چقدر ما شبیه هم هستیم..

چقدر ما شبیه هم هستیم..

پیش‌نوشت. وقتی جایی تنها هستی و با خودت فکر می‌کنی، ناچاری گاهی جواب خودت را هم بدَهی تا گفتگو ادامه پیدا کند. حتی شاید لازم باشد فکر‌های خودت را هم به چالش بکشی و گفتگو را جذاب‌تر کنی.

متن زیر، ادامه‌ی نوشته‌ی قبلی‌ام با عنوان «ما منحصر بفرد و خاصیم» به یک ذهن دیوانه (با اجازه‌ی یاور 😉 ) متبادر شده ( در واقع چند ثانیه بعد از نوشتن متنِ اول) و هیچ‌گونه ارزش دیگری ندارد.

‌ ‌

چقدر ما شبیه هم هستیم..

همه ما عین هم هستیم،

از هر لحاظ که نگاه کنی، مشابهت ها بینهایتند.

از لحاظ فیزیولوژیکی و رفتاری، رفتار ما را در فقط چند دسته‌بندی محدود میتوان طبقه‌بندی کرد،

از لحاظ کاری البته، ممکن است تا مدت‌ها توهم خاص بودن بکنیم،

و با خود بیاندیشیم که با بقیه فرق داریم،

اما کافیست سوار مترو که می شویم، با دقت به چهره بقیه نگاه کنیم،

حتما خودمان را میان دیگران پیدا خواهیم کرد – یا نسخه‌ی کپی برابر اصل خودمان،

با مهارتها، گذشته‌ها و آرزوهای مشابه.

آنجاست که با خود فکر می‌کنیم:

ما شبیه هم نیستیم؛

ما دقیقا عین هم هستیم.

ما منحصر به فرد و خاصیم

پیش‌نوشت. چند روز پیش وبلاگ یکی از دوستانم را می‎‌خواندم. مطلبی نوشته بود با این مضمون که یک فرد متوسط و معمولی‌ست، دقیقا عین دیگران. – و البته اینکه دوست دارد پیشرفت کند و دیگر معمولی نباشد.

یادم افتاد که قبلا هم با یکی دیگر از دوستانم بر سر موضوع “معمولی بودن” مقداری بحث نموده بودیم.

کمی با خودم فکر کردم.

و از آنجا که در ماشین بودم، تصمیم گرفتم موبایلم را در بیاورم و شروع کنم به نوشتن در نُتِ موبایل.

حاصل، متن زیر شد که طبق روال معمول در سریِ «تراوشات ذهنی یک دیوانه»،  کمترین ویرایش را داشته است:

‌ ‌

ما منحصر به فرد و خاصیم

هر کدام از ما، غیر معمولی و خاصیم،

حتی اگر مثل همه به دبستان و دانشگاه رفته باشیم،

حتی اگر مثل همه، گولِ «باهوش‌ها ریاضی می خوانند» را خورده باشیم،

حتی در صورتی‌که دقیقا مثل بقیه، ازدواج کرده و بچه‌دار شده باشیم،

و حتی وقتی مرگ‌مان کاملا شبیه بقیه اتفاق بیوفتد.

هر کدام از ما، منحصر به فرد و خاصیم،

حتی اگر تابحال هیچ خلاف بزرگی را مرتکب نشده یا در هیچ جایگاه علمی فاخری نایستاده باشیم،

حتی وقتی تابه‌حال هیچوقت “پایمان به کلانتری باز نشده باشد”،

یا وقتی سطح زندگی‌مان شبیه بیشتر مردم است.

بله، به نظرم

اگر ما فقط می توانیم اعداد را بهتر از بقیه حفظ کنیم،

یا کمی سریع‌تر از دیگران تصمیم بگیریم،

یا وقتی همه عاشق ادبیاتند، با ریاضیات عشق‌بازی کنیم،

یا آنجا که همه خسته‌اند، لبخندی – ولو کم‌رنگ – بر لب داشته باشیم،

حتی وقتی کمی مهربان‌تر، جسورتر و شاید فقط کمی متفاوت‌تر از دیگرانیم،

می‌شود گفت که به هر حال؛

ما منحصر به فرد و خاصیم.

نامه‌ای به پاییز

پیش‌نوشت. گاهی اتفاقی می‌افتد که ذهن آدم شروع می‌کند به تراوش کلمات درهم و مبهم و گاهی هم نتیجه‌گیری‌های عجیب و بی‌ربط.

مثلا می‌بینی اینستاگرام پر شده از تبریکات پاییز. بعد یادت می‌آید که اتفاقا پارسال هم همینطور بوده. و سال قبل‌تر از پارسال. آدمها همان قبلی‌ها هستند. همان‌هایی که می‌شناسی‌شان. ممکن است آدم خوبی باشند – و باشیم – (لطفا به‌رویم نیاورید که آدمِ خوب یعنی چی!). اما عاشق بودن و با پاییز عشقبازی کردن را بعید می‌دانم بشود در خصوصیات بسیاری از آنها – و شاید بسیاری از ما – دید.

خلاصه. یکی از احمقانه‌ترین (و اگر بخواهم صادق باشم، لذت‌بخش‌ترین) کارهایی که می‌توان حین آن فکرهای عجیب و نتیجه‌گیری‌های بی‌ربط انجام داد، این است که آن‌ها را جایی نوشت – یا به کسی گفت.

من می‌خواهم این کار را در وبلاگم بکنم؛ به دلیل همان لذت‌بخش بودنش و اینکه جایی ثبت شده باشد – برای خودم.

از طرفی، برای اینکه به حرف دل نزدیک‌تر باشند، کم‌ترین ادیت را در این نوشته‌ها خواهم کرد.

حاصل، مجموعه‌ای است که گه گاهی نوشته‌هایم را با آن تگ خواهم کرد: «تراوشات ذهنی یک دیوانه».

‌ ‌

نامه‌ای به پاییز

سلام پاییز.

این یکی دو روز هر طرف را که نگاه می‌کنم، صحبتی از تو می‌بینم.

همه از تو می‌نویسند،

همه از تو می‌گویند،

همه از تو، تصویری رسم می‌کنند بر صفحه اینستاگرام‌شان،

همه، آمدن تو را نوید می‌دهند –  گاه با لبخندی، که شبیه سحرگاه‌های تو، سرد و خسته و بی‌روح است.

پاییز.

اینجا همه از آمدن تو خوشحالند،

و با خود می‌گویند:

این پاییز را به اندازه‌ی همه پاییزهای گذشته، خوش خواهم گذراند،

به اندازه‌ی همه پاییزهای گذشته، عاشق خواهم شد و عاشقی خواهم کرد.

اما این اندیشه‌ها دیری نخواهد پایید.

فردا، دوباره یادشان خواهد رفت که عاشق باشند – که عاشقی سخت خطرناک و پر ابهام است.

پاییز.

اینجا همه سرد و بی‌روحند و معیار موفقیت، همچنان پول و ماشین آدمهاست.

پاییز. تو گول حرف‌های عاشقانه آدمها را نخور.

ما آدمها یاد گرفتیم که با آمدن پاییز و زمستان و بهار و تابستان، ساعاتی خوش باشیم و بعد، هر کدام، به ادامه مردگانی خود مشغول باشیم.

آخر تو که می‌دانی؛ عاشقی سخت خطرناک و پر ابهام است…

نامه به پاییز