درباه خبر ۲۸۰ کاراکتری شدن توییتر

درباه خبر ۲۸۰ کاراکتری شدن توییتر

چند سال قبل، از آنجا که فکر می‌کردم در توییتر می‌توانم به متخصصان حوزه‌های مختلف دسترسی داشته باشم، در توییتر اکانتی برای خودم ایجاد کردم. آن موقع بیشتر پیگیر بازاریابی و تبلیغات بودم و اکانت‌های مختلفی را هم مرتبط با علاقه‌ام پیدا کرده بودم.

بعدها، به دلیل اینکه آشنایان قدیمی زیادی در میان کاربران توییتر نداشتم و وجه مشترک زیادی هم بین خودم و کاربران آنجا احساس نمی‌کردم تا آشنایی جدیدی شکل بگیرد، به تدریج از فضای توییتر دور شدم.

اما همیشه پست‌ها و کاراکترهای توییتر برایم جالب و جذاب بود.

طنزنوشته‌هایی که شاید یکی از دلایل جالب و خنده‌دار بودنشان، طول محدود کاراکترهایشان بود. پست‌هایی که برای دیده شدن فقط ۱۴۰ کاراکتر فضا در اختیار داشتند.

نمی‌دانم تجربه توییتر را داشته‌اید یا نه. اما اگر نداشته‌اید، یکبار سعی کنید تا پیامی کامل را در طول تنها ۲ پیامک بنویسید. خواهید دید که کار چندان آسانی نیست و از طرفی، شاید شنیده باشید که می‌گویند: محدودیت، محرک خلاقیت است.

البته شاید بگویید دلایل بیشتری را می‌توان گفت و برای طنز موجود و خلاقیت در رساندن پیام‌های توییتری، احتمالا محدودیت شدید طول پیام تنها یکی از عوامل باشد. اما هدف من در اینجا تحلیل جامع توییتر نیست بلکه توجه به یک خبر است (با چند روز تاخیر): توییتر ۲۸۰ کاراکتری شد.

این خبر ممکن است در ابتدا چندان مهم به نظر نرسد، اما فکر می‌کنم کاهش جدی محدودیت توییتر می‌تواند تغییری بنیادین در اکوسیستم توییتر باشد.

بنظرم می‌رسد فضای توییتر فارسی (لااقل تا حالا)، فضایی متفاوت از فیسبوک و اینستاگرام بوده است.

فضایی شاید نه با مضمون غالب تفریح و سرگرمی، بلکه با ماهیت به شدت رادیکال و انتقادی. انتقاد به سراسر ساختارهای حاکمیتی، مذهبی، عرفی و بطور کل، انتقاد به هر چیزی که بتوان به آن انتقاد کرد.

شاید جو طنزمایه توییتر نیز از نگاهی با همین ماهیت انتقادی آن قابل توجیه باشد. چرا که به تجربه دیده‌ایم، طنز یکی از راه‌های انتقال پیام انتقادی در طول تاریخ بوده و متفکرانی نظیر بهلول، هنگامی که نمی‌توانستند حرف خود را مستقیم و جدی مطرح کنند از استعاره و بستر طنز برای رساندن منظور خود استفاده می‌کردند. طنزی که با محدودیت شدید کاراکتری در توییتر سابق، خلاقیت کاربران را نیز بر می‌انگیخته است.

تغییرات محتمل بالا از لحاظ ساختار محتوا را بگذارید در کنار تغییر احتمالی سبک کاربران توییتر در آینده.

توییتر ۲۸۰ کاراکتری، محدودیت خیلی کمتری از توییتر ۱۴۰ کاراکتری دارد و همین محدودیت کمتر، تعداد بیشتری از کاربران را به سمت خود جلب خواهد کرد. به عبارتی، به نظر می‌رسد با گذشت زمان هویت توییتر از هویت سابق فاصله زیادی گرفته و شاید بتوان تنها تشابه توییتر ۲۸۰ کاراکتری با توییتر ۱۴۰ کاراکتری را رابط کاربری و ظاهر آن دانست.

شاید هم با جا افتادن فضای جدید و فراغ ارسال پیام و جذب کاربران جدید، ماهیت سیاسی و انتقادی توییتر اندکی رقیق شده و به سمت نوعی شبکه‌ی اجتماعیِ تفریحی، تغییر موقعیت دهد.

دوستی‌های لایکی

(نوشته شده در ۲۳ دی ۹۵)

.

پیش‌نوشت۱. درباره‌ی شبکه‌های اجتماعی، زیاد شنیده و خوانده‌ایم. مخصوصا اگر از خوانندگان روزنوشته‌ها باشید، از فحش‌های فراوان محمدرضای عزیز به این شبکه‌ها آگاهید! من هم می‌خواهم در قالب یک داستان، از یکی از تجربه‌‌هایم در شبکه‌های اجتماعی بگویم که برایم اتفاق افتاده (اسم را عوض کرده‌ام اما داستان واقعی است).

پیش‌نوشت۲. این روزها به بهانه‌های مختلف و در جاهای مختلف، دوستانم از تجربه‌ی لذت بخش وبلاگ نویسی گفته بودند که باعث شد داستان زیر یادم بیاید. لذت داشتن دوستان وبلاگنویس کجا و دوستی‌های لایکی کجا. یادم باشد من هم بعدا از تجربه‌ی دلپذیر وبلاگ‌نویسی – و دوستان خوبی که در این فضا پیدا کرده‌ام – بنویسم.

۱

فکر می‌کنم حوالی سال ۹۰ بود. دانشجوی کارشناسی بودم در ترم‌های میانی.

شبکه اجتماعی محبوب آن روز‌ها، فیسبوک بود و بجای سوال «تو اینستاگرام هستی؟» این روز‌ها، آن موقع وقتی با کسی تازه آشنا می‌شدی سوال «آیدی فیسبوکت چیه؟» بسیار محتمل و قابل انتظار بود.

همانطور که احتمالا یادتان هست، در فیسبوک ما اگر می‌خواستیم کسی را «پیگیری» کنیم، باید به او درخواست «دوستی» می‌دادیم (friend request).

۲

علی، از بچه‌های دانشکده بود و با اینکه هم رشته‌ای نبودیم، به خاطر اینکه سلام علیک او را با دوستانم دیده بودم، او را از دور می‌شناختم. آشنایی من با علی، در همین حد مختصر بود؛ تا روزی که وقتی فیسبوکم را چک ‌‌می‌کردم، دیدم علی ریکوئست داده.

با خودم گفتم : حتما کامنتم را زیر پست کسی دیده و شناخته.

اکسپت کردم.

پست‌های علی هم بدک نبود. گاهی حتی می‌شد زیر پست‌هایش افاضه فضل کرد یا شوخی ریزی نوشت (طبیعتا آنقدر دوست نبودیم که شوخی بزرگی بکنم!). علی هم پست‌هایم را لایک می‌کرد و گاهی هم برایم کامنت می‌گذاشت.

در دلم فکر می‌کردم که چه ابزار جالبی است این تکنولوژی! با علی هم دوست شدم و با اینکه فقط گاهی او را می‌بینم، الان حتی با هم شوخی می‌کنیم. و چه راحت توانستم «تعداد» دوستانم را بیشتر کنم …

۳

تا چند روز بعد، علی را کما بیش و از دور می‌دیدم. ولی فرصت نمی‌شد که با هم صحبت کنیم و نهایتا همان سلام علیکی بود که به هم می‌گفتیم و هر کدام با عجله سر کلاس‌هایمان می‌رفتیم.

بعد از مدتی، وقتی با دوستانم بودم علی را دیدیم. مطابق معمول سلام علیک کردیم. اما علی با من جور دیگری حرف می‌زد. اصلا آنطوری که من انتظار داشتم نبود. بعدا متوجه شدم که احتمالا حتی اسم من را هم یادش نیست!

این بار وقتی در فیسبوک بودم پروفایل علی را چک کردم.

حق هم داشت من را نشناسد. من هم اگر حدود هزار “دوست” داشتم، احتمالا اسم آن‌ها یادم نمی‌ماند! و شاید دوستانم فقط عدد می‌شدند برایم.

راستش آن روز کاری نکردم. یعنی می‌خواستم آنفرند کنم اما از طرفی، رویم نمی‌شد او را از لیست دوستانم خارج کنم. شاید بعدا با او جایی هم کلام می‌شدیم و فکر می‌کردم اصلا خوب نیست که بداند او را آنفرند کردم.

تنها کاری که از دستم بر می‌آمد این بود که برای کسی که حتی اسم من را به خاطر ندارد ( یا اصلا نمی‌داند) ، لااقل کامنتی ننویسم!

۴

چند سال گذشت.

یکی از دوستان صمیمی من، با علی همکار شد. البته من این را اتفاقی فهمیدم – وقتی که دوستم چیزی برایم تعریف می‌کرد و نام علی را هم گفت که به دوستم گفتم او را می‌شناسم. اما چیزی از حرف‌های بالا به دوستم نگفتم. (فقط خدا می‌داند چه فحش‌هایی در دلم می‌دادم!)

این دوستم اینستا داشت و همانطور که می‌توانید حدس بزنید، این بار هم علی به من ریکوئست داد.

این بار گفتم: حتما این بار مرا شناخته. چند باری زیر پست دوستم کامنت گذاشتم و همان علت ریکوئست شده… اینستا با فیسبوک فرق می‌کنه. در اینجا هر چه هست عکس هست… تازه. تعداد فالواینگ‌های علی فقط ۳۰۰ تا هست. نه ۱۰۰۰ تا. حتما این‌بار می‌خواهد فقط آشنایانش را فالو کند …

۵

در مراسمی، که دوست من و علی در آن حضور داشتد و من هم به واسطه دوستم رفته بودم، علی پشت کانکس اطلاعات بود و توضیحاتی را به مهمانان می‌داد. نزدیک رفتم تا گپی با او بزنم. اما – زهی خیال باطل! – او همان جملات حفظ شده‌ای را که به مهمانان می‌گفت تحویلم داد!

کمی گرم تر برخورد کردم تا شاید مرا یادش بیاید ولی فایده‌ای نداشت!

وقتی که به خانه آمدم (بعد از فحش به خودم!) یکی از اولین کارهایم آنفالو کردن این دوستِ لایکی بود.

با خودم فکر می‌کنم، وقتی قرار است علی با نقی و نقی با تقی فرقی نداشته باشد (و فقط آن قلب لعنتی وسط عکس مهم باشد)، این «دوستی» به چه دردی می‌خورد!؟

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. شاید اینستاگرام هم به همین خاطر Follow  را جایگزین Friend کرده.

عکسی جدید برایم بفرست!

(نوشته شده در ۱۰ دی ۹۵)

.

امروز هم از آن روزها بود. از صبح تا همین الان، انگار مغزم قفل شده. البته گاها جمعه ها کمی اینطور می‌شوم ولی این بار بیشتر طول کشیده.

در این مواقع، معمولا سعی می‌کنم وبگردی کنم و این بار، پست‌های جدید وبلاگ دوستانم را خواندم. اما فرقی نکرد. حوصله‌ام همچنان سر جایش نیامده. و نمی‌توانم درست و حسابی فکر کنم.

از روی اعصاب خردی، گفتم به شبکه‌های اجتماعی سر بزنم بلکه کمی در حالم تاثیری داشته باشد.

یاد فیس.بوک افتادم! یادش بخیر!…

اولین تجربه‌ی من در شبکه‌های اجتماعی، مربوط به سال اول دانشگاه و با فیس.بوک است. (اینجا کمی در این باره نوشته ام). خلاصه به خاطر حس نوستالژیکی که برایم دارد، هوس کردم تا به صفحه‌ی پروفایلم سری بزنم و ببینم هنوز هم کسی آنجا آنلاین هست یا نه! آخرین باری که سر زدم (امسال بود؟!) ، با وجود اینکه فضا خیلی خیلی عوض شده بود (و لایک هم چند نوع شده بود)، هنوز یکی دو تا از دوستانم آنلاین بودند.

اما از بد روزگار، پسوردم رو فراموش کرده بودم.

خوشبختانه فهمیدند که پسورد قبلی‌ام را می‌زنم و غریبه نیستم. و مهربانانه گفتند از چندین طریق می‌توانند کمک کنند تا پسوردم را بازیابی کنم.

راحت ترین راه، پیامک موبایل بود که انتخابش کردم و با وارد کردن کد مربوطه، به صفحه بازیابی رمز عبور هدایت شدم و به آسانی پسورد جدیدی برای خودم انتخاب کردم.

اما برخلاف اینکه انتظار داشتم بلافاصله به صفحه‌ی اول بروم، اینطور نشد و دیدم با وقاحت تمام (!) برای شناسایی‌ام از من عکس جدیدی می‌خواهد! با خودم گفتم: این‌ها که همین چند ثانیه پیش من را شناسایی کردند …

دنبال دکمه‌ای بودم تا اسکیپ کنم و از این مرحله رد شود، اما گویا این یک انتخاب نیست. یک اجبار است. اکانتم قفل شده بود: “باید” یک عکس جدید به فیس.بوک می‌دادم!

یاد کاریکاتوری افتادم که یکی از نهاد های دانشجویی (شاید بسیج) زمانی بر تابلو اعلانات دانشکده زده بود و ما آنرا جدی نمی‌گرفتیم ( و حتی به شوخی می‌گرفتیم).

کاریکاتوری که می‌گفت با دادن اطلاعات به فیس.بوک، در حال بارگزاری مشخصات خودمان در کامپیوتر سازمان جاسوسی امریکا هستیم.

با اتفاق امشب (و همینطور متن جالبی که علی نوشته)، به این فکر می‌کنم که شاید بیراه هم نمیگفتند…