RSS-to-Telegram ؛ ربات تلگرامی برای پیگیری لحظه‌ای وبلاگ‌ها

RSS-to-Telegram ؛ ربات تلگرامی برای پیگیری لحظه‌ای وبلاگ‌ها

به نظر می‌رسد با رواج پیام‌رسان‌ها و شبکه‌های اجتماعی در سال‌های اخیر ما بیشتر از هر زمان دیگری به اپلیکیشن‌های ارتباطی وابسته شده‌ایم. techcrunch هم در گزارشی (که احتمالا با تجربه بسیاری از ما همخوانی دارد) گفته که استفاده از اپلیکیشن‌های پیام‌رسان زمانبرترین فعالیت کاربران موبایل‌ است.

در مقابل، هر چند کارکرد وبلاگ‌ها برای شبکه‌سازی احتمالا کمرنگ‌تر از سابق شده، اما همچنان جایگاه خود را در میان گروه‌هایی از جامعه حفظ کرده است.

ادامه ی مطلب

تسلط کلامی ؛ نیازی برای ابراز وجود

تسلط کلامی ؛ نیازی برای ابراز وجود

همیشه با خودم اینطور فکر می‌کنم که تسلط کلامی از آن دسته از مهارت‌هاست که شاید نتوان برای آن انتهایی در نظر گرفت و در هر سطحی از آن که باشیم، تقریبا همیشه می‌توان سطحی را در نظر گرفت که تسلط‌مان بر واژگان و کلام توسعه‌یافته‌تر از وضعیت فعلی باشد.

تسلط کلامی می‌تواند دستاوردهای متعددی داشته باشد که یکی از آنها گفتگوی درونی دقیق‌تر با خودمان است. گفتگوی با کیفیتی که به روان‌تر و کاراتر فکر کردن و در نتیجه بهبود کیفیت تصمیم‌گیری می‌انجامد.

 یکی دیگر از مزایای تسلط کلامی، توانایی ابراز نظر متفاوت در جامعه با تحمیل کمترین هزینه است.

تلاش کردم تا جمله قبل (داخل کادر سبز) را آگاهانه و با دقت بنویسم و اگر چه خودم هم در راه پرورش تسلط کلامی در قدم‌های آغازین هستم، با فکر کردن به این جمله انرژی بیشتری برای ادامه مسیر کسب کنم.

اظهار وجود و ابراز نظر با تحمیل کم‌ترین هزینه

هم‌رنگ جماعت بودن کار سختی نیست و به نظر می‌رسد برای تکرار حرف‌ها و عقاید پذیرفته‌شده توسط «مردم» نیاز چندانی به پرورش تسلط کلامی نداشته باشیم.

اگر بخواهیم جمله‌ی کار خوب، کاری است که درآمد خوبی داشته باشی و «کار» هم نکنیرا تکرار کنیم، احتمالا با بسیاری از الفاظ، عبارات و اصطلاحات مشکلی نخواهیم داشت. زیرا این نظر، موافق نظر «مردم» است و «مردم» با جملات تاییدکننده نظر خود راحت کنار می‌آید.

اما زمانی که می‌خواهیم عقیده “کار خوب کاری است که در آن یادگیری حین کار بیشتر و مفیدتری داشته باشی، یادگیری که مولد باشد و با اهداف بلندمدت ما سازگار باشد” را ابراز کنیم، نیازمند تسلط کلامی خواهیم بود تا از افکار و باورهای خود در مقابل هجمه‌ی مخالف ستیز غول مردم پاسداری کنیم.

این نکته را در ابعاد دیگری نظیر ابزار عقیده متقاوت با تفکر رسمی هم می‌توان در نظر گرفت.

همانطور که شاعران و بزرگان ما طی قرن‌ها اعتراضات، گله‌ها و شکایات خود از وضع موجود را از این طریق ابراز می‌کرده‌اند؛ که جز این هزینه ابراز وجود و اظهار نظر ممکن بود به بهایی بسیار سنگین برای آنها تمام شود.

البته فکر می‌کنم ظهور و همه‌گیری شبکه‌های اجتماعی بر این موضوع نیز تاثیر گذاشته و با فراهم کردن بستری برای اظهارنظرهای احساسی، قشر زیادی از کاربران شبکه‌های اجتماعی را قادر ساخته تا عقاید خود را – حتی  بدون داشتن تسلط کلامی – با حداقل هزینه و مسئولیت اظهار کنند.

نبود نیاز به توضیحات طولانی و تولید و انباشت دیوانه‌وار محتوا در شبکه‌های اجتماعی (که محمدرضا شعبانعلی از آن به فاضلاب محتوا تعبیر می‌کند) هم از عواملی هستند که اظهار نظر در این بسترها را آسان‌تر و کم‌دردسرتر می‌کند.

به همین دلیل است که گاهی با خودم فکر می‌کنم که اگر حافظ و شریعتی اکانتی در توییتر داشتند، نیاز به آنهمه صحبت‌های در لفافه و تسلط بر دامنه گسترده‌ای از واژگان بوجود نمی‌آمد و البته، دیگر حافظ و شریعتی‌ای هم وجود نداشت.

‌ ‌

پی‌نوشت‌. از حافظ بجز چند غزل و از شریعتی بیشتر از چند کتاب نخوانده‌ام. اما آنها را به‌عنوان نمادهایی از اعتراض به وضع موجود در قالب شعر و نوشته و با بهره‌گیری از دامنه واژگان و تسلط کلامی بالا در ذهن داشتم که شاید مناسب‌ترین مثال‌ها برای این موضوع نباشند.

ویدئوی خلاقانه‌ داو ؛ بچه‌های مو فرفری

چند روزی است که درباره “محتوای ویروسی” تحقیق می‌کنم. محتوای ویروسی، محتوایی است که مردم و مخاطبان آن را پخش می‌کنند. “بازاریابی ویروسی” هم وقتی است که شرکتی با هدف افزایش فروش یا برند سازی یا … اقدام به تولید چنین محتوایی کند.

مبحث جذاب و نسبتا گسترده‌ای است (لااقل از چیزی که در نگاه اول به نظر می‌رسد) و صحبت درباره آن مجالی دیگر می‌طلبد.

چند ویدئو از شرکت داو دیدم و چون از آنها خوشم آمد، آنها را در آپارات آپلود کردم (اینجا: +)

اما به‌طور خاص، ویدئوی زیر را بیشتر دوست داشتم که احتمالا به خاطر حضور بچه‌هاست (و اینکه من عاشق بچه‌ها هستم).

فقط اینکه چون شاید کمی زیادی شاد باشد، آن را فردا از روی آپارات و اینجا برمی‌دارم (ایده‌ای ندارم که مشکل‌ساز می‌شود یا نه). اما فعلا می‌توانید در زیر ببینید و لذت ببرید:)

کلیپ با این جمله شروع می‌شود:

آیا می‌دانید از هر ۱۰ بچه‌ای که موهای فرفری دارند، فقط ۴ نفر موهای خود را زیبا می‌بینند؟ …

‌ ‌(برای دیدن ویدئو در یوتیوب، این عبارت را گوگل کنید: Dove Love Your Curls )

آخرش که چی؟

پیش‌نوشت. این نوشته بیشتر از اینکه یک مطلب علمی باشد (که نیست)، گزارشی از وبگردی‌های من با دیدن یک پیام در تلگرام است. لطفا این را در نظر داشته باشید.

۱

چند روز پیش در تلگرام، عکس زیر به دستم رسید:

عقده مادر - امنیت خواهی با انتخاب نکردن

‌ ‌

۲

قبلا هم اسم mother complex را شنیده بودم. اما نمی‌دانستم یعنی چه. با دیدن این عکس، تصمیم گرفتم کمی در موردش تحقیق کنم.

در اینترنت چرخی زدم و مطالبی در این باره خواندم. متن های نوشته شده در این باره خیلی سنگین بود (شاید برای خواننده‌های حرفه‌ای بود که با آن واژگان آشنا باشند).

بالاخره و با کمک دوستم، به لینک‌هایی از سایت دکتر شیری رسیدم.

دکتر شیری، مفهوم mother complex را در در چند حالت مختلف و با زبان ساده توضیح داده بود.

مثلا در اینجا (+)، توضیح داده که وقتی چند روز مانده به کنکور، از رفتن به سر جلسه و ادامه تلاش ناامید می‌شویم، احتمالا این مادر کمپلکس است که ما را فیریز می‌کند: می‌ترسیم که کاری بکنیم. بنابراین ترجیح می‌دهیم کاری نکنیم – به خیال اینکه با کاری نکردن از عواقب کار اشتباه یا اشتباه در کار، در امان خواهیم بود.

یا در اینجا (+)، مفهوم “مادر کمپلکس” را به این صورت توضیح داده: “هر چیزی را در زندگی  به منبع تغذیه و امنیت مبدل کردن”. برای نمونه، وقتی می‌دانیم که اگر هم ارشد بگیریم وضعیت‌مان توفقر چندانی نخواهد کرد، اما می‌ترسیم که بعد از دانشگاه باید چه کنیم و طی یک استدلال به ظاهر منطقی ، با خود می‌گوییم : حالا این را هم بروم. اگر نروم ممکن است بعدا پشیمان شوم. (یکی از دوستانم با این فکر، الان مشغول تحصیل در مقطع دکتری است). (به نظر می‌رسد اینکه “امنیت” تا حد معقولی یکی از پایه‌های تصمیم گیری ما باشد، گیر افتادن در مادر کمپلکس تلقی نشود، اما توجه افراطی به “امنیت” و ماندن افراطی در ناحیه امن، احتمالا مصداقی از این مفهوم است.)

همچنین در جایی دیگر (+)، مواجهه با اژدها (= تصمیمات سخت) را به عنوان محل ظهور mother complex بیان می‌کند. مثل وقتی باید بعد از کنکور، برای ادامه تحصیل انتخاب رشته کنیم (یا در مثال دکتر شیری، خانمی که ده روز مانده به روز عقدش احساس نگرانی و شک می‌کند، در حال مواجهه با این مفهوم است).

‌ ‍‌

۳

صدای mother complex را می‌شود این روزها شنید:

اگر ببازم و ضایع بشوم، چه کنم؟ (+)

اصلا من با سیاست های اصلی مشکل دارم…

خودم کارم را درست انجام می‌دهم. بقیه اش با من نیست…

فرقی ندارد که کدام انتخاب شود، برنامه‌ها از قبل نوشته شده… اصلا چرا باید بازیچه دست عده‌ای بشوم؟

آنها که رای داده اند چه شده؟.. آخرش که چی؟..

انتخاب با ماست که در برابر این صدا چگونه عکس العمل نشان بدهیم…

‌‌ ‌ ‌

مشکل از رئیس جمهور؟

اگه من تو جیبم پول کافی ندارم، مشکل رئییس جمهور نیست؛ مشکل بی عرضگی منه.
‌ ‌
اگه بعد سی سال هنوز نمی‌تونم یه کار مفید انجام بدم، مشکل رئیس جمهور نیست؛ مشکل بی‌عرضگی منه.
‌ ‌
اگه ایجاد ارزشم صفر مطلقه و در به در به همه چیزی متوصل می‌شم تا خودمو تو یه اداره دولتی بچپونم، مشکل رئیس جمهور نیست؛ مشکل بی‌عرضگی منه.
‌ ‌
اگه هنوز نمی‌تونم بین دیدن و مقایسه شاخص‌ها و گفته‌های کلی سیما و صدا تمایز قائل بشم، اشکال رو جای دیگه نمی‌تونم پیدا کنم. اشکال از عدم «بصیرت» منه.
‌ ‌
و اگر فکر می‌کنم بدون خوندن روزی یک خط کتاب و صرفا با خوندن از شبکه‌های اجتماعی، می‌تونم درباره برنامه‌های دولت نقد داشته باشم، احتمالا یک جای کارم میلنگه.
‌ ‌
‌ ‌
پی‌نوشت. از دیشب تا حالا ولم نمی‌کرد. گفتم اینجا بنویسم‌ش.

منطق “من” درباره شرکت در انتخابات

پیش‌نوشت صفر. آنچه در این مطلب می‌نویسم، صرفا منطق من هست و شاید درست هم نباشد. هر چند امروز باور من است و برای خودم، کاملا قابل اتکا.

‌ ‌پیش‌نوشت یک (چرا این مطلب را نوشتم؟). در روزهای اخیر، افرادی را در کوچه و خیابان و تاکسی و … می‌بینم که غر می‌زنند از وضعیت موجود.

درباره اقتصاد ناراضی‌اند. درباره رعایت نشدن حقوق خود ناراضی‌اند. درباره اجتماع ناراضی‌اند. درباره نان ناراضی‌اند. درباره آزادی ناراضی‌اند. و خلاصه درباره همه چیز ناراضی‌اند.

و همزمان، هیچکدام از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری را نمی‌پسندند و دوست ندارند (انگار می‌خواهند تی‌شرت بخرند). یا گاهی، تمام نامزدهای ریاست جمهوری را در یک سطح، بدون اختیار و بدون کارایی می‌بینند.

حادترین موردی که همین دیروز دیدم، یکی از مامورین شهرداری بود که با نثار لطف خود، تمام کاندیداهای ریاست جمهوری را شست و گذاشت کنار.

اتفاقا همین رویداد باعث شد که این مطلب را بنویسم.

‌ ‌

منطق من درباره شرکت در انتخابات…

منطق من، بدون حاشیه و حرف‌های با ملاحظه، اینطور فکر می‌کند.

دو حالت کلی برای هر فردی که امروز در ایران زندگی می‌کند متصور است:

یکی اینکه زندگی را ترک بگوید؛

دوم اینکه زنده بماند.

برای اولی، که تکلیف مشخص است و برای حالت دوم (انسان‌های زنده)، باز هم دو حالت متصور است:

اول اینکه در ایران نماند و سریعا مهاجرت کند (هر چند بعضی وقت‌ها به شوخی به دوستانم می‌گویم که اگر در پیاده‌روهای تهران یقه سه نفر را بطور تصادفی بگیری، لااقل یکی‌شان متوهم یا آرزومند یا محقق یا پیگیر کارهای مهاجرتش است! به همین خاطر روی کلمه “سریعا” تاکید دارم).

دوم اینکه در ایران بماند (برای مدتی‌کوتاه، یا برای طولانی‌مدت).

برای گروهی که می‌خواهند به هر طریقی که شده، بزودی از ایران بروند، شاید شرکت در انتخابات خیلی برایشان تاثیرگذار نباشد. می‌توانند بنا به دلخواهشان شرکت بکنند یا نکنند. و برای گروه دوم (که لااقل در کوتاه‌مدت قصد یا توانایی مهاجرت را نخواهند داشت)، باز هم دو حالت کلی متصور است:

عده‌ای، شرایط زندگی برایشان مهم نیست. شاید عده‌ای از این افراد، همین که پاک و گوسفندوار (به قول محمدرضا) در دنیا زندگی کرده‌اند و خیر و شرشان به کسی نرسیده و نیت‌شان همیشه خیر بوده برایشان کافی است (هر چند ممکن و محتمل است با کوته‌نگری، حماقت‌های بزرگ داشته باشند و باعث خسارات فراوانی شده باشند). شاید هم عده‌ای دیگر، در فازهای دیگری باشند و باز هم سرنوشت‌ و شرایط زندگی برای‌شان مهم نباشد.

عده دیگر، شرایط زندگی، کیفیت زندگی، مقصد‌های کوتاه مدت و دستاورد نهایی زندگی برایشان اهمیت دارد.

برای افرادی که شرایط زندگی برایشان مهم نیست، شرکت در انتخابات می‌تواند سلیقه‌ای باشد. بستگی به اینکه حوصله‌شان بگیرد یا نگیرد.

اما برای عده‌ای که هم زنده‌اند، هم در کوتاه یا میان‌مدت در ایران خواهند بود و هم شرایط و کیفیت زندگی برایشان مهم است، شرکت در انتخابات به هیچ عنوان و با هیچ منطقی از نظر من، یک سلیقه نیست. این افراد باید در انتخابات شرکت کنند.

اما اینها که نوشتم منطق من بود.

واقعیت این است که عده‌ی زیادی زنده‌اند و منابع خدادادی را مصرف می‌کنند، بجز ایران در جای دیگری نمی‌خواهند (و شاید نمی‌توانند) زندگی کنند، وانمود می‌کنند که شرایط زندگی برایشان مهم است، اما همچنان در انتخابات شرکت نمی‌کنند.

الان که تمام فکرهایم را جمع می‌کنم، باز هم نمی‌توانم به نتیجه برسم که باید با این افراد صحبت یا گفتگو یا بحث یا دعوا بکنم، یا آنها را به حال خودشان و در دنیای خودشان رها کنم.

با متمم تا عید نوروز (اینفوگرافی)

پیش‌نوشت یک. همانطور که از حال و هوای چند پست قبلی‌ام مشخص است، چند روز است که مشغول برنامه‌ریزی برای سال جدید، تعریف پروژه‌های شخصی جدید و مواردی از این دست هستم.

همچنین، تمامی سیزده گام با متمم تا عید نوروز محمدرضا جان را هم پرینت گرفته و مو به مو خوانده‌ام.

امروز برای اینکه مطمئن شوم مطالب آن گامها به خوبی برایم جا افتاده، تصمیم گرفتم خلاصه‌ای از آن گامها را برای خودم روی یک برگه بنویسم . که بعدا تصمیمم از نوشتن روی برگه، به اسلاید درست کردن و بعد به درست کردن چیزی شبیه اینفوگرافی تغییر کرد.

بعد با خودم گفتم شاید برای دوستانی که این گام‌ها را مطالعه کرده‌اند، دیدن این اینفوگرافی بتواند جالب (یا الهام بخش) باشد.

پیش‌نوشت دو. طبیعتا خواندن این اینفوگرافی، به خودی خود و بدون مطالعه اصل آن چند ده هزار کلمه‌ و کامنتی که محمدرضای عزیز نوشته‌اند نه تنها سودی نخواهد داشت، که حتی ممکن است به بدفهمی یا کج‌فهمی منجر گردد. پس اگر اصل نوشته‌ها را نخوانده‌اید، ابتدا آنها را بخوانید: لینک گام ۱ با متمم تا عید نوروز.

خلاصه گام‌های برنامه ریزی و تغییر، در برنامه‌ی با متمم تا عید نوروز:

(برای دیدن تصویر در اندازه اصلی روی آن کلیک کنید)

اینفوگرافی خلاصه گامهای سیزده گانه با متمم تا عید نوروز

ضمنا برای اینکه بتوان آن را پرینت گرفت، عکس بالا را به دو تصویر در در ابعاد صفحه A4 تقسیم کرده‌ و روی پیکوفایل آپلود کرده ام که می‌توانید از لینکهای زیر آنها را دریافت کنید:

* با متمم تا عید نوروز – در دو صفحه A4 (کیفیت عالی. حجم ۱.۴ مگابایت) : اینجا.

* با متمم تا عید نوروز – در دو صفحه A4 (کیفیت متوسط. حجم ۴۳۰ کیلوبایت) : اینجا.

* با متمم تا عید نوروز – در ارتفاع کاغذ A3 (کیفیت عالی. حجم ۲ مگابایت) : اینجا.

پی‌نوشت. شما هم از این سلسله دروس خلاصه‌ای برای خودتان درست کرده‌اید؟ اگر جوابتان مثبت است، خوشحال می‌شوم لینک آن را در زیر همین نوشته بنویسید:)

بدترین نوع کار کردن

پیش‌نوشت۱. این چند روز بدجوری درگیر برنامه‌ریزی‌ام. ذهنم کلا درگیره و داره برای خودش چیزای مختلفی رو حساب و کتاب می‌کنه. من هم گه گاهی نگاهی به محاسباتش می‌ندازم. از خیلی ها سر درنمیارم. بعضی‌ها به نظرم عجیبن و متناقض. خیلی‌ها هم مبهم.

پیش‌نوشت۲. اتفاق خوب وسط این همه سردرگمی، لیستی هست که متمم از امروز داره رفته رفته منتشر می‌کنه. برای یادگیری خرده مهارت‌ها. گفتم شاید ندیده باشید. (اینجا)

اصل نوشته:

خیلی وقت پیش بود که مطلبی توی وبلاگ گزاره‌ها می‌خوندم، درباره کارِ موثر (یا چیزی شبیه این).

اینکه ببینیم چه کاری الان اولویت هست و اون رو انجام بدیم.

بعد که با خودم فکر می‌کردم به این نتیجه رسیدم که انگار بدترین نوع کار کردن، وقتیه که کاری رو که اصلا اولویت نداره به بهترین شکل ممکن انجام می‌دیم…

بدترین نوع تصمیم‌گیری و انتخاب، وقتیه که تصمیمی که اصلا محدودیت و فشار زمانی روش نیست، رو به بهترین شکل ممکن انجام می‌دیم و تصمیمی که باید بگیریم رو به عقب میندازیم – و وای به وقتی که مهلت اون تصمیم مهمه بگذره…

بدترین نوع توجه، توجهیه که به چیزی که اولویت نداره اختصاص می‌دیم – و از توجه به چیزی که اولویت داره باز می‌مونیم…

این لیست رو می‌شه ادامه هم داد.

ولی نمی‌دونم باید چکار کرد که اینطور نشه.

شاید هم می‌دونم. اما عمل بهش سخته.

شاید شاه کلید حل این مشکل و مشکل‌های مشابه، داشتن ” سلسله مراتب ارزش‌ها”ی شفاف باشه.

چیزی که من – لااقل هنوز – ازش بی‌بهره ام…

پنجشنبه آخر سال

پیش‌نوشت. این نوشته کاملا آشفته است. اما قصد ندارم ویرایشش کنم. پیشاپیش از اشکالات نگارشی و عدم انسجام آن عذر می‌خواهم.

اصل نوشته:

معمولا به سر مزار نمی‌روم.

به نظرم وقت گذاشتن برای مرده‌ها – از هر نوعی که باشد – وقت تلف کردن است.

مادربزرگ من – آخرین بازمانده‌ی مادربزرگ و پدربزرگی ام – چند ماه پیش به رحمت خدا رفت.

طبیعتا خیلی ناراحت شدم (خدا رفتگان شما را هم بیامرزد).

یکی از آشنایان گفت:

“تو که دوربین داری، بیا و از خانه‌ی او عکاسی کن. عکسها یادگاری می‌مانند و … .”

وقتی این پیشنهاد را داد، به نظرم کاملا منطقی بود و قبول کردم. در حالی که بعدا که فکر کردم، دیدم بیشتر از اینکه منطقی باشد، در جو احساسی قبول کرده بودم.

کمی فکر کردم. و ترجیح دادم وقتم را برای زنده ها بگذارم.

همانطور که قبل از مثال هم گفتم، خیلی برای رفتن به سر مزار وقت نمی‌گذارم.

هر چند، هر وقت که رفته‌ام، احتمالا بیشتر از اینکه برای آن رفتگان خوب باشد، برای خودم خوب بوده.

دیروز، فرصت کردم و چند ثانیه‌ای به این منظره خیره شدم:

پنجشنبه آخر سال

نمیدانم در شهرهای بزرگتر هم قبرستان اینقدر نامنظم است یا نه.

اما در اینجا، مردن هم مثل زندگی کردن، آسان است. بدون دغدغه. بدون دردسر. آزادِ آزاد.

نشسته بودم و فکر می‌کردم. به وقت محدود زندگی. به اهداف و خواسته ها. به دنیا. به مردم. به خودم.

درباره وقت محدود زندگی خیلی کم استرس داشته‌ و دارم. چه آنکه تا توانسته‌ام از زندگی ام لذت برده‌ام. به کسانی که دوستشان می‌داشته‌ام این نکته را بارها گفته‌ام. برایشان وقت گذاشته‌ام، حتی اوقاتی که خیلی خسته بوده یا کار داشته‌ام… هر جا که می‌شد خندید خندیده‌ام. و تا جایی که می‌توانستم تلاش کردم نظر «مردم» را در تصمیمهایم دخالت ندهم.

درباره هدف اما هنوز مطمئن نیستم. هنوز چهره ی بلاتکلیفی را در تصمیم هایم می‌بینم – هر چند اهداف کوتاه مدت زیادی داشته و دارم. اما در پاسخ “آخر که چی؟” هنوز جوابی قانع کننده برای خودم پیدا نکرده‌ام…

در همان چند ده ثانیه خیلی فکر کردم. یا شاید بهتر باشد بگویم خیلی مفیدتر فکر کردم.

وقتی یاد زمان محدود زندگی می‌افتی، و اینکه هیچ کس را در قبر کس دیگری نمی‌گذارند، انگار خود بخود سبک فکری ات عوض می‌شود و مسیر تفکر، تسهیل می‌گردد..

بچه‌تر که بودم مادرم می‌گفت پنجشنبه آخر سال ، «عید اموات» است. اما به نظرم بهتر است آن را عید زنده‌ها بنامند.

تا با رفتن به جایی که همه‌ی ما دیر یا زود خواهیم رفت، کمی مسیرمان را بهتر پیدا کنیم…

در طی سال را نمی‌دانم، اما سعی خواهم کرد در پایان هر سال – اگر آنجا نبودم – به آنجا بروم.

تلاش برای دیدن دنیا از نگاه دیگران (کاریکاتور)

در پست قبل گفتم که دیدن روندهای مجموعه‌های موفق را دوست دارم. و اینکه دیدن سیر صعودی متمم هم – به عنوان مجموعه‌ای که آن را موفق می‌دانم – همیشه برایم جذاب بوده و هست.

یکی از کارهایی که متمم قبلا انجام می‌داد، فرستادن ایده متمم بصورت فایل پی دی اف و انتهای هر هفته بود.

کاریکاتور هم، پای همیشگی بخش‌های انتهایی این مجموعه‌ها بود.

چند دقیقه پیش، اتفاقی افتاد که یاد این کاریکاتور افتادم. گفتم آنرا با شما هم به اشتراک بگذارم.

تلاش برای دیدن دنیا از نگاه دیگران

در زیر آن، متمم جملاتی نوشته بود که این جمله در ذهنم ثبت شده:

اگر وادار شدید از بین تمام توانمندی ها و مهارت ها، فقط برای توسعه ی یکی از آنها وقت بگذارید، آن مهارت شاید، تلاش برای دیدن دنیا از نگاه دیگران باشد …