یک دست و چند هندوانه

(نوشته شده در ۱۲ دی ۹۵) . پی‌نوشت. نمی‌دانم که شما هم اینطورید یا نه. اما من، به شخصه، ایراد را در کار دیگران خیلی راحت‌تر می‌توانم ببینم تا ایراد کار خودم را. امروز ظهر، یکی از آشنایانم را دیدم. کسی که با وجود اینکه بسیار تلاش می‌کند و می‌شود گفت خودش و زندگی‌اش را … بیشتر بخوانیدیک دست و چند هندوانه

آیا می‌توانیم تغییر کنیم؟

(نوشته شده در ۱۱ دی ۹۵) . پی‌نوشت. “آیا می‌توانیم تغییر کنیم؟”، عنوان فصل چهارم کتاب وضعیت آخر ( نوشته تامس ای. هریس) است. این کتاب به معرفی و توضیح مدل تحلیل رفتار متقابل می‌پردازه. در این فصل، نویسنده تغییر رو از دیدگاه مدل تحلیل رفتار متقابل ( و با توجه به سه مد وضعیتی کودک، والد و … بیشتر بخوانیدآیا می‌توانیم تغییر کنیم؟

عکسی جدید برایم بفرست!

(نوشته شده در ۱۰ دی ۹۵) . امروز هم از آن روزها بود. از صبح تا همین الان، انگار مغزم قفل شده. البته گاها جمعه ها کمی اینطور می‌شوم ولی این بار بیشتر طول کشیده. در این مواقع، معمولا سعی می‌کنم وبگردی کنم و این بار، پست‌های جدید وبلاگ دوستانم را خواندم. اما فرقی نکرد. حوصله‌ام همچنان … بیشتر بخوانیدعکسی جدید برایم بفرست!

شما چقدر “چیز” هستید!

(نوشته شده در ۸ دی ۹۵) . ۱ شب یلدای امسال، پیش پسرخاله ام نشسته بودم. همه محو دیدن تلویزیون بودند و فقط من و او بودیم که از سریال سر در نمی‌آوردیم! می‌گفتند خیلی حساس است و قسمت آخر – یا یکی به آخر – سریال است. اتاق ساکت بود و ما – برای اینکه حوصله … بیشتر بخوانیدشما چقدر “چیز” هستید!

بازاریابی با پدرسوخته بازی!

(نوشته شده در ۷ دی ۹۵) . وقتی داشتم عکس های روی موبایلم را مرور می‌کردم، به عکسی رسیدم که نمی‌دانستم کی و کجا ذخیره‌اش کردم. به نظرم جالب آمد و گفتم اینجا هم بگذارمش: صرف نظر از اینکه تعریف علمی بازاریابی دقیقا چیه، ایده خلق یا ایجاد یک نیاز و پاسخ‌گویی به نیاز ایجاد شده به نظر … بیشتر بخوانیدبازاریابی با پدرسوخته بازی!

برای خودم: حواست باشد، کسی به تو بدهکار نیست

(نوشته شده در ۶ دی ۹۵) . پیش‌نوشت۱- . متن زیر، در اثر یک «اتفاق» نوشته شده که به دلایلی نمی‌توانم به آن «اتفاق» بطور مستقیم اشاره کنم. به همین دلیل، احتمالا خواندن این متن برای بسیاری از افراد – و از جمله شما – کاملا بدون استفاده باشد. پیش‌نوشت۰. «اتفاقی» که گفتم، چند روز قبل رخ داد و … بیشتر بخوانیدبرای خودم: حواست باشد، کسی به تو بدهکار نیست

جاده‌‌ی سنگفرش شده

(نوشته شده در ۵ دی ۹۵) . چند روز پیش، یکی از دوستانم تصویر پروفایلش در تلگرام را به نقل قولی تغییر داده بود. وقتی خواندمش، دوستش داشتم و فشار به اشتراک گذاری (Impulse to share) هم چیزی نیست که بشود از دست آن براحتی خلاص شد. به پیشنهاد معلم خوبم (هنر خواندن جملات کوتاه) چند روز … بیشتر بخوانیدجاده‌‌ی سنگفرش شده

هدف‌گذاری با معیار عزت نفس

(نوشته شده در ۳ دی ۹۵) . پی‌نوشت. طبق یک عادت، جمعه شب‌ها وقتی را برای فکر کردن به هفته پیش رو و کارهایی که باید در آن هفته انجام بدهم اختصاص می‌دهم. الان هم وقتش رسیده است تا به هفته آینده فکر کنم. اما این بار اهدافم را کمی متفاوت انتخاب خواهم کرد. همانطور که … بیشتر بخوانیدهدف‌گذاری با معیار عزت نفس

چند درصد به حرف مردم اهمیت می‌دهم؟

(نوشته شده در ۲ دی ۹۵) . اپیزود۱: فکر می‌کنم دو سه هفته پیش، وبلاگی خواندم، که در آن چیزی شبیه این نوشته بود:  “تا حالا ۳۰ درصد به حرف مردم اهمیت می‌دادم و از امروز تصمیم گرفتم که دیگر این ۳۰ درصد را هم ندهم و برای خودم زندگی کنم”. بعد از خواندن متن، با خودم … بیشتر بخوانیدچند درصد به حرف مردم اهمیت می‌دهم؟

لحظه‌ها (۲) : خنده واقعی، دوستی واقعی، زندگی واقعی

(نوشته شده در ۲۹ آذر ۹۵) . این چند روز خیلی سرم شلوغ شده. یک کار کسل کننده را باید انجام بدهم. خلاصه اینکه چند روزی بود حال و حوصله خوبی نداشتم. تا اینکه امروز یکی از دوستان خوبم، این عکس را برایم فرستاد:     به محض دریافت آن، من هم خنده‌ام گرفت. نمی‌دانم این … بیشتر بخوانیدلحظه‌ها (۲) : خنده واقعی، دوستی واقعی، زندگی واقعی