داشتن تِم و هماهنگی در فعالیت‌ها

اپیزود ۱

چند روز پیش بود که یاور مشیرفر عزیز، مطلبی را در وبلاگش منتشر کرد با عنوان : درباره “متمم نخوانی” در گفتگو با «سعید فعله گری» (+). بخش‌هایی از آن مطلب باعث شد به فکر فرو بروم.

خود متمم می‌گوید خواندن بدون حل تمرین و ممارست در یادگیری، ارزشی ندارد و وقت تلف کردن است. البته که سعی کرده‌ام این حرف را رعایت کنم.

از طرفی هم سعی کردم همزمان تعداد زیادی از شاخه‌های مختلف را دنبال نکنم. در اینکه تابحال چیزهای زیادی از متمم یاد گرفته‌ام شکی ندارم، اما به نظرم همچنان می‌شود از این بستر پرظرفیت با بهره‌وری بیشتری استفاده کرد و بهتر آموخت و بکار بست.

 

اپیزود ۲

دیشب پریسا حسینی عزیز در مطلبی که منتشر کرد، به ضرورت داشتن یک دید بلند مدت برای برنامه ریزی اشاره کرده بود (+).

اینکه برنامه ریزی ما باید یک هدف کلی را دنبال کند.

با خواندن آن نوشته یاد کامنتی از محمدرضا شعبانعلی افتادم که در آن به “داشتن تم در یادگیری” اشاره کرده بود. اینکه باید یادگیری مان حول یک موضوع مشخص یا یک دیدِ واحد بچرخد. (به زبان خود محمدرضا، ” در هر مقطع زمانی، یک فضای غالب در ذهنمون وجود داشته باشه و سعی کنیم همه چیز رو در اون چارچوب بخونیم و بشنویم و یاد بگیریم.” (+) ).

چی می‌خوام بگم؟

حس می‌کنم “متمم خوانی برای متمم خوانی”، احتمالا مفیدترین روش‌ استفاده از متمم نباشد. و اینکه شاید بهتر باشد (به قول یاور) سوالی داشته باشیم و (به قول پریسا) هدفی، و برای رسیدن به پاسخ آن سوال و نزدیک شدن به آن هدف، به سراغ متمم بیایم.

بگذارید یک مثال بزنم از اینکه چه در ذهن دارم.

مثلا، فرض کنید من بخواهم در زمینه‌ی “محتوا” فعالیت بکنم (=هدف من). شاید چارت فعالیتهای مناسب برای من، چیزی شبیه شکل زیر باشد:

چارت کلی فعالیت ها. نشان دهنده ی داشتن تم کلی در زمینه محتوا

طبیعتا ممکن است این نمودار به مرور زمان کامل یا تصحیح هم بشود.

اما نکته اینجاست که مثلا اگر می‌خواهم برای بهبود زبان انگلیسی ام وقت بگذارم (باکس Learning English)، چه بهتر که آن وقت را طوری اختصاص بدهم که همزمان به هدفم در سایر حوزه ها (مثل باکس بیزینس) هم نزدیک تر شوم تا هم با یک تیر، چند نشان زده باشم، و هم به دلیل شباهت فعالیت‌ها در طول روز، ذهنم با آمادگی بیشتری به کار کند و بازدهی به طرز قابل توجهی، افزایش یابد.

یا وقتی می‌خواهم کتابی بخوانم، شاید بهتر است کتابهای حوزه‌هایی را بخوانم که مرا بطور مستقیم (یا غیر مستقیم) در رسیدن به هدفم یاری کنند.

امروز فکر می‌کنم این روش برنامه ریزی و فعالیت، یکی از روش‌هایی است که احتمالا ماکزیمم خروجی و بهره‌وری را خواهد داشت.

پی‌نوشت۱. هر چند این یک مثال بود، اما شاید من هم به سمت حوزه‌های تولید محتوا رفتم و این مثال ذهنی، به مثالی واقعی تبدیل شد. خدا رو چه دیدید. 😉

پی‌نوشت۲. اگر دنبال ایده‌هایی برای راه انداختن بیزینس آنلاین هستید، شاید بد نباشد اگر نگاهی به این نوشته علی کریمی عزیز بیاندازید: اینجا.

چرا دیگر از مایکروویو نمی‌ترسم! (حاشیه نویسی درس «فرایند تعمیم» در متمم)

(نوشته شده در ۱۵ اسفند ۹۵)

.

پیش‌نوشت. درباره حاشیه نویسی برای دروس متمم، اینجا توضیح داده‌ام.

اصل نوشته:

یکی از بزرگترین ترس‌هایی که به عنوان یک فروشنده لوازم خانگی در بسیاری از مردم دیده‎‌ام، ترس از مایکروویو بوده.

احساس می‌کنم دلیل ترس هم، بیشتر از اینکه منطقی باشد، چیزی از جنس «ترس از تاریکی» است: چون نمی‌دانیم در تاریکی چیست، می‌ترسیم به جایی که تاریک است برویم. اما لزوما آنجا، جای خطرناکی نیست.

راستش را بخواهید، از مدت‌ها قبل هم همین نکته را به عنوان یکی از استدلال‌هایم برای مردم می‌گفتم – اما برای استفاده در خانه‌ی خودمان، می‌ترسیدم! (مثل حکایت ملا که در مسجد گفت قسمتی از فرش که نجس شده را باید برید و به خانه آمد و دید زنش فرش را – بدلیل خرابکاری بچه همسایه! – بریده…  به زنش گفت: من آن را برای مردم گفتم. نه برای خودمان!)

تاثیر رسانه (و بویژه تلویزیون) بر ذهنیت هم قابل انکار نیست (قبلا تلویزیون می‌دیدم. مدتی است توبه کرده‌ام).

وقتی اخبار نگاه می‌کنم و می‌بینم در فلان کشور، خانمی در ساندویچی آشپز بوده و کبدش به مرور زمان پخته، نا خودآگاه با خود قرار می‌گذارم که هرگز طرف این دستگاه خطرناک و کبد پز نروم!

یا وقتی می‌شنوم که کارشناسی می‌گوید “«بهتر است» از ماکروویو استفاده نکنید..” …

خلاصه اینکه سوال زیر، تا مدت‌ها در ذهن من بود و امروز فکر می‌کنم تا حد خوبی برایش پاسخی موجه – لااقل برای خودم – پیدا کرده‌ام.

“آیا مایکروویو خطرناک است؟”

اگر بخواهم از روند پیدا کردن پاسخِ سوال بگویم، از زمان دانشگاه شروع می‌کنم.

در دانشگاه و با توجه به اینکه رشته‌ام الکترونیک بود، سه بار شد که سر کلاس حرف از مایکروویو به میان آمد (البته دو بارش را خودم پرسیدم!).

اولین بار، سر کلاس فیزیک بود.

استادی داشتیم که برای خودش جلادی بود! (اصلا اسمش را هم می‌گذارم آقای جلادی!). از بروزات خصایل خوب آقای جلادی همین بس که وقتی بیشتر سوال‌ها را در امتحان درست نوشته بود و نمره‌ام یازده‌ شده بود، یک درصد هم جرات نداشتم به اعتراض فکر کنم. بگذریم!

یکبار سر کلاس و در تشریح امواج یا بار الکتریکی (یا یک مفهوم مشابه) بود که «آقای جلادی» گفت:

” بچه‌ها! مثلا در مایکروویو. غذا را در معرض امواج قرار می‌دهد. مولکول‌های آب موجود در غذا به جنب و جوش می‌افتند و این جنبش ذرات، حرارت تولید می‌کند و غذا می‌پزد.. اما چرا غذا می‌پزد و ما که در بیرون هستیم نمی‌پزیم؟.. به خاطر اینکه بدنه‌ی مایکروویو عایق است و دیواره‌های آهنی آن جلوی امواج را می‌گیرد..”

بعد هم ادامه داد که:

“اگر این دفعه به خانه رفتید، امتحان کنید. گوشی موبایلتان را داخل مایکروویو بگذارید و درب را ببندید. خواهید دید که چون امواج نمی‌توانند از دیواره‌ی مایکروویو بگذرند، آنتن گوشی خواهد رفت. در نتیجه تلفن از دسترس خارج شده و دیگر زنگ نمی‌خورد..”

بماند که بعدا گوشی را در تمام مایکروویوهای فروشگاه تست کردم و در تمام آنها، گوشی زنگ خورد! (انتظار ندارید که بروم و این مورد را به آقای جلادی بگویم؟).

در ترم‌های بعد، این «داستان مایکروویو و ضررهای ناشی از آن» را از دو نفر از اساتیدی که مخابرات را بهتر می‌فهمیدند پرسیدم،

یکی شان گفت:

“اتفاقا ما در تهران و زمان دانشجویی، برای مرکزی (خاطرم نیست نام مرکز را چه گفت) آزمایشی انجام دادیم و طی آن، تعداد زیادی مایکروویو از بازار و با برندهای مختلف خریدیم و آنها را از لحاظ «میزانِ نشتی امواج مایکروویو» مورد آزمایش قرار دادیم.

نتیجه جالب بود. حتی مایکروویو هایی با برند های گمنام هم میزان نشتی بسیار کمتری از حد مجاز داشتند – و به عبارتی ایمن بودند…”

اما دومی – همان آقای خوشرفتار – که شوخ‌طبع‌تر بود، گفت:

“ببین. لامپ کم مصرف رو میخان تو اروپا ممنوع کنن. میگن ضرر داره. ولی من تاحالا نشنیدم یک جای درست و حسابی بگن مایکروویو ضرر داره.. در ثانی، شرایط هم با شرایط فرق داره. الان پراید خودمون رو ببین! چقدر برای سلامتی مضره؟.. به نظرم اگر مایکروویو تو اروپا هم ضرر داشته باشه، تو کشوری که پراید داره تو تیراژ گسترده تولید میشه، استفاده از مایکروویو برای سلامتی مفید هم هست!..”

اگر بخواهم جمع بندی دو استادم را بگویم – که هر دو در رشته مخابرات و طبیعتا شناخت امواج توانمند بودند -، نظر آنها این بود که مایکروویو ضرری برای سلامتی ندارد.

من هم بعد از آن استدلال‌ها و کمی تحقیق، تا حدود خوبی قانع شده بودم و ترسم از مایکروویو ریخته بود.

حالا که به قبل نگاه می‌کنم، میبینم لذت استفاده از چه دستگاه خوبی را به خاطر یک ترس بیهوده از دست داده بودم – و به قول متمم، این تعمیم بیش از حد، تا چه اندازه جهان را برایم تنگ‌تر کرده بوده.

پی‌نوشت۱. اگر استدلال‌های شخصی بالا راضی‌تان نکرده، اداره‌ی غذا و دارو امریکا (FDA) هم در اینجا مطلبی را نوشته که خلاصه‌اش این می‌شود که اگر مایکروویو از لحاظ ظاهری سالم باشد (معیوب و غور نباشد)، موقع باز کردن درب، برنامه‌اش را قطع کند و مصرف‌کننده هم در استفاده از آن دستورالعمل‌های دفترچه‌ی راهنمای آن را رعایت کند (مثلا اینکه ظرف فلزی داخل آن نگذارد یا به آب و مایعات بیش از حد حرارت ندهد)، استفاده از مایکروویو بی‌خطر خواهد بود.

پی‌نوشت۲. چند روز پیش که به واسطه‌ی دروس مدل ذهنی، درس «فرایند تعمیم: آنچه به ما قدرت می‌دهد، نقطه‌ی ضعفمان هم خواهد شد» را مرور می‌کردم، یاد همین مثال مایکروویو و ترس از آن افتادم و آنرا به عنوان تمرین این درس نوشتم.

 

حواشی درس «مدل‌های ذهنی» در متمم (در حال تکمیل)

(نوشته شده در ۱۰ اسفند ۹۵)

.

پیش‌نوشت. همانطور که اینجا درباره این نوع نوشته‌هایم توضیح داده‌ام، این نوشته نیز فعلا “در حال تکمیل” است و ممکن است مطالب آن انسجام و پیوستگی لازم برای مطالعه را نداشته باشند.

«مدل ذهنی» از جمله کلماتی است که می‌شود آن را کمابیش در مکالمات روزمره هم شنید.

شاید ساده‌ترین تعریف مدل ذهنی، این باشد:

مدل ذهنی، عینکی است که ما برای دیدن دنیا از آن استفاده می‌کنیم. به عبارتی، ما دنیا را از فیلتر مدل ذهنی‌مان می‌بینیم.

با توجه به تعریف بالا، می‌توان نتیجه گرفت شخصی که ذهنش را از مدل‌های ذهنی ناکارآمد خالی کرده و به مدل‌های ذهنی مفیدتر و کارآمدتری مجهز کند، می‌تواند دنیا را بهتر بفهمد (طبیعتا عمل به این جمله به سادگی گفتن یا خواندن آن نیست.)

اما نکاتی که درباره مدل ذهنی به ذهنم می‌رسند:

۱-  مدل‌ذهنی چطور بوجود می‌آید؟

شاید بتوان گفت نوزاد از بدو تولد، در حال شکل دادن به مدل ذهنی خود است.

وقتی پدر و مادر نوزاد را نوازش می‌کنند، وقتی برای خرابکاری‌ای که کرده آهسته در دهان غرولند می‌کنند، وقتی درباره اتفاقات روزمره با هم صحبت می‌کنند و از کلمات «مرکز کنترل بیرونی» استفاده می‌کنند، و درواقع در تمامی لحظات و دقایق زندگی، در حال ساختن مدل ذهنی فرزند خود هستند.

محیط و جامعه هم در ساختن مدل ذهنی نقش پررنگی دارند. مثلا وقتی فردی با پارتی در جایی استخدام می‌شود و جامعه نام این کار را «زرنگی» می‌گذارد. و مثال‌های دیگر.

خلاصه اینکه هر کسی از بدو ورود به دنیا، و با دریافت سیگنال‌های محیط، جامعه و اطرافیان و همچنین تحلیل‌های خود اتفاقات رخ داده در محیط، به مرور روند ساختن مدل ذهنی خود را آغاز می‌کند.

۲- آیا درست است که بگوییم بعضی مدل‌های ذهنی بیشتر و بعضی کمتر رواج دارند؟

بله؛ فکر می‌کنم.

از آنجا که در بیشتر جوامع جمع گرا، همه چیز دستوری و ازپیش تعیین شده است (و شما مجبور هستید که از نظر جمع در کارهای خود استفاده کنید تا رسوای جماعت نشوید) به نظر می‌رسد در چنین جوامعی، مدل‌های ذهنی افراد نیز تا حدود زیادی شبیه هم باشد.

* شغل‌های خوب، معین و مشخص اند (مثل دکتر بودن. مهندس بودن. رئیس اداره‌ بودن).

* رشته‌های تحصیلی خوب، معین و ثابت‌اند (در دبیرستان، قطعا ریاضی بالاتر از انسانی است و در دانشگاه، برق و مکانیک بالاتر از متالوژی و صنایع).

* همینطور دختران و پسران خوب. و پدرها و مادرهای خوب.

* حتی جامعه برای هدف ها و انگیزه‌ها هم مترهای مخصوصی دارد …

این می‌شود که ما کم کم یاد می‌گیریم برای درامان ماندن از شر “غولی به نام مردم”، مطابق نظر اکثریت دنیا را ببینیم و عمل کنیم (غافل از اینکه این اکثریت اصلا نظر مشخص و ثابتی ندارد و منتظر است تا با کوچکترین بهانه یا تغییر، شلاق خود را بر زندگی ما بنوازد…).

به عبارت دیگر، شاید بتوان گفت یک مدل ذهنی در بیشتر افراد کپی شده و اکثریت دنیا را شبیه هم می‌بینند:

* اگر می‌گویند «زن ها فلان‌اند و مرد ها بهمان»، باید اینطور باشد (= مدل ذهنی زن و مرد).

زن‌ها به درد رانندگی و کارهای فیزیکی و مسئولیت های خطیر نمی‌خوردند. حتی اگر بسیاری از زنان رانندگی‌شان عالی باشد، برخی کارهای فنی و فیزیکی را خوب انجام دهند و برخی رهبری سازمان‌ها و بیزینس‌های بزرگی را برعهده داشته باشند. اینها قطعا استثنا هستند – چون «مردم» اینطور فکر می‌کنند.

* اگر می‌گویند «پولدار ها فلان اند و بهمان»، باید اینطور باشد (= مدل ذهنی ثروتمندی).

همه پولدارها دزدند. اصلا به فکر طبقه‌ی محروم و نیازمندان نیستند. و اغلب به بهره کشی از دیگران مشغولند. اگر کسانی هستند که از راه درست به پول زیادی دست پیدا کرده‌اند، یا دغدغه‌ی نیازمندان را دارند، یا به برخورد عادلانه با کارکنان‌شان متعهدند، قطعا استثنا هستند. چون «مردم» اینطور فکر می‌کنند.

* اگر می‌گویند «جوان‌های مجرد فلان‌اند و بهمان»، باید همینطور باشد (= مدل ذهنی مجرد/ متاهل بودن).

مگر ندیدی پسر فلان آشنا یا دختر آن یکی همسایه که مجرد بود و چه‌ها که نمی‌کرد. قطعا سر و سامان گرفتن متر و معیار مشخص دارد و جز با ازدواج حاصل نمی‌شود. آن پسر دوستمان هم که مجرد است حتما کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه دارد که رو نشده! یا جزو استثنائات بسیار نادر است! چون «مردم» اینطور فکر می‌کنند…

شاید بتوان ده ها مثال دیگر هم آورد، که بیشتر جامعه دنیا را مشابه هم می‌بینند. درواقع، از عینک‌ها و مدل ذهنی مشابهی استفاده می‌کنند.

– – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت:

لینک‌های مرتبط و مفید:

  1. درس مربوط به مدل ذهنی در متمم. (فوق العاده روان و منسجم. مناسب برای یادگیری درباره مدل ذهنی)
  2. دستورالعمل مواجهه با غولی به نام مردم” از محمدرضا شعبانعلی عزیز. (درباره نحوه مواجهه با غول بی شاخ و دمی به نام مردم!)
  3. چه چیزی به من انگیزه می‌دهد؟” از محمدرضا شعبانعلی عزیز. (تلاشی برای پیدا کردن انگیزه و هدف شخصی از زندگی، به دور از اهداف تجویزی جامعه.)

حواشی درس «تحلیل رفتار متقابل» در متمم + تصمیم جدید (در حال تکمیل)

(نوشته شده در ۲۲ بهمن ۹۵)

.

پیش‌نوشت (تصمیم جدید من). بعد از تجربه‌ی مثبت آشتی دوباره‌ام با کتاب (که اینجا درباره‌اش نوشته‌ام)، تصمیم گرفتم روند مطالعاتی خودم از مطالعه‌ی دروس متمم را هم در وبلاگم بنویسم.

الان که این متن را می‌نویسم، مشخصا به دنبال اهداف زیر هستم:

  1. افزایش ساعات متمم‌خوانی – حدود یک ماه است که ساعات فعلی به حداقل کاهش یافته – با ایجاد تعهد بیرونی.
  2. تمرکز بیشتر بر روی دروس.
  3. ثبت حرف‌ها و نتیجه‌گیری‌هایی که از خواندن دروس برایم بوجود آمده اما از صحت آنها مطمئن نیستم.
  4. بحث و همفکری بیشتر با دوستانم در فضای کامنت‌ها: اگر به تعبیر محمدرضا جان، متمم را محیط «آکادمیک» بدانیم (که به‌نظرم فراتر از آن است) و روزنوشته‌های محمدرضا جان را «حیاط خلوتِ متمم»، شاید وبلاگ دوستان متممی را بتوان همان فضاهای کوچک برای گپ زدن پیرامون نکات کلاس درسی در نظر گرفت –  شاید همان «کلاس‌های خالی‌» دانشکده (که در این ساعت کلاسی در آنها برگزار نمی‌شود). جایی که دقت آکادمیک معیارِ اصلی صحبت‌ها نیست و هدف اصلی، تفکر بیشتر پیرامون موضوع مطرح شده در کلاس است.

نمی‌دانم این تجربه چقدر موفقیت آمیز باشد، اما تصمیم گرفتم از همین الان آغازش کنم.

‌پیش‌نوشت۲. حواشی را به معنای لغوی آن به معنی کناره و جوانب به کار می‌برم (و نه معنای اصطلاحی و منفی آن) و منظورم حاشیه نویسی بر دروس است.

پیش‌نوشت۳. این سری مطالب چون همزمان با خواندن دروس توسط من تکمیل می‌شوند، ذاتا کامل نیستند – مگر در ویرایش آخر که عبارت درحال تکمیل را از عنوان آن‌ها بردارم.

پیش‌نوشت۴. به هیچ وجه روی علمی بودن مطالب زیر حساب نکنید. اینها صرفا نتایجی هستند که من از درس‌ گرفته‌ام و اگر مطمئن بودم، قطعا آنها را در متمم و در زیر خود درس‌ها کامنت می‌گذاشتم – و نه اینجا.

«تحلیل رفتار متقابل»

۱

اولین آشنایی من با بحث تحلیل رفتار متقابل، مربوط به گفتگوی محمدرضا شعبانعلی عزیز و دکتر شیری در قالب رادیو مذاکره بود.

همچنان فکر می‌کنم شنیدن یک گفتگو برای آغاز یک بحث، نقطه شروع خوبی باشد و هنوز هم – با وجود اینکه مدت‌ها قبل فایل را چند باری گوش دادم – وقتی مبحثی را درباره تحلیل رفتار متقابل می‌خوانم، صدا و مثال‌های دکتر شیری و محمدرضا جان را در ذهنم می‌شنوم.

لینک رادیو مذاکره (فایل چهارم از سری گفتگو‌ها مدنظرم هست)

۲ «مفهوم نوازش در تحلیل رفتار متقابل»

در این درس می‌خوانیم که مفهوم نوازش چیست و نوازش به چه انواعی تقسیم می‌شود.

* لینک کامنت من در این درس

** نکات:

(۱)

یکی از نکاتی که بعد از خواندن نوازش‌های کودکانه/بالغانه/والدانه به نظرم رسید، این بود که تصور کردم این صفت ها با حالات شخصیتی کودک/بالغ/والد در ارتباط هستند و به عبارت دیگر، این صفات مربوط به نوازش شونده یا نوازش کننده است. اما بعد با کمی فکر، به دو دلیل به نتیجه رسیدم که این صفات، صرفا قصد دارد حالت‌های کلی نوازش را توضیف کند و به حالات شخصیتی نوازش کننده و نوازش شونده برنمی‌گردد.

دلایلم اینها بودند:

۱. نوازش کننده ممکن است با هر کدام از حالات شخصیتی خود، دیگری را نوازش کند. یا اینکه می‌تواند آگاهانه، و وقتی در حالت بالغ خودش است، نوازشی کودکانه داشته باشد. مثلا اگر عبارت “چه لباس قشنگی پوشیدی” که نوازشی کودکانه است، آگاهانه بکار رود (با مود شخصیتی بالغ در نوازش دهنده). پس نوازش کودکانه/بالغانه/والدانه، لزوما حالت شخصیتی نوازش کننده را مشخص نمی‌کند.

۲. دریافت نوازش، توسط کودک انجام می‌شود. درواقع نوازش شونده، همیشه در مود کودک خودش نوازش را دریافت می‌کند و اساسا کودک است که نیاز به نوازش دارد.

به خاطر این دو دلیل، فکر می‌کنم در تقسیم بندی نوازش به انواع نوازش کودکانه/بالغانه/والدانه، منظور صرفا حالت انتقال پیام است که احساسی است، منطقی است یا به شکل باید و نباید است (شبیه عملکرد «کودک» ، «والد» ، و «بالغ»).

(۲)

در مورد نوازش‌های نامشروط، طبق چیزی که از کتاب وضعیت آخر یاد گرفتم، فکر می‌کنم تنها اشخاصی که بالغ قوی دارند می‌توانند نوازش دهنده‌یِ نامشروطِ مثبت باشند. بدلیل اینکه نوازش دیگران، طبیعتا با توجه کردن به آنها همراه است و این با «طبیعت غیر خوب کودک» در تضاد است. شخصی که بالغ ناپخته یا رشد نکرده دارد، ممکن است یک نوازشگر مشروط مثبت باشد و طبق همان بازی‌های دوران کودکی «یکی من – یکی تو»، در صورت دریافت نوازش مثبت، متقابلا نوازش دهنده را نوازش کند.

بگذارید مثال بزنم.

چند وقت پیش – در جایی که کار می‌کردم، اتفاقی عجیب و نادر دیدم.

وقتی همکاران باید کار فیزیکی خاصی را بین خودشان تقسیم می‌کردند، یکی از خانم‌ها، کار سخت تر را برداشت – فکر می‌کنم چنین اتفاقی بسیار نادر است.

وقتی از او علت را جویا شدیم، گفت : می‌خواهم بار بیشتر روی دوش من باشد و همکارانم را کمک کنم…

فکر می‌کنم شخصیتی بالغ، می‌تواند اینطور فکر کند (و این خوبیِ نامشروط را انجام دهد). در حالی که کودک – طبیعتا – در چنین شرایطی فکر زرنگ بازی است و اینکه کار راحت تر را انجام دهد.