تلاش برای دیدن دنیا از نگاه دیگران (کاریکاتور)

در پست قبل گفتم که دیدن روندهای مجموعه‌های موفق را دوست دارم. و اینکه دیدن سیر صعودی متمم هم – به عنوان مجموعه‌ای که آن را موفق می‌دانم – همیشه برایم جذاب بوده و هست.

یکی از کارهایی که متمم قبلا انجام می‌داد، فرستادن ایده متمم بصورت فایل پی دی اف و انتهای هر هفته بود.

کاریکاتور هم، پای همیشگی بخش‌های انتهایی این مجموعه‌ها بود.

چند دقیقه پیش، اتفاقی افتاد که یاد این کاریکاتور افتادم. گفتم آنرا با شما هم به اشتراک بگذارم.

تلاش برای دیدن دنیا از نگاه دیگران

در زیر آن، متمم جملاتی نوشته بود که این جمله در ذهنم ثبت شده:

اگر وادار شدید از بین تمام توانمندی ها و مهارت ها، فقط برای توسعه ی یکی از آنها وقت بگذارید، آن مهارت شاید، تلاش برای دیدن دنیا از نگاه دیگران باشد …

بازاریابی با پدرسوخته بازی!

(نوشته شده در ۷ دی ۹۵)

.

وقتی داشتم عکس های روی موبایلم را مرور می‌کردم، به عکسی رسیدم که نمی‌دانستم کی و کجا ذخیره‌اش کردم. به نظرم جالب آمد و گفتم اینجا هم بگذارمش:

95-10-07-how-marketing-works

صرف نظر از اینکه تعریف علمی بازاریابی دقیقا چیه، ایده خلق یا ایجاد یک نیاز و پاسخ‌گویی به نیاز ایجاد شده به نظر جالب و عملی می‌رسه. هر چند، طبیعتا طریقه‌ی ایجاد نیاز و رسیدن به مقصود هم مهمه.

مثلا وقتی در پیاده رو و حین قدم زدن، بوی قهوه می‌شنویم و متوجه کافه‌ای در نزدیکی‌مان می‌شویم، احتمالا این تکنیک روی ما اجرا شده. مخصوصا اینکه بعضی فروشگاه‌ها، از “عطر مصنوعی قهوه” برای تحریک افراد پیاده‌ی بی‌دفاع استفاده ‌می‌کنند که با احتمال بیشتری می‌توان گفت ایده، همان ایده مطرح شده در تصویر هست!

یک خاطره‌

قبل تر ها که دانشجو بودم – نسبت به این روزها – بیشتر کتاب می‌خواندم. رشته‌ی دانشگاهی ام برق بود اما حوصله‌ام سر می‌رفت. از حرف‌های کهنه، از معادلات تکراری و از انتگرال‌های اِن گانه‌ی کسل کننده (که انگار قرار نبود به کاری بیایند). به همین دلیل کتاب‌های مرتبط با علاقه‌ام را می‌خواندم و در مقطعی، شدیدا به بازاریابی علاقه‌مند شده بودم.

یکبار که به تهران آمده بودم، به کتابفروشی ای در انقلاب رفتم و به بخش کتاب‌های بازاریابی. فروشنده که دید من خیلی وقت است بین کتاب‌ها می‌چرخم و از هر کدام کمی می‎‌خوانم و به نظر علاقه‌مند می‌رسم – و هم با توجه به اینکه سرش خلوت بود و من تنها مشتری او بودم – آمد کنارم ایستاد و شروع به صحبت کردیم. درباره درس و دانشگاه و کتاب و بازاریابی.

گفت که او هم به بازاریابی علاقه دارد و اتفاقا، در دانشگاه تهران بازاریابی می‌خوانَد.

خیلی با هم حرف زدیم و کتاب‌های خوبی هم به من معرفی کرد که خیلی دوست داشتمشان.

هر چند بسیاری از صحبت‌های آن روز را یادم رفته، اما یادم هست جایی گفت: “ببین. اوایل که بازاریابی می‌خوانی، چیزی که می‌بینی و می‌فهمی، علم و دانش است و ترفند و نکته. هر چند این ترفندها هم تا جایی موثراند، اما از جایی به بعد، می‌فهمی که راه‌ افزایش درآمد، این است که پدرسوخته باشی! و هر چقدر پدر سوخته‌تر، درآمدت هم به همان نسبت بیشتر!”

نمی‌دانم چرا با مرور این کاریکاتور، یاد آن روز افتادم.

البته اصلا نمی‌خواهم نتیجه بگیرم که بازاریابی یعنی پدرسوخته بودن. اما به نظر می‌رسد لاقل یکی از ترفند‌های آن، از این طریق به نتیجه می‌رسد! لاقل ترفند بکار رفته در تصویر بالا 😉