«آخرین رویا» ؛ ترانه‌ای از علی زند وکیلی

یکی از تغییرات چند سال گذشته من، صفر شدن زمان گذرانده‌ام پای تلویزیون است.

نگرش به هدر رفتن عمر پای تلویزیون، که از حدود ده سال پیش و در دوران دبیرستان توسط معلمی مهربان (آقای والی) در من شکل گرفته بود، در سال‌های اخیر و با معلم مهربان دیگری (محمدرضا شعبانعلی) تکمیل شد.

این مقدمه را گفتم که بگویم اینطور که از وبسایت‌های ترانه فهمیدم، علی زند وکیلی ترانه‌ای برای تیتراژ مجموعه تلویزیونی «زیر پای مادر» خوانده است.

در این دو روزی که ترانه را دانلود کرده‌ام، بارها و بارها آن را گوش کرده‌ام.

گفتم شاید شما هم با تلویزیون بیگانه باشید، اما این ترانه‌ی زیبا را دوست داشته باشید:)

‌ ‌

لینک به ترانه آخرین رویا در سایت نکس‌موزیک

‌ ‌

متن ترانه:

برگرد، عاشق ترین هم‌درد، آخر چگونه از خیالت بگذرم، برگرد و غمگینم مکن

شب‌ها، ای آخرین رویا، من بی تو از رویای خود تنهاترم، تنهاتر از اینم مکن

مرا بگیر آتشم بزنو، جان بده به منو، در سپیده ی جان روشن باش

مرا ببین ای که بی تو منم، بی تو میشکنم، ای تمام جهان با من باش

‌ ‌

شمع توام تو ببین، در اشک من بنشین، ای روشنای جهان رو سوی سایه مکن

بی من مرا (مرو) به سفر، از گریه ام مگذر، ای بی تو من نگران از من گلایه مکن

مرا بگیر آتشم بزنو جان بده به منو در سپیده جان روشن باش

مرا ببین ای که بی تو منم بی تو میشکنم ای تمام جهان با من باش

‌ ‌

‌ ‌

علی زند وکیلی - تیتراژ سریال زیر پای مادر

نفرت از نمادها ، هم آغوشی با مصداق‌ها ؟

یک مطلبی در کانال تلگرامی فقط برای ۳۰ روز محمدرضا شعبانعلی هست که بعضی وقت ها به یادش می‌افتم. شاید شما هم دیده باشید.

نفرت از نمادها هم آغوشی با مصداق ها - شراب سرخوشی کوتاه مدت

فکر می‌کنم خیلی می‎‌شود راجع بهش حرف زد. اما الان فقط می‌خواستم خود نقل قول را بنویسم. در این چند روز به کرات یادش افتادم، اینجا می‌نویسم تا بیشتر جلوی چشمم باشد..

پی‌نوشت. مطالب کانال تلگرام محمدرضا (درباره تغییر مدل ذهنی) را قبل تر ها بصورت پی دی اف آماده کرده بودم. اینجا می‌گذارم تا اگر کسی دوست داشت مرور کند: فقط برای ۳۰ روز (PDF)

بهم بگو که همه چیز درست میشه (نقل قول)

(نوشته شده در ۱۶ بهمن ۹۵)

.

برعکس این روزها که به ندرت فیلم می‌بینم، در دوران دانشجویی وقت نسبتا زیادی را به فیلم دیدن اختصاص می‌دادم.

یکی از فیلم‌هایی که موقع دیدن خیلی دوستش داشتم، سورس کد بود. بعد ها دیدم تلویزیون هم آنرا به نام رمز منبع دوبله کرده. (هر چند به نظرم بهترین و مهم ترین صحنه را پخش نکردند و بعد از دیدن فیلم، با خودم فکر می‌کردم اگر نمی‌توانند نتیجه‌گیری نهایی فیلم را پخش کنند، چرا اصلا دوبله‌اش کرده‌اند؟!..)

تا بحال چندین بار این فیلم را دیده‌ام و فکر می‌کنم ارزشش را هم داشته.

در فیلم، نقش اول (کاپیتان کلتر استیون) بوسیله‌ی دستگاهی شبیه ماشین زمان، به دقایقی قبل برگردانده می‌شود و باید از وقوع یک بمب گذاری جلوگیری کند.

کاپیتان در چندین جای فیلم، وقتی شرایط برایش سخت می‌شود، از اطرافیانش می‌خواهد که به او بگویند:

«همه چیز درست میشه».

این ایده و نقل قول ساده، تابحال بارها در چالش‌های مختلفی که برایم پیش آمده به کارم آمده است و به یکی از نقل قول های محبوب من تبدیل شده است. البته به جای اینکه به کس دیگری بگویم، خودم آنرا به خودم یادآوری کرده ام و با انرژی بیشتری به ادامه مسیر پرداخته ام (بعد ها فهمیدم که گفتگو با خود، نقش مهمی در حل مسئله دارد).

آنرا در اینجا می‌نویسم، تا بیشتر ببینمش.

95-11-16 - source code 2011

اگر فیلم را ندیده‌اید، پیشنهاد می‌کنم برای دیدنش وقت بگذارید.

پی‌نوشت۱. تریلر این فیلم را در زیر می‌توانید ببینید:

پی‌نوشت۲. امیدوارم فرصت کنم و باز هم فیلم ببینم.  دیدن فیلم با زبان انگلیسی، هم به تقویت زبان انگلیسی کمک می‌کند، و هم (با توجه به مطلبی که در فایل رقابت گفته شده) دقایقی ما را از زندگی رقابتی دور می‌کند.

در جستجوی خوشبختی (نقل قول)

(نوشته شده در ۲۶ دی ۹۵)

.

وقتی داشتم عکس‌های موبایلم را مرور می‌کردم، چشمم به نقل قولی از فیلم در جستجوی خوشبختی (the pursuit of happiness) افتاد. خود فیلم را چند بار دیده‌ام و این نقل قول را هم خیلی دوست دارم. اینجا می‌گذارم تا جلوی چشمم باشد.

95-10-27 will smith quote

پی‌نوشت. این دست‌نوشته، اسکن نیست و با دوربین موبایل گرفته شده. دوربین موبایل من هم چندان قوی نیست. اما به کمک برنامه CamScanner ، حتی با دوربین یک گوشی معمولی هم می‌توان از نوشته‌ها و مدارک با دقت بسیار خوبی اسکن گرفت. به نظرم ابزار خوب و کاربردی‌ای است.

جاده‌‌ی سنگفرش شده

(نوشته شده در ۵ دی ۹۵)

.

چند روز پیش، یکی از دوستانم تصویر پروفایلش در تلگرام را به نقل قولی تغییر داده بود. وقتی خواندمش، دوستش داشتم و فشار به اشتراک گذاری (Impulse to share) هم چیزی نیست که بشود از دست آن براحتی خلاص شد. به پیشنهاد معلم خوبم (هنر خواندن جملات کوتاه) چند روز صبر کردم و بنا به همان توصیه‌ها، درباره نقل قول هم چیزی نمی‌نویسم.

quote_vincent_van_gogh

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. با زندگی ونسان ون گوگ اصلا آشنا نبودم. به بهانه این نقل قول، یک ساعتی را در ویکی پدیا و چند جای دیگر چرخیدم و مطلب خواندم که می‌خواهم چیزهایی که در ذهنم می‌چرخند را در قالب چند نکته پراکنده اینجا بنویسم.

  • اول اینکه تا جایی که من فهمیدم، تلفظ نام ون گوگ، شباهت زیادی به چیزی که ما می‌گوییم ندارد. طبق گفته ویکی پدیا، نام این نقاش پرآوازه، فینسِنت فان خوخ تلفظ می‌شود (بشنوید: + ).
  • از اسم که بگذریم، زندگی او پر از فراز و نشیب بوده. از کار به عنوان دلال آثار هنری، تا کار در کتابفروشی و فعالیت به‌عنوان مبلغ مذهبی را تجربه کرده. و دست آخر هم نقاشی و طراحی.
  • داستان زندگی‌اش کاملا غیرمعمولی – لاقل در نظر من – و پر از ابهام بود. مثلا در سال ۱۸۸۸، گوش چپ ون گوگ بریده می‌شود.ا اما هنوز معلوم نیست که خود او گوشش را بریده و به روسپی‌ای که عاشقش شده بوده اهدا کرده، یا دوستش (!) در یک درگیری خیابانی زحمت این کار را کشیده. حتی اینکه خودکشی کرده یا نه، بر اثر حادثه‌ای تیر خورده اما به خودکشی اظهار کرده هم به قطعیت مشخص نیست.