ویدئوی خلاقانه‌ داو ؛ بچه‌های مو فرفری

چند روزی است که درباره “محتوای ویروسی” تحقیق می‌کنم. محتوای ویروسی، محتوایی است که مردم و مخاطبان آن را پخش می‌کنند. “بازاریابی ویروسی” هم وقتی است که شرکتی با هدف افزایش فروش یا برند سازی یا … اقدام به تولید چنین محتوایی کند.

مبحث جذاب و نسبتا گسترده‌ای است (لااقل از چیزی که در نگاه اول به نظر می‌رسد) و صحبت درباره آن مجالی دیگر می‌طلبد.

چند ویدئو از شرکت داو دیدم و چون از آنها خوشم آمد، آنها را در آپارات آپلود کردم (اینجا: +)

اما به‌طور خاص، ویدئوی زیر را بیشتر دوست داشتم که احتمالا به خاطر حضور بچه‌هاست (و اینکه من عاشق بچه‌ها هستم).

فقط اینکه چون شاید کمی زیادی شاد باشد، آن را فردا از روی آپارات و اینجا برمی‌دارم (ایده‌ای ندارم که مشکل‌ساز می‌شود یا نه). اما فعلا می‌توانید در زیر ببینید و لذت ببرید:)

کلیپ با این جمله شروع می‌شود:

آیا می‌دانید از هر ۱۰ بچه‌ای که موهای فرفری دارند، فقط ۴ نفر موهای خود را زیبا می‌بینند؟ …

‌ ‌(برای دیدن ویدئو در یوتیوب، این عبارت را گوگل کنید: Dove Love Your Curls )

آخرش که چی؟

پیش‌نوشت. این نوشته بیشتر از اینکه یک مطلب علمی باشد (که نیست)، گزارشی از وبگردی‌های من با دیدن یک پیام در تلگرام است. لطفا این را در نظر داشته باشید.

۱

چند روز پیش در تلگرام، عکس زیر به دستم رسید:

عقده مادر - امنیت خواهی با انتخاب نکردن

‌ ‌

۲

قبلا هم اسم mother complex را شنیده بودم. اما نمی‌دانستم یعنی چه. با دیدن این عکس، تصمیم گرفتم کمی در موردش تحقیق کنم.

در اینترنت چرخی زدم و مطالبی در این باره خواندم. متن های نوشته شده در این باره خیلی سنگین بود (شاید برای خواننده‌های حرفه‌ای بود که با آن واژگان آشنا باشند).

بالاخره و با کمک دوستم، به لینک‌هایی از سایت دکتر شیری رسیدم.

دکتر شیری، مفهوم mother complex را در در چند حالت مختلف و با زبان ساده توضیح داده بود.

مثلا در اینجا (+)، توضیح داده که وقتی چند روز مانده به کنکور، از رفتن به سر جلسه و ادامه تلاش ناامید می‌شویم، احتمالا این مادر کمپلکس است که ما را فیریز می‌کند: می‌ترسیم که کاری بکنیم. بنابراین ترجیح می‌دهیم کاری نکنیم – به خیال اینکه با کاری نکردن از عواقب کار اشتباه یا اشتباه در کار، در امان خواهیم بود.

یا در اینجا (+)، مفهوم “مادر کمپلکس” را به این صورت توضیح داده: “هر چیزی را در زندگی  به منبع تغذیه و امنیت مبدل کردن”. برای نمونه، وقتی می‌دانیم که اگر هم ارشد بگیریم وضعیت‌مان توفقر چندانی نخواهد کرد، اما می‌ترسیم که بعد از دانشگاه باید چه کنیم و طی یک استدلال به ظاهر منطقی ، با خود می‌گوییم : حالا این را هم بروم. اگر نروم ممکن است بعدا پشیمان شوم. (یکی از دوستانم با این فکر، الان مشغول تحصیل در مقطع دکتری است). (به نظر می‌رسد اینکه “امنیت” تا حد معقولی یکی از پایه‌های تصمیم گیری ما باشد، گیر افتادن در مادر کمپلکس تلقی نشود، اما توجه افراطی به “امنیت” و ماندن افراطی در ناحیه امن، احتمالا مصداقی از این مفهوم است.)

همچنین در جایی دیگر (+)، مواجهه با اژدها (= تصمیمات سخت) را به عنوان محل ظهور mother complex بیان می‌کند. مثل وقتی باید بعد از کنکور، برای ادامه تحصیل انتخاب رشته کنیم (یا در مثال دکتر شیری، خانمی که ده روز مانده به روز عقدش احساس نگرانی و شک می‌کند، در حال مواجهه با این مفهوم است).

‌ ‍‌

۳

صدای mother complex را می‌شود این روزها شنید:

اگر ببازم و ضایع بشوم، چه کنم؟ (+)

اصلا من با سیاست های اصلی مشکل دارم…

خودم کارم را درست انجام می‌دهم. بقیه اش با من نیست…

فرقی ندارد که کدام انتخاب شود، برنامه‌ها از قبل نوشته شده… اصلا چرا باید بازیچه دست عده‌ای بشوم؟

آنها که رای داده اند چه شده؟.. آخرش که چی؟..

انتخاب با ماست که در برابر این صدا چگونه عکس العمل نشان بدهیم…

‌‌ ‌ ‌

مشکل از رئیس جمهور؟

اگه من تو جیبم پول کافی ندارم، مشکل رئییس جمهور نیست؛ مشکل بی عرضگی منه.
‌ ‌
اگه بعد سی سال هنوز نمی‌تونم یه کار مفید انجام بدم، مشکل رئیس جمهور نیست؛ مشکل بی‌عرضگی منه.
‌ ‌
اگه ایجاد ارزشم صفر مطلقه و در به در به همه چیزی متوصل می‌شم تا خودمو تو یه اداره دولتی بچپونم، مشکل رئیس جمهور نیست؛ مشکل بی‌عرضگی منه.
‌ ‌
اگه هنوز نمی‌تونم بین دیدن و مقایسه شاخص‌ها و گفته‌های کلی سیما و صدا تمایز قائل بشم، اشکال رو جای دیگه نمی‌تونم پیدا کنم. اشکال از عدم «بصیرت» منه.
‌ ‌
و اگر فکر می‌کنم بدون خوندن روزی یک خط کتاب و صرفا با خوندن از شبکه‌های اجتماعی، می‌تونم درباره برنامه‌های دولت نقد داشته باشم، احتمالا یک جای کارم میلنگه.
‌ ‌
‌ ‌
پی‌نوشت. از دیشب تا حالا ولم نمی‌کرد. گفتم اینجا بنویسم‌ش.

منطق “من” درباره شرکت در انتخابات

پیش‌نوشت صفر. آنچه در این مطلب می‌نویسم، صرفا منطق من هست و شاید درست هم نباشد. هر چند امروز باور من است و برای خودم، کاملا قابل اتکا.

‌ ‌پیش‌نوشت یک (چرا این مطلب را نوشتم؟). در روزهای اخیر، افرادی را در کوچه و خیابان و تاکسی و … می‌بینم که غر می‌زنند از وضعیت موجود.

درباره اقتصاد ناراضی‌اند. درباره رعایت نشدن حقوق خود ناراضی‌اند. درباره اجتماع ناراضی‌اند. درباره نان ناراضی‌اند. درباره آزادی ناراضی‌اند. و خلاصه درباره همه چیز ناراضی‌اند.

و همزمان، هیچکدام از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری را نمی‌پسندند و دوست ندارند (انگار می‌خواهند تی‌شرت بخرند). یا گاهی، تمام نامزدهای ریاست جمهوری را در یک سطح، بدون اختیار و بدون کارایی می‌بینند.

حادترین موردی که همین دیروز دیدم، یکی از مامورین شهرداری بود که با نثار لطف خود، تمام کاندیداهای ریاست جمهوری را شست و گذاشت کنار.

اتفاقا همین رویداد باعث شد که این مطلب را بنویسم.

‌ ‌

منطق من درباره شرکت در انتخابات…

منطق من، بدون حاشیه و حرف‌های با ملاحظه، اینطور فکر می‌کند.

دو حالت کلی برای هر فردی که امروز در ایران زندگی می‌کند متصور است:

یکی اینکه زندگی را ترک بگوید؛

دوم اینکه زنده بماند.

برای اولی، که تکلیف مشخص است و برای حالت دوم (انسان‌های زنده)، باز هم دو حالت متصور است:

اول اینکه در ایران نماند و سریعا مهاجرت کند (هر چند بعضی وقت‌ها به شوخی به دوستانم می‌گویم که اگر در پیاده‌روهای تهران یقه سه نفر را بطور تصادفی بگیری، لااقل یکی‌شان متوهم یا آرزومند یا محقق یا پیگیر کارهای مهاجرتش است! به همین خاطر روی کلمه “سریعا” تاکید دارم).

دوم اینکه در ایران بماند (برای مدتی‌کوتاه، یا برای طولانی‌مدت).

برای گروهی که می‌خواهند به هر طریقی که شده، بزودی از ایران بروند، شاید شرکت در انتخابات خیلی برایشان تاثیرگذار نباشد. می‌توانند بنا به دلخواهشان شرکت بکنند یا نکنند. و برای گروه دوم (که لااقل در کوتاه‌مدت قصد یا توانایی مهاجرت را نخواهند داشت)، باز هم دو حالت کلی متصور است:

عده‌ای، شرایط زندگی برایشان مهم نیست. شاید عده‌ای از این افراد، همین که پاک و گوسفندوار (به قول محمدرضا) در دنیا زندگی کرده‌اند و خیر و شرشان به کسی نرسیده و نیت‌شان همیشه خیر بوده برایشان کافی است (هر چند ممکن و محتمل است با کوته‌نگری، حماقت‌های بزرگ داشته باشند و باعث خسارات فراوانی شده باشند). شاید هم عده‌ای دیگر، در فازهای دیگری باشند و باز هم سرنوشت‌ و شرایط زندگی برای‌شان مهم نباشد.

عده دیگر، شرایط زندگی، کیفیت زندگی، مقصد‌های کوتاه مدت و دستاورد نهایی زندگی برایشان اهمیت دارد.

برای افرادی که شرایط زندگی برایشان مهم نیست، شرکت در انتخابات می‌تواند سلیقه‌ای باشد. بستگی به اینکه حوصله‌شان بگیرد یا نگیرد.

اما برای عده‌ای که هم زنده‌اند، هم در کوتاه یا میان‌مدت در ایران خواهند بود و هم شرایط و کیفیت زندگی برایشان مهم است، شرکت در انتخابات به هیچ عنوان و با هیچ منطقی از نظر من، یک سلیقه نیست. این افراد باید در انتخابات شرکت کنند.

اما اینها که نوشتم منطق من بود.

واقعیت این است که عده‌ی زیادی زنده‌اند و منابع خدادادی را مصرف می‌کنند، بجز ایران در جای دیگری نمی‌خواهند (و شاید نمی‌توانند) زندگی کنند، وانمود می‌کنند که شرایط زندگی برایشان مهم است، اما همچنان در انتخابات شرکت نمی‌کنند.

الان که تمام فکرهایم را جمع می‌کنم، باز هم نمی‌توانم به نتیجه برسم که باید با این افراد صحبت یا گفتگو یا بحث یا دعوا بکنم، یا آنها را به حال خودشان و در دنیای خودشان رها کنم.

با متمم تا عید نوروز (اینفوگرافی)

پیش‌نوشت یک. همانطور که از حال و هوای چند پست قبلی‌ام مشخص است، چند روز است که مشغول برنامه‌ریزی برای سال جدید، تعریف پروژه‌های شخصی جدید و مواردی از این دست هستم.

همچنین، تمامی سیزده گام با متمم تا عید نوروز محمدرضا جان را هم پرینت گرفته و مو به مو خوانده‌ام.

امروز برای اینکه مطمئن شوم مطالب آن گامها به خوبی برایم جا افتاده، تصمیم گرفتم خلاصه‌ای از آن گامها را برای خودم روی یک برگه بنویسم . که بعدا تصمیمم از نوشتن روی برگه، به اسلاید درست کردن و بعد به درست کردن چیزی شبیه اینفوگرافی تغییر کرد.

بعد با خودم گفتم شاید برای دوستانی که این گام‌ها را مطالعه کرده‌اند، دیدن این اینفوگرافی بتواند جالب (یا الهام بخش) باشد.

پیش‌نوشت دو. طبیعتا خواندن این اینفوگرافی، به خودی خود و بدون مطالعه اصل آن چند ده هزار کلمه‌ و کامنتی که محمدرضای عزیز نوشته‌اند نه تنها سودی نخواهد داشت، که حتی ممکن است به بدفهمی یا کج‌فهمی منجر گردد. پس اگر اصل نوشته‌ها را نخوانده‌اید، ابتدا آنها را بخوانید: لینک گام ۱ با متمم تا عید نوروز.

خلاصه گام‌های برنامه ریزی و تغییر، در برنامه‌ی با متمم تا عید نوروز:

(برای دیدن تصویر در اندازه اصلی روی آن کلیک کنید)

اینفوگرافی خلاصه گامهای سیزده گانه با متمم تا عید نوروز

ضمنا برای اینکه بتوان آن را پرینت گرفت، عکس بالا را به دو تصویر در در ابعاد صفحه A4 تقسیم کرده‌ و روی پیکوفایل آپلود کرده ام که می‌توانید از لینکهای زیر آنها را دریافت کنید:

* با متمم تا عید نوروز – در دو صفحه A4 (کیفیت عالی. حجم ۱.۴ مگابایت) : اینجا.

* با متمم تا عید نوروز – در دو صفحه A4 (کیفیت متوسط. حجم ۴۳۰ کیلوبایت) : اینجا.

* با متمم تا عید نوروز – در ارتفاع کاغذ A3 (کیفیت عالی. حجم ۲ مگابایت) : اینجا.

پی‌نوشت. شما هم از این سلسله دروس خلاصه‌ای برای خودتان درست کرده‌اید؟ اگر جوابتان مثبت است، خوشحال می‌شوم لینک آن را در زیر همین نوشته بنویسید:)

بدترین نوع کار کردن

پیش‌نوشت۱. این چند روز بدجوری درگیر برنامه‌ریزی‌ام. ذهنم کلا درگیره و داره برای خودش چیزای مختلفی رو حساب و کتاب می‌کنه. من هم گه گاهی نگاهی به محاسباتش می‌ندازم. از خیلی ها سر درنمیارم. بعضی‌ها به نظرم عجیبن و متناقض. خیلی‌ها هم مبهم.

پیش‌نوشت۲. اتفاق خوب وسط این همه سردرگمی، لیستی هست که متمم از امروز داره رفته رفته منتشر می‌کنه. برای یادگیری خرده مهارت‌ها. گفتم شاید ندیده باشید. (اینجا)

اصل نوشته:

خیلی وقت پیش بود که مطلبی توی وبلاگ گزاره‌ها می‌خوندم، درباره کارِ موثر (یا چیزی شبیه این).

اینکه ببینیم چه کاری الان اولویت هست و اون رو انجام بدیم.

بعد که با خودم فکر می‌کردم به این نتیجه رسیدم که انگار بدترین نوع کار کردن، وقتیه که کاری رو که اصلا اولویت نداره به بهترین شکل ممکن انجام می‌دیم…

بدترین نوع تصمیم‌گیری و انتخاب، وقتیه که تصمیمی که اصلا محدودیت و فشار زمانی روش نیست، رو به بهترین شکل ممکن انجام می‌دیم و تصمیمی که باید بگیریم رو به عقب میندازیم – و وای به وقتی که مهلت اون تصمیم مهمه بگذره…

بدترین نوع توجه، توجهیه که به چیزی که اولویت نداره اختصاص می‌دیم – و از توجه به چیزی که اولویت داره باز می‌مونیم…

این لیست رو می‌شه ادامه هم داد.

ولی نمی‌دونم باید چکار کرد که اینطور نشه.

شاید هم می‌دونم. اما عمل بهش سخته.

شاید شاه کلید حل این مشکل و مشکل‌های مشابه، داشتن ” سلسله مراتب ارزش‌ها”ی شفاف باشه.

چیزی که من – لااقل هنوز – ازش بی‌بهره ام…

پنجشنبه آخر سال

پیش‌نوشت. این نوشته کاملا آشفته است. اما قصد ندارم ویرایشش کنم. پیشاپیش از اشکالات نگارشی و عدم انسجام آن عذر می‌خواهم.

اصل نوشته:

معمولا به سر مزار نمی‌روم.

به نظرم وقت گذاشتن برای مرده‌ها – از هر نوعی که باشد – وقت تلف کردن است.

مادربزرگ من – آخرین بازمانده‌ی مادربزرگ و پدربزرگی ام – چند ماه پیش به رحمت خدا رفت.

طبیعتا خیلی ناراحت شدم (خدا رفتگان شما را هم بیامرزد).

یکی از آشنایان گفت:

“تو که دوربین داری، بیا و از خانه‌ی او عکاسی کن. عکسها یادگاری می‌مانند و … .”

وقتی این پیشنهاد را داد، به نظرم کاملا منطقی بود و قبول کردم. در حالی که بعدا که فکر کردم، دیدم بیشتر از اینکه منطقی باشد، در جو احساسی قبول کرده بودم.

کمی فکر کردم. و ترجیح دادم وقتم را برای زنده ها بگذارم.

همانطور که قبل از مثال هم گفتم، خیلی برای رفتن به سر مزار وقت نمی‌گذارم.

هر چند، هر وقت که رفته‌ام، احتمالا بیشتر از اینکه برای آن رفتگان خوب باشد، برای خودم خوب بوده.

دیروز، فرصت کردم و چند ثانیه‌ای به این منظره خیره شدم:

پنجشنبه آخر سال

نمیدانم در شهرهای بزرگتر هم قبرستان اینقدر نامنظم است یا نه.

اما در اینجا، مردن هم مثل زندگی کردن، آسان است. بدون دغدغه. بدون دردسر. آزادِ آزاد.

نشسته بودم و فکر می‌کردم. به وقت محدود زندگی. به اهداف و خواسته ها. به دنیا. به مردم. به خودم.

درباره وقت محدود زندگی خیلی کم استرس داشته‌ و دارم. چه آنکه تا توانسته‌ام از زندگی ام لذت برده‌ام. به کسانی که دوستشان می‌داشته‌ام این نکته را بارها گفته‌ام. برایشان وقت گذاشته‌ام، حتی اوقاتی که خیلی خسته بوده یا کار داشته‌ام… هر جا که می‌شد خندید خندیده‌ام. و تا جایی که می‌توانستم تلاش کردم نظر «مردم» را در تصمیمهایم دخالت ندهم.

درباره هدف اما هنوز مطمئن نیستم. هنوز چهره ی بلاتکلیفی را در تصمیم هایم می‌بینم – هر چند اهداف کوتاه مدت زیادی داشته و دارم. اما در پاسخ “آخر که چی؟” هنوز جوابی قانع کننده برای خودم پیدا نکرده‌ام…

در همان چند ده ثانیه خیلی فکر کردم. یا شاید بهتر باشد بگویم خیلی مفیدتر فکر کردم.

وقتی یاد زمان محدود زندگی می‌افتی، و اینکه هیچ کس را در قبر کس دیگری نمی‌گذارند، انگار خود بخود سبک فکری ات عوض می‌شود و مسیر تفکر، تسهیل می‌گردد..

بچه‌تر که بودم مادرم می‌گفت پنجشنبه آخر سال ، «عید اموات» است. اما به نظرم بهتر است آن را عید زنده‌ها بنامند.

تا با رفتن به جایی که همه‌ی ما دیر یا زود خواهیم رفت، کمی مسیرمان را بهتر پیدا کنیم…

در طی سال را نمی‌دانم، اما سعی خواهم کرد در پایان هر سال – اگر آنجا نبودم – به آنجا بروم.

تلاش برای دیدن دنیا از نگاه دیگران (کاریکاتور)

در پست قبل گفتم که دیدن روندهای مجموعه‌های موفق را دوست دارم. و اینکه دیدن سیر صعودی متمم هم – به عنوان مجموعه‌ای که آن را موفق می‌دانم – همیشه برایم جذاب بوده و هست.

یکی از کارهایی که متمم قبلا انجام می‌داد، فرستادن ایده متمم بصورت فایل پی دی اف و انتهای هر هفته بود.

کاریکاتور هم، پای همیشگی بخش‌های انتهایی این مجموعه‌ها بود.

چند دقیقه پیش، اتفاقی افتاد که یاد این کاریکاتور افتادم. گفتم آنرا با شما هم به اشتراک بگذارم.

تلاش برای دیدن دنیا از نگاه دیگران

در زیر آن، متمم جملاتی نوشته بود که این جمله در ذهنم ثبت شده:

اگر وادار شدید از بین تمام توانمندی ها و مهارت ها، فقط برای توسعه ی یکی از آنها وقت بگذارید، آن مهارت شاید، تلاش برای دیدن دنیا از نگاه دیگران باشد …

جستجوی مطلب مفید، در سایت یک سخنران انگیزشی

چند هفته پیش که می‌خواستم درباره‌ی موضوعی مطلبی را در وبلاگم بنویسم، با استفاده از گوگل به سایت یک سخنران انگیزشی رسیدم.

البته این سخنرانی که از او حرف می‌زنم، قبلا فقط در حوزه‌های فردی سخنرانی انگیزشی داشت و لطف می‌کرد و با دریافت مبالغ نسبتا بالا، مردم را در رسیدن به موفقیت و متحول شدن همراهی می‌کرد. اما احتمالا با انگیزش خود و مدیریت بسیار بینظیر اهمال کاریِ خود، توانسته بود سخنران انگیزشی فروش هم بشود (هر چند احتمالا خود را سخنران «علمی» فروش و مدرس مهارت‌های فردی می‌داند یا خطاب می‌کند).

موضوعی که پی آن بودم، از موضوعات کسب و کار بود.

مقاله‌، نسبتا طولانی به نظر می‌رسید و چون اخیرا مدل ذهنی ‌ام، به سمت متن ها و مقاله‌های طولانی سوگیری مثبت پیدا کرده، با شوق و ذوقِ پیدا کردن یک منبع خوب، مشغول خواندن متن شدم.

مثال‌های اولیه نسبتا سطحی – و تا حدودی غلط – به نظر می‌رسیدند. اما با خودم گفتم: حتما می‌خواهد خواننده کم کم گرم شود و بعد وارد اصل صحبت شود…

بعد از مقدمات، مقاله به چند توصیه رسید. “مراقب باشید که … ” و فهرستی از چند نکته که باید آنهار را حفظ و رعایتشان کنیم.

کمی حوصله‌ام سر رفته‌ بود.

با خودم فکر می‌کردم احتمالا گوگل هم – مثل ما – دچار خطای هاله‌ای (+) است که به شخصی که سایتش در زمینه‌ی سخنرانی برای توسعه شخصی سابقه دارد، در مباحث کسب و کاری هم رتبه‌ی خوب می‌دهد.

در چند خط بعدی که متن را با بی حوصلگی می‌خواندم، به یک ویدئو، متن همان ویدئو، تبلیغ سمینار آن سخنران، تبلیغ محصولات او و خلاصه تبلیغ هر چیزی که می‌توانستند پیشنهاد دهند یا بفروشند، رسیدم.

از تبلیغ و ویدئو و متن ویدئو هم که بگذریم، این نکته هم روی اعصاب بود که هر چند وقت یکبار و در میانه‌ی مقاله، جمله‌ای را با فونتی شبیه فونت متن نوشته بودند که:

“چرا به این مقاله نگاهی نمی‌کنید؟…”
و یک مقاله‌ی کاملا پرت را پیشنهاد داده بودند!
خلاصه بعد از چند دقیقه خواندن متن های بدیهی و اصول خیلی مهم تجویزی (+) و غیرکاربردی با حداقل تمرکز ناشی از انواع متن‌ها و تصاویر متفرقه ،پنجره را بستم و عطای این استاد انگیزشی را به لقایش بخشیدم…

پی‌نوشت۱. من هم در گذشته به بعضی سخنرانی‌های انگیزشی گوش داده‌ام – اما فکر می‌کنم به هر حال هر کسی ممکن است در گذشته کارهایی کرده باشد که امروز از تصور میزان مسخره بودن آنها، خنده اش بگیرد!

پی‌نوشت۲. معرفی سخنرانی انگیزشی در متمم

روز زن و صحبت‌هایی پیرامون “جنس دوم” بودن

پیش‌نوشت۱. متن زیر، با الهام از متن رحیمه‌ سودمند عزیز نوشته شده. با این تفاوت که رحیمه‌ی عزیز به پشتوانه‌ی کتابی که خوانده متنش را نوشته، و من صرفا از چیزی که حس می‌کنم، می‌نویسم.

پیش‌نوشت۲.در تقویم میلادی، ۸ مارس، روز جهانی زن نامگذاری شده.

نمی‌دانم فلسفه‌ی داشتن یک روز چیست. احترام است. تجلیل است. یا تلاش برای برابری زن و مرد (که امروزه تا حدودی مد روشنفکری شده).

از طرفی، من درباره ی مقام و شخصیت زن، سوادی ندارم و اینجا صرفا به عنوان یک فرد که در جامعه بوده، می‌خواهم چند مورد از دیده‌ها، احساسات و تحلیل‌هایم را بنویسم.

اصل نوشته:

۱ زن، ضعیفه، جنس دوم

رک بگویم. من اینها را نمی‌فهمم.

نه اینکه بعضی چیزها را ندیده‌ام.

که اتفاقا دیده‌ام.

فکر می‌کنم دیدن اینکه نگاه جامعه‌ی ما – و احتمالا تا حدودی نگاه ما – یک نگاه جنسیت زده است، به آی‌کیوی خیلی بالایی نیاز نداشته باشد.

به قول متمم، وقتی ما در تعریف ساده‌ترین موارد روزمره، از جملاتی شبیه : “اون پسره بود که …” ، “اون خانومه که مدیر ماست …” ، … استفاده کرده و هم در اطرافمان می‌بینیم، (جملاتی که در آنها کلمات وابسته‌ به جنسیت افراد مطرح می‌شود، در حالی که ممکن است لازم نباشد) یعنی مدل ذهنی «مرد/زن بودن» در ما قوی است.

همینطور بسیاری از استریوتایپ‌هایی که داریم، استریوتایپ‌های وابسته به جنسیت هستند. مثل این استریوتایپ که “برای یک دختر خوب نیست برای گرفتن حق اش صدایش را بلند کند – حتی اگر حق اش را بخورند”،  “اوخ حواستو جمع کن راننده اش خانومه …” ، ..

در جامعه هم، علی الخصوص در شهرهای بزرگتر و جاهای شلوغ‌تر، معمولا نمی‌شود در خیابان راه رفت و متلک و تیکه انداختن ها را با انواع و اقسام اصطلاحات زشت یا رکیک نشنید.

بله.

ما در این جامعه زندگی می‌کنیم  و من هم این را می‌دانم و دیده‌ام..

می‌دانم و می‌توانم حس کنم دختر بودن، امروز در این جامعه آسان نیست.

اما نمی‌توانم – و نمی‌خواهم – بفهمم که دختر و زن یعنی «جنس دوم». یعنی «ضعیفه».

اگر منظور از جنس دوم، محدودیت باشد، مگر برای مردها محدودیت نیست؟

ممکن است بگویید به اندازه‌ی زن‌ها نیست.

و حالا باید بحث کرد که محدودیت کدام بیشتر و کدام کمتر است… بحث‌هایی که بعید است اگر به نتیجه برسند هم در نهایت دستاوردی داشته باشند.

حرف‌هایم کمی درهم شد.

می‌خواستم این را بگویم که به نظر من ،اینکه «جامعه» به جنسی به عنوان جنس دوم نگاه کند، با اینکه کسی «خودش» را جنس دوم بداند، می‌تواند یکی نباشد – و به نظرم یکی نیست.

۲ برابری

وقتی صحبت از برابری زن و مرد می‌شود، گاهی اوقات یک خاطره در ذهن من تداعی می‌شود که شاید بشود اینجا هم گفت: خاطره‌ی کلاس کارگاه عمومی.

برایم ما، کارگاه عمومی در ترم یک ارائه می‌شد. کارگاه از کلی «کارِ دستی» تشکیل می‌شد که قرار بود از ما افرادی بسازد که کمی کار با آهن، کمی جوشکاری و… بدانیم. اما مطابق روال کلاس سایر کلاس‌های عملی در مدرسه ( مثل کلاس هنر یا ورزش – که هیچ وقت جدی گرفته نشدند)، کارگاه هم انگار قرار بود باشد، فقط برای اینکه جایش در چارت آموزشی خالی نباشد.

در شروع ترم، به هر دانشجو یک تکه آهن می‌دادند، یک اره آهن بُر و یک سمباده! و دانشجوی بدبخت – که تازه چند ماه پیش به خیال خودش از کنکور خلاص شده – مجبور بود از این ابزارآلات و آن تکه آهن، یک سرِ چکش بسازد – که در نهایت به هیچ دردی هم نمی‌خواست بخورد (واقعا هیچ دردی).

بیشتر ترم را هم همین چکش سازی گرفت (خرجی برای دانشگاه نداشت و از طرفی، مدرس هم می‌توانست با خیال راحت برود دنبال کارهای خودش!).

با زحمت آهن را می‌بریدیم و وای اگر که کمی به خطا می‌رفتیم. حالا باید با سمباده با جان آهن می‌افتادیم و می‌سابیدیم و می‌سابیدیم تا درست شود…

پسرها با هر بدبختی‌ای بود، کار را انجام می‌دادند.

اما دخترهای همکلاسی‌مان. یادم هست با چه زحمتی این کار طاقت فرسا را انجام می‌دادند. و حتی با اینکه خیلی مواقع مجبور بودند کلاس‌ها را دوبل شرکت کنند (در کلاس بعدی هم بمانند) و کلی هم اذیت می‌شدند، پیشرفتشان برای بریدن و سمباده زدن آن تکه آهنِ بی‌مصرف، کند و جزئی بود…

و من با خودم فکر می‌کردم – و می‌کنم – که کدام احمقی گفته بود باید کرس درسی کارگاه عمومی برای پسرها و دخترها یکی (و برابر) باشد…

۳ جنگیدن برای اثبات حقوق

تا اینجا که حرف‌هایم درد و دل بود. اما موضوع جنگیدن برای اثبات و این حرف‌ها، دیگر خیلی غریب می‌شود و شاید نظر دادن من خیلی منطقی نباشد: “تو که نمی‌دانی یعنی چه… ما می‌جنگیم تا حق‌مان را پس بگیریم … حق تو را که نخورده اند … حقوق زنان باید …”

درست هم هست. من دقیقا نمی‌دانم زن بودن یعنی چه.

اما لااقل می‌توانم آرزو کنم. برای آن گروهی از دوستانم که امروز احساس می‌کنند باید بجنگند تا حقوق‌شان را بگیرند..

آرزو کنم که این کار را نکنند. که این جنگ، برنده‌ای ندارد..

که این تلاش، فقط روح لطیف آنها را فرسوده می‌کند..

آرزو کنم که دریابند، فرصت این عمر گران را. و اینکه حتی لحظه‌ای را که برای «اثبات خود» و «اثبات حقوق خود»  – در هر کاری – می‌گذرانیم، باید جزء عمر تلف شده به حساب آورد…: “آخر چه چیزی را به چه کسی می‌خواهیم ثابت کنیم؟”

آرزو کنم که خودشان باشند. برای خودشان.

یک زن. یک دختر. و نه یک جنس دوم.

.

پی نوشت و لینک‌های مفید از آقامعلم:

۱- زن باشیم یا مرد. وبیاد محمدرضا شعبانعلی عزیز درباره تاریخ گذشته بودن مدل «زن و مرد» در تحلیل روابط و معرفی تم شخصیتی «زنانه و مردانه» و مفهوم پردازی هر کدام (تعریف متغیرهای هر مفهوم و …).

۲- وقتی متن بخش دوم (برابری) را می‌نوشتم، احساس کردم جایی از محمدرضا جان خوانده بودم که برابری مشخص‌ترین نوع بی‌عدالتی است. اما وقتی در گوگل سرچ کردم، آنرا پیدا نکردم. (الان هم مطمئن نیستم که این جمله را محمدرضا جان گفته یا نه.)

اما در میانه‌ی سرچ کردنم، به یک کامنت از محمدرضای عزیز رسیدم: “.. عمداً می‌گم برابری. چون می‌دونیم که عدالت که مفهومی ارزشمنده با برابری فرق داره و به تعبیر امام علی، عدالت به این معناست که هر چیزی در جایگاه خودش باشه.” (+)

۳- در همین سرچ کردن‌ها، دیدم که محمدرضا جان هم یک مطلب در مورد برابری زن و مرد دارند که البته نوشتنش مربوط به یک وبلاگ‌نویس دیگر هست. من از خواندنش لذت بردم. شاید شما هم دوست داشته باشید: داستان شگفت برابری