تعریف و مثال‌هایی برای برخی انواع بازاریابی (۱)

پیش‌نوشت (مقدمه). وقتی با خودم فکر می‌کردم که بحث بازاریابی ویروسی را چطور شروع کنم، به ذهنم رسید که شاید یکی از راه‌های شناخت جغرافیای بازاریابی ویروسی، اشاره به سایر انواع بازاریابی باشد.

به عبارتی، برای اینکه بتوانیم سگ را تشخیص دهیم، شاید خوب باشد که گربه و ببر و شیر و روباه را هم ببینیم.

از طرفی، با این روش مجبور نیستیم به تعاریف خشک و علمی اشاره کنیم و می‌توانیم با دیدن مصداق‌های سایر انواع بازاریابی (که در نگاه اول ممکن است شبیه به هم به نظر برسند)، تلاش کنیم تا به‌تدریج، به درکی از بازاریابی ویروسی برسیم.

‌ ‌

اصل نوشته:

بیایید برای شناخت بهتر چارچوب بازاریابی ویروسی، مفاهیم دیگری را مرور کنیم.

مفاهیمی که هر چند ممکن است با هم (و با مفهوم بازاریابی ویروسی) همپوشانی‌هایی داشته باشند، اما مفاهیم مستقلی هستند.

فعلا اینها به ذهن من می‌رسند:

  • بازاریابی با کسب اجازه (یا بازاریابی اجازه‌ای یا permission marketing)
  • بازاریابی از طریق تاثیرگذارها (یا اینفلوئنسر مارکتینگ – Influencer marketing)
  • بازاریابی درونگرا (یا بازاریابی جاذبه‌ای یا Inbound marketing)
  • بازاریابی دهان‌به‌دهان ( WOM marketing یا Word-of-Mouth)
  • بازاریابی همهمه‌ای (Buzz Marketing)

در این نوشته، دو مورد اول را با هم بررسی می‌کنیم:

۱. بازاریابی با کسب اجازه

وقتی در بازاریابی، برای ارسال پیام از مخاطب اجازه می‌گیریم [تلویحا یا صریحا]، وارد قلمرو بازاریابی اجازه‌ای شده‌ایم.

مثلا هیوا، با گرفتن ایمیل افراد در وبسایت آموزش زبان خود (+)، از آنها برای ارسال ایمیل اجازه گرفته، و در هر بار ارسال پیام هم این اجازه را تمدید می‌کند.

تصویری که اینجا می‌بینید در انتهای یکی از ایمیل‌های خبرنامه او نوشته شده (باکس قرمز رنگ را من روی شکل اضافه کردم) :

انواع بازاریابی - بازاریابی اجازه ای - بازاریابی با کسب اجازه - مثال

‌ ‌

۲. اینفلوئنسر مارکتینگ

ایده پخش پیام از طریق افرادِ موثرِ جامعه، اینفلوئنسر مارکتینگ (یا بازاریابی از طریق تاثیرگذارها) نام دارد.

همان گروهی که گلدول آن را در کتاب the tipping point ، ارتباط‌دهندگان یا connectors می‌نامد. هاب‌های شبکه؛ افرادی که “تعداد” ارتباط‌های زیادی دارند.

یک نوع استفاده از افراد موثر، استفاده از منبعی است که شبکه‌های اجتماعی به عده‌ای ارزانی داشته، یعنی «کیلو» های زیادی از دنبال‌کنندگان.

یکی از مثال‌هایی که اخیرا از اجرای این ایده دیده‌ام، ارسال گوشی جدید ایسوس برای کاربرانی با تعداد فالوئر بالا در اینستاگرام بود. پیامی که به گوش میلیون‌ها کاربر اینستاگرام رسید :

انواع بازاریابی - اینفلوئنسر مارکتینگ - مثال بازاریابی تاثیرگذار ها

برای مثال، صرفا این ویدئو «+» حدود ۹۸۰ هزار بار دیده شده و با سرچ هشتگ #ذنفون٣مکس در اینستاگرام، می‌توانید بقیه عکسها و کلیپ‌های این کمپین را هم ببینید.

شاید برایتان جالب باشد که در فضای بین الملل، تا چند میلیون دلار هم برای چند پست اینستاگرامی پرداخت می‌شود (+).

نوع دیگری از استفاده از افراد خاص، تبلیغات با استفاده از افراد سرشناس و سلبریتی‌هاست که همکاری سیروان خسروی و اکس، و همچنین کریم باقری و بنسر، دو نمونه از آن به شمار می‌رود.

سیروان خسروی و اکس - اینفلوئنسر مارکتینگ بازاریابی ویروسی

‌ ‌

فکر می‌کنم تا حدودی با مفاهیم بازاریابی اجازه‌ای و بازاریابی با استفاده از افراد موثر آشنا شدیم.

در مطالب بعدی، موارد مانده را با هم مرور کرده و سپس بطور مفصل‌تر، به مفهوم بازاریابی ویروسی می‌پردازیم.

‌ ‌

پی‌نوشت. متمم در جایی، فهرست انواع بازاریابی را لیست کرده که شاید مرور آن برایتان مفید باشد (اینجا).

چند کتاب درباره بازاریابی ویروسی

پیش‌نوشت صفر: شروع نوشتن درباره بازاریابی ویروسی

همانطور که احتمالا می‌دانید، موضوع من برای ارائه در گردهمایی متممی‌ها «داستان سرایت پیام‌ها» بود که به بررسی مقدماتی نحوه‌ی پخش ویروسی پیام و پارامترهای موثر بر آن می‌پرداخت.

پخش ویروسی پیام، یکی از بخش‌های مطرح شده در بازاریابی ویروسی است و به همین دلیل، در چند ماه گذشته «سعی می‌کردم» بازاریابی ویروسی را بهتر بفهمم.

تاکید بر عبارت «سعی کردم» به این دلیل است که بگویم نوشته‌های این دسته‌بندی (مانند سایر نوشته‌های این وبلاگ) منعکس‌کننده نحوه نگرش نگارنده به حوزه «بازاریابی ویروسی» است (بجز در مواردی که صریحا به منبع یا گوینده آن اشاره کنم). لذا ممکن است با دیدگاه افراد دیگر متفاوت – یا در بعضی موارد، متناقض – باشد.

کتاب بازاریابی ویروسی

چند کتاب مفید درباره بازاریابی ویروسی و بازاریابی دهان‌به‌دهان

اینکه بازاریابی دهان‌به‌دهان و بازاریابی ویروسی دقیقا چه هستند یا چه فرقی با هم دارند را بعدا در متنی جداگانه با هم بررسی خواهیم کرد.

اما علی‌الحساب، برای شروع بحث و غلبه بر کمال‌طلبی، کتاب‌هایی که فکر می‌کنم می‌توانند برای آشنایی با حوزه‌های مرتبط با بازاریابی ویروسی مفید باشند اینها هستند:

– کتاب “بازاریابی دهان‌به‌دهان” – اندی سرنوویتز – نشر آموخته (قبلا مروری بر این کتاب نوشته‌ام : +)

– کتاب “مُسری” (Contagious) – جونا برگر – نشر شریف

– کتاب “گاو بنفش” (Purple Cow) – ست گادین – نشر فرا

– کتاب “نقطه شروع” (the Tipping Point) – ملکوم گلدول – نشر درّ دانش بهمن

در مطالب بعدی، درباره هر کدام از این کتاب‌ها توضیح مختصری خواهم داد.

‌ ‌

پی‌نوشت. اگر می‌خواهید کتاب‌ها را اینترنتی بخرید، قبلا دوستان عزیزم درباره خرید اینترنتی کتاب فروشگاه‌هایی را توصیه کردند که شاید به دردتان بخورد: نکاتی درباره خرید اینترنتی کتاب.

گردهمایی متمم : لذت یک روز #بامتمم بودن

پنجشنبه قبل و بعد از چند ماه انتظار، به روز برگزاری گردهمایی متمم رسیدیم.

لذت دیدن دوستان متممی، چیزی نیست که بتوانم آن را اینجا و در قالب جملات بنویسم. اما تا همین حد بگویم از ساعت حدود ۷ صبح که به سمت محل برگزاری حرکت کردیم، اصلا گذر زمان را حس نکردم – تا ساعت ۱۰ شب که دیدم بیرون سالن و در کنار بچه‌ها هستیم و گپ می‌زنیم.

به نظرم چیزی که بیشتر از همه توجه‌ها را به خود جلب می‌کرد، صمیمیت افراد با هم بود.

افرادی که شاید اولین بار بود همدیگر را از نزدیک می‌دیدند، اما اصلا احساس غریبگی نمی‌کردند. با هم گپ می‌زدند. می‌گفتند و می‌خندیدند و شاید در دل آرزو می‌کردند که این ضیافت هیچ وقت تمام نشود.

مطالب پراکنده‌ای که به نظرم می‌رسند را اینجا می‌نویسم، و در انتها چند عکس را با شما به اشتراک می‌گذارم.

‌ ‌

۱- چرا متمم امکان ارتباط با بقیه دوستان رو فراهم نمی‌کنه؟ و راه حل چیه؟

این صحبتی بود که بعضی از بچه‌ها – که حسابی از دیدن هم‌فکرهای خود لذت برده بودند – در میانه حرف‌هایشان مطرح می‌کردند.

پاسخ من این بود: نمی‌دانم. ولی یک راهکار دارم: وبلاگ‌نویسی.

من امین کاکاوند را اولین بار بود می‌دیدم. همینطور پریسا حسینی ، طاهره خباری ، معصومه خزائی و بسیاری دیگر از دوستان عزیزم را. اما اصلا حس اولین برخورد را نداشتیم. چون نوشته‌های هم را بارها و بارها در وبلاگ‌های هم خوانده بودیم و با مدل ذهنی و نگرش‌های هم آشنا بودیم.

به همین خاطر هم بود که تقریبا تمام افرادی که با هم گپی زدیم و وبلاگ نداشتند را به این دعوت کردم که وبلاگ‌نویسی کنیم.

اما و اگر زیاد هست.

ولی وقتی با بچه‌ها حرف می‌زدیم، به‌نظرم رسید که مهم‌ترین مسئله ما در عدم تمایل به وبلاگ‌نویسی، کمال‌گرایی است:

  • هنوز آنقدر خوب نشده‌ام که در وبلاگ بنویسم.
  • اگر بنویسم، چه کسی نوشته‌های من را خواهد خواند؟
  • اصلا از چه بنویسم؟

اگر شما هنوز وبلاگ ندارید، این را بدانید که این سوال‌ها و مشکلات صرفا برای شما نیستند. بیشتر بچه‌هایی که وبلاگ می‌نویسند با این چالش‌ها مواجه بوده و هستند. اما ایستادن چاره‌ی کار نیست.

وبلاگ خود را راه بیاندازید و بیایید از همین امروز با هم بیشتر آشنا شویم 😉

‌ ‌

۲- بار سنگین روی دوش ما متممی‌ها

روز سمینار به یکی از بچه‌ها گفتم: فهمیدم محمدرضا دوست دارد ما متممی‌ها چطور باشیم. اینکه بیشتر و بیشتر کار کنیم و یاد بگیریم و رشد کنیم؛ و کمتر و کمتر توقع داشته باشیم.

(بماند که دوستم هم نه گذاشت و نه برداشت، و گفت: احمق! تازه این را فهمیدی؟)

اینجا روی صحبتم با مایی است که آشنایی بیشتری با متمم داریم. مایی که محمدرضا شعبانعلی را مدت‌هاست می‌شناسیم و نوشته‌های زیادی را از او خوانده‌ایم.

امروز اگر فردی می‌نالد که” کار نیست، وضعیت اقتصادی خراب است، اینکه مملکت هزار و یک مشکل ریز و درشت دارد و به این دلایل من نمی‌توانم رشد کنم”، ما نمی‌توانیم آن فرد باشیم.

ما متمم را داریم. محمدرضا شعبانعلی را. و دوستانی با دغدغه‌ی رشد.

امیدوارم همواره در مسیر رشد باشیم.

‌ ‌‌ ‌

۳- تقدیر، تشکر و عکس‌ها

ادعا ندارم که ارائه‌ام در روز پنجشنبه بی‌نقص یا حتی کم‌نقص بود، اما همین هم بدون کمک بسیاری از دوستان متممی (و بعضا دوستانی که هنوز به نعمت وجود متمم پی نبرده‌اند) قابل دستیابی نبود.

از آنها که من را به نوشتن مقاله‌ی اولیه تشویق کردند و عزیزانی که به من در پیدا کردن مصداق‌ها و مثال‌های بازاریابی ویروسی همفکری رساندند، تا دوستانی که در لحظه‌ی ارائه لبخند جادویی‌شان را به من ارزانی داشتند. از همگی صمیمانه ممنونم.

و بطور خاص، از پیمان اکبرنیا و حمید طهماسبی عزیز (که مرا در آماده‌سازی سخنرانی کمک کردند)، و محمدجواد بانشی عزیز (که باعث شد دغدغه جا و مکان را نداشته باشم و با مهمان‌نوازی تمام در منزل خود از من میزبانی کرد) ممنونم.

در انتها می‌خواهم از کسی تشکر کنم که اگر او را «معلم» بدانیم، به راحتی نمی‌توان دیگری را در این دسته‌بندی قرار داد. کسی که خنده‌اش، برای بسیاری از شاگردانش، بهترین تصویر دنیاست.

‌ ‌

محمدرضا شعبانعلی در گردهمایی متمم سال 96

‌ ‌

‌به امید آن روز که از ما شاگردانش، راضی و خشنود باشد و بتوانیم لبخند رضایتی بر لبانش بنشانیم:)

دو عکس دیگر:

این من هستم:)

محمدرضا زمانی در گردهمایی متمم سال 96

‌ ‌

این هم آخر گردهمایی هست:

گردهمایی متمم سال 96

‌ ‌

#بامتمم

کم کم داریم به پنج‌شنبه نزدیک می‌شیم و شور و شوق من هم مثل بسیاری از متممی‌ها، هر روز بیشتر از قبل می‌شه.

شما که غریبه نیستید. همیشه حسرت می‌خوردم که چرا در آخرین سمینار متممی‌ها نبودم.

خوشحالم که این بار فرصت دیدار دوستانم رو خواهم داشت.

امیدوارم گردهمایی پنجشنبه برای همه‌مون تا مدت‌ها حس خوب داشته باشه:)

motamempdp

چرا عالی نیستی؟

به‌نظرم هر کدوم از ما نیازمند دوستی هستیم که وقتی حالمون رو پرسید و گفتیم که خوبیم، دوباره بپرسه:

“چرا عالی نیستی؟”

اینطوری شاید کلی از مشکلات ما حل بشه؛

وقتی که برای عالی نبودن حالمون نیازمند یک دلیل واقعی باشیم.

‌ ‌

شما هم از این دوست‌ها اطرافتون دارین؟ – باید قدرشونو بدونیم 🙂

‌ ‌

‌ ‌- – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. چند روز قبل ویدئویی از لیلی گلستان دیدم. مربوط به سخنرانی در تدکس تهران بود و پیمان عزیز این ویدئو رو به اشتراک گذاشته بود.

نحوه بیان لیلی گلستان برایم ساده، صمیمی و دلنشین بود.

دوست داشتم من هم آن را با شما به اشتراک بگذارم که دیدم امیرمحمد عزیز زحمت من رو کم کرد و با یک متن دوست داشتنی و توضیح کامل، این کار رو انجام داد.

اگر این ویدئو رو ندیدید، پیشنهاد می‌کنم ببینید: در وبلاگ پیمان ، یا امیرمحمد. یا هردو 😉

مثالهایی از بازاریابی دهان به دهان

چند وقتی هست که شاخک‌هایم به مثال‌های بازاریابی دهان به دهان و محتواهای ویروسی حساس‌تر شدند که خب احتمالا دلیل آن را می‌دانید – بله؛ سمینار ۲۶ ام متمم.

تصمیم گرفتم مثال‌هایی که در وب می‌بینم و به نظرم جالب هستند را اینجا جمع کنم (پس احتمالا این مطلب با هر بار پیدا کردن موردی که به نظرم جالب بیاید، به روز خواهد شد).

‌ ‌

فکر می‌کنم لُپ مطلب در بازاریابی دهان به دهان، نکته‌ای است که اندی سرنوویتز آن را مطرح می‌کند. اینکه اگر یک کسب‌وکار داریم، یا حتی یک ایده یا نگرش یا مدل ذهنی که دوست داریم ترویج شود، اولین سوالی که قبل از هر کاری باید از خودمان بپرسیم این است که :

“آیا کاری که می‌خواهیم بکنیم، ارزش صحبت کردن دارد؟”

خلاصه اینکه مواردی که میبینم و حس می‌کنم این نکته در آنها رعایت شده را اینجا می‌گذارم – هر چند، ممکن است این مثال‌ها خیلی عجیب و غریب نباشند، اما خب، ملاک من هم عجیب و غریب بودن نیست، داشتن “ارزش صحبت کردن” هست. اینکه وقتی آن را دیدیم، با دوست‌مان راجع‌بهش حرف بزنیم.

‌ ‌

مثالهای بازاریابی دهان به دهان

‌ ‌

چه دوست داشته باشیم و چه نه، محتواهای ناراحت کننده هم به شدت میتونن ما رو به حرف زدن ترغیب کنن. مثالش داستان بنیتاست که همیشه تعداد سین شدن اون در تلگرام و بین خبرهای اکثر خبرگذاری ها، بیشتر از خبرهای عادی بود.

این رو هم از کانال “عصر ایران” برداشتم. البته عصر ایران پایین برگه که نام فروشگاه بود رو کراپ کرده (نمی‌دونم دقیقا به چه علت – شاید برای اینکه تبلیغ نشه!).

محتوای با بار احساسی ناراحت کننده دهان به دهان

 

محتوای جالب تولید شده توسط هاکوپیان

شما هم اطرافتان آقایانی می‌بینید که مارک روی آستین کت و شلوارشان را نکنده اند؟ :))

من به شخصه اهل کت و شلوار پوشیدن نیستم (دلیلش را شاید بعدا گفتم!) پس این مورد بطور اتفاقی، به هیچ وجه شامل من نمی‌شود 😉

جدا کردن لیبل کت شلوار هاکوپیان

«فروش» یعنی انتقال هیجان

«فروش»، «بازاریابی» و خیلی از کلمات دنیای مدیریت، به دلیل مهارتی و عملی بودن (و احتمالا به زبان درست متممی، به خاطر ذهنی بودن آن کلمات و نه عینی بودن‌شان) تعاریف خیلی شفافی نداشته و ندارند. و شاید اشتباه نباشد اگر بگویم این لغات را هرکسی، در هر جایی و بسته به موقعیت آنجا، به نوعی معنی و تفسیر می‌کرده.

اما یکی از تعریف‌هایی که چند وقت پیش راجع به فروش شنیدم، تعریفی بود که می‌گفت : “فروش یعنی فرآیند انتقال هیجان، از فروشنده به مشتری“.

به‌نظرم خصوصا در فضاهای رقابتی و برای خرده‌فروشی‌ها، این تعریف می‌تواند مصداق‌های زیادی داشته باشد.

به عنوان یک مثال، بیایید فرض کنیم که می‌خواهیم گوشی موبایلی بخریم که قیمتی حدود ۱.۵ میلیون تومان داشته باشد.

به‌نظرتان اینکه برویم و فرضا مقدار سی پی یو و رم و میزان تراکم پیکسلی و چند پارامتر دیگر را بسنجیم و ببینیم کدام شرکت آپشن‌های بهتری دارد، می‌تواند تنها دلیل خرید ما باشد؟

اینکه بگردیم و یک مدل خاص را صرفا به دلیل بهتر بودن نسبی پارامترهایش انتخاب کنیم. شاید هم آن را از یک سایت سفارش بدهیم تا دردسر رفتن به فروشگاه را متحمل نشویم.

احتمالا برای برخی از ما یا در بعضی شرایط، جواب مثبت باشد.

‌ ‌

اما گاهی اوقات هم قضیه فرق دارد.

گاهی شاید به اطرافمان نگاه کنیم. از دوستان و آشنایان درباره گوشی‌هایشان بپرسیم. سایت‌ها را کمی زیر و رو کنیم و در نهایت، به بازار برویم تا از بین چند گزینه که برایمان تقریبا مشابه بوده، یکی را بخریم: در این حالت، نقش فروشنده پر رنگ می‌شود.

حتی در یک حالت حدی، وقتی زمان یا حوصله تحقیق زیاد را هم نداشته باشیم و مستقیما به مراکز فروش موبایل برویم، احتمالا نقش فروشنده کاملا حیاتی خواهد شد و اینکه فروشنده چطور محصولش را معرفی می‌کند، می‌تواند به میزان زیادی بر تصمیم خرید ما تاثیر بگذارد.

فروشنده اول، مشخصات محصول را – که از روی بروشور آن حفظ کرده – به ما تحویل می‌دهد:

– گوشی مارک samsung هست که هر کی برده راضیه (یک جمله کلیشه ای حفظ شده از چند سال پیش). دوربین اش خوبه، ۱۶ مگا پیکسله و HDR داره…

یا شاید اصلا حوصله این کار را هم نداشته باشد و خود بروشور را به دستمان بدهد:

– ببین اینجا نوشته. خودت بخون!

اما گروهی دیگر از فروشندگان، بعد از ارتباطی که با پرسیدن چند سوال مقدماتی با خریدار برقرار کردند، یکی از محصولاتشان را به‌ مشتری – که ما باشیم – معرفی می‌کنند و دلیل معرفی‌شان را با هیجان برای ما می‌گویند. شاید چیزی شبیه این جمله:

– فکر کنم با این مشخصاتی که گفتی و تو این رنج قیمت، این میتونه یه گوشی فوق العاده برات باشه. اتفاقا ظرف یکی دو هفته ی قبل این گوشی بیشتر از ۱۰۰ هزار تومن در بازار افت قیمت داشته و تا حالا هیچ وقت به این قیمت نبوده. به نظرم فرصت عالی‌ایه برای خرید این مدل. تازه ببین. تو این رنج، دوربین این گوشی فوق العاده با کیفیته و عکس‌هایی که تو شب می‌گیره یک سر و گردن از گوشی های دیگه بالاتره. دلیلش هم فناوری جدیدیه که … .

وقتی دقت می‌کنیم میبینیم اطلاعات همان اطلاعاتِ فروشنده‌ی اول است. گوشی هم همان. مشتری هم همان.

اما نوع برخورد فروشنده عوض شده. انگار برای اولین بار است که آن را برای کسی توضیح می‌دهد.

گفتار فروشنده دوم، نوعی هیجان و برانگیختگی را در خود دارد – و احتمالا همین نکته، او را فروشنده‌ی بهتری خواهد کرد.

چرا که فروش یعنی انتقالِ هیجان.

راه‌هایی برای پرینت گرفتن از پیام‌های تلگرام

نمی‌دونم برای شما هم پیش اومده یا نه. اما من خیلی وقت‌‎ها موقع خوندن تلگرام احساس می‌کنم تمرکز کافی ندارم. مخصوصا اگه یه پیام یا گفتگوی مهم داشته باشم که بخوام با تمرکز بالا بخونم، این نکته بیشتر توجهم رو به خودش جلب می‌کنه.

راه حلی که چند وقتی هست به کار می‌گیرم، پرینت پیام‌های مهم روی برگه و بعد خوندن از روی برگه هست که  واقعا هم برام موثر بوده.

اما با توجه به اینکه نرم افزار تلگرام روی دسکتاپ، امکان پرینت نداره، من دو تا راه زیر رو امتحان کردم و کارم رو راه انداختن.

‌ ‌

۱

راه اول که تا چند هفته پیش انجام می‌دادم، کپی پیام‌ها از تلگرام و پیست اونها داخل محیط ورد بود. اما این کار چند ایراد داره.

یکی اینکه عکسها به این روش منتقل نمی‌شن و مجبوریم عکس ها رو دونه دونه سیو کرده و جاگذاری کنیم.

دوم اینکه اگه تعداد پیام‌ها زیاد باشه، کپی پیام‌ها وقت نسبتا زیادی رو می‌بره.

و سوم هم اینکه بعد از پیست پیام‌ها تو ورد، تاریخ و ساعت ارسال پیام‌ها هم شبیه متن کپی می‌شن و هم‌خوانایی رو کم می‌کنن و هم اومدن اون‌ها تو میانه‌ی متن، می‌تونه خودش مانع تمرکز باشه یا لااقل اون رو کمتر بکنه.

اما راه دوم که چند هفته پیش پیدا کردم، این ایراد ها رو نداره:

‌ ‌

۲

استفاده از نسخه‌ی تحت وبِ تلگرام.

با مراجعه به سایت https://web.telegram.org و وارد شدن به حساب تلگرام‌تون می‌تونید به تمام پیام‌ها دسترسی داشته باشین و با توجه به اینکه بروزر ها امکان پرینت دارن، چت‌ها و پیام‌هایی که می‌خواین رو به آسونی و با رعایت استایل چت، پرینت بگیرین.

اگه از این روش استفاده کنین، نتیجه چیزی شبیه شکل زیر میشه (عکس مربوط به نصف صفحه a4 و کانال Justfor30days هست) :

پرینت تلگرام

واژه‌های دوست داشتنی (۱) : امید

یه نقل قول هست که میگه:

امید، همون حسیه که نیمه شب به ساعت و لیست کارهای نیمه تمامت نگاه می‌کنی و می‌گی: فردا دوباره تلاش می‌کنم..

‌ ‌

پی‌نوشت. دقت به کلمه‌ها و انتخاب واژه‌های دوست داشتنی خودم رو از وبلاگ شاهین عزیز یاد گرفتم. شاهین تمرین‌های زیادی برای تقویت مهارت نویسندگی داره، اما من این تمرین رو بیشتر از همه دوست دارم.

شما چطور. تا حالا به این فکر کردی چه کلماتی رو دوست داری؟

مریم میرزاخانی؛ کسی که ۴۰ سال زندگی کرد

امروز ظهر با شنیدن خبر مرگ مریم میرزاخانی، بهتم زد.

“امکان نداره مرده باشه. دیروز تازه خبر بستری شدنش تو بیمارستان بود. خیلی بعیده امروز مرده باشه.. “

تلگرام را باز نکردم. احتمال می‌دادم این «شایعه»، کل تلگرام را مسموم کرده باشد.

اما وقتی دیدم محمدرضا هم درباره مریم پست گذاشته…

‌ ‌

مریم میرزاخانی از افرادی بود که چندان نمی‌شناختم‌اش و آشنایی‌ام با او خیلی جزئی بود. صرفا یک نوشته از محمدرضا، و نوشته‌هایی جسته و گریخته از جاهای دیگر. در همین حد که یک جایزه معروف ریاضی را برده، امریکا زندگی می‌کند و لیسانس خود را در شریف گرفته.

اما مریم میرزاخانی یک جایگاه دیگر هم در ذهن من داشت.

او کنار کیمیا علیزاده، انوشه انصاری و بقیه زنانی بود که انگار تلاش می‌کنند تا با موفقیت‌هایشان، عزت نفس گروه بزرگی از جامعه ایرانی را – که طی دهه‌ها و قرن‌ها و به بهانه‌های مختلف از آنها گرفته شده –  به‌شان بازگردانند.

مرگ او از این جهت، حتی برای من هم که او را چندان نمی‌شناختم، یک شوک ناراحت کننده بود.

‌ ‌

پی‌نوشت. حرف محمدرضا را خیلی دوست داشتم. اینکه به این فکر کنیم که ” اگر ما جای او بودیم و از چهار سال پیش می‌دانستیم که در چنین شرایطی قرار داریم، چه می‌کردیم؟”

و اینکه شاید خوب باشد ما هم تا حد امکان از موانع حرف نزنیم. از بدبختی‌ها نگوییم. از سختی‌ها و رنج‌هایمان.

اینکه به‌هرحال این نقش – با همه شرایط خوب و بدش – امروز به ما داده شده. سعی کنیم بهترینِ خودمان باشیم و زیباترین داستانی که دوست داریم را «زندگی کنیم».

شاید شبیه مریم.

که وقتی فیلم زیر را در یو.تیوب می‌دیدم، حس کردم او بیشتر و بهتر از خیلی‌ از انسان‌ها زندگی کرده.

‌ ‌