی همه‌ی آنها مهم‌اند”.

پی‌نوشت. درباره قربانی کردن، بیشتر از این نمی‌نویسم. چرا که خود بیشتر از این نمی‌دانم. اما در پیگیری لینک‌ها، به پاسخی رسیدم که محمدرضا جان برای یکی از بچه‌ها نوشته بود.

آن را دوست می‌داشتم و اینجا می‌آورم تا بیشتر جلوی چشمم باشد. (ساختار متن را عینا کپی کردم اما مواردی که با آبی مشخص شده کار من است. (لینک کامنت اصلی) ).

“همون‌طور که به درستی اشاره کردی و من هم زمانی در بحث اندیشمند بودن یا سلبریتی بودن نوشتم، فکر می‌کنم تنها مسئله‌ی کلیدی ما انسان‌ها همین نه گفتن‌ها و نخواستن‌ها و کنار گذشتن‌ها و چیزی رو به پای چیز دیگر قربانی کردن‌هاست.
برای من مفهوم قربانی خیلی مفهوم زیبایی است.
این رو فقط از جنبه‌‌ی شعائر مذهبی نمی‌گم. اصل این ماجرا که باید برای تعالی خون ریخته شود. خون عزیزترین چیزها.
انسان بدوی، جز شکم نداشت و جز شکمی جات را عزیز نمی‌داشت.
پس خون گاو و گوسفند را بر زمین می‌ریخت. این شکل از خون ریختن به معنای از دست دادن ارزشمندترین داشته‌ها با هدف به دست آوردن چیزی ارزشمندتر بود (جالب اینجاست که نخوردن از گوشت قربانی خودت، قدمتی چند هزارساله دارد. واقعاً باید ببازی. نه اینکه سر ببری و دوباره گوشت را به خانه بیاوری).
نمی‌دانم انسان امروز که گوسفند برایش یک دارایی مهم نیست و پول گوسفند را کارت به کارت می‌کند و سر گوسفند را از راه دور می‌برد و حتی نمی‌فهمد که از حسابش کم شد یا نشد، آن تعالی و Transcendence را تجربه می‌کند یا نه.
شاید امروز، مصداق جدید قربانی کردن، ریختن خون فرصت تحصیلات تکمیلی دانشگاهی در پایآینده‌ای بهتر برای خود و دیگران باشد.
شاید امروز، مصداق جدید قربانی کردن، ریختن خون یک خانه‌ی پانصد میلیون تومانی پای یککتابخانه‌ی پانصد میلیون تومانی باشد (قربانی این سال های من).
شاید امروز، مصداق جدید قربانی کردن، ریختن خون زندگی در وطن پای زندگی در غربت باشد و یا برای فردی دیگر ریختن خون رویاهای مهاجرت در پای ماندن در وطن.
اما نه گفتن و نخواستن و چیزی را بر پای چیز دیگری سر بریدن همیشه زیباست.
شاید لازم باشد تا مفهوم جدیدی از باختن را بفهمیم.
همین حرفی که به تعبیر حافظ، یک قصه بیش نیست اما از هر زبان که می‌شنوی نامکرر است.”