تکرارِ یک کار تکراری

مقدمه. اینجا یک خاطره نوشته‌ام. بدون هیچ نتیجه‌گیری خاصی. شاید بعدا بیشتر درباره‌اش نوشتم.

‌ ‌اصل نوشته:

حدود هفت – هشت سال پیش بود.

رفته بودم نانوایی و در صف بودم تا چند سنگک بگیرم.

صف طولانی بود و من با یکی از دوستان آن روزهایم، بیرون نانوایی نشسته بودیم تا نوبتمان برسد. آن روزها اینکه هر روز نیم ساعت یا یک ساعت در صف نان بایستی چیز چندان عجیبی نبود.

از خیلی چیزها حرف می‌زدیم. بالاخره باید زمان می‌گذشت و در نبود موبایل و تبلت و اینترنت، حرف زدن با دوستان و آشنایان تنها چاره کار به نظر می‌آمد.

به دوستم گفتم: می‌دانی در زندگی بیشتر از همه از چی می‌ترسم؟ .. از اینکه یک روز مثل مردمی شوم که زندگی تکراری دارند. صبح از خواب بیدار شوم. یک سری کارهای تکراری را انجام بدهم و اسمش را بگذارم زندگی – تا شب. و شب بخوابم تا فردا دوباره به کارهای تکراری خودم برسم..

دوستم گفت : می‌دانی که زندگی پدر و مادرهای ما دقیقا همینی هست که می‌گویی؟

گفتم: شاید آنها اینطور زندگی کردن را دوست دارند. اما من ندارم…

پی‌نوشت. از آن روزها، هر وقت یاد این سبک زندگی می‌افتم، این علامت را در ذهنم می‌بینم:

‌ ‌زندگی تکراری

پی‌نوشت۲. شاید بیشتر از چهار یا پنج سال بشود که دوستی که در بالا درباره‌اش نوشتم را ندیده‌ام (اتفاقا از هم خیلی دور نیستیم. شاید دنیاهایمان خیلی از هم فاصله گرفته..). حتی نمی‌دانم او هم مثل من خاطره آن روز عصر در سنگکی را یادش هست یا نه. اما آن روز جزو معدود روزهایی از گذشته هست که با وضوح بسیار بالا در ذهن دارم.

فرصت اشتباه کردن

اخیرا که با آشنایان و هم سن و سال های خودم صحبت می‌کنم، صحبت از آینده می‌شود و برنامه هایی که برای آن داریم.

گاهی تکه ای از چیزی را که فکر می‌کنم درست است به آنها می‌گویم.

البته اوایل با همه یک جور صحبت می‌کردم. اما می‌دیدم اکثرا چشمانشان گرد می‌شد و یک علامت سوال بزرگ روی سرشان ایجاد می‌شد! تا جایی که شاید اگر نمی‌خندیدم و احساس نمی‌کردند که دارم شوخی می‌کنم، به این فکر می‌افتادند که باید با تیمارستان تماس بگیرند!

مثلا وقتی صحبت از کار می‌شد، می‌گفتم: چرا باید زندگی را چند تکه کرد. آیا نمی‌شود همه اش زندگی کرد و تفریح؟ نمی‌شود جوری کار کرد که از کار کردن خسته نشد؟

یا مثلا می‌پرسند : درس نمی‌خوانی؟

می گفتم: چرا می‌خوانم.

بعد می‌گفتند کدام دانشگاه.

و من می‌ماندم چطور باید توضیح بدهم که درس خواندن من از آنهایی نیست که با زور و کلی مشقت و صرف منابع گران‌قیمتی چون عمر، درسی غیرکاربردی بخوانی و آخرش تکه کاغذی به دستت بدهند که به هیچ کاری هم نمی‌آید…

به هر حال مدتی طول کشید تا بفهمم باید جوابها را با مخاطبم سِت کنم و گاهی جوابهایی را بدهم که خودم می‌دانم صرفا جوابی درست از دید اوست – و نه من.

کمی از حرفم دور شدم.

می‌گفتم که گه‌گداری دوستانی می‌بینم که حس می‌کنم می‌توانم بخشی از نحوه فکر کردنم را با آنها به اشتراک بگذارم، نظراتشان را بشنوم و با هم گپ بزنیم.

اما در گفتگو با همین دوستانم هم (که گاهی ماه‌ها طول می‌کشد تا یکی شان را حضوری ببینم)، وقتی صحبت از آینده می‌شود، خیلی می‌شنوم که دوستانم می‌گویند: ما دیگر خیلی فرصت اشتباه کردن نداریم..

خیلی وقت است با خودم در این باره فکر می‌کردم که فرصت اشتباه کردن یعنی چه؟

تا اینکه دیروز هم این جمله را شنیدم : ما خیلی وقت نداریم که راه اشتباهی را برویم. باید کاری کنیم که با اطمینان بالاتری، به موفقیت ختم می‌شود.

نمی‌دانم چرا.

هر چه فکر می‌کنم، از این جمله‌ی بدیهی چیزی دستگیرم نمی‌شود. ولی فکر می‌کنم، منظور این دوستانم احتمالا این است که ریسک کردن و تلاش برای جهش در شرایط زندگی‌، خواه از طریق راه انداختن یک بیزینس یا استارت آپ یا اختراع یک وسیله یا هر راه دیگری، یک سن بخصوصی دارد.

احتمالا تا موقع دانشجویی می‌توان این فرصت را به خودمان بدهیم که اشتباه کنیم – شاید چون دانشجو به هر حال علاف است. یک سنگی می‌اندازد. شاید گرفت!..

اما الان خیلی دیر شده.

دیگر باید به فکر سر و سامان گرفتن باشیم (همانطور که محمدرضا شعبانعلی می‌گفت، سر و سامان گرفتن یعنی داشتن یک قرارداد بلند مدت شغلی و یک قرارداد بلند مدت عاطفی).

الان که فکر می‌کنم، با خودم می‌گویم شاید دلیل اینکه سبک استدلال برخی از این دوستانم را درک نمی‌کنم، این باشد که در یکی دو سال اخیر سعی کرده‌ام از بند “غولی به نام مردم” رها شوم و تصمیم هایم را خیلی با معیار آن موجود بی شاخ و دم نسنجم.

از تاکسی، تا قلیان و تا فتحعلی شاه قاجار

پیش‌نوشت. متن زیر طولانی، پراکنده و حاوی برداشت‌های شخصی است و کمترین ویرایش روی آن انجام شده. به‌نظرم گزینه‌ی مناسبی برای خواندن نباشد.

اصل نوشته:

مقدمه

دیروز برای دیدن چند دوستِ عزیز، دل به جاده زده و کنار مسافرکش گرامی نشسته بودم.

معمولا در این مواقع، هندزفری به گوشم می‌گذارم و سعی می‌کنم چیز مفیدی گوش بدهم – یا لااقل تحلیل ها و دغدغه های غیر مفید نشنوم.

اما این بار آقای راننده کمی آشنا بود – یا من اینطور احساس می‌کردم.

این بود که فکر کردم شاید قطع کردن حرف او و درآوردن هندزفری، بی ادبی باشد.

صبر کردم تا حرفش تمام شود.

هر چند مجبور شدم برای دقایقی تحلیل‌هایی را گوش کنم که دوست نداشتم بشنوم، اما همین چند دقیقه باعث شد به مدل ذهنی نسبتا رایجی فکر کنم که قصد دارم در این نوشته کمی مفصل تر درباره اش فکر کنم.

۱

آقای راننده از سن و سالم پرسید. از کارم و از سربازی و … .

به لطف صورت بیبی فیس من، تا مدتها می‌توانم به بقیه بگویم درس می‌خوانم – و همه هم قبول کنند!

همین جواب را دادم.

خوبی این جواب این است که سوال‌های دیگر هم با آن پاسخ داده می‌شوند.

هر چند می‌دانیم که دانشجو عموما بیکار است و بعید هم می‌دانم جز عده‌ی اندکی، بقیه دانشجویان دانشگاهی وقت قابل توجهی روی درس بگذارند (دوستان من از قشر دانشگاه پیام نور و آزاد و دولتی و دانشگاه تهران و شریف و … هستند و این را تقریبا همه‌شان اذعان دارند).

اما «مردم» انتظار ندارد که دانشجو کار هم بکند.

در نتیجه، عموما وقتی می‌گویم دانشجو هستم، وضعیت درآمدی (دریافتی از خانواده)، کار (بیکار یا همان دانشجو)، سبک زندگی (بدون دغدغه بودن و خوش بودن) و تا حدودی هم ازدواج مشخص می‌شود (بیشتر دانشجو‌ها مجردند).

اما ازدواج را نمی‌توان قطعی گفت.

این بود که آقای راننده – برای کامل شدن پازل ذهنی اش – پرسید: “زن نگرفتی؟”

گفتم: “نخیر!”

حالا پازل تکمیل شد.

شروع کرد که من در هجده سالگی زن گرفتم و بعد در فلان جا استخدام شدم و برای دوره چند سالی به بهمان‌جا رفتم و.. . و اینکه به نظرم تو هم زودتر زن بگیر!

این را بدان. اگر کسی به تو گفت حالا زود است و زن می‌خواهی چکار و …، او دشمن توست و اگر کسی گفت که زود زن بگیر، او صلاح تو را می‌خواهد! دوست و دشمنت را اینطور بشناس!…

البته فکر می‌کنم خیلی از ما روزانه با این مشورت‌های زورکی و یک طرفه، بمباران می‌شویم و این اصل چیزی نبود که بخواهم در اینجا تعریف کنم.

در لابلای حرفهای این آقا، که از سربازی خود گفت و اینکه چقدر عمر سریع می‌گذرد، از دختران خود که همگی تحصیل کرده و با سواد هستند و شوهرهایشان هم همینطور، و خیلی حرفهای دیگر، می‌توان چند نکته را حس کرد:

هدف از زندگی، برای او که اکنون در دهه پنجم زندگی خود بود، عملا ناشناخته و مجهول بود. نمی‌دانست برای چه به دنیا آمده و اینکه اصلا دنیا، دقیقا یعنی چه.

اندک رضایتی اگر بود، از این بود که هر کاری را سر وقت انجام داده (سر وقت زن گرفته، سر وقت سربازی رفته، سر وقت بچه‌دار شده،…).

آینده‌ی ایده‌آل خود را در زندگی، در فرزندان خود جستجو می‌کرد. حس اینکه: من که به “جایی” نرسیدم. اما تمام تلاشم را کرده و می‌کنم که بچه‌هایم برسند. هر چند دقیقا نمی‌دانم “کجا” مد نظرم است. (که معمولا بعید است بچه‌ها همچین حسی را درک یا قبول کنند. بچه‌ها، یا آنقدر می‌فهمند که از زحمات پدر و مادر تشکر می‌کنند – هر چند می‌دانند و می‌فهمند که رویاهای آموخته شده و اهداف تجویزی، بیشتر زندگی‌شان را تنگ کرده تا به آنها کمک کند- ، یا اینکه مدام از والدین‌شان گله می‌کنند که شما باعث شُدید که ما به هیچ جایی نرسیم…)

– پس زمینه‌ی ذهنی “کارِ کمتر و لذتِ بیشتر“، در تک تک موضوعاتی که بیان می‌کرد، مشهود بود. انگار هدف درست زندگی را در این میدید که کمی کار کنی و به جایی برسی و در ادامه‌ی زندگی، از دستاورد‌های آن «کمی کار» استفاده کنی. و «زرنگ» کسی است که با میزان کمتری از آن «کمی کار»، به بیشترین دستاورد ها برسد…

۲

وقتی بچه‌ -تر!- بودم، قلیان برایم یک چیز سحرآمیز بود.

در عروسی ها یا مهمانی‌های بزرگ، یک قلیان بزرگ می‌آوردند و می‌گذاشتند جلوی پیرترین فرد حاضر در مجلس – که معمولا در دورترین نقطه از درب (بالای مجلس) می‌نشست.

هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید در بچگی کسی را حین قلیان کشیدن دیده باشم.

اما بود.

نمی‌دانم. شاید همان بزرگترها هم کمتر می‌کشیدند و بودنش بیشتر حالت نمادین داشت!

در مسافرت‌ها هم خبری از قلیان نبود – یا لااقل من ندیده و یادم نیست…

حالا آن را مقایسه کنید با الان.

در کافه‌ها و قلیان‌خانه‌ها. در جاده‌ها. مهمانی‌ها. قلیان کشیدن خانوادگی در پارک ها – که بعضی وقت‌ها دیده ام حتی به خردسالان هم نوبت می‌رسد.

حتی گاهی دیده‌ام – و شاید شما هم دیده باشید – که حین رانندگی هم بعضی‌ها قلیان می‌کشند!

۳

دیروز وقتی با دوستم در پارک قدم می‌زدیم، عده‌ای را دیدم که در پارکینگ، درون خودرو نشسته بودند و قلیان می‌کشیدند.

در پارک اما، نم نم باران بهاری در عصر، باعث شده بود هوا به طرز وحشتناکی لطیف و لذت بخش باشد.

به دوستم گفتم:

فکر می‌کنم فهم من کم شده. اینها را اصلا نمی‌فهمم…

حرف پیرامون خیلی موضوعات دیگر هم چرخید.

بعد که کمی فکر کردم، دیدم این نگاه، نگاه جدیدی نیست.

همین نگاه است که می‌گوید اگر صبح تا شب کار می‌کنی و وقتی برای «لذت های تعریف شده توسط “مردم”» اختصاص نمی‌دهی، احمقی.

همین نگاه است که می‌گوید اگر زیاد کار کنی و درآمدت کم باشد، احمقی.

همین نگاه است که به معلم دوران ابتدایی که به‌خاطر بی‌عدالتی در نظام پرداخت حقوق، در دوران بازنشستگی وضع مالی‌اش خوب نیست، می‌گوید احمقی (با اینکه کار خود را تمام و کمال انجام داده و واقعا “معلم” بوده).

و همین نگاه بود که صبح در حرفهای آقای راننده می‌گفت: اگر از لذت‌های زندگی استفاده نکنی، احمقی.

..

۴

نمی‌دانم چرا یکدفعه یاد شاه‌های قاجاری افتادم (اطلاعات من از این شاه‌ها صرفا کتاب‌های درسی بوده و هست).

یاد ناصرالدین شاه. و مخصوصا فتحعلی شاه – که مخصوصا از او همیشه کینه به دل داشته‌ام!

همیشه فکر می‌کردم بی‌تدبیری اینها بوده که وضعیت ما امروز این شده…

اما دیروز، در یک لحظه، به آن‌ها حق دادم.

انگار – درست یا غلط – آن کینه‌ی قدیمی دیگر نبود.

با خودم فکر کردم اگر پادشاهی در اختیار خیلی از ماها بود، احتمالا وضعیت آیندگان خیلی بدتر از این می‌شد.

ما که امروز از لذت‌های زندگی، نمی‌خواهیم حتی قطره‌ای از دست بدهیم، اگر جای فتحعلی شاه بودیم چه می‌کردیم؟

همچنان برای برنامه ریزی سال نو (حرفهای پراکنده)

پیش‌نوشت. احتمالا فایل محمد رضا را (که در پست قبل اشاره کردم) دانلود کرده اید.

نمی‌دانم فرصت کرده‌اید آن را پر کنید یا نه. من دیروز آن را پر کردم. کار راحتی نبود. و باید اعتراف کنم که خیلی از فیلد ها هم خالی ماندند.

اما نکته‌ای به نظرم می‌رسد که اینجا می‌نویسم:

موفق ها قصاب های خوبی هستند…

پارسال وقتی کتاب “اعتراف های یک تبلیغاتچی” – نوشته دیوید اگیلوی – را می‌خواندم، در همان صفحات اول و در بین داستان چیزی خواندم که از آن موقع تابه حال بارها به یاد آن افتاده‌ام ( آنچه اینجا می‌نویسم کاملا نقل به مضمون است).

اگیلوی، که گویا در دورانی از جوانی خود در آشپزخانه‌ی هتلی کار می‌کرده، از مسئول آشپزخانه – یا به عبارت بهتر، سرآشپز – خیلی تعریف می‌کند. و اینکه چطور مدیریت او توانسته بوده رستوران هتل را به یکی از بهترین رستوران‌های شهر تبدیل کند..

در یکی از خاطرات، اگیلوی می‌گوید:

او تحمل افراد سطح پایین را در آشپزخانه نداشت… بارها افراد را با فاصله‌ی کمی از شروع کارشان، اخراج می‌کرد و عقیده داشت که موفق ها، قصاب‌های خوبی هستند

موقع خواندن کتاب، روی این خاطره کمی مکث کردم.

برایم جالب بود. داشتم خودم را مقایسه می‌کردم که اگر من هم بودم می‌توانستم قصاب خوبی باشم و کسی را به سرعت اخراج کنم یا نه.

بعد ها هم، “قصاب بودن” برای من یک متر شده بود. که گه گاه به یادش می‌افتادم و درباره دیگران – و خودم – با این متر فکر می‌کردم.

دیروز، وقتی فرم ها را پر می‌کردم، دوباره به یاد این داستان افتادم.

امروز، مفهوم قصاب بودن برای من بیشتر از اخراج کسی از شغلش شده بود. اینکه:

اگر من در شرایط مشابهی باشم، حاضر هستم به خاطر هدفم چیزهایی را قربانی کنم یا نه..

به نظرم در تمام صفحات فایل، می‌شد مصداق‌هایی از فدا کردن و انتخاب کردن و کنار گذاشتن را دید، هر چند در صفحات ۵ و مخصوصا ۶ ، این نکته خیلی به چشم می‌آمد.

فکر می‌کنم همین صفحه بیشترین وقت را هم برد.

اینکه به این فکر کنم که بالاخره کدام مورد از بقیه مهم تر است؟ – “حتی وقتی همه‌ی آنها مهم‌اند”.

پی‌نوشت. درباره قربانی کردن، بیشتر از این نمی‌نویسم. چرا که خود بیشتر از این نمی‌دانم. اما در پیگیری لینک‌ها، به پاسخی رسیدم که محمدرضا جان برای یکی از بچه‌ها نوشته بود.

آن را دوست می‌داشتم و اینجا می‌آورم تا بیشتر جلوی چشمم باشد. (ساختار متن را عینا کپی کردم اما مواردی که با آبی مشخص شده کار من است. (لینک کامنت اصلی) ).

“همون‌طور که به درستی اشاره کردی و من هم زمانی در بحث اندیشمند بودن یا سلبریتی بودن نوشتم، فکر می‌کنم تنها مسئله‌ی کلیدی ما انسان‌ها همین نه گفتن‌ها و نخواستن‌ها و کنار گذشتن‌ها و چیزی رو به پای چیز دیگر قربانی کردن‌هاست.
برای من مفهوم قربانی خیلی مفهوم زیبایی است.
این رو فقط از جنبه‌‌ی شعائر مذهبی نمی‌گم. اصل این ماجرا که باید برای تعالی خون ریخته شود. خون عزیزترین چیزها.
انسان بدوی، جز شکم نداشت و جز شکمی جات را عزیز نمی‌داشت.
پس خون گاو و گوسفند را بر زمین می‌ریخت. این شکل از خون ریختن به معنای از دست دادن ارزشمندترین داشته‌ها با هدف به دست آوردن چیزی ارزشمندتر بود (جالب اینجاست که نخوردن از گوشت قربانی خودت، قدمتی چند هزارساله دارد. واقعاً باید ببازی. نه اینکه سر ببری و دوباره گوشت را به خانه بیاوری).
نمی‌دانم انسان امروز که گوسفند برایش یک دارایی مهم نیست و پول گوسفند را کارت به کارت می‌کند و سر گوسفند را از راه دور می‌برد و حتی نمی‌فهمد که از حسابش کم شد یا نشد، آن تعالی و Transcendence را تجربه می‌کند یا نه.
شاید امروز، مصداق جدید قربانی کردن، ریختن خون فرصت تحصیلات تکمیلی دانشگاهی در پایآینده‌ای بهتر برای خود و دیگران باشد.
شاید امروز، مصداق جدید قربانی کردن، ریختن خون یک خانه‌ی پانصد میلیون تومانی پای یککتابخانه‌ی پانصد میلیون تومانی باشد (قربانی این سال های من).
شاید امروز، مصداق جدید قربانی کردن، ریختن خون زندگی در وطن پای زندگی در غربت باشد و یا برای فردی دیگر ریختن خون رویاهای مهاجرت در پای ماندن در وطن.
اما نه گفتن و نخواستن و چیزی را بر پای چیز دیگری سر بریدن همیشه زیباست.
شاید لازم باشد تا مفهوم جدیدی از باختن را بفهمیم.
همین حرفی که به تعبیر حافظ، یک قصه بیش نیست اما از هر زبان که می‌شنوی نامکرر است.”

خانه تکانی در روابط (میکرواکشن سال نو)

احتمالا شما هم تجربه کرده‌اید که تعداد روابطی که یک فرد می‌تواند بطور همزمان داشته باشد و مدیریت کند، محدود است  (البته منظورم رابطه‌ی واقعی است و نه «دوستی‌های لایکی» در شبکه‌های اجتماعی).

حال می‌خواهد این روابط، روابط کاری باشند؛ یا روابط عاطفی؛ یا روابط دوستی؛ یا رابطه‌ی استاد و شاگردی یا…

به عبارت دیگر، چون «توجه» ما، منبعی محدود و مشخص است، احتمالا تعداد توجه‌هایی که می‌توانیم به افراد اختصاص دهیم، نمی‌تواند از عدد مشخصی بیشتر شود.

با این استدلال و به واسطه‌ی مطلبی که قبلا در قسمت دوازدهم «با متمم تا عید نوروز» خوانده بودم،  تصمیم گرفتم که در اولین روز امسال، نگاهی به سبد روابطم بیاندازم.

چرا که به قول محمدرضا جان،

 “سال جدید، معمولا، با سبد رابطه‌های قدیمی نو نمی‌شود”.

به عنوان یک «میکرواکشن»، تصمیم گرفتم که هر رابطه‌ای را که به‌واسطه‌ی شماره تلفنی در گوشی خود دارم، بررسی کنم. ببینم آیا شماره تلفنی که سال‌های قبل در گوشی ام ذخیره شده، امروز هم باید در گوشی ام باشد یا نه، حضورش فقط جا را برای شماره‌های دیگر، و همینطور شماره‌ها و روابط جدید، تنگ کرده.

سبک‌تر کردن کانتکت لیست

امروز صبح که سرم خلوت تر بود، فرصتی شد تا به شماره تلفن‌های سیو شده در گوشی ام نگاهی بیاندازم.

وقتی افراد لیست را یکی بعد از دیگری بررسی می‌کردم، احساس‌های متنوعی داشتم.

  • بعضی از افراد، برایم یادآور لحظات خوشی در گذشته بودند، در امروز من هم حضور داشتند، و دوست داشتم در آینده هم با آنها باشم. با دیدن این اسامی، لبخندی زدم و طبیعتا این شماره‌ها را نگه داشتم.
  • با دیدن عده‌ای دیگر، (بر خلاف گروه قبل) حسم بد شد و به خودم می‌گفتم که چرا تابحال این‌ها را در گوشی نگه داشته‌ام! ( طبیعتا نه اینکه آنها افراد بدی باشند). این شماره ها را هم به آسانی پاک کردم.
  • اما عده‌ای هم بودند که در گذشته گاهی لحظات خوبی با هم داشتیم، اما احساس می‌کردم مسیرمان در آینده شبیه به هم نیست.

چالش اصلی همین افراد بودند!

نه دلم می‌آمد که پاک‌شان کنم و نه می‌خواستم رابطه‌ای قدیمی را – که به گذشته تعلق دارد و نه آینده – بی‌دلیل نگه دارم.

اینها همان دوستانی بودند که مدت کمی در جایی با هم بودیم – یا عمق روابط‌مان نسبتا سطحی بود. مثلا در یک کلاس یکی از دروس عمومی دانشگاه. یا استاد تی-ای یکی از دروس. یا دوستی که چند باری و به واسطه‌ی یک دوست مشترک، با هم جایی رفته بودیم …

نتیجه این شد که برخی را نگه داشتم – و در واقع دلم نیامد پاک کنم – و تعدادی را هم پاک کردم.

از نتیجه راضی هستم. و امیدوارم این تجربه را هر چند وقت یکبار تکرار کنم.

پی‌نوشت۱. دقیق یادم نیست، ولی وقتی شمارنده‌ی تعداد مخاطبین را نگاه می‌کردم، حدودا بین ۸۰ تا ۹۰ اسم را پاک کرده بودم!

پی‌نوشت۲. همانطور که اینجا هم نوشتم، از روابط جدیدم با دوستان متممی‌ام، بسیار راضی‌ام و آن را از میوه‌های وبلاگ نویسی و دستاورد‌های سال قبل می‌دانم. امیدوارم بتوانم با دوستان بیشتری آشنا شوم، روابط‌مان همچنان برقرار باشد و من هم با توسعه‌ خود، لایق دوستیِ دوستان عزیزم باشم. (به قول عزیزی، وقتی دوستی را در متمم پیدا می‌کنی، می‌توانی به مایندست [ و نحوه‌ی نگرش] او تا حد خیلی خوبی خوشبین باشی.)

پی‌نوشت۳. قصد دارم سبد روابط فیزیکی‌ام را هم روی کاغذ بیاورم و در مورد آن‌ها تصمیم بگیرم. مخصوصا اینکه وقتی از فایل “مروری بر سالی که گذشت پرینت می‌گرفتم هم این مورد را دیدم. همین الان برای پر کردن جدول‌های این فایل اقدام خواهم کرد.

زندگی در جستجوی تغییر (۲) : “عید نوروز ، فرصتی برای تغییر”

(نوشته شده در ۱۲ اسفند ۹۵)

.

مقدمه. نزدیک عید نوروز که می‌شود، یاد به این فکر می‌افتم که میزان رضایتم از زندگی چقدر است، و اینکه آیا لازم است مواردی را تغییر دهم تا میزان رضایتم از زندگی افزایش یابد؟ اگر جواب مثبت است، سوال بعدی این می‌شود که: چه مواردی را؟ و چگونه؟

۱

همانطور که قبلا هم گفته‌ام، تغییر، تغییر کردن و زندگی در جستجوی تغییر، یکی از موضوعات مورد علاقه‌ی من است.

همیشه از یکنواختی گریزان بوده‌ام و به دنبال تغییر بودن را مثبت می‌دیده‌ام – شاید چون هنوز چیزی را که کاملا می‌خواهم پیدا نکرده‌ام.

اما تغییر چیزی نیست که بشود در عمل با آن شوخی کرد!

شما را نمی‌دانم. اما برای من، هر چقدر هم که بگویند و بگویم که تغییر هیجان دارد و لذت؛ اما در عمل تغییر معمولا مشکل است و درد آور. به نظرم چیز خوبی است که همیشه دوست دارم از آن صحبت کنم. آن را توصیف کنم و آرزو کنم برای دوستانم باشد – تا رشد و پیشرفت کنند. اما برای خودم و موقع تغییر، مغزم مقاومت می‌کند. انگار چیز خوبی است که دوست دارم برایم اتفاق نیوفتد!

به هر حال، اگر بخواهم خوشبین باشم، همین که هنوز شوق تغییر دارم هم اتفاق خوبی است.

۲

تغییری که از آن صحبت می‌کنم، فکر می‌کنم بیشتر از هر چیز، تغییر هدف باشد – که به واسطه‌ی آن مسیر نیز لزوما تغییر خواهد کرد (حتی اگر شده کمی متفاوت تر از مسیر قبلی).

یعنی در واقع، باید دوباره هدف‌گذاری کنم و به دنبال هدفی باشم که احساس می‌کنم رضایت مرا در بلندمدت به نحو بهتری برآورده خواهد کرد.

اما خود هدف‌گذاری، کار چالش برانگیزی است.

به قول مازلو که می‌گفت (نقل به مضمون):

اینکه بدانیم چه می‌خواهیم کار ساده‌ای نیست. بلکه حاصل شناختی سطح بالا از خودمان است.

نمی‌خواهم با صحبت از هدف و هدف‌گذاری این پست را بیش از این آشفته کنم. فقط خواستم بگویم منظورم از تغییر در اینجا، تغییر در هدف است که احتمالا به تغییر مسیر نیز منجر می‌شود.

۳

الان داشتم روزهای مانده تا پایان سال را می‌شمردم. ۱۹ روز مانده.

برای من عید نوروز بیشتر از اینکه جشن آمدن بهار باشد یا جشنی تاریخی، فرصت فکر کردن به سال گذشته و سال آینده است. و اینکه کدام قسمت‌های زندگی نیاز به تغییر دارد که بیشتر به چیزی که می‌خواهم شبیه و نزدیک باشد.

پارسال بود که محمدرضا جان پیشنهاد جالبی داد:

اینکه قبل از عید، تغییر را آغاز کنیم و روز عید که دیگران تازه به فکر تغییر می‌افتند  – که اغلب هم به دلیل «خوشبینی افراطیِ ناشی از نقطه شروع»، نافرجام می‌ماند – ، ما موفقیت بخشی از تغییر هایمان را جشن بگیریم.

امیدوارم فرصت کنم ( یا بهتر است بگویم: کنیم) و سری “با متمم تا عید نوروز” را دوباره بخوانم و تغییر را قبل از عید، آهسته و تدریجی آغاز کنم.

پی‌‎نوشت. لینک های مفید از روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی

  1. هدف استراتژیک یا رقابتی؟
  2. با متمم تا عید نوروز (۱۳ نوشته)

 

حالت ذهنی «شهرستانی بودن»

(نوشته شده در ۱۷ بهمن ۹۵)

.

پیش‌نوشت۱. تا بحال در این وبلاگ حرف‌ها و نظراتی شخصی از خودم را نوشتم. اما هیچ وقت فکر نکردم که لازم باشد تا بگویم اینها نظرات شخصی هستند و قابل استناد نیستند. اما این نوشته شاید قابلیت این را داشته باشد که اشتباها به عنوان یک حرف حساب تلقی شود. پس لطفا توجه داشته باشید که این نوشته را کمی بیشتر جدی نگیرید!

پیش‌نوشت۲. این نوشته به شدت ناپیوسته است و شاید انتخاب خوبی برای خواندن محسوب نشود.

.

برای توضیح حرفم، باید کمی از خودم بگویم.

من در یکی از شهرستان‌های نسبتا کوچک استان همدان به دنیا آمدم. همیشه وقتی بدلیل کار یا مهمانی یا مسافرت، به یک شهر بزرگتر می‌رفتیم، حسی داشتم که بعد ها متوجه شدم بسیاری از دوستانم هم در مواجهه با محیط بزرگتر همین حس را تجربه می‌کنند. من این حس و رفتار ناشی از آن را در ذهنم «حالت ذهنی شهرستانی بودن» می‌نامم و می‌خواهم کمی درباره آن بنویسم.

۱

احساس می‌کنم افرادی که به جاهای بزرگتر یا پیشرفته‌تر می‌روند، نسبت به محیط و سیگنال‌های محیطی بیش از حد حساس می‌شوند.

فردی که از روستای ۲۰۰ خانواری به شهری با جمعیت ۱۰۰۰۰ نفر می‌آید ممکن است چنین احساسی را تجربه کند. یا فردی که از آن شهر ۱۰۰۰۰ نفری به شهری بزرگتر با جمعیت ۱ میلیون نفری می‌رود. یا کسی که از اصفهان به تهران می‌رود. یا تاجری که از تهران به اروپا یا امریکا می‌رود.

منظورم از حساسیت بیش از حد، حساسیت به چیزهایی است که برای اهالی آن مناطق حساسیت برانگیز نیست.

  • فکر می‌کنم برای بسیاری از شهرستانی‌ها، اولین تجربه‌ی مترو سوار شدن، تجربه جالبی بوده – برای من که بوده. دیدن تعداد نسبتا بالای کودکان کار در خیابان‌های تهران، نکته‌ی دیگری بوده که جلب توجه می‌کرده. یا سایر چیز‌هایی که شاید یک تهرانی اصلا به آنها دقت نکند و آنها را نبیند.
  • برای یک ایرانی که به یکی از شهرهای امریکا می‌رود، دیدن تعدد کارتن خواب ها شاید عجیب باشد (ببینید تلویزیون چه ذهنیتی از امریکا در ذهنم ساخته! :)) ). یا شاید دیدن این خیابان‌های تمیز و پیاده‌روهایی با کاشی های مرتب. یا شاید قانونمند مداری و رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی. (عکس زیر را خیلی وقت پیش در اینستاگرام اسکرین شات گرفته‌ام. آن موقع می‌دانستم کجاست ولی الان نه. فکر می‌کنم امریکاست!)
حس شهرستانی بودن!
خارج!

۲

منظورم این است که حساسیت نسبت به محیط بد است؟

نه لزوما.

به نظرم حساسیت (یا حتی حساسیت زیاد) به محیط، شاید به خودی خود بد نباشد. اما می‌تواند باعث رفتارها و تصمیماتی بشود که این رفتارها و تصمیمات لزوما مثبت و سازنده نباشند.

من وقتی به تهران می‌روم و با حساسیت بالایم می‌بینم که اینجا چقدر با شهرستان فرق دارد، فکر می‌کنم باید رفتارهای متفاوتی از شهرستان بروز دهم. اتفاقا این هم لزوما اشتباه نیست. اما با فهمیدن اینکه در این فضا باید رفتارهای متفاوتی بروز بدهم، لزوما متوجه نمی‌شوم دقیقا باید چه کار بکنم.

راحت ترین و دم دست ترین کار، شبیه عموم مردم شدن است.

نگاه می‌کنم تا ببینم بقیه چه کار می‌کنند.

  • اگر کسی به کودک خیابانی که می‌خواهد به زور به رهگذران فال بفروشد توجهی نمی‌کنند، من هم نباید توجه کنم.
  • اگر بقیه از دیدن این پاکیزگی خیابان به وجد نمی‌آیند، من هم نباید از دیدن آن ذوق کنم.

۳

این تصمیم به شهرستانی نبودن، علاوه بر رفتارهای کوچک، در بقیه تصمیم هایمان هم ممکن است تاثیر بگذارد.

  • مثلا در تهران، یکی از مود های بسیاری از جوان ها، مهاجرت است. در حدی که برای نرفتن باید دلیل محکم داشته باشی – هر چند برای رفتن دلایل واهی و کلی هم کفایت می‌کنند. ممکن است من هم بعد مدتی به این فکر کنم: پس من هم باید از این مملکت بروم. اینجا قدر من را نمی‌دانند… یا ممکن است ببینم در تهران در بین حوزه‌های مختلف، افرادی که در حوزه‌ی الف فعالیت کرده‌اند، جزو موفق‌های جامعه هستند (موفقیت ظاهری که غالبا با پول سنجیده می‌شود). پس بهتر است من هم در حوزه الف کار کنم…

بگذارید مثال شخصی بزنم.

تعدادِ دوستانِ من بعد از قبولی در دانشگاه، در حالی‌که قبل کنکور به حداقل رسیده بود، ناگهان زیاد شد. احساس می‌کردم با داشتن تعداد زیادی دوست، اجتماعی‌تر هستم. نتیجه این بود که تعداد زیادی از دقایق زندگی‌ام را در زندگی افرادی سوزاندم که سنخیت زیادی با من، اهداف من و آینده‌ای که برای خودم می‌خواستم نداشتند – شاید به این دلیل که اجتماعی بودن یک ویژگی مثبت در آن جو تلقی می‌شد.

۴

اینها را نوشتم که بگویم تجربه به من نشان داده، وقتی در جوی بزرگتر قرار می‌گیرم، سیگنال‌های محیط (شامل حرف‌ها و رفتار دیگران و تصمیم‌های آنها و …) قابلیت این را دارد که روی من تاثیر بگذارد. تاثیری که لزوما من آنها را دوست نداشته باشم.

این دانستن، لاقل برای من، بسیار ارزشمند است و آن را نوعی خودشناسی می‌دانم. دانستن همین نکته‌ی به ظاهر ساده به من کمک کرده تا حد امکان خودم باشم و کمتر بدلیل «حالت ذهنی شهرستانی بودن»، در محیط حل شوم.

۵

اگر بخواهم جمع‌بندی یا خلاصه‌ای (کمی مرتب تر از حرفهای بالا!) بنویسم، می‌گویم:

به نظرم بسیاری از انسان‌ها – مستقل از محل تولدشانمستعد هستند در فضاهایی در «مود ذهنی شهرستانی بودن» قرار بگیرند (قسمت ۱ ویژگی این مود را در مثال‌هایم نوشته‌ام). پس قدم اول اینکه باید بفهمیم چه موقع مود ذهنی شهرستانی بودن در ما فعال شده.

و بعد از اینکه این حالت را تشخیص دادیم، سعی کنیم در آن فضا (علی رغم اینکه به تغییرات محیطی توجه داریم و سعی می‌کنیم تا حد امکان خودمان را با آن تطبیق بدهیم) به سرعت به رنگ جماعت در نیاییم و خود واقعیمان باشیم و برای خودمان، اولویت‌هایمان، ارزش‌هایمان، رفتارها و انتخاب‌هایمان ارزش قائل شویم.

– – – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. جایی از محمدرضا جان خوانده بودم که ما جایی که حسِ آشنایی کنیم و غریبه نباشیم، انگار حجم مان افزایش پیدا می‌کند. (شاید دیده باشید که وقتی کسی در جایی مهمان است و خیلی جمع می‌نشیند، به او می‌گویند :راحت باش خانه خودت است، اما وقتی کمی پایش را دراز کرد و نشست اینطور می‌فهمیم که او حس راحتی دارد). این را تجربه کرده‌ام و در دیگران هم دیده‌ام. نمی‌دانم که این حجم کم داشتن و جمع بودن را هم می‌شود جزو نشانه‌های مود ذهنی شهرستانی بودن قرار داد یا نه. اما چون در ذهنم بود اینجا نوشتم. هر چند دلم نیامد حرف‌های محمدرضای عزیز را در لابلای چرت و پرت‌های خودم بکار ببرم!

پی‌نوشت۲. بعد از اینکه نوشتن این مطلب تمام شد و آنرا خواندم، دیدم شاید بشود چیزی که گفتم را هم ارز شاخص «عزت نفس» دانست. که مفهومی جامع تر است.

شاید وقتی به نتیجه رسیدم، درباره‌اش بنویسم.

رویاهایی که نمی‌خواهیم برآورده شوند

(نوشته شده در ۱۵ بهمن ۹۵)

.

پیش‌نوشت. یکبار در یکی از کامنت‌های متمم، مطلبی از کتاب پائولو کوئیلو نوشتم که می‌خواهم آن را یکبار دیگر هم اینجا تعریف کنم. فقط با توجه به اینکه رمان را خیلی وقت پیش خوانده‌ام، احتمال اشتباه در تعریف آن زیاد است. اما فکر می‌کنم اصل مطلب را درست یادم مانده.

کیمیاگر، رمان معروف پائولو کوئیلو، داستان پسری جوان بنام سانتیاگوست. سانتیاگو محل زندگی و گوسفندان خود را رها می‌کند (شغلش چوپانی است) و در جستجوی گنجی که یک شب رویای آنرا دیده بود، می‌رود.

داستان پر از اتفاقات جالی است و اگر آنرا نخوانده‌اید، پیشنهاد جدی من این است که با ترجمه‌ی آر.ش حجا.زی در اینترنت جستجو کرده و بخوانید.

اما چیزی که می‌خواهم برایتان تعریف کنم، مربوط به فروشگاهی است که سانتیاگو در طول سفرش چند وقتی را در آن کار می‌کند.

صاحب فروشگاه مردی مسلمان است و در گفتگویی، سانتایگو متوجه می‌شود که او «آرزوی رفتن به خانه‌ی خدا» (و دیدن کعبه) را دارد. اما هیچ اقدامی در جهت رسیدن به آن آرزو و رویای قلبی انجام نمی‌دهد.

روزی که سانتایگو می‌خواهد فروشگاه را ترک کند و به ادامه‌ی سفرش بپردازد، از صاحب فروشگاه سوال می‌کند که چرا با وجود اینکه خیلی دوست دارد، به مکه نمی‌رود؟

صاحب فروشگاه می‌گوید:

مکه در ذهن من یک رویاست.

اگر به مکه بروم، دو حالت خواهد داشت. یا کعبه آنطوری نیست که من تابحال فکر می‌کردم. که در این صورت حسرت این را خواهم خورد که عمرم را تباه کرده‌ام و رویای یک عمرم آنطوری نبوده که من گمان می‌کردم.

اگر هم همانی باشد که فکر می‌کردم، بهر حال باید «رفتن به مکه» را از رویاهایم حذف کنم. حال اینکه من تنها همین یک آرزو را از دنیا با خود دارم.

دوست دارم این آرزو، برایم همچنان آرزو باقی بماند و با این خیال که یک روزی به مکه خواهم رفت، «رویای رفتن به خانه‌ی خدا» امید بخش و انگیزه بخش زندگی من باشد…

فکر می‌کنم درباره‌ی داشتن رویا و آرزو (و شاید شکل رسمی تر آن داشت هدف)، می‌شود از چند چیز ترسید.

  • اینکه من رویایی را تعقیب کنم که رویای من نیست. رویای جامعه، مدرسه، نظام، خانواده‌ام یا هر کس دیگری است. ولی رویای من نیست. یا به قول محمدرضا جان، رویای آموخته شده است.
  • اینکه رویاهایم از جنس رویاهایی باشند که رسیدن به آنها، باعث می‌شوند «در ذهنم تیک بخورند» – و دیگر بودن و نبودنشان برایم مهم نباشند. (افراد بسیاری را دیده‌ام که قبولی در دانشگاه برایشان چنین رویایی است. شاید به همین دلیل است که دوستانی بسیار با استعداد داشته ام که با رتبه‌های خارق العاده به دانشگاه رفته‌اند، اما بعد قبولی انگار موتورشان خاموش شده باشد. دیگر به کل از درس خواندن می‌افتند و احتمالا نتیجه‌اش را می‌توانید حدس بزنید. مشروطی های متوالی و معدلی بسیار پایین.)
  • اینکه رویایی را تعقیب کنم که تاریخ مصرفش برایم گذشته باشد. و حتی موقع آن تیک خوردن هم حس مثبتی نداشته باشم.
  • اما یکی دیگر از ترس‌هایم، که هر از گاهی با خودم مرور می‌کنم، این است که نکند من هم تعدادی از رویاهایم را با استدلال «رویای زیارت خانه‌ی خدا» در داستان بالا، برای خودم رویا نگه دارم.

امیدوارم در آینده باز هم فرصت شود و درباره رویا و رسیدن به رویا، بیشتر فکر کنم و بنویسم.

 

پی‌نوشت. ایده نوشتن این مطلب در گفتگو با یکی از دوستانم به ذهنم رسید. ازت ممنونم صدیقه.

خوب بودن کافی است

(نوشته شده در ۱۳ بهمن ۹۵)

.

در مورد کمال گرایی و نقد آن، همه جا خوانده ایم و با اینکه می‌دانیم خوب است کمال گرا نباشیم، اما همچنان در بعضی شرایط کمال می‌گراییم.

هر چند فکر می‌کنم کمال گرایی تا حدی برای پیشرفت لازم است، اما بعد از آن حد و در سایر مواقع می‌تواند آزار دهنده باشد و استهلاک ذهنی ما را بالا ببرد.

شاید خنده دار باشد، ولی من در نوشتن همین متن هم کمی از این چاشنی را با خودم همراه دارم. صدایی درونی که می‌گوید : هنوز به اندازه کافی مطلب در ذهنت جا نیوفتاده. صبر کن وقتی تمام مطلب برایت وحی شد شروع به نوشتن این موضوع بکن! ..

اما (در هر کاری)، آیا می‌توان تا وقتی که همه شرایط عالی شوند صبر کرد؟

قطعا نه.

به شخصه فکر می‌کنم یکی از مهم ترین جاهایی که کمال گرایی به ما ضربه می‌زند، جاهایی شبیه این است.

مواقعی که استانداردهایمان انقدر بالاست که حتی اجازه‌ی شروع به خودمان نمی‌دهیم. البته اینکه استانداردهای بالا داشته باشیم اصلا بد نیست. اما اینکه استانداردهایمان انقدر بالا باشند که کاملا دور از دسترس باشند، به نحوی که خود را اصلا قبول نداشته باشیم، می‌تواند دردسر ساز باشد و قدرت شروع کردن را از ما بگیرد.

از طرفی، گاهی برای موضوعات کم اهمیت، انرژی و توان زیادی را اختصاص می‌دهیم. در صورتی که شاید واقعا نیاز به آن دقت واقعا احساس نشود…

شاید بتوان ساعت ها درباره این مفهوم حرف زد. اما چه باید کرد؟

یکی از کارهایی که من هنگام مواجه شدن با غول کمال گرایی در «مواقعی که واقعا نیازی به کمال گرایی نیست» انجام می‌دهم، یادآوری این نکته به خودم است که «خوب بودن کافی است».

مصداق هایی که تا بحال این ایده را بکار برده و از نظر خودم هم موفق بوده‌ام اینها هستند:

  • در تلگرام. گاهی بدلیل اینکه کمی سریع تر می خواهم متنم را تایپ کنم، کلماتی را اشتباه تایپ می‌کنم. مثلا بجای سلام ممکن است بنویسم سللم. یا بجای زیاد بنویسم زیاذ. دقت کرده ام که این اشتباهات گاهی پیش می‌آیند. اما در بیشتر موارد طرف مقابل در همان حین خواندن متوجه می‌شود که اشتباه تایپی است و منظور ما را می‌فهمد. میکرواکشنم برای تلگرام این بوده که بیشتر این اشتباهات را تصحیح نمی‌کنم تا بیهوده برای شکیل نشان دادن متنی که در دقایق دیگر زیر خروارها کلمه‌ی دیگر مدفون خواهد شد، وقت نگذارم.
  • در وبلاگم و برای نوشتن مطلب جدید. لیستی از موضوعاتی که می‌خواستم درباره‌شان بنویسم را جلوی خودم می‌گذارم، یکی را انتخاب می‌کنم، صفحه‌ی وبلاگ را باز می‌کنم و شروع می‌کنم به نوشتن. در پایان هم یکبار از اول می‌خوانم و تصحیحات جزئی را انجام می‌دهم.
  • وسایلم را «خیلی مرتب» نمی‌کنم. به این نتیجه رسیده ام که خیلی مرتب بودن انرژی زیادی می‌گیرد. شاید دو برابرِ مرتب بودن. پس مرتب بودن نسبی شاید کافی باشد.
  • برای ثبت زمان‌هایم از نرم افزار aTimeLogger استفاده می‌کنم. در این نرم افزار باید ساعت شروع و پایان فعالیت را به نرم افزار بگویی (یا موقع شروع فعالیتی خاص، زمان سنج آن فعالیت را استارت و هنگام پایان فعالیت، استوپ کنی. نرم افزار مفیدی است. سعی می‌کنم درباره‌اش جداگانه بنویسم). قبلا خیلی سعی می‌کردم که وقتی که در نرم افزار ثبت می‌کنم، دقیق باشد. اما حالا نه. برای خودم حاشیه خطای ۵ دقیقه‌ای در نظر گرفته‌ام و دیگر وقت و توان ذهنی‌ام را صرف فکر کردن به اینکه تایم یک کاری «دقیقا» چه بوده، تلف نمی‌کنم.

نتیجه‌ی تمام موارد فوق، این شده که امروز ذهنم خیلی کمتر از گذشته برای چیزهای بیهوده خسته می‌شود.

ساده‌ است و مفید – لااقل برای من.

شاید شما هم دوست داشته باشید از این به بعد وقتی برای کاری غیرضروری، کمال گرایی به سراغ‌تان آمد، با خودتان بگویید : «خوب بودن کافی است» 😉

آقای والی و اهداف بزرگ

(نوشته شده در ۱۰بهمن ۹۵)

.

پیش‌نوشت.  نمی‌دانم بعدا هم به سراغ آقای والی خواهم رفت یا نه، اما علی‌الحساب خواستم بگویم آقای والی یک شخصیت واقعی است (هر چند اسمش را کمی تغییر داده‌ام).

یکی از دبیرهای خوب دوران دبیرستان ما، آقای والی بود. از آنها که هم آن موقع و هم الان دوستش داشته و دارم.

همیشه دغدغه‌ی پیشرفت ما را داشت و بر خلاف بیشتر معلم‌ها که ما برایشان چندان اهمیتی نداشتیم (مثل معلم ادبیات که حین کلاس و با موبایلش ماشین و زمین خرید و فروش می‌کرد) او حین و حتی بعد کلاس فکرش مشغول ما بود.

گاهی از آینده برایمان حرف می‌زد.

گاهی از نحوه‌ی فکر کردن.

گاهی از خود خواهی.

و گاهی از حرف‌هایی که بعدا فهمیدم اسم دیگرشان «سیستمی فکر کردن» است.

هر چند همیشه حرف‌های آقای والی رویم تاثیر داشت و باعث می‌شد بهتر فکر کنم، نمی‌دانم آن وقت‌ها چقدر از حرف‌های او را واقعا می‌فهمیدم.

یکبار اول سال بود و آقای والی داشت درباره هدف گذاری و مزیت‌های داشتن هدف در زندگی صحبت می‌کرد. از اینکه داشتن هدف به ما انگیزه می‌دهد. از اینکه داشتن هدف باعث می‌شود در زندگی برنامه داشته باشیم و وقت‌مان به هدر نرود…

وقتی که حرف زدنش درباره هدف‌گذاری کم کم داشت به آخر های خودش می‌رسید، به عنوان آخرین ویژگی (و مزیت) داشتن هدف در زندگی، روی تابلو نوشت:

اگر هدفی بزرگ در زندگی داشته باشی، در صورت حرکت نکردن به سمت آن عذاب خواهی کشید…

نمی‌دانم هنوز هم آقای والی برای بچه‌ها از این حرف‌ها می‌زند یا نه.

حتی نمی‌دانم هنوز هم خود او به این جمله – آنطور که آن روزها باور داشت – باور دارد یا نه.

اما امروز فکر می‌کنم می‌دانم منظور او چه بوده.