تا حالا سابقه نداشته …

تا حالا سابقه نداشته …

دنیای امروز با گذشته تفاوت‌های زیادی کرده، اما بسیاری از ما هنوز هم انتظار داریم تا جهان اطراف ما تغییر چندانی نکند، راه‌های گذشته به مقصدهای پیشین برسند و پاسخ‌ها و حتی پرسش‌های دیروز، امروز هم معتبر باشند.

به همین دلیل هم هست که با رخ دادن اتفاقی که تابحال رخ نداده بوده، همیشه یک جمله ثابت می‌گوییم:

“آخه تاحالا سابقه نداشته …”

جمله‌ای که به نظر می‌رسد با ادامه روند تغییرات دنیا بارها و بارها طی ماه‌ها و سال‌های آینده به گوش برسد.

به همین خاطر، به نظرم رسید مجموعه‌ای جمع کنم از جملاتی که با این عبارت شروع می‌شوند. مجموعه‌ای که با تگ “آخه تا حالا سابقه نداشته…” مشخص شده و علاوه‌بر اینکه مجالی برای فکر کردن به سرعت تغییرات دنیاست، کمکم کند تا وبلاگ را تا حد امکان سریع‌تر به‌روز کنم.

* * *

قسمت اول این نوشته‌ها را در قسمت نٌت موبایل نوشته بودم، با کمی تغییر اینجا می‌آورم:

 تا حالا سابقه نداشته یک کسب و کار ایرانی بعد از حدود ۱۰-۱۵ سال به ارزش چند صد میلیون دلاری برسه..

تا حالا سابقه نداشته یه اجتماع ۴۰ میلیونی از مردم کشور یکجا – در یک مکان فیزیکی یا آنلاین – جمع باشن..

تا بحال سابقه نداشته یک ارز که هیچ شخص یا گروه مشخصی پشتوانه اون نیست، وجود داشته باشه – و بتونه کلی رشد کنه..

تا حالا سابقه نداشته مردم در شهرهای کوچک به چیزی اعتراض کنند، درحالی‌که تهران – به نسبت – خلوت باشد..

تا حالا سابقه نداشته

چرا مذاکره‌ها شکست می‌خورند؟ (خلاصه جلسه پنجم کلاس شریف)

چرا مذاکره‌ها شکست می‌خورند؟ (خلاصه جلسه پنجم کلاس شریف)

پیش‌نوشت صفر. از آنجا که در تمام مطالبی که در آنها کلاس مذاکره را خلاصه می‌کنم به نوعی تداعی‌هایم را از کلاس مذاکره دانشگاه شریف نوشته‌ام، در نظر داشته باشید که در انتهای هر جمله یک «نقل به مضمون» به قرینه‌ی معنوی حذف شده است!

پیش‌نوشت۱. مطابق چیزی که تصمیم گرفته بودم، تداعی‌های خودم را از جلسات کلاس مذاکره محمدرضا شعبانعلی در دانشگاه شریف بر روی وبلاگ می‌گذارم. البته الان و بعد از قسمت‌های اول تا سوم (+) منطقی بود که از قسمت چهارم بنویسم. اما چون کمی از دیدن آن می‌گذشت، ترجیح دادم الان جلسه پنجم را بنویسم و در روزهای آینده – بعد از مرور فیلم جلسه چهارم – به قسمت چهارم کلاس بپردازم.

اصل نوشته:

جلسه چهارم حول یک سوال اصلی شروع می‌شود:

چرا مذاکره‌ها شکست می‌خورند؟

محمدرضا در این جلسه، از قول راجر فیشر در کتاب getting to yes اینطور نقل می‌کند که:

برای داشتن یک مذاکره موفق، نیازی نیست «باید» های زیادی را به خاطر سپرده یا اجرا کنیم. تنها کافیست حواسمان به تعدادی «نباید» باشد و به عبارتی، تنها کافیست گارد ریل جاده را مشخص کنیم تا هر مذاکره‌کننده بسته به شخصیت و نوع توانمندی‌های خود، تلاش کند تا مذاکره را به سلامت به مقصد برساند.

بر این اساس، راجر فیشر ۴ عاملی که می‌تواند مذاکره را به بن‌بست برساند معرفی می‌کند:

  1. در هم تنیدگی
  2. تاکید بر مواضع و فراموش کردن منافع
  3. نداشتن آلترناتیو (راه جایگزین)
  4. استفاده از معیارهای ذهنی

۱. در هم تنیدگی

شخصی‌سازی فرآیند مذاکره؛ در هم تنیدگی مذاکره‌کننده و موضوع مذاکره و ناتوانی ذهن مذاکره‌کننده در تفکیک آنها.

البته در مذاکره گاهی درهم تنیدگی جنبه‌ای مثبت پیدا می‌کند (مثل برند شخصیِ مثبتِ  فرد مذاکره کننده، که بر روی مذاکره تاثیر مثبت می‌گذارد)، اما گاهی اوقات «شخصی سازی» مذاکره در نهایت به بن بست در مذاکره منجر می‌‌شود که جنبه منفی در هم تنیدگی است.

دو راه برای پیشگیری از در هم تنیدگی:

یک. تعریف شفاف هدف و موضوع مذاکره، قبل از مذاکره؛ و یادآوری این نکته به خود، حین مذاکره.

دو. داشتن CODE OF CONDUCT. وقتی قبل از مذاکره، چهارچوب و قوانین خاصی برای تصمیم‌گیری خود داریم. مثل شخصیت اول در فیلم Lord of war که انواع مختلفی از این گاردلاین‌ها برای خودش تعریف کرده بود (من نباید با گلوله‌ی خودم کشته بشم و …).

code of conduct یک قانون اخلاقی نیست. چیزی است که خودمان آن را قبول داشته و به آن «باور» داریم و تصمیم گرفتیم درباره آن فکر نکنیم (بخشی از پرسونال برندینگ هم به همین کدهای شخصی برمی‌گردد که تفاوت ما با دیگران است).

  • مفهوم کلیدی: در هم تنیدگی با مفاهیم «هوش هیجانی» و «code of conduct» قابل پیشگیری است.

۲. تاکید بر مواضع و فراموش کردن منافع

مذاکره کننده برای منافع خود مذاکره می‌کند. پس منافع قابل معامله نیستند. اما مواضع برای رسیدن به منافع اتخاذ می‌شوند و می‌توان درباره آنها انعطاف به خرج داده و در صورت لزوم تغییر داد.

  • پیشگیری از مفهوم «تاکید بر مواضع و فراموش کردن منافع» با «انعطاف‌پذیری کلامی» قابل دستیابی است.

۳. نداشتن آلترناتیو [برای طرفین]

طبق یک قانون کلی، نداشتن راه جایگزین انسان‌ها را تهاجمی‌تر کرده و روحیه تهاجمی، احتمال بن بست در مذاکره را افزایش می‌دهد.

در نتیجه در حالت کلی بهتر است علاوه بر خودمان، طرف مقابل هم آلترنانیو داشته باشد.

۴. معیارهای ذهنی [و نه عینی objective]

عامل مهم دیگر در به بن بست رسیدن مذاکره، استفاده از معیارهای ذهنی (subjective) برای بیان صحبت‌هاست. کلمات ذهنی مانند: گرونه. ارزونه. منصفانه نیست…

‌ ‌

اما یک سوال عالی!

+ آیا «صحبت‌های عینی»، با «انعطاف‌پذیری در مذاکره» تناقض ندارد؟

– خیر! چون زمان متفاوت دارند.

صحبت‌های ذهنی و کلی و احوال‌پرسی برای «ابتدای مذاکره» مناسب هستند. اما مذاکره باید به تدریج به سمت صحبت‌های Objective سوق پیدا کند. یک نکته مهم:

بسیاری از قوانین مذاکره به استیج (مرحله) مذاکره وابسته هستند.

۲ نکته پایانی:

۱) موضع گیری با تکیه بر پاور (قدرت)، رایت (حق/عرف/شرع) و اینترست (تمایل، علاقه و نفع) : قبل از هر استیج در مذاکره باید درباره موضع خودمان در آن فکر کنیم.

۲) چند نکته درباره مذاکره تیمی:

  •  دو نوع نقش لازم است برای اعضای تیم‌ در نظر گرفته شود: یک. نقش functional (شخص در مذاکره چه‌کاره است؟ فنی، مالی، حسابداری،  …) دو. نقش behavioral (چه رفتاری را خواهد داشت و چه موضعی خواهد گرفت).
  • یکی از نقش‌های فانکشنال ضروری، شناختن رئیس تیم از جانب تمام اعضای تیم است: چه کسی حرف آخر را می‌زند؟
  • افراد dominant تیم (کسانی که سهم زیادی را در صحبت‌ها به خود اختصاص می‌دهند) باید مراقب باشند که بقیه هم تا حدی در جلسه حرف بزنند (تا بعدا نتوانند اعتراضی بکنند!)

Inside Out : انیمیشنی که باید چند بار ببینیم

Inside Out : انیمیشنی که باید چند بار ببینیم

مثل بسیاری از افراد، من هم فیلم‌‌هایی روی کامپیوترم دارم که آنها را ندیده‌ام؛ کتاب‌هایی که نخوانده‌ و ترانه‌هایی که به آنها گوش نسپرده‌ام.

در هفته‌های قبل بطور اتفاقی یکی از این محتواهای انبار شده را دیدم. انیمیشن Inside Out از pixar.

بار اول آنقدر جذاب بود که شام را به‌کلی فراموش کردم و غرق دیدن آن شدم. اما بعد از چند روز که می‌خواستم آن را برای بار دوم ببینم، اوضاع کمی بهتر بود و توانستم شامم را – هر چند که دیگر سرد شده بود – بخورم.

یکی از نقاط قوت این انیمیشن، موسیقی متن زیبای آن است. موسیقی بی‌کلامی که روح و جان را نوازش داده، خستگی را از تن بیرون کرده و «امید» را سرزنده‌تر از همیشه مهیای زندگی می‌کند. در زیر نواختن قطعه مورد علاقه من را می‌بینید:

‌ ‌

[خطر لوث شدن! اگر به لوث شدن فیلم حساس هستید قبل از دیدن انیمیشن ادامه متن را نخوانید!]

گفتم که یکی از نقاط قوت فیلم، موسیقی متن زیبای آن است. اما این تنها نقطه قوت inside out نیست.

در این انیمیشن احساسات یک دختر بچه ده دوازده ساله به تصویر کشیده شده است و در واقع برای هر یک از احساسات خوشحالی، ناراحتی، خشم، ترس و … یک نماینده در مرکز فرماندهی ذهن تصور شده و داستان را با آن شخصیت‌ها به تصویر می‌کشد.

در ابتدا جُی (joy) که نماینده حس خوشحالی و شادی دختربچه است، کنترل بی‌چون و چرای مرکز فرماندهی (= ذهن) را بر عهده دارد و احساسات دیگر یاد گرفته‌اند که همگی از او حساب ببرند.

با بزرگ‌تر شدن دختربچه و بروز مشکلاتی، شخصیت سابق او (که بر مبنای خوشی و شادی مطلق بنا شده بود) از بین رفته و احساسات پیچیده‌تری زیربنای شخصیت او قرار می‌گیرد.

بیننده در این انیمیشن یاد می‌گیرد که برای ناراحتی ارزش قائل باشد. گریه را همیشه ناپسند نداند و بتواند لحظاتی را که ناراحتی و شادی را توامان تجربه کرده بیاد آورده و از آنها لذت ببرد.

داستان فیلم به‌حدی جذاب و گیراست که از همان ابتدا بیننده را در مقابل مانیتور میخکوب می‌کند. استفاده از کودک و احساسی بودن، بیننده را درگیر فیلم کرده و حس همذات‌پندازی در دقایق بسیاری از داستان همراه بیننده است.

دوست نداشتم این انیمیشن زیبا را در وبلاگ تعریف کنم. فقط چون حس کردم موسیقی پیانوی بالا می‌تواند برای حال یکی از دوستانم مفید باشد و آن را برای او در تلگرام فرستادم، گفتم چند خطی هم در اینجا بنویسم و لذت گوش کردن به آن را با شما هم شریک شوم. اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و پرحرفی نکنم!

باز هم inside out را خواهم دید.

آیا اجازه دارم فکر کنم؟ [چند خبر درباره هوش مصنوعی]

آیا اجازه دارم فکر کنم؟ [چند خبر درباره هوش مصنوعی]

این روزها همه جا از توسعه هوش مصنوعی می‌شنویم. اینکه دنیا در سال‌های آینده شباهت زیادی به این سال‌ها نخواهد داشت و ماشین‌ها جای خود را بیش‌تر از قبل در زندگی ما باز خواهند کرد.

در روزهای گذشته چند خبر درباره هوش مصنوعی دیدم که تیترهای نسبتا جذابی داشتند. در اینجا آنچه از خواندن آنها فهمیده‌ام یا برایم تداعی شده را می‌نویسم. طبیعتا سعی خواهم کرد آنچه فهمیده‌ام را به زبان خودم بنویسم و نه لزوما با وفاداری به متن خبر.

خبر اول، درباره توییت اخیر ایلان ماسک و نگرانی او از آینده ربات‌ها بود و اینکه عجیب نخواهد بود اگر در آینده نزدیک ببینیم یکی از این ربات‌ها با سرعت بالایی از کنار ما رد شود (+).

واقعا هم نحوه حرکات ربات اطلس که ایلان ماسک توییت خود را در پاسخ به تصویری از آن نوشته، جالب توجه – و تا حدی ترسناک – به نظر می‌رسد (ویدیویی از ربات  اطلس را در اینجا می‌توانید ببینید).

elon-musk-AI ایلان ماسک خطرات هوش مصنوعی

خبر دوم، مسابقه drone بین انسان و هوش مصنوعی بود.

این مسابقه بخشی از پروژه Jet Propulsion Laboratory ناسا بود. پروژه‌ای که گوگل سرمایه‌گذاری آن‌را انجام داده و هدفش خودکارسازی پرواز هواپیما‌های بدون سرنشین (drone) بوسیله هوش مصنوعی است.

روند مسابقه هم مشخص بوده: مسیری مشخص تعبیه شده و Ken Loo که از افراد خبره در کنترل دِرون‌ است، رو در روی پرنده‌ای خودکنترل‌شونده قرار گرفت و شبیه مسابقات رالی، هر کدام چند دور (Lap) مسیر مسابقه را طی کردند.

هر چند Ken Loo توانست با ثبت میانگینی بهتر (۱۱ ثانیه در برابر ۱۳ ثانیه) برنده این مسابقه شود، اما دو نکته را نباید فراموش کنیم:

  1. یکی از دلایل برتری Ken Loo، یادگیری سریع‌تر او بوده است. در واقع طبق گزارش‌ها، در دورهای ابتدایی میانگین‌ها مشابه بوده‌اند، اما یادگیری سریع Loo در دورهای اولیه باعث شده میانگین بهتری را در دورهای بعد ثبت کرده و برنده مسابقه شود. اما از آنجا که علوم وابسته و متدهای هوش مصنوعی دائما در حال پیشرفت است، به‌نظر می‌رسد احتمال اینکه در سال‌های بعد نتیجه‌ای متفاوت از چنین مسابقه‌ای رقم بخورد کم نباشد.
  2. همانطور که Ken Loo گفته بود، یکی از ضعف‌های بشر نسبت به ماشین، خستگی است. ظرفیت ذهنی ما محدود است و بشر بعد از انجام هر کاری نیاز به استراحت دارد. اما ماشین مجهز به هوش مصنوعی می‌تواند هر بار کار را با کیفیتی بهتر – یا لااقل مشابه قبلی – انجام داده و خطایی ناشی از خستگی نداشته باشد.

(درباره این مسابقه می‌توانید در اینجا با رویکرد تحلیلی، و اینجا با رویکرد فنی‌تر بخوانید و فیلم آن را هم در اینجا ببینید.)

خبر سوم، درباره قابلیتی جدید از فیسبوک برای تشخیص محتوای مرتبط با خودکشی بوسیله هوش مصنوعی بود (+).

فیسبوک تلاش می‌کند به لطف فناوری موسوم به proactive detection و با الگوریتم‌های هوش مصنوعی و سابقه گزارش‌های قبلی کاربران، محتوای متنی و تصاویری که بوی خودکشی می‌دهد را شناسایی کرده و قبل از report کاربران، به کاربری که احتمال خودکشی دارد کمک کند. این کمک از راه‌های مختلفی می‌تواند باشد. مثل اطلاع به دوستان آن کاربر، صحبت با خود او و دادن پیشنهاد کمک به او و حتی فرستادن کمک‌های اولیه برای کاربر.

اما چند نکته.

اول اینکه در مقاله آمده که از مسئولین فیسبوک پرسیدند که آیا کسی می‌تواند این سیستم را خاموش کند و نخواهد که فیسبوک کمکش کند؟ پاسخ: نع! نمی‌شود. این کمک برای کاربر اجباری است و کاربر نمی‌تواند مانع آن شود.

همچنین مدیران فیسبوک درباره اینکه آیا این سطح از اسکن اطلاعات کاربران و پردازش آن توسط هوش مصنوعی برای مقاصد دیگری هم استفاده خواهد شد یا نه پاسخی شفاف نمی‌دهند و صرفا می‌گویند که این پروژه برای “کمک” ساخته شده است و جای “ترسی” نیست.

از همه اینها که بگذریم، این نکته هم به نظرم جالب آمد که آیا ممکن است اگر روزی انسان نتواند رفتار خود را کنترل کند ، ماشین رفتار او را به سمت مطلوب‌تر هدایت کند؟ اصلا تا کی ما مجاز خواهیم بود که آنطور که می‌خواهیم فکر و رفتار کنیم؟ آیا همین الان این اجازه را داریم؟

‌ ‌

پی‌نوشت. موقع نوشتن از فیسبوک یاد مطلبی افتادم که خیلی قبل‌تر ها درباره این حرص فیسبوک برای جمع‌آوری اطلاعات کاربران نوشته بودم به نام عکسی جدید برایم بفرست!

چقدر ما شبیه هم هستیم..

چقدر ما شبیه هم هستیم..

پیش‌نوشت. وقتی جایی تنها هستی و با خودت فکر می‌کنی، ناچاری گاهی جواب خودت را هم بدَهی تا گفتگو ادامه پیدا کند. حتی شاید لازم باشد فکر‌های خودت را هم به چالش بکشی و گفتگو را جذاب‌تر کنی.

متن زیر، ادامه‌ی نوشته‌ی قبلی‌ام با عنوان «ما منحصر بفرد و خاصیم» به یک ذهن دیوانه (با اجازه‌ی یاور 😉 ) متبادر شده ( در واقع چند ثانیه بعد از نوشتن متنِ اول) و هیچ‌گونه ارزش دیگری ندارد.

‌ ‌

چقدر ما شبیه هم هستیم..

همه ما عین هم هستیم،

از هر لحاظ که نگاه کنی، مشابهت ها بینهایتند.

از لحاظ فیزیولوژیکی و رفتاری، رفتار ما را در فقط چند دسته‌بندی محدود میتوان طبقه‌بندی کرد،

از لحاظ کاری البته، ممکن است تا مدت‌ها توهم خاص بودن بکنیم،

و با خود بیاندیشیم که با بقیه فرق داریم،

اما کافیست سوار مترو که می شویم، با دقت به چهره بقیه نگاه کنیم،

حتما خودمان را میان دیگران پیدا خواهیم کرد – یا نسخه‌ی کپی برابر اصل خودمان،

با مهارتها، گذشته‌ها و آرزوهای مشابه.

آنجاست که با خود فکر می‌کنیم:

ما شبیه هم نیستیم؛

ما دقیقا عین هم هستیم.

ما منحصر به فرد و خاصیم

پیش‌نوشت. چند روز پیش وبلاگ یکی از دوستانم را می‎‌خواندم. مطلبی نوشته بود با این مضمون که یک فرد متوسط و معمولی‌ست، دقیقا عین دیگران. – و البته اینکه دوست دارد پیشرفت کند و دیگر معمولی نباشد.

یادم افتاد که قبلا هم با یکی دیگر از دوستانم بر سر موضوع “معمولی بودن” مقداری بحث نموده بودیم.

کمی با خودم فکر کردم.

و از آنجا که در ماشین بودم، تصمیم گرفتم موبایلم را در بیاورم و شروع کنم به نوشتن در نُتِ موبایل.

حاصل، متن زیر شد که طبق روال معمول در سریِ «تراوشات ذهنی یک دیوانه»،  کمترین ویرایش را داشته است:

‌ ‌

ما منحصر به فرد و خاصیم

هر کدام از ما، غیر معمولی و خاصیم،

حتی اگر مثل همه به دبستان و دانشگاه رفته باشیم،

حتی اگر مثل همه، گولِ «باهوش‌ها ریاضی می خوانند» را خورده باشیم،

حتی در صورتی‌که دقیقا مثل بقیه، ازدواج کرده و بچه‌دار شده باشیم،

و حتی وقتی مرگ‌مان کاملا شبیه بقیه اتفاق بیوفتد.

هر کدام از ما، منحصر به فرد و خاصیم،

حتی اگر تابحال هیچ خلاف بزرگی را مرتکب نشده یا در هیچ جایگاه علمی فاخری نایستاده باشیم،

حتی وقتی تابه‌حال هیچوقت “پایمان به کلانتری باز نشده باشد”،

یا وقتی سطح زندگی‌مان شبیه بیشتر مردم است.

بله، به نظرم

اگر ما فقط می توانیم اعداد را بهتر از بقیه حفظ کنیم،

یا کمی سریع‌تر از دیگران تصمیم بگیریم،

یا وقتی همه عاشق ادبیاتند، با ریاضیات عشق‌بازی کنیم،

یا آنجا که همه خسته‌اند، لبخندی – ولو کم‌رنگ – بر لب داشته باشیم،

حتی وقتی کمی مهربان‌تر، جسورتر و شاید فقط کمی متفاوت‌تر از دیگرانیم،

می‌شود گفت که به هر حال؛

ما منحصر به فرد و خاصیم.

نامه‌ای به پاییز

پیش‌نوشت. گاهی اتفاقی می‌افتد که ذهن آدم شروع می‌کند به تراوش کلمات درهم و مبهم و گاهی هم نتیجه‌گیری‌های عجیب و بی‌ربط.

مثلا می‌بینی اینستاگرام پر شده از تبریکات پاییز. بعد یادت می‌آید که اتفاقا پارسال هم همینطور بوده. و سال قبل‌تر از پارسال. آدمها همان قبلی‌ها هستند. همان‌هایی که می‌شناسی‌شان. ممکن است آدم خوبی باشند – و باشیم – (لطفا به‌رویم نیاورید که آدمِ خوب یعنی چی!). اما عاشق بودن و با پاییز عشقبازی کردن را بعید می‌دانم بشود در خصوصیات بسیاری از آنها – و شاید بسیاری از ما – دید.

خلاصه. یکی از احمقانه‌ترین (و اگر بخواهم صادق باشم، لذت‌بخش‌ترین) کارهایی که می‌توان حین آن فکرهای عجیب و نتیجه‌گیری‌های بی‌ربط انجام داد، این است که آن‌ها را جایی نوشت – یا به کسی گفت.

من می‌خواهم این کار را در وبلاگم بکنم؛ به دلیل همان لذت‌بخش بودنش و اینکه جایی ثبت شده باشد – برای خودم.

از طرفی، برای اینکه به حرف دل نزدیک‌تر باشند، کم‌ترین ادیت را در این نوشته‌ها خواهم کرد.

حاصل، مجموعه‌ای است که گه گاهی نوشته‌هایم را با آن تگ خواهم کرد: «تراوشات ذهنی یک دیوانه».

‌ ‌

نامه‌ای به پاییز

سلام پاییز.

این یکی دو روز هر طرف را که نگاه می‌کنم، صحبتی از تو می‌بینم.

همه از تو می‌نویسند،

همه از تو می‌گویند،

همه از تو، تصویری رسم می‌کنند بر صفحه اینستاگرام‌شان،

همه، آمدن تو را نوید می‌دهند –  گاه با لبخندی، که شبیه سحرگاه‌های تو، سرد و خسته و بی‌روح است.

پاییز.

اینجا همه از آمدن تو خوشحالند،

و با خود می‌گویند:

این پاییز را به اندازه‌ی همه پاییزهای گذشته، خوش خواهم گذراند،

به اندازه‌ی همه پاییزهای گذشته، عاشق خواهم شد و عاشقی خواهم کرد.

اما این اندیشه‌ها دیری نخواهد پایید.

فردا، دوباره یادشان خواهد رفت که عاشق باشند – که عاشقی سخت خطرناک و پر ابهام است.

پاییز.

اینجا همه سرد و بی‌روحند و معیار موفقیت، همچنان پول و ماشین آدمهاست.

پاییز. تو گول حرف‌های عاشقانه آدمها را نخور.

ما آدمها یاد گرفتیم که با آمدن پاییز و زمستان و بهار و تابستان، ساعاتی خوش باشیم و بعد، هر کدام، به ادامه مردگانی خود مشغول باشیم.

آخر تو که می‌دانی؛ عاشقی سخت خطرناک و پر ابهام است…

نامه به پاییز

راضی‌ام (واژه‌های دوست داشتنی)

قبلا درباره واژه‌های دوست‌داشتنی خودم، به امید اشاره کرده بودم (+).

چند وقتیست که فهمیدم به مفهومی دیگر هم احساس خوبی دارم: مفهومِ رضایت.

فکر می‌کنم راضی بودن آنقدر مهم هست که بشود آن را هدف نهایی زندگی در نظر گرفت. لااقل برای من، اینطور بوده که تمام تلاشم را بکنم تا طوری زندگی کنم که (به تعبیر محمدرضا شعبانعلی) در لحظه آخر به خودم بگویم «از زندگی خود راضی‌ام».

البته طبعا منظورم این نیست که سنجش رضایت را به لحظه مرگ موکول کنیم. بلکه در هر لحظه می‌توانیم میزان رضایت خودمان را بسنجیم – و شاید حتی خوب باشد که هر از چند گاهی از خود بپرسیم که آیا از “روند زندگی” خود راضی هستیم؟

اگر ناراضی هستیم، ببینیم این نارضایتی از کدام بخش‌ها نشات می‌گیرد و چه تغییراتی باید بدهیم تا رضایت‌مان بیشتر تامین شود؟

هر چند به نظرم فکر کردن به این سوال‌ها می‌تواند راه‌گشای حال و آینده ما باشد، اما اینها را گفتم که بگویم، طی چند ماه اخیر، از خواندن، شنیدن، گفتن و نوشتن عبارت “راضی‌ام” ، خیلی لذت می‌برم و اخیرا هم بیشتر از قبل از این عبارت، (آگاهانه) استفاده می‌کنم.

از طرفی، تجربه استفاده آگاهانه از عبارات مرتبط با رضایت به من نشان داده که بکار بردن آگاهانه‌ی آن کلمات ، می‌تواند یک حلقه با فیدبک مثبت در زندگی ما ایجاد کند (فیدبک مثبت، روندی است که شبیه غلتیدن گلوله برفی از بالای گوه، بعد از شروع، خود را تقویت می‌کند).

به عبارت دیگر، احتمالا استفاده‌ی آگاهانه از عباراتی مثل “راضی‌ام”، به مرور زمان منجر به رضایت بیشتر از زندگی، و این رضایت بیشتر، باعث تکرار بیشتر واژه «راضی‌ام» در مکالمات روزمره ما شود. و این چرخه، بارها و بارها تکرار شده و ادامه یابد…

از لیلی گلستان، تا چند ریشه‌ای بودن مسائل اطراف ما

پیش‌نوشت. این نوشته، درباره یکی از خطاهای تحلیلی ذهن است که طی آن، ذهن عامل پررنگ‌تر مطرح شده را به عنوان تنها عامل یک پدیده در نظر می‌گیرد.

هر چند شاید شما هم سابقه‌ای از این نوع خطای ذهنی در خاطر داشته باشید، اما هدف من از نوشتن این متن صرفا تلاشی برای کمتر کردن این خطا در آینده‌ام بوده.

‌ ‌

اصل نوشته:

حدود یک ماه پیش بود که کلیپ سخنرانی لیلی گلستان در تدکس را دیدم ( «اینجا» کمی درباره آن نوشتم).

صحبت‌های لیلی گلستان برایم بسیار جذاب و شنیدنی بود.

از روی تعداد افرادی که آن را به اشتراک گذاشته و یا برایم فرستادند هم اینطور فکر می‌کنم که احتمالا افراد دیگری هم از سبک روایی صحبت‌های او لذت برده‌اند.

اما امروز وقتی که داشتم در بین وبلاگ‌های لیست inoreader پرسه می‌زدم و وبلاگ‌هایی که چند وقتی بود آنها را چک نکرده بودم بالا و پایین می‌کردم، چشمم به مطلبی از وبلاگ «جادی» (jadi.net) افتاد با عنوان: “فریب «هر کی تلاش کنه موفق می شه» رو نخورین“.

بعد از خواندن آن متن، کنجکاو شدم و به مطالبی رسیدم که فهمیدم صحبت‌های لیلی گلستان، علاوه بر افراد موافق، گویا منتقدانی هم داشته.

الان نمی‌خواهم در برابر هیچ‌کدام از گروه‌ها (موافقان و منتقدان) موضع جدی بگیرم. به دو دلیل. یکی اینکه کمی برای موضع‌گیری دیر شده و دوم اینکه، لااقل ما متممی‌ها می‌دانیم (و بارها از محمدرضا شعبانعلی شنیده‌ایم) که هر کاری، به هر حال، منتقدانی هم خواهد داشت.

کمی از حرفم دور شدم.

می‌خواستم بگم خواندن نقد «جادی» بر سخنرانی لیلی گلستان، برایم آموزنده بود. نقدی که احتمالا بتوان گفت خلاصه‌ی آن، حول این دو نکته بود:

۱- اینکه چرا تمام تاکید لیلی گلستان بر “تلاش شخصی” هست، اما به “سرمایه‌های خانوادگی‌” خودش اشاره‌ای نمی‌کند (اینکه با تعدادی از نقاشی‌های سهراب سپهری که متعلق به پدرش بوده، گالری زده و از اعتبار مطبوعاتی پدرش برای تبلیغ گالری در روزنامه استفاده کرده).

۲- اینکه قسمتی که لیلی گلستان میگه که من با هر روش و حتی مکر و حیله‌ای که بلدم مشکلاتم را حل کردم،  ترویج و تبلیغ بی‌اخلاقیست.

‌ ‌

صحبتم درباره نکته اول هست.

مستقل از موافق یا مخالف بودن ما (و اینکه واقعا منظور لیلی گلستان این بوده یا نه)، نکته‌ی مطرح شده نشان می‌دهد که شاید ذهن بعضی افراد (که آن بعضی‌ها شامل من هم می‌شود) بعد از شنیدن صحبت‌های لیلی گلستان به این نتیجه می‌رسد که:

«موفقیت»، نتیجه‌ی «تلاش شخصی» است.

بله، تلاش می‌تواند به موفقیت منجر شود – اما ممکن هم هست منجر نشود.

در واقع به دلیل اینکه پارامترهای دیگری هم در این میان اثرگذار هستند، مسئله‌ی “موفقیت”، مثل بسیاری از مسائل ریز و درشت اطراف ما، «تنها یک دلیل» مشخص ندارد.

اعتبار خانوادگی، میزان درآمد خانواده، محل تولد، سال تولد، – حتی بنا بر برخی تحقیقات- اسم ما ، و بسیاری عوامل دیگر مثل شانس، بر میزان موفقیت ما در عرصه‌های مختلف اثر گذار هستند و اینها را نباید فراموش کنیم.

‌ ‌

نتیجه اینکه: موفقیت شخصی، عوامل مختلفی دارد که یکی از آن عوامل، تلاش شخصی است.

همینطور که

  • داشتن اخلاق حرفه‌ای، یکی از مولفه‌های موفقیت حرفه‌ای است.
  • ارزش‌آفرینی و بهبود زندگی مردم، یکی از شرط‌های داشتن یک کسب‌وکار پایدار است. و…

‌ ‌

پی‌نوشت. اگر علاقه‌مند هستید متن انتقادی جادی را بطور کامل بخوانید، با توجه به فیل.تر بودن سایت اصلی، می‌توانید آنرا از وبلاگ دوست خوبمان ادریس (که متن کامل را در وبلاگ خود کپی کرده) بخوانید: اینجا.

تنها امید زندگی؛ ترانه‌ای از سینا سرلک

امروز بنظرم رسید فضای وبلاگم کمی سنگین شده. این بود که برای خارج شدن از این فضا و نزدیک شدن دوباره به وبلاگ شخصی، تصمیم گرفتم یکی از آهنگ‌هایی که این روزها به آن گوش می‌دهم را در اینجا معرفی کنم.

اما اینجا تازه شروع مشکل بود.

چند آهنگ بود که به نظرم آهنگ‌های خوبی بودند و انتخاب یکی از آنها، به معنی انتخاب نکردن بقیه بود (دقیقا شبیه زندگی واقعی 😉 ).

به هر حال، هر طور که حساب کردم دیدم ترانه سینا سرلک به نام آخرین امید زندگی بیشتر به دلم می‌نشیند، فلذا آن را انتخاب کردم.

گویا سینا سرلک این ترانه را برای سریال شهرزاد خوانده. اگر چه من سریال شهرزاد را ندیده‌ام، اما ترانه‌هایی که برای این سریال خوانده می‌شوند را (مثل ترانه‌ی برخیز) دوست دارم.

متن ترانه را (به همراه دست‌خط خرچنگ‌قورباغه‌ی من!) در زیر می‌بینید. اگر هم دوست داشتید، می‌توانید خود ترانه را از «بیپ تونز» دانلود کنید.

‌ ‌

متن ترانه (با شعری از علیرضا شجاع پور) :

کاش ای تنها امید زندگی .. می‌توانستم فراموشت کنم
یا شبی چون آتشِ سوزانِ دل .. در مزار سینه خاموشت کنم
کاش چون خوابِ گران از دیده‌ام .. نیمه‌شب‌ها یادِ رویت می‌گریخت
مرغ دل افسرده حال و بسته پر .. از دیار آرزویت می‌گریخت

.‌. .. ‌..

کاش احساسِ نیازِ دیدنت .. از وجودم چون وجودت دور بود
در دلم آتش نمی‌زد آن نگاه .. کاش آن شب چشم‌هایم کور بود
کاش از باغِ خوشِ رویایِ تو .. دختر اندیشه‌ام پَر می‌گرفت
فارغ از اندیشه‌ی هجران و وصل .. زندگی بی‌عشقت از سر میگرفت
کاش آن شب در گلستانِ خیال .. ای گل وحشی نمی‌چیدم تو را
تا نسوزم در خزان آرزو .. کاشکی هرگز نمی‌دیدم تو را
کاشــکی هرگز نمیدیدم تو را ….. کـــــــــــــاشکی …

‌ ‌

تنها امید زندگی سینا سرلک

‌ ‌

پی‌نوشت۱. یکی از نامزد‌های حذف شده برای انتخاب ترانه امشب، ترانه‌ی دیگری از همین خواننده به نام «زیر سقف دودی» بود که اگر فرصت داشتید، امیدوارم از گوش دادن آن هم لذت ببرید: «دانلود ترانه زیر سقف دودی از بیپ تونز».

پی‌نوشت۲. قبلا هم یکی از ترانه‌های سینا سرلک را معرفی کرده بودم: ترانه «چه کنم؟».