یک نکته کوچک برخی تبلیغات آزاردهنده

یک نکته کوچک برخی تبلیغات آزاردهنده

پیش‌نوشت. همیشه به دوستانم می‌گفتم: ایده‎‌آل‌گرایی مهم‌ترین نکته‌ای است که باعث می‌شود وبلاگ ننویسیم. اما امروز وقتی به خودم نگاه کردم دیدم که انگار من هم به همین دام افتاده‌ام. امیدوارم با پست‌های کوتاهی که می‌نویسم کمی از این تله بی‌فرجام فاصله گرفته و نوشتن را از سر بگیرم.

‌*** ‌

اصل نوشته:

امروز سانچی بعد از یک هفته سوختن غرق شد.

راستش را بخواهید من هم امروز فهمیدم که نام این نفتکش، سانچی بوده است؛ امروز و بعد از غرق شدن آن. در شبکه‌های اجتماعی و کانال‌های تلگرام هم به این موضوع توجه ویژه‌ای شد؛ باز هم بعد از غرق شدن آن.

افرادی نیز درباره حسّ بودن در موتورخانه یک کشتی درحال سوختن، انفجار و غرق‌شدن بیشتر فکر کردند؛ امروز و بعد از غرق شدن سانچی.

سوای تحلیل رسانه‌ها و افراد مختلف که گاها سوگیری‌های شدید سیاسی در آن دیده می‌شود ( احتمالا طبیعی هم باشد، همانطور که بعد از زلزله سر پل ذهاب از غالب اخبار بهره‌برداری سیاسی شد) این حادثه نیز شبیه حادثه پلاسکو، زلزله‌های اخیر و حوادث غیرمترقبه، برای طیف گسترده‌ای از مردم رویدادی دردآور و ناراحت‌کننده بود.

احتمالا تا روشن شدن کامل جزئیات حادثه باید چند روزی صبر کرد، اما چیزی که می‌خواهم بگویم نکته‌ای است که در توییت سهند ایرانمهر دیدم و یاد نکته‌ای کوچک در تبلیغات افتادم که شاید خوب باشد در تعاملات‌مان با مشتریان مدنظر قرار بدهیم.

ابتدا توییت سهند را می‌آورم:

توییت سهند ایرانمهر درباره سانچی - نفتکش ایرانی غرق شده دی ماه 96 - نکته کوچک برخی تبلیغات آزاردهنده

اشاره سهند به تبلیغات رویدادی شرکت‌هاست که سعی می‌کنند از فضای ایجاد شده بعد از حوادث و رویدادها در جهت همسویی بیشتر با مخاطبان خود بهره برده و حس همدلی با داغ‌دیدگان را بروز دهند.

***

با دیدن توییت سهند، به یاد برخی تبلیغات اسنپ در کانال تلگرام این شرکت افتادم.

اسنپ در غالب از تبلیغات مناسبتی‌اش، نام خود را به نحو نه‌چندان متعارفی در ابتدای پیام بولد می‌کند، به نحوی که نام قسمت عمده‌ای از توجه مخاطب به پیام را از آن خود می‌کند:

اسنپ - تبلیغات مناسبتی اسنپ در تلگرام

اسنپ تا جایی در این روند ثابت قدم است که از تبریکات و تسلیت‌های سابق این شرکت می‌توان اینطور نتیجه گرفت که احتمالا در آینده نیز این رویه مکانیکی ادامه خواهد داشت!

***

از مواردی که قبلا در تلگرام اسنپ دیده‌ بودم و از پیام اعتراض آمیز سهند نسبت به تبلیغ کاله اینطور به نظرم رسید که شاید راه بهتر برای تبلیغات مناسبتی یا رویدادی، تبلیغات تا حد امکان غیر مستقیم باشد.

به عبارت دیگر، شاید کم‌رنگ بودن نام کاله در تصویر اول و اشاره نکردن به نام اسنپ در پیام کوتاه تسلیت در تصویر دوم، حس بهتری به مخاطب منتقل کرده و هر چند از دیده شدن برند ما در برابر دیدگان مخاطب (که احتمالا کارشناسان برندسازی به‌شدت به آن علاقه‌مندند) کمی کم کند، اما در ذهن مصرف‌کنندگان از ما چهره یک برند دوست‌تر و دوست‌داشتنی‌تر را حک کند.

«موضع‌گیری در اوایل مذاکره» و چند نکته دیگر: فایل چهارم کلاس مذاکره (۱)

«موضع‌گیری در اوایل مذاکره» و چند نکته دیگر: فایل چهارم کلاس مذاکره (۱)

پیش‌نوشت. این مطلب از سری مطالب تداعی نویسی من از کلاس مذاکره محمدرضا شعبانعلی عزیز در دانشگاه شریف هست. در این جلسه بخش‎‌هایی از برگه توزیع شده در جلسه مذاکره بیلبورد و بطور خاص موضوع “موضع گیری در مذاکره” توضیح داده شده است (دانلود فایل برگه مربوطه: billboard-negotiation.pdf).

‌ ‌

موضع‌گیری در مذاکره

همانطور که در پیش‌نوشت گفته شد، بحث اصلی این جلسه حول موضوعی مهم بود: در هر استیج (مرحله) از مذاکره چه موضعی داشته باشیم؟ ومهم‌تر اینکه:

مذاکره را با چه موضعی شروع کنیم؟

برخی نکاتی که به نظرم مهم‌تر آمدند را در اینجا می‌نویسم:

موضع گیری در اوایل مذاکره - کلاس مذاکره دانشگاه شریف جلسه چهارم

نکته۱. موضع‌گیری (Position)، رفتار مشهود ماست. بر خلاف Interest که بیانگر تمایل ماست.

۱) در اوایل مذاکره، خودم رو مطلع نشان بدهم یا غیر مطلع؟

معمولا در مذاکره می‌گویند: تمام سعیت را بکن تا نفر دوم باشی.

اما این توصیه یک استثنای بزرگ دارد و نمی‌شود آن را second order rule دانست و آن اینکه اگر من نقش خود را به عنوان شخص غیر مطلع خوب بازی کنم، ممکن است در صورت تهاجمی بودن مدل ذهنی طرف مقابل، فرد مقابل موضعی به شدت تهاجمی اتخاذ کند و در نتیجه این موضع به شدت تهاجمی (و از آنجا که نمی‌تواند موضع خود را بطور کلی تغییر دهد) مذاکره به بن بست برسد:

+ من در این زمینه اصلا اطلاعی ندارم (هرچند در دل خود می‌دانم عرف پورسانت برای آن صنعت خاص ۸ درصد است).

– شرکت ما معمولا برای فروش پورسانت ۲ درصد در نظر می‌گیرد.

پس به نظر می‌رسد موضع یک فرد کاملا ناآگاه هر چند گاهی مفید است اما می‌تواند پرریسک باشد. برای نمونه در مثال فوق، فرد اول می‌تواند با گفتن این نکته که “یکی از دوستان یا آشنایان من برای شرکتی مشابه پورسانتی ۸ درصدی گرفته بوده، هر چند شرایط به هر حال تفاوت‌هایی دارد” احتمال موضع‌گیری بسیار سرسختانه طرف مقابل را به حداقل برساند.

۲) خودم را با میل و رغبت نشان بدهم؟ یا موضعی شبیه خریدار بی‌میل و رغبت (Reluctant buyer) موضع بهتری است؟

به نظر می‌رسد Reluctant negotiator یا مذاکره کننده بی میل، که از نوعی سبک خرید نسبتا رایج در فرهنگ ما به نام Reluctant buyer نشات می‌گیرد، موضعی غیرحرفه‌ای برای مذاکره است. به چند دلیل:

یک: احتمال دارد طرف مقابل این عدم تمایل را نوعی بی‌احترامی قلمداد کرده و از ادامه مذاکره صرف نظر کرده یا تصمیم به اتخاذ رویکری تهاجمی بگیرد.

دو: حتی در صورتی که طرف مقابل مذاکره را ادامه دهد، مذاکره کننده‌ای که در ابتدا خود را بی‌میل نشان می‌دهد یک کارت مهم را در ابتدای مذاکره از دست می‌دهد: کارت ترک مذاکره (تهدید). کارتی که در معدود دفعات و هنگامی‌که طرف مقابل خواسته نامعقولی بر روی میز می‎‌گذارد، تصمیم می‌گیریم آن را بازی کنیم.

قدرت این کارت، در تمایل به مذاکره است.

مذاکره‌کننده‌ای که در ابتدا خود را بی‌میل نشان می‌دهد، این تصور را در طرف مقابل ایجاد می‌کند که رسیدن به توافق برای او اهمیتی ندارد و لذا مذاکره‌کننده به عنوان آماده‌ای برای ترک مذاکره تصور خواهد شد و اعلام اینکه می‌خواهد مذاکره را ترک کند، واکنشی در طرف مقابل ایجاد نخواهد کرد.

برای مثال، پدر من یکبار تعریف می‌کرد که به فردی که سال‌ها با هم کار می‌کردند، به دلیل اشتباهی که او چندین بار مرتکب شده، می‌گوید: معذرت می‌خواهم که تا حالا مزاحم شما بوده‌ام. اما با این شرایط، قادر به ادامه همکاری نیستم.. و نتیجه؟ طرف مقابل از اشتباه خود عذرخواهی کرده و کوتاه می‌آید. و وقتی من با خودم فکر می‌کردم، می‌دیدم که پدرم – هر چند احتمالا این نکته را نه از روی ترفند مذاکره، که به تجربه آموخته است – دقیقا همین مذاکره کننده با میل و رغبتی بوده که کارت ترک مذاکره‌، به قدرتی برای او مبدل شده است.

هر چند، ممکن است تمایل شدید به کار با طرف مقابل نوعی ضعف تلقی شود و به همین دلیل توصیه می‌شود خود را به نتیجه متمایل نشان دهیم، نه به طرف مقابل. مثلا:

  • اگر من به قصد خرید گوشی موبایل به فروشگاه رفته‌ام، خود را به «خرید گوشی» مایل نشان دهم.
  • اگر قصد عقد قرارداد نمایندگی در منطقه‌ای خاص دارم، خود را نسبت به «به ثمر نشستن بحث پیرامون اعطای نمایندگی در آن منطقه خاص» متمایل نشان بدهم.
  • اگر برای خرید یک خط بسته‌بندی آبمیوه به شرکت x رفته‌ام، خود را برای «بررسی و خرید خط بسته‌بندی آبمیوه» متمایل نشان بدهم.

و از جملات و حالاتی چون : “حالا که اومدیم، ببینیم چی میشه!” ، “ما که امید نداشتیم، اما اومدیم ببینیم با شما می‌تونیم معامله کنیم یا نه” و … اجتناب کنیم.

* یک سوال جالب: چرا فردی که در موقعیت قدرت است بهتر است بی‌میل به مذاکره نباشد؟

۱- در بسیاری از شرایط، طرف ضعیف‌تر آماده‌ی باخت و از دست دادن کل مذاکره است. پس در صورت بیشتر کردن این فاصله توسط من، احتمال به نتیجه رسیدن مذاکره کم‌تر می‌شود.

۲- گاهی اعمال شدید یا صریح قدرت ممکن است طرف ضعیف‌تر را به رفتارهای نامعقول سوق دهد و این می‌تواند خطرناک باشد (مثل کارمندی که سر مدیر فریاد بکشد، در هر حال مدیر که جلوی سایر کارمندان کوچک شده بازنده است).

۳- دکتر حیدری: دو طرف مذاکره، به هر حال، لنگ هم بوده‌اند که امروز پشت یک میز با هم مذاکره می‌کنند – هر چند احتمالا نوع خواسته‌ها و نیازهای متفاوتی دارند.

صحبت در پرانتز ۱: مذاکره کلا دو قسمت است: مذاکره وقتی در شرایط کمی ضعیف‌تر هستیم / مذاکره وقتی کمی قوی‌تر هستیم.

احتمالا ما فکر می‌کنیم مذاکره در شرایط قدرت بسیار آسان است. اما آن هم سختی‌های خاص خودش را دارد.. به قول ناپلئون:

برای من مهم نیست هر کشوری چقدر قوی یا ضعیف است. اما به من بگویید که آیا می‌داند دقیقا چقدر قوی است؟

چون اگر برآورد درستی نداشته باشد، بر اثر سنگ بزرگی که برای هدفی برمی‌دارد، خواهد باخت..

صحبت در پرانتز ۲: مهم‌ترین قدرت، قدرتی است که به آن اشاره‌ای نشود! وقتی اشاره کنی عملا بخش بزرگی از آن قدرت را از دست خواهی داد..

مثال شعبانعلی که به طرف مقابل گفته بود کل بازار دست ماست. شما از چه کسی به جز ما می‌توانید خرید کنید؟ . و طرف مقابل که پاسخ داده بود: ما ۴۵ سال است این تکنولوژی را در کشورمان نداریم. ۱۰ سال دیگر هم بیشتر!..

نکته در پزانتز ۳: hostage negotiation

مذاکره گرو کشی (گروگان گیری)، مذاکره‌ای است که در آن یکی از طرفین باج خواهی نامتوازن از طرف مقابل انجام می‌دهد:

  • آدم ربایی با هدف گروگان‌گیری، جان یک انسان (بسیار با ارزش) را در گرو دریافت مبلغ یا امتیازی گرو می‌گیرد.
  • باج خواهی برای افشا نکردن تصویر خصوصی یا محرمانه یک فرد، اعتبار و هویت آن فرد (بسیار با ارزش) را در گرو امتیازی خاص قرار می‌دهد.
  • باج خواهی عاطفی نیز شاید نوعی «هاستیج نگوشی‌ایشن» تلقی گردد. وقتی فردی با علم به وابستگی طرف مقابل، داشتن حال خوب طرف مقابل (بسیار باارزش) را در گرو خواسته‌های شخصی خود قرار می‌دهد.

هر چند مذاکره‌کننده‌های حرفه‌ای به سراغ Hostage negotiation نمی‌روند، اما به نظر می‌رسد این مذاکره در دنیا رایج بوده که البته، به جنسیت نیز وابسته است.

‌ ‌

پی‌نوشت. نکاتی از این جلسه مانده که در مطالب بعدی به آنها اشاره خواهم کرد..

چرا مذاکره‌ها شکست می‌خورند؟ (خلاصه جلسه پنجم کلاس شریف)

چرا مذاکره‌ها شکست می‌خورند؟ (خلاصه جلسه پنجم کلاس شریف)

پیش‌نوشت صفر. از آنجا که در تمام مطالبی که در آنها کلاس مذاکره را خلاصه می‌کنم به نوعی تداعی‌هایم را از کلاس مذاکره دانشگاه شریف نوشته‌ام، در نظر داشته باشید که در انتهای هر جمله یک «نقل به مضمون» به قرینه‌ی معنوی حذف شده است!

پیش‌نوشت۱. مطابق چیزی که تصمیم گرفته بودم، تداعی‌های خودم را از جلسات کلاس مذاکره محمدرضا شعبانعلی در دانشگاه شریف بر روی وبلاگ می‌گذارم. البته الان و بعد از قسمت‌های اول تا سوم (+) منطقی بود که از قسمت چهارم بنویسم. اما چون کمی از دیدن آن می‌گذشت، ترجیح دادم الان جلسه پنجم را بنویسم و در روزهای آینده – بعد از مرور فیلم جلسه چهارم – به قسمت چهارم کلاس بپردازم.

اصل نوشته:

جلسه چهارم حول یک سوال اصلی شروع می‌شود:

چرا مذاکره‌ها شکست می‌خورند؟

محمدرضا در این جلسه، از قول راجر فیشر در کتاب getting to yes اینطور نقل می‌کند که:

برای داشتن یک مذاکره موفق، نیازی نیست «باید» های زیادی را به خاطر سپرده یا اجرا کنیم. تنها کافیست حواسمان به تعدادی «نباید» باشد و به عبارتی، تنها کافیست گارد ریل جاده را مشخص کنیم تا هر مذاکره‌کننده بسته به شخصیت و نوع توانمندی‌های خود، تلاش کند تا مذاکره را به سلامت به مقصد برساند.

بر این اساس، راجر فیشر ۴ عاملی که می‌تواند مذاکره را به بن‌بست برساند معرفی می‌کند:

  1. در هم تنیدگی
  2. تاکید بر مواضع و فراموش کردن منافع
  3. نداشتن آلترناتیو (راه جایگزین)
  4. استفاده از معیارهای ذهنی

۱. در هم تنیدگی

شخصی‌سازی فرآیند مذاکره؛ در هم تنیدگی مذاکره‌کننده و موضوع مذاکره و ناتوانی ذهن مذاکره‌کننده در تفکیک آنها.

البته در مذاکره گاهی درهم تنیدگی جنبه‌ای مثبت پیدا می‌کند (مثل برند شخصیِ مثبتِ  فرد مذاکره کننده، که بر روی مذاکره تاثیر مثبت می‌گذارد)، اما گاهی اوقات «شخصی سازی» مذاکره در نهایت به بن بست در مذاکره منجر می‌‌شود که جنبه منفی در هم تنیدگی است.

دو راه برای پیشگیری از در هم تنیدگی:

یک. تعریف شفاف هدف و موضوع مذاکره، قبل از مذاکره؛ و یادآوری این نکته به خود، حین مذاکره.

دو. داشتن CODE OF CONDUCT. وقتی قبل از مذاکره، چهارچوب و قوانین خاصی برای تصمیم‌گیری خود داریم. مثل شخصیت اول در فیلم Lord of war که انواع مختلفی از این گاردلاین‌ها برای خودش تعریف کرده بود (من نباید با گلوله‌ی خودم کشته بشم و …).

code of conduct یک قانون اخلاقی نیست. چیزی است که خودمان آن را قبول داشته و به آن «باور» داریم و تصمیم گرفتیم درباره آن فکر نکنیم (بخشی از پرسونال برندینگ هم به همین کدهای شخصی برمی‌گردد که تفاوت ما با دیگران است).

  • مفهوم کلیدی: در هم تنیدگی با مفاهیم «هوش هیجانی» و «code of conduct» قابل پیشگیری است.

۲. تاکید بر مواضع و فراموش کردن منافع

مذاکره کننده برای منافع خود مذاکره می‌کند. پس منافع قابل معامله نیستند. اما مواضع برای رسیدن به منافع اتخاذ می‌شوند و می‌توان درباره آنها انعطاف به خرج داده و در صورت لزوم تغییر داد.

  • پیشگیری از مفهوم «تاکید بر مواضع و فراموش کردن منافع» با «انعطاف‌پذیری کلامی» قابل دستیابی است.

۳. نداشتن آلترناتیو [برای طرفین]

طبق یک قانون کلی، نداشتن راه جایگزین انسان‌ها را تهاجمی‌تر کرده و روحیه تهاجمی، احتمال بن بست در مذاکره را افزایش می‌دهد.

در نتیجه در حالت کلی بهتر است علاوه بر خودمان، طرف مقابل هم آلترنانیو داشته باشد.

۴. معیارهای ذهنی [و نه عینی objective]

عامل مهم دیگر در به بن بست رسیدن مذاکره، استفاده از معیارهای ذهنی (subjective) برای بیان صحبت‌هاست. کلمات ذهنی مانند: گرونه. ارزونه. منصفانه نیست…

‌ ‌

اما یک سوال عالی!

+ آیا «صحبت‌های عینی»، با «انعطاف‌پذیری در مذاکره» تناقض ندارد؟

– خیر! چون زمان متفاوت دارند.

صحبت‌های ذهنی و کلی و احوال‌پرسی برای «ابتدای مذاکره» مناسب هستند. اما مذاکره باید به تدریج به سمت صحبت‌های Objective سوق پیدا کند. یک نکته مهم:

بسیاری از قوانین مذاکره به استیج (مرحله) مذاکره وابسته هستند.

۲ نکته پایانی:

۱) موضع گیری با تکیه بر پاور (قدرت)، رایت (حق/عرف/شرع) و اینترست (تمایل، علاقه و نفع) : قبل از هر استیج در مذاکره باید درباره موضع خودمان در آن فکر کنیم.

۲) چند نکته درباره مذاکره تیمی:

  •  دو نوع نقش لازم است برای اعضای تیم‌ در نظر گرفته شود: یک. نقش functional (شخص در مذاکره چه‌کاره است؟ فنی، مالی، حسابداری،  …) دو. نقش behavioral (چه رفتاری را خواهد داشت و چه موضعی خواهد گرفت).
  • یکی از نقش‌های فانکشنال ضروری، شناختن رئیس تیم از جانب تمام اعضای تیم است: چه کسی حرف آخر را می‌زند؟
  • افراد dominant تیم (کسانی که سهم زیادی را در صحبت‌ها به خود اختصاص می‌دهند) باید مراقب باشند که بقیه هم تا حدی در جلسه حرف بزنند (تا بعدا نتوانند اعتراضی بکنند!)

چرا اندی؟ [طرح چند سوال درباره انتشار ویروسی پیام]

چرا اندی؟ [طرح چند سوال درباره انتشار ویروسی پیام]

هدف این متن: ایجاد سوال در ذهن ما، برای تفکر بیشتر.

توضیح مقدماتی:
اواخر هفته قبل، شایعه‌ای به سرعت در فضای توییتر، گروه‌ها و کانال‌های تلگرام و سایر بسترهای وب فارسی پخش شد: شایعه‌ی مرگ اندی.
(اندی را نمی‌شناسید؟ اندی لقب آندرانیک مددیان، خواننده‌ی فارسی ساکن لس آنجلس است.)
این خبر در کمتر از یک ساعت تکذیب شد.

سوالات:
۱.چرا شایعه مرگ اندی، بازتاب نسبتا گسترده‌ای در شبکه‌های اجتماعی داشت؟ تا جایی که حتی بعد از تکذیب خبر، تا ساعت‌ها شاهد توییت‌های کاربران توییتر و پست‌های کانال‌های تلگرام حول این موضوع بودیم؟

۲. اگر بتوان گفت که شایعات هم بطور ویروسی پخش می‌شوند (که احتمالا می‌توان گفت)، چه پارامترهایی بر پخش این شایعه موثر بودند؟

۳. آیا می‌توانیم میزان پخش ویروسی یک خبر را حدس زده و با اخبار مشابه، مقایسه، تحلیل و پیش‌بینی کنیم؟ (برای مثال، شایعه مرگ اندی به نسبت شایعه مرگ خواننده «آ»).

۴. آیا تکذیب یک خبر یا شایعه هم، مثل خود شایعه پخش می‌شود؟ اگر نه، چرا این اتفاق نمی‌افتد؟

۵. آیا زمان‌بندی انتشار شایعه بر عمق نفوذ آن تاثیر دارد؟ درباره سایر پیام‌های ویروسی چطور؟

امیدورام بزودی پاسخ این سوال‌ها را پیدا کنیم.

پی‌نوشت۱. در اینجا، سعی می‌کنم تمام دانسته‌هایم از خبر فوق را بنویسم تا بعدا بتوانیم درباره تاثیر یا عدم تاثیر هر کدام فکر کنیم (توضیح را از حافظه نقل می‌کنم ولی فکر می‌کنم درست باشد).
عصرگاه چهارشنبه ۲۲‌ آذر، خبر فوت اندی به علت تصادف ناشی از سرعت بالا در شبکه‌های اجتماعی پخش شد. حدود یک ساعت بعد، این خبر تکذیب شد. در کمتر از چند ساعت، خبر فوت «رندی» ، از اعضای تیم اندی، اعلام شده و گفته شد که اشتباهی لپی، دلیل پخش خبر نادرست فوت اندی بوده است.

پی‌نوشت۲. اگر سوال دیگری هم به ذهن شما رسید که در بالا نبود، خوب می‌شود اگر در زیر بنویسید تا با هم روی آن فکر کنیم.

گاهی که حالم خوب نیست … [دلنوشته]

گاهی که حالم خوب نیست … [دلنوشته]

وقت‌هایی هست که حالم خوب نیست.

دقیق‌تر بگویم، همه چیز خوب است و «حالم» خوب نیست.

برمی‌گردم و نگاه می‌کنم و دلایل این حال ناخوب را جستجو می‌کنم..

خیلی وقت‌ها، خطاب به خودم می‌گویم:

خیلی سخت می‌گیری ..”

دقیقا همان جمله‌ای که بارها به دوستانم گفته‌ام و می‌گویم؛

وقتی می‌گویند فلان امتحان را خراب کرده‌اند.. یا وقتی از مشکلات کار یا زندگی‌شان می‌گویند.

خیلی وقت‌ها، حس می‌کنم خودم هم همین‌طور می‌شوم؛

شاید نمی‌خواهم پله‌ها را یکی یکی بروم. شاید مشکلی کوچک را الکی بزرگ کرده‌ام. شاید…

***

چند روز قبل، یکی از دوستانم حرف جالبی می‌زد. می‌گفت:

آنها که لذت از زندگی را به «بعد از …» موکول می‌کنند، هرگز از زندگی لذت نخواهند برد.

تبریک روز دانشجو به دانشجویانی که به دانشگاه نمی‌روند

تبریک روز دانشجو به دانشجویانی که به دانشگاه نمی‌روند

در تلگرام، در گروه‌های کمی عضو هستم و در همان‌ها هم تقریبا غیرفعال.

علاوه بر اینکه به‌نظرم تلگرام اصولا و اساسا بستر سوء تفاهم و انتقال ناقص پیام است، حسی نیز در تلگرام مانع از نوشتن با فراغِ بال می‌شود (احتمالا آن دسته از دوستانم که وبلاگ دارند و صفحه‎‌ی سفیدِ موقع تایپ متن در وردپرس یا سایر ارائه دهنده‌های وبلاگ را دیده‌اند این را حس کرده‌اند).

از طرف دیگر، در تلگرام جنس حرف‌ها عوض می‌شود – که به تعبیر مک‌‌لوهان: “بستر خود را بر محتوا غالب می‌کند.” (از حافظه نقل می‌کنم) [۱].

بگذریم.

حرفم این نیست. فقط خواستم بگویم در یکی از معدود گروه‌هایی که عضوم، به «دانشجوهای سنتی» تبریک گفته شد. و من به این فکر می‌کردم که در دنیای امروز، دانشجو کیست؟

***

به نظرم رسید که تا چند سال پیش، دسته‌بندی‌های دنیا نسبتا راحت بود.

یکی نجار بود. دیگری نانوا، معلم، …، عده‌ای سرباز و بعضی هم دانشجو. هر کدام، حال تقریبا مشخصی داشتند و احتمالا کمتر پیش می‌آمد دانشجویی، کارمند اداره‌ای باشد و شبها در اسنپ کار کند.

تیپیکالِ دانشجوی آن روزها احتمالا کسی بود که از سد کنکور گذشته بود. کسی که گاهی با سرباز مقایسه می‌شد (احتمالا از لحاظ میزان فلاکت) و حتی در دعاها و صلوات آقایی که همیشه بعد از حرکت اتوبوس دعا می‌کرد، نام او هم حتما آورده می‌شد. کسی که عموما تصور می‌شد سرش حسابی با درس گرم شده و مشغول مطالعه و کشف رازهای دنیاست.

احتمالا می‌شود خیلی بیشتر از اینها نوشت، اما چون چندان هم از آن نگرش دور نیستیم، بیشتر از این نمی‌نویسم؛ که خود بهتر از من می‌دانید داستان را.

آن موقع، روز دانشجو را می‌شد براحتی تبریک گفت. کسی شک نمی‌کرد که آیا فرد A در دسته دانشجوها قرار می‌گیرد یا نه.

دانشجو بودن در آن سالها (به لطف آن تعریف و پارامترهایی که پیش‌تر گفته شد و خود بهتر از من می‌دانستید آنچه گفته نشد را) شفافِ شفاف بود.

همچنان که مادر یا پدر بودن شفاف بود. یا معلم یا استاد یا مربی بودن.

اما به نظر می‌رسد آن تعریف‌های به ظاهر شفافِ گذشته، امروز چندان جوابگوی حال ما نباشند. شاید یکی از دلیل‌های آن، چند بُعدی شدن زندگی ما باشد و یا به بیشتر شدن نقش اینترنت در زندگی ما نیز بازگردد.

به هر حال، به نظر می‌رسد محدود نمودن تعریفِ دانشجو و دانشگاه به تعریف‌های سال‌های گذشته‌ی دانشجو – با همان پارامترهای پیش‌تر گفته شده و گفته نشده – و دانشگاه – با آن محیط و آن میز و صندلی و سلف و ساختمان‌ها – احتمالا ندیدن بخش نسبتا بزرگی از دانشجوها و دانشگاه‌های امروز باشد.

***

در همین راستا، می‌خواهم روز دانشجو را تبریک بگویم؛

به همه‌ی دانشجوهایی که دانشگاه نمی‌روند،

همه‌ی آنها که چالش بیرون را به فضا و محیط کم‌تنش دانشگاه ترجیح داده‌اند [۲]،

و خلاصه دانشجوهایی که دانشجو هستند، اما با معیارهای عموم جامعه‌ی ما دانشجو به حساب نمی‌آیند:

روز دانشجو مبارک.

– – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

[۱] برخی جملات مک‌لوهان که برای من جالب بودند در متمم.

[۲] به نظر من چالش و تنش محیط دانشگاه نسبت به بیرون کمتر هست. از طرفی به دلیل ماهیت محیط خارج از دانشگاهِ ما (که انگار همواره با شرایط بحرانی عجین بوده)، و هم چیزی شبیه استدلال نسیم طالب و محیط ساختاریافته.

Inside Out : انیمیشنی که باید چند بار ببینیم

Inside Out : انیمیشنی که باید چند بار ببینیم

مثل بسیاری از افراد، من هم فیلم‌‌هایی روی کامپیوترم دارم که آنها را ندیده‌ام؛ کتاب‌هایی که نخوانده‌ و ترانه‌هایی که به آنها گوش نسپرده‌ام.

در هفته‌های قبل بطور اتفاقی یکی از این محتواهای انبار شده را دیدم. انیمیشن Inside Out از pixar.

بار اول آنقدر جذاب بود که شام را به‌کلی فراموش کردم و غرق دیدن آن شدم. اما بعد از چند روز که می‌خواستم آن را برای بار دوم ببینم، اوضاع کمی بهتر بود و توانستم شامم را – هر چند که دیگر سرد شده بود – بخورم.

یکی از نقاط قوت این انیمیشن، موسیقی متن زیبای آن است. موسیقی بی‌کلامی که روح و جان را نوازش داده، خستگی را از تن بیرون کرده و «امید» را سرزنده‌تر از همیشه مهیای زندگی می‌کند. در زیر نواختن قطعه مورد علاقه من را می‌بینید:

‌ ‌

[خطر لوث شدن! اگر به لوث شدن فیلم حساس هستید قبل از دیدن انیمیشن ادامه متن را نخوانید!]

گفتم که یکی از نقاط قوت فیلم، موسیقی متن زیبای آن است. اما این تنها نقطه قوت inside out نیست.

در این انیمیشن احساسات یک دختر بچه ده دوازده ساله به تصویر کشیده شده است و در واقع برای هر یک از احساسات خوشحالی، ناراحتی، خشم، ترس و … یک نماینده در مرکز فرماندهی ذهن تصور شده و داستان را با آن شخصیت‌ها به تصویر می‌کشد.

در ابتدا جُی (joy) که نماینده حس خوشحالی و شادی دختربچه است، کنترل بی‌چون و چرای مرکز فرماندهی (= ذهن) را بر عهده دارد و احساسات دیگر یاد گرفته‌اند که همگی از او حساب ببرند.

با بزرگ‌تر شدن دختربچه و بروز مشکلاتی، شخصیت سابق او (که بر مبنای خوشی و شادی مطلق بنا شده بود) از بین رفته و احساسات پیچیده‌تری زیربنای شخصیت او قرار می‌گیرد.

بیننده در این انیمیشن یاد می‌گیرد که برای ناراحتی ارزش قائل باشد. گریه را همیشه ناپسند نداند و بتواند لحظاتی را که ناراحتی و شادی را توامان تجربه کرده بیاد آورده و از آنها لذت ببرد.

داستان فیلم به‌حدی جذاب و گیراست که از همان ابتدا بیننده را در مقابل مانیتور میخکوب می‌کند. استفاده از کودک و احساسی بودن، بیننده را درگیر فیلم کرده و حس همذات‌پندازی در دقایق بسیاری از داستان همراه بیننده است.

دوست نداشتم این انیمیشن زیبا را در وبلاگ تعریف کنم. فقط چون حس کردم موسیقی پیانوی بالا می‌تواند برای حال یکی از دوستانم مفید باشد و آن را برای او در تلگرام فرستادم، گفتم چند خطی هم در اینجا بنویسم و لذت گوش کردن به آن را با شما هم شریک شوم. اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و پرحرفی نکنم!

باز هم inside out را خواهم دید.

آیا اجازه دارم فکر کنم؟ [چند خبر درباره هوش مصنوعی]

آیا اجازه دارم فکر کنم؟ [چند خبر درباره هوش مصنوعی]

این روزها همه جا از توسعه هوش مصنوعی می‌شنویم. اینکه دنیا در سال‌های آینده شباهت زیادی به این سال‌ها نخواهد داشت و ماشین‌ها جای خود را بیش‌تر از قبل در زندگی ما باز خواهند کرد.

در روزهای گذشته چند خبر درباره هوش مصنوعی دیدم که تیترهای نسبتا جذابی داشتند. در اینجا آنچه از خواندن آنها فهمیده‌ام یا برایم تداعی شده را می‌نویسم. طبیعتا سعی خواهم کرد آنچه فهمیده‌ام را به زبان خودم بنویسم و نه لزوما با وفاداری به متن خبر.

خبر اول، درباره توییت اخیر ایلان ماسک و نگرانی او از آینده ربات‌ها بود و اینکه عجیب نخواهد بود اگر در آینده نزدیک ببینیم یکی از این ربات‌ها با سرعت بالایی از کنار ما رد شود (+).

واقعا هم نحوه حرکات ربات اطلس که ایلان ماسک توییت خود را در پاسخ به تصویری از آن نوشته، جالب توجه – و تا حدی ترسناک – به نظر می‌رسد (ویدیویی از ربات  اطلس را در اینجا می‌توانید ببینید).

elon-musk-AI ایلان ماسک خطرات هوش مصنوعی

خبر دوم، مسابقه drone بین انسان و هوش مصنوعی بود.

این مسابقه بخشی از پروژه Jet Propulsion Laboratory ناسا بود. پروژه‌ای که گوگل سرمایه‌گذاری آن‌را انجام داده و هدفش خودکارسازی پرواز هواپیما‌های بدون سرنشین (drone) بوسیله هوش مصنوعی است.

روند مسابقه هم مشخص بوده: مسیری مشخص تعبیه شده و Ken Loo که از افراد خبره در کنترل دِرون‌ است، رو در روی پرنده‌ای خودکنترل‌شونده قرار گرفت و شبیه مسابقات رالی، هر کدام چند دور (Lap) مسیر مسابقه را طی کردند.

هر چند Ken Loo توانست با ثبت میانگینی بهتر (۱۱ ثانیه در برابر ۱۳ ثانیه) برنده این مسابقه شود، اما دو نکته را نباید فراموش کنیم:

  1. یکی از دلایل برتری Ken Loo، یادگیری سریع‌تر او بوده است. در واقع طبق گزارش‌ها، در دورهای ابتدایی میانگین‌ها مشابه بوده‌اند، اما یادگیری سریع Loo در دورهای اولیه باعث شده میانگین بهتری را در دورهای بعد ثبت کرده و برنده مسابقه شود. اما از آنجا که علوم وابسته و متدهای هوش مصنوعی دائما در حال پیشرفت است، به‌نظر می‌رسد احتمال اینکه در سال‌های بعد نتیجه‌ای متفاوت از چنین مسابقه‌ای رقم بخورد کم نباشد.
  2. همانطور که Ken Loo گفته بود، یکی از ضعف‌های بشر نسبت به ماشین، خستگی است. ظرفیت ذهنی ما محدود است و بشر بعد از انجام هر کاری نیاز به استراحت دارد. اما ماشین مجهز به هوش مصنوعی می‌تواند هر بار کار را با کیفیتی بهتر – یا لااقل مشابه قبلی – انجام داده و خطایی ناشی از خستگی نداشته باشد.

(درباره این مسابقه می‌توانید در اینجا با رویکرد تحلیلی، و اینجا با رویکرد فنی‌تر بخوانید و فیلم آن را هم در اینجا ببینید.)

خبر سوم، درباره قابلیتی جدید از فیسبوک برای تشخیص محتوای مرتبط با خودکشی بوسیله هوش مصنوعی بود (+).

فیسبوک تلاش می‌کند به لطف فناوری موسوم به proactive detection و با الگوریتم‌های هوش مصنوعی و سابقه گزارش‌های قبلی کاربران، محتوای متنی و تصاویری که بوی خودکشی می‌دهد را شناسایی کرده و قبل از report کاربران، به کاربری که احتمال خودکشی دارد کمک کند. این کمک از راه‌های مختلفی می‌تواند باشد. مثل اطلاع به دوستان آن کاربر، صحبت با خود او و دادن پیشنهاد کمک به او و حتی فرستادن کمک‌های اولیه برای کاربر.

اما چند نکته.

اول اینکه در مقاله آمده که از مسئولین فیسبوک پرسیدند که آیا کسی می‌تواند این سیستم را خاموش کند و نخواهد که فیسبوک کمکش کند؟ پاسخ: نع! نمی‌شود. این کمک برای کاربر اجباری است و کاربر نمی‌تواند مانع آن شود.

همچنین مدیران فیسبوک درباره اینکه آیا این سطح از اسکن اطلاعات کاربران و پردازش آن توسط هوش مصنوعی برای مقاصد دیگری هم استفاده خواهد شد یا نه پاسخی شفاف نمی‌دهند و صرفا می‌گویند که این پروژه برای “کمک” ساخته شده است و جای “ترسی” نیست.

از همه اینها که بگذریم، این نکته هم به نظرم جالب آمد که آیا ممکن است اگر روزی انسان نتواند رفتار خود را کنترل کند ، ماشین رفتار او را به سمت مطلوب‌تر هدایت کند؟ اصلا تا کی ما مجاز خواهیم بود که آنطور که می‌خواهیم فکر و رفتار کنیم؟ آیا همین الان این اجازه را داریم؟

‌ ‌

پی‌نوشت. موقع نوشتن از فیسبوک یاد مطلبی افتادم که خیلی قبل‌تر ها درباره این حرص فیسبوک برای جمع‌آوری اطلاعات کاربران نوشته بودم به نام عکسی جدید برایم بفرست!

درباه خبر ۲۸۰ کاراکتری شدن توییتر

درباه خبر ۲۸۰ کاراکتری شدن توییتر

چند سال قبل، از آنجا که فکر می‌کردم در توییتر می‌توانم به متخصصان حوزه‌های مختلف دسترسی داشته باشم، در توییتر اکانتی برای خودم ایجاد کردم. آن موقع بیشتر پیگیر بازاریابی و تبلیغات بودم و اکانت‌های مختلفی را هم مرتبط با علاقه‌ام پیدا کرده بودم.

بعدها، به دلیل اینکه آشنایان قدیمی زیادی در میان کاربران توییتر نداشتم و وجه مشترک زیادی هم بین خودم و کاربران آنجا احساس نمی‌کردم تا آشنایی جدیدی شکل بگیرد، به تدریج از فضای توییتر دور شدم.

اما همیشه پست‌ها و کاراکترهای توییتر برایم جالب و جذاب بود.

طنزنوشته‌هایی که شاید یکی از دلایل جالب و خنده‌دار بودنشان، طول محدود کاراکترهایشان بود. پست‌هایی که برای دیده شدن فقط ۱۴۰ کاراکتر فضا در اختیار داشتند.

نمی‌دانم تجربه توییتر را داشته‌اید یا نه. اما اگر نداشته‌اید، یکبار سعی کنید تا پیامی کامل را در طول تنها ۲ پیامک بنویسید. خواهید دید که کار چندان آسانی نیست و از طرفی، شاید شنیده باشید که می‌گویند: محدودیت، محرک خلاقیت است.

البته شاید بگویید دلایل بیشتری را می‌توان گفت و برای طنز موجود و خلاقیت در رساندن پیام‌های توییتری، احتمالا محدودیت شدید طول پیام تنها یکی از عوامل باشد. اما هدف من در اینجا تحلیل جامع توییتر نیست بلکه توجه به یک خبر است (با چند روز تاخیر): توییتر ۲۸۰ کاراکتری شد.

این خبر ممکن است در ابتدا چندان مهم به نظر نرسد، اما فکر می‌کنم کاهش جدی محدودیت توییتر می‌تواند تغییری بنیادین در اکوسیستم توییتر باشد.

بنظرم می‌رسد فضای توییتر فارسی (لااقل تا حالا)، فضایی متفاوت از فیسبوک و اینستاگرام بوده است.

فضایی شاید نه با مضمون غالب تفریح و سرگرمی، بلکه با ماهیت به شدت رادیکال و انتقادی. انتقاد به سراسر ساختارهای حاکمیتی، مذهبی، عرفی و بطور کل، انتقاد به هر چیزی که بتوان به آن انتقاد کرد.

شاید جو طنزمایه توییتر نیز از نگاهی با همین ماهیت انتقادی آن قابل توجیه باشد. چرا که به تجربه دیده‌ایم، طنز یکی از راه‌های انتقال پیام انتقادی در طول تاریخ بوده و متفکرانی نظیر بهلول، هنگامی که نمی‌توانستند حرف خود را مستقیم و جدی مطرح کنند از استعاره و بستر طنز برای رساندن منظور خود استفاده می‌کردند. طنزی که با محدودیت شدید کاراکتری در توییتر سابق، خلاقیت کاربران را نیز بر می‌انگیخته است.

تغییرات محتمل بالا از لحاظ ساختار محتوا را بگذارید در کنار تغییر احتمالی سبک کاربران توییتر در آینده.

توییتر ۲۸۰ کاراکتری، محدودیت خیلی کمتری از توییتر ۱۴۰ کاراکتری دارد و همین محدودیت کمتر، تعداد بیشتری از کاربران را به سمت خود جلب خواهد کرد. به عبارتی، به نظر می‌رسد با گذشت زمان هویت توییتر از هویت سابق فاصله زیادی گرفته و شاید بتوان تنها تشابه توییتر ۲۸۰ کاراکتری با توییتر ۱۴۰ کاراکتری را رابط کاربری و ظاهر آن دانست.

شاید هم با جا افتادن فضای جدید و فراغ ارسال پیام و جذب کاربران جدید، ماهیت سیاسی و انتقادی توییتر اندکی رقیق شده و به سمت نوعی شبکه‌ی اجتماعیِ تفریحی، تغییر موقعیت دهد.

تداعی‌های بعد از دیدن جلسه سوم کلاس مذاکره شریف

تداعی‌های بعد از دیدن جلسه سوم کلاس مذاکره شریف

مقدمه: مدتی قبل شروع به دیدن کلاس‌های مذاکره محمدرضا شعبانعلی در دانشگاه شریف کردم (در سایت مکتب‌خونه). اما بعد از مدتی، این روند متوقف شد. حالا به اتفاق فرصتی پیش آمده که احساس کردم بهترین زمان برای دیدن این جلسات است.

به‌هر حال شاید لازم باشد قبل از شروع دوباره خلاصه‎‌نویسی‌هایم برای این سری (که قسمت اول و دوم آن را قبلا نوشته‌ام) این را بگویم که به نظرم مباحث این پست و پست‌های بعدی درباره کلاس مذاکره شریف، بیشتر از اینکه خلاصه کلاس و صحبت‌های محمدرضا شعبانعلی عزیز باشد، برداشت‌های من از آن صحبت‌هاست و دقیقا مشابه خلاصه کتاب، ممکن است صرفا برای افرادی که قبلا فیلم را دیده و برداشت‌های خود را داشته‌اند مفید باشد.

برخی مباحث مطرح شده در فایل سوم (قسمت اولِ جلسه سوم)

۱- Second order rule یا قانون مرتبه دوم :

قانون مرتبه‌ی دوم، بحثی است که شوارتز در کتاب Paradox of choice مطرح می‌کند:

قوانینی که هر چند گاهی اوقات کاملا احمقانه به نظر می‌رسند، اما در حالات بسیاری درست بوده و فکر نکردن درباره آنها، بار سنگینی از روی ذهن ما برمی‌دارد.

مثال شوارتز: با سوار شدن به خودرو، کمربند ایمنی را می‌بندم، حتی اگر خودرو خاموش و پارک شده باشد.

مثال من: هرگز از فروشگاه اولین فروشگاهی که کالایی را در آن دیده‌ام خرید نمی‌کنم. حتی اگر یک دقیقه از مهلت فروش فوق‌العاده آن فروشگاه مانده باشد.

** بسیاری از قوانین مطرح شده در علوم رفتاری (از جمله مذاکره) «سکند اُردر رول» هستند.

پس با شنیدن یک قانون در مذاکره، ابتدا ذهن تناقض‌یاب خود را خاموش کرده و دنبال مصداق‌های آن قانون باشیم و بعد، وقتی به تعداد کافی مثال تاییدی پیدا کردیم، دنبال مثال‌های نقض آن بگردیم. اگر مثال‌های نقض کم بود، آن قانون را به‌عنوان «سکند اردر رول» بپذیریم و درصورتی‌که حس کردیم مثال‌های نقض نسبتا زیاد هستند، آن را کنار بگذاریم.

۲- کدام شکل مذاکره بهتر است – explicit or implicit ؟

قطعا یک طیف است.

اما میتوان گفت معمولا مذاکرات صریح به اندازه مذاکرات ضمنی موفق نیستند. دلیل آن ساده است: در مذاکرات ضمنی و وقتی افراد حواسشان نیست که مشغول مذاکره با دیگران هستند، گارد دفاعی نداشته و خیلی محاسبه گر نیستند.

نکته‌ی مهم اینجاست که میزان explicit یا implicit بودن تا حدود زیادی در اختیار ماست: با انتخاب فضای مذاکره، موقعیت (location) مذاکره، چیدمان محیط، نوع کلمات و لحن استفاده شده، حضور یا عدم حضور افراد دیگر

وقتی از شرایط مان می‌گیم، وقتی سعی می‌کنیم سر میز ناهار یا شام مذاکره کنیم، وقتی کلمات حساسیت‌زا بکار نمی‌بریم ، وقتی سعی می‌کنیم مذاکره را از یک بعدی بودن خارج کنیم، حتی وقتی از افرادی برای مذاکره استفاده می‌کنیم که به “فرد نهایی” بستن قرارداد معروف نیستند، در حال بردن مذاکره به سمت ضمنی هستیم.

کلمات ممنوعه: هر چیزی که تداعی کننده مذاکره باشد. از جمله مذاکره، امتیاز (فاجعه است!)، بسته پیشنهادی، برنده-برنده، برنده-بازنده و…

تمرین: مذاکره دیگران را بنویس و ببین در صحبت‌هایشان کدامیک از کلمات ممنوعه را استفاده کرده‌اند؟ و چطور باید جمله را بازنویسی کرد تا این کلمات در جمله نباشند؟

همیشه از خودت بپرس: من چقدر می‌تونم مذاکره رو از شکل صریح دور کنم؟

‌ ‌

خطبه‌ی شعبانعلی

میان پرده: خود محمدرضا به صحبت‌های عمومی (و به عقیده‌ی من بسیار مهم و حیاتی) خود لقب روضه می‌دهد. عنوان “خطبه” عنوانی است که در خلاصه‌ی خودم نوشته بودم. گفتم اینجا هم بنویسم :))

پایان میان پرده.

نکته۱:

صحبت‌های هر فرد – حتی محقق که علمی و عددی تحقیق می‌کند – به ذهنیت گوینده آلوده است (مثال هافستد)

  • اعداد را اگر به اندازه‌ی کافی شکنجه کنید، به هر چیزی که بخواهید اعتراف می‌کنند!

نکته۲:

“ما نباید تلاش کنیم ریسورس بیشتر بگیریم، باید تلاش کنیم از ریسورس‌مون درست استفاده کنیم”               -محمدرضا شعبانعلی

به نظرم همین جمله ارزش آن را دارد که برایش ساعت‌ها سر صحبت کسی بنشینی و گوش بدهی..

نکته۳ توزیع fat Tail:

هر چند توزیع نرمال از توزیع‌های پرکاربرد خصوصا در علم فیزیک است، اما هر موضوعاتی که گرانش بر آن تاثیر نداشته باشد، از توزیع نرمال پیروی نمی‌کند. مثلا ثروت، قدرت و موفقیت که توزیع لانگ تیل دارند.

در توزیع فت تیل، قسمت دم نمودار به دلیل داشتن سهم قابل توجه، از نمودار قابل صرف‌نظر نیست.

تداعی‌های بعد از دیدن جلسه سوم کلاس مذاکره شریف مکتبخونه

امروز ما حق انتخاب داریم که می‌خواهیم در مرکز نمودار فت تیل باشیم، جایی که اکثریت جامعه آنجا هستند، یا در قسمت دم آن؟

آیا امروز می‌توانیم انتخاب‌هایی بکنیم – و طبعا هزینه‌های آن انتخاب‌ها را بپردازیم – تا سال‌های بعد، از بقیه افراد جامعه متمایز بوده و در یک حوزه خاص، صاحب فکر و اعتبار باشیم و با آوردن نام آن حوزه، در ذهن‌ها تداعی شویم؟

فقط حواسمان باشد که انتخاب یک مورد، الزاما الزاما الزاما به معنای عدم انتخاب گزینه‌های دیگر است.

و اینکه:

“کامن استاندارد به آنکامن لایف منتهی نمیشه”