زندگی در حاشیه‌ها (لحظه نگار)

چند روز پیش که مجبور شدم چند دقیقه در جایی منتظر یکی از دوستانم باشم، این گل‌های کوچک را کنار باغچه دیدم.

در لحظه زندگی کن

‌ ‌

همینطوری ریخته بودند در حاشیه باغچه.

بعدا که دقت کردم دیدم نه فقط آنجا، که تقریبا همه جا پر از این گلهای خوش‌رنگ و زیباست… شاید همین زیاد بودن و در دسترس بودن‌اش باعث شده که به آن عادت کنیم و نتوانیم از دیدن‌شان لذت ببریم.

حس غریب یک مرغ مهاجر (لحظه‌ها)

دیدن پرندگان در حال پرواز رو همیشه دوست داشتم. حالا فکرش رو بکنید اون پرنده، یه مرغ مهاجر باشه و اون لحظه هم لب ساحل.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

متاسفانه خیلی تو شعر سررشته‌ای ندارم.

اما موقع گرفتن عکس، مصرع سهراب سپهری تو ذهنم تداعی می‌شد که می‌گفت:

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد …

من و تاری

محمدرضا زمانی

 

پانوشت۱: این عکس را خیلی دوست دارم.

نمی‌دانم مربوط به حس و حال موقع گرفتن‌اش است (که به قول تامس هریس، با دیدن آن «بازنواختن آن لحظات» برایم روی می‌دهد) یا به خاطر حس خود عکس (که با دادن زمان بیشتر به شاتر، دیگران  با محو شدگی در عکس هستند).

شاید هم هردو.

همیشه مبهم بودن در ذهنم بصورت تار بودن بوده. چیزی مخالف شفاف بودن. و این با حال و هوای این روزهایم هم چندان بی‌ارتباط نیست.

پانوشت۲: داشتم با خودم فکر می‌کردم که نبودن شبکه‌های اجتماعی هم معضلی است! یک عکس را که دوست داری و فشار به اشتراک گذاری (Impulse to share) را که حس می‌کنی، تازه باید کلی استدلال فلسفی بیاوری تا بشود یک پست!

خدا به اینستاگرام برکت بدهد! آنجا که از این خبر ها نبود. اصلا نیازی به فکر کردن نبود. تا جایی که بعضی ها عکسی می‌گذاشتند با یک کپشن با تعداد کلمه‌ی متوسط. بعد آخر متن می‌نوشتند اگر متن را تا اینجا (که انتهای متن است) خواندید، لایک نکنید و کامنت بگذارید تا ببینیم چند نفر خوانده‌اند پست را و چند نفر بدون اینکه بخوانند لایک زده‌اند! بعد می‌دیدی اگر تعداد کامنت‌ها در رنج چند تایی بود، تعداد لایک ها در رنج چند ده تایی می‌شد!

پانوشت۳ (توضیح پانوشت۲): قسمت دوم پانوشت قبلی را شوخی کردم! جدی نگیرید! وگرنه حدود یک ماه است  که اینستاگرام نرفته‌ام. البته نه اینکه از روی اجبار به خود باشد. نه. نیازی ندیده‌ام که بروم و فکر هم نکنم بزودی به آن محیط غیرعمیق برگردم..

پانوشت۴: عکس مربوط به آبان‌ماه ۹۵ است.

از نمایشگاه تبلیغات و بازاریابی (۳) :غرفه‌ی پویا نقش

(نوشته شده در ۸ بهمن ۹۵)

.

یکی از شرکت‌هایی که در این چند باری که به نمایشگاه رفته‌ام همیشه نسبت به قبل پیشرفت داشته، شرکت پویا نقش است.

کار پویا نقش، چاپ بر روی اجسام سخت (چوب، سنگ، …) است اما همانطور که خودشان هم می‌گویند، کارهای سنگی‌شان نقطه قوت‌ آنها است.

به‌نظرم پویا نقش یکی از مثال‌های تمرکز بر یک بازار خاص برای فعالیت است. شرکتی که علی رغم اینکه کارهای مشابهی هم انجام می‌دهد، اما جرات این را دارد که خود را تنها در یک زمینه متخصص بداند. شاید همین جرات به حاشیه راندن بقیه کارها بوده که آنها را در شاخص شدن یاری کرده است.

فکر می‌کنم یکی از ویژگی‌هایی که در بازدید از غرفه‌ی آنها می‌توان دید، تاکید روی احساس باشد و اینکه بازدید کننده حال خوبی را تجربه کند. این را از برخورد مسئولان غرفه و نحوه‌ی چیدمان و ترتیبی که کارها را به نمایش گذاشته‌اند، می‌شود حس کرد.

این‌ها را که نوشتم بهانه بود، در اصل می‌خواستم حس خوب دیدن این تابلوی کوچک سنگی در بین آن‌همه شلوغی نمایشگاه را، با شما به اشتراک بگذارم.

چاپ شعر مولانا بر روی سنگ - غرفه‌ی پویا نقش در نمایشگاه تبلیغات و بازاریابی

 

 

پی‌نوشت: سایت شرکت پویا نقش و صفحه اینستاگرام آنها.

لحظه‌ها (۳) : لبخند روز

لحظه‌ها (۳) : لبخند روز

(نوشته شده در ۲۴ دی ۹۵)

.

دوستان دور و نزدیک از علاقه‌ی من به بچه‌ها خبر دارند (و گاهی شوخی‌هایی هم با من می‌کنند 😀 ).

این لبخند را امروز شکار کردم.

لبخند روز
لبخند روز

الان به عنوان تصویر پس زمینه‌ام انتخابش کردم.

می‌دانم که در طی هفته و بعد از ساعات پر کار، آرامش این لبخند من را هم آرام خواهد کرد.

لحظه‌ها (۲) : خنده واقعی، دوستی واقعی، زندگی واقعی

لحظه‌ها (۲) : خنده واقعی، دوستی واقعی، زندگی واقعی

(نوشته شده در ۲۹ آذر ۹۵)

.

این چند روز خیلی سرم شلوغ شده. یک کار کسل کننده را باید انجام بدهم. خلاصه اینکه چند روزی بود حال و حوصله خوبی نداشتم. تا اینکه امروز یکی از دوستان خوبم، این عکس را برایم فرستاد:

 

خنده واقعی
خنده واقعی

 

به محض دریافت آن، من هم خنده‌ام گرفت.

نمی‌دانم این آپشن فقط روی من نصب هست یا شما هم می‌تونید چند ثانیه قبل و بعد عکس رو در مغزتون شبیه سازی کنید و برای لحظاتی در آسمان‌ها سیر کنید. پیشنهاد می‌کنم، سعی کنید انجامش بدهید! تجربه‌ی فوق العاده‌ای است.

 

برای دوستم نوشتم:

“محاله که این بچه‌های در حال خندیدن رو ببینم و کمی ،حتی کمی، زندگی رو الکی جدی بگیرم، الکی استرس بگیرم، الکی نارحت باشم، الکی نگران آینده باشم… امیدوارم اون روز رو نبینم که اینطور نباشم، که در این صورت مرگ برام لذت بخش تر خواهد بود تا آن زندگی.”

 

پی‌نوشت. راستی، این دو تا خانم کوچولو، دختر خاله هستند.:)

لحظه‌ها (۱) : پادشاه فصل‌ها؛ پاییز

لحظه‌ها (۱) : پادشاه فصل‌ها؛ پاییز

(نوشته شده در ۲۲ آبان ۹۵)

.

لحظه‌ها!؟

همانطور که در پست قبل هم اشاره کردم، مدتی است که یک دوربین نیمه‌آماتوری (نمی‌گم که نیمه‌حرفه‌ای!) DSLR خریده‌ام و اوقات فراغتم را به عکاسی می‌گذرانم. البته برنامه‌ای برای دنبال کردن حرفه‌ای عکاسی ندارم، اما عکاسی را به عنوان یک ایده برای «بهتر دیدن دنیای اطراف» دوست دارم. عکاسی از طبیعت و بچه‌ها، دو موضوع مورد علاقه من هستند و وقتی که در آن‌ها غرق می‌شوم، گذر زمان را حس نمی‌کنم. با این مقدمه کوتاه، و با الهام گرفتن از لحظه‌نگار دوست و استاد عزیزم محمدرضا شعبانعلی، از امروز برخی پست ها را تحت موضوع و دسته‌بندی جدیدی بنام «لحظه‌ها» به مطالب اینجا اضافه و عکس‌هایم را در قالب آن منتشر می‌کنم.

 

پادشاه فصل‌ها؛ پاییز

روز جمعه، چند ساعتی را به همراه خانواده در «پارک مردم» همدان گذراندیم (خود همدانی‌ها این پارک را به نام لونا پارک می‌شناسند که قدمتی ۴۰ ساله دارد).

عکس‌های زیر را در آنجا ثبت کرده‌ام که امیدوارم از دیدن‌شان لذت ببرید 🙂

(برای دیدن عکس در سایز واقعی، کافیست روی آن کلیک کنید)

img_6782_2

img_6791_2

img_6857_2

img_6847_2

 

پی‌نوشت. برای اینکه لازم نباشد برای هر پست  از مجموعه «لحظه‌ها» مجددا توضیح بدهم، لازم است اینجا بگویم که تمامی عکس‌های این بخش را خودم (با دوربین عکاسی یا موبایل) گرفته‌ام. مگر در مواردی که صریحا به نام منبع یا عکاس اشاره کنم.