زندانی به نام فکر دیگران (۱)

(نوشته شده در ۱۴ دی ۹۵)

.

پیش‌نوشت صفر. لحظه ای که کیبورد رو جلوی خودم می‌گذارم و می‌خواهم این پست رو بنویسم، دقیقا نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم و فقط هاله‌ای در ذهن دارم. امیدوارم انتظار یک متن منسجم رو نداشته باشید.

پیش‌نوشت یک. همانطور قبلا هم در “چند درصد به حرف مردم اهمیت می‌دهم؟”  نوشتم، از دغدغه هایم این هست که نگران حرف مردم نباشم. این نگرانی و ترس از قضاوت مردم را دوست ندارم و تا امروز هم تمام انرژی‌ام را گذاشتم تا از این بند رها شوم.

اما اخیرا به موردی برخوردم که برایم یک چالش بوده. شاید گفتن آن باعث شود کمی بهتر راجع به آن فکر کنم.

آیا من یک انسان چند بُعدی هستم؟

با خودم که فکر می‌کنم، می‌بینم که تا حدودی بله. شخصیت من نمودهای مختلفی دارد. به عبارت دیگر، هر چند من سعی می‌کنم در هر حال خودم باشم، و یک شخصیت واحد داشته باشم. اما طبیعتا محیط هم در بروز شخصیت موثر است و فکر می‌کنم تاثیرش هم کم نیست.

برای مثال، اخلاق من وقتی با خانواده هستم، با برخورد من در موقعی که کار می‌کنم و با نوع تفکر و نگرشم وقتی که با دوستانم هستم، لزوما یکی نیست. پس اگر شما در محیط کار با من باشید، محمدرضایی که می‌بینید با محمدرضایی که دوستان من در جمع دوستانه می‌بینند دقیقا یکسان نخواهد بود.

این به خودی خود بد نیست یا لاقل مشکل ساز نیست. اما وقتی با کسی بتازگی آشنا می‌شویم یک اتفاق می‌افتد. آن دوست جدید، طبیعتا و تحت تاثیر محیطی که با او آشنا شدیم یا با هم هستیم، جنبه‌های محدودی از شخصیت ما را خواهد دید. ولی احتمالا در ذهنش، تصویر کاملی از ما را خواهد ساخت (فکر می‌کنم که این نوعی میانبر ذهنی است که به خطایی ذهنی منجر می‌شود).

حالا ما می‌مانیم و تصویری ناقص.

اتفاق افتاده، دوستانی در دانشگاه داشتم و با هم کاری شروع می‌کنیم. وسط کار به من می‌گویند : فکر نمی‌کردیم تو انقدر عنق و بداخلاق باشی!

یا دوستانی که در محیطی کاری با هم بودیم  و وقتی با هم کمی صمیمی شدیم و در محیط دوستانه قرار گرفتیم، گفتند که تو چقدر عتیقه بازی در میاوری!.. لاقل کمی یواش‌تر بخند!..

نمی‌دانم. ولی فکر می‌کنم گاهی ما در آنجا که “ما می‌مانیم و تصویری ناقص”، با خودمان حساب کتاب می‌کنیم که هزینه نگه نداشتن این تصویر چقدر است. و آیا بهتر است این تصویر ناقص را نگه داریم یا اجازه بدهیم تصویر به مرور زمان، کامل شود.

و وای به روزی که ببینیم هزینه‌های از دست دادن این تصویر برایمان سنگین است. این شروع یک زندان می‌شود برای ما. برای فکر مان. برای حرف‌زدن مان. برای رفتار مان. و در واقع، فیلتر بخشی از وجودمان به منظور ناقص نگه داشتن تصویر ذهنی طرف مقابل.

سوال اینجا مطرح می‌شود که:  کارِ درست‌ِ «عملی» چیست؟

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. سعی می‌کنم برای این سوال چند پاسخ بنویسم (حداقل ۱۰ پاسخ و نهایتا تا هفته آینده) و بهترین و عملی‎‌ترین آنها هم در قالب یک راه حل، مدتی تست کنم.

نه تو می‌مانی و نه اندوه

(نوشته شده در ۱۳ دی ۹۵)

.

چند وقت پیش بود که تمام جزوه‌های دانشگاهیم رو دور ریختم. بجز آن‌هایی که پشت‌شان سفید بود و به درد برگه باطله شدن می‌خوردند. الان بطور اتفاقی، پشت یکی از برگه‌هایم را دیدم. نمونه سوال درس الکترونیک صنعتی بود که دکتر طوسی آن را ارائه میدادند.

دکتر طوسی، جزو معدود اساتید لارجی بود که داشتیم. حرف‌هایش بوی زندگی می‌داد و کلی خاطره تعریف کردنی از او دارم که اگر فرصتی بود بعدا تعریف خواهم کرد.

معمولا عادت داشت قطعه شعری پایین برگه امتحانی بنویسد. این شعر را خیلی دوست داشتند. فکر می‌کنم برای ما هم همین را پای برگه نوشته بودند…

برای من، این شعر یادآور آرامشی در میانه‌ی طوفان سنگین درس‌ها در ترم‌های میانی است – وقتی که هنوز دانشگاه را خیلی جدی می‌گرفتم. و هنوز هم آرامش بخش.

امیدوارم شما هم دوست داشته باشید:

95-10-13-sohrab-sepehri-toosi

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. البته بعد ها متوجه شدم که احتمالا شاعر این قطعه، سهراب نیست. الان هم که کمی در اینترنت جستجو کردم، به وبلاگ کیوان شاهبداغی (از شاعران معاصر) رسیدم که گویا این شعر از سروده‌های ایشان است. چون آگاهی کافی از سبک شعری و شعر خوانی تخصصی ندارم، هیچ موضعی نمی‌گیرم. البته، همانطور که در این وبلاگ اشاره شده، من هم با جستجو در سایت سهراب سپهری، این شعر رو پیدا نکردم.

یک دست و چند هندوانه

(نوشته شده در ۱۲ دی ۹۵)

.

پی‌نوشت. نمی‌دانم که شما هم اینطورید یا نه. اما من، به شخصه، ایراد را در کار دیگران خیلی راحت‌تر می‌توانم ببینم تا ایراد کار خودم را.

امروز ظهر، یکی از آشنایانم را دیدم. کسی که با وجود اینکه بسیار تلاش می‌کند و می‌شود گفت خودش و زندگی‌اش را وقف کار کرده است، در زندگی‌اش دستاورد چندانی نداشته – یا بهتر است بگویم از نظر من دستاورد چندانی نداشته – هر چند خود او از این امر ناراضی به نظر نمی‌رسد.

کمی که با خودم فکر کردم، دیدم شاید علت، این باشد که او می‌خواهد تعداد زیادی کار را بطور همزمان پیش ببرد. همان ضرب‌المثل یک دست و چند هندوانه که بارها شنیده‌ایم: با یک دست نمی‌توان چند هندوانه برداشت.

کمی که بیشتر فکر کردم، دیدم شاید این ایراد، در کار خود من هم باشد.

شاید یکی از دلایل اینکه تلاش‌هایم تا امروز دستاورد چندان محسوسی نداشته (یا لاقل دستاوردی که مدنظر من بوده نداشته) همین نکته باشد.

باید کمی بیشتر فکر کنم.

کدام هندوانه ها را می‌توانم زمین بگذارم؟ و کدام‌ها را باید؟

آیا می‌توانیم تغییر کنیم؟

(نوشته شده در ۱۱ دی ۹۵)

.

پی‌نوشت. “آیا می‌توانیم تغییر کنیم؟”، عنوان فصل چهارم کتاب وضعیت آخر ( نوشته تامس ای. هریس) است. این کتاب به معرفی و توضیح مدل تحلیل رفتار متقابل می‌پردازه.

در این فصل، نویسنده تغییر رو از دیدگاه مدل تحلیل رفتار متقابل ( و با توجه به سه مد وضعیتی کودک، والد و بالغ) بررسی کرده.

برای من که تا بحال از این جنبه به تغییر نگاه نکرده بودم، این نحوه نگرش جالب بود. این بود که همین دیشب – که خواندن این فصل رو تمام کردم – برگه‌ای برداشتم و چیزهایی که در ذهنم بود را نوشتم. شاید بشود آن‌ را بیشتر تداعی‌های من از فصل مذکور دانست تا خلاصه‌ی آن.

تام هریس معتقد است برای  گرفتن هر تصمیم، سه رشته اطلاعات باید با هم مخلوط شوند و برآیند، هر چه باشد، نتیجه‌ی تصمیم ما را مشخص خواهد کرد.

  • یک رشته اطلاعاتی است که از کودک می‌آید. این اطلاعات، عواطف و احساسات ما، شامل تمام نوازش‌ها و تحقیر شدن‌ها و ترسیدن‌های ماست که از گذشته در ما ضبط شده.
  • رشته‌ی دیگر، اطلاعاتی است که از والد می‌آید و شامل قوانین، باید ها و نباید ها، اخلاقیات، عرف و … است که والدین و جامعه به ما آموخته و بصورت بسته‌های اطلاعاتی، از گذشته در ذهن ما ذخیره شده.
  • رشته‌ی سوم، اطلاعاتی است که از واقعیت موجود در حال می‌آید – که قلمرو بالغ است.

پس برای هر تصمیم، این سه اطلاعات با هم در ذهن بررسی می‌شوند و تصمیم ما را شکل می‌دهند.

برای مثال، احتمالا اگر در کودکی پدر و مادر ما مُصِر بودند که “دست نزن خراب می‌شود”، احتمالا ما امروز در تصمیم‌های خود، بسیار محافظه‌کار خواهیم بود – که مبادا خراب شود.

اما، این داستان برای فردی که بالغ فعال‌تری دارد می‌تواند جور دیگری باشد.

همانطور که تام هریس می‌گوید، تمامی اطلاعات آمده (از گذشته – اطلاعات کودک و والد – و از حال) باید توسط بالغ بررسی شده و صحت آن‌ اطلاعات به تایید بالغ برسد. (هر بار که من دست به کاری زده‌ام خراب نشده، درسته؟ پس شاید این دستور مرا بیخودی محافظه کار کرده)

پس برای تغییر؛

که نوعی تصمیم است، لازم است بالغی فعال داشته باشیم. طوری که بالغ به دور از فشار‌های روانی والد و فشارهای احساسی کودک، بتواند آزادانه فکر کند.

اگر بخواهم جمع بندی کنم – و به سوال اصلی پاسخ بدهم –

بله، تغییر ممکن است. به شرط اینکه ما بتوانیم مرکز فرماندهی وجودمان را به دست بالغ بسپاریم. و در غیر این صورت، تصمیم‌های زندگی (به شکل جبر گونه‌ای) صرفا با توجه به اطلاعات ضبط شده‌ی کودک و والد در گذشته گرفته خواهند شد. که در این حالت، آینده صرفا تکرار گذشته خواهد بود (و تغییر ناممکن).

عکسی جدید برایم بفرست!

(نوشته شده در ۱۰ دی ۹۵)

.

امروز هم از آن روزها بود. از صبح تا همین الان، انگار مغزم قفل شده. البته گاها جمعه ها کمی اینطور می‌شوم ولی این بار بیشتر طول کشیده.

در این مواقع، معمولا سعی می‌کنم وبگردی کنم و این بار، پست‌های جدید وبلاگ دوستانم را خواندم. اما فرقی نکرد. حوصله‌ام همچنان سر جایش نیامده. و نمی‌توانم درست و حسابی فکر کنم.

از روی اعصاب خردی، گفتم به شبکه‌های اجتماعی سر بزنم بلکه کمی در حالم تاثیری داشته باشد.

یاد فیس.بوک افتادم! یادش بخیر!…

اولین تجربه‌ی من در شبکه‌های اجتماعی، مربوط به سال اول دانشگاه و با فیس.بوک است. (اینجا کمی در این باره نوشته ام). خلاصه به خاطر حس نوستالژیکی که برایم دارد، هوس کردم تا به صفحه‌ی پروفایلم سری بزنم و ببینم هنوز هم کسی آنجا آنلاین هست یا نه! آخرین باری که سر زدم (امسال بود؟!) ، با وجود اینکه فضا خیلی خیلی عوض شده بود (و لایک هم چند نوع شده بود)، هنوز یکی دو تا از دوستانم آنلاین بودند.

اما از بد روزگار، پسوردم رو فراموش کرده بودم.

خوشبختانه فهمیدند که پسورد قبلی‌ام را می‌زنم و غریبه نیستم. و مهربانانه گفتند از چندین طریق می‌توانند کمک کنند تا پسوردم را بازیابی کنم.

راحت ترین راه، پیامک موبایل بود که انتخابش کردم و با وارد کردن کد مربوطه، به صفحه بازیابی رمز عبور هدایت شدم و به آسانی پسورد جدیدی برای خودم انتخاب کردم.

اما برخلاف اینکه انتظار داشتم بلافاصله به صفحه‌ی اول بروم، اینطور نشد و دیدم با وقاحت تمام (!) برای شناسایی‌ام از من عکس جدیدی می‌خواهد! با خودم گفتم: این‌ها که همین چند ثانیه پیش من را شناسایی کردند …

دنبال دکمه‌ای بودم تا اسکیپ کنم و از این مرحله رد شود، اما گویا این یک انتخاب نیست. یک اجبار است. اکانتم قفل شده بود: “باید” یک عکس جدید به فیس.بوک می‌دادم!

یاد کاریکاتوری افتادم که یکی از نهاد های دانشجویی (شاید بسیج) زمانی بر تابلو اعلانات دانشکده زده بود و ما آنرا جدی نمی‌گرفتیم ( و حتی به شوخی می‌گرفتیم).

کاریکاتوری که می‌گفت با دادن اطلاعات به فیس.بوک، در حال بارگزاری مشخصات خودمان در کامپیوتر سازمان جاسوسی امریکا هستیم.

با اتفاق امشب (و همینطور متن جالبی که علی نوشته)، به این فکر می‌کنم که شاید بیراه هم نمیگفتند…

شما چقدر “چیز” هستید!

(نوشته شده در ۸ دی ۹۵)

.

۱

شب یلدای امسال، پیش پسرخاله ام نشسته بودم. همه محو دیدن تلویزیون بودند و فقط من و او بودیم که از سریال سر در نمی‌آوردیم! می‌گفتند خیلی حساس است و قسمت آخر – یا یکی به آخر – سریال است.

اتاق ساکت بود و ما – برای اینکه حوصله مان سر نرود – آرام با هم حرف می‌زدیم.

گفت بیا پیام‌های خنده داری که در موبوگرامم ذخیره کرده‌ام را نشانت بدهم. فکر خوبی به نظر می‌رسید برای قابل تحمل‌تر کردن آن لحظات. انصافا هم بیشتر پیام‌ها خنده دار بودند و تعداد جک‌های بیمزه در اقلیت بود! تا اینکه به چیزی شبیه این رسیدیم:

از فردی ۵۰ ساله که حتی یک چروک بر صورت نداشت و کاملا جوان مانده بود، راز جوان ماندنش را پرسیدند.

گفت: با هیچ کس، هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی بحث نمی‌کنم.

گفتند: مگر می‌شود؟

گفت: بله. حق با شماست. نمی‌شود!

۲

فایل صوتی عزت نفس را گوش می‌کردم، محمدرضای عزیز می‌گفت: یکی از عواملی که می‌تواند بر عزت نفس ما تاثیر بگذارد، برخورد ما با قضاوت دیگران است ،یعنی وقتی با انتقاد یا نظری از سوی دیگران مواجه می‌شویم  و بعبارتی، مورد قضاوت قرار می‌گیریم، دو راه کلی داریم:

یک. دفاع: اینکه از خودمان، هویت‌مان، شخصیت‌‌مان، باورهایمان دفاع کنیم: من اینطور نیستم. با این دلیل و آن مدرک و یادت هست پری روز و… . استدلال می‌کنیم و دلیل می‌آوریم و سعی می‌کنیم به طرف مقابل بفهمانیم که اشتباه می‌کند.

دو. پذیرش: با انواع ترفند ها مثل شوخی، خنده، از کجا فهمیدی!؟، خیلی سعی کردم متوجه نشی!، یا شاید بی تفاوت بودن و رد شدن، قضاوت دیگران راجع‌به خودمان را ظاهرا می‌پذیریم.

احتمالا بسیاری از ما یاد گرفته‌ایم که در مواجهه با هر موقعیتی از جنس قضاوت، راه اول – دفاع – را انتخاب کنیم. اما، محمدرضا شعبانعلی عزیز توصیه می‌کند که هر چند برای حرف‌ها و موضوعاتی که برای ما مهم نیستند، می‌توانیم دفاع کنیم، اما در موضوعاتی که فکر می‌کنیم برای ما مهم و حیاتی هستند، پذیرش بهتر است. چون در پذیرش، استهلاک کمتر است و ممکن است در طی زمانی که در حال اثبات اشتباه بودن قضاوت طرف مقابل به او هستیم، زخم‌هایی بخوریم که بسیار عمیق باشند و باعث کاهش عزت نفس‌مان شود.

۳

چند روز پیش بسته‌ای را برای ارسال به اداره پست برده بودم. مامور پست بعد از انجام مراحل مربوطه، گفت: ۹۲۰۰ تومان می‌شود.

پول خرد نداشتم و ناچارا یک اسکناس ۱۰ هزار تومانی به او دادم. گفت: اخه پول خرد ندارم و همزمان شروع به زیر و رو کردن جعبه‌ی کوچکی (که کنار دستش بود) کرد.

گفتم: اشکالی ندارد. من جایی در موبایلم یادداشت کرده‌ام. کمی صبر کنید…

حالا من هم داشتم موبایلم را می‌گشتم – به دنبال یادداشتی که فکر می‌کردم دفعه قبل در چنین شرایطی نوشته‌ام. بعد از حدود یک دقیقه، پیدایش می‌کنم و خطاب به مامور پست:

بله، اینجاست. ۱۶ آبان، ۲۰۰ تومان از شما طلبکار مانده‌ام…

خانم کارمند، با نیش خندی می‌گوید: هیچ کس با این پول ها پولدار نمی‌شود! شما چقدر چیز هستید!

و من می‌گویم: بله، حق با شماست. من کمی چیز هستم!

۴

نع! خط آخر در قسمت۳، رویای من است و واقعی نیست!

چیزی که اتفاق افتاد این بود که این بار هم من در تله افتادم. بلافاصله بعد از “چیز”، گفتم: من فقط دقیق هستم. گفت. نه. این دقیق بودن نیست. و من دوباره استدلال کردم. و ایشون هم دوباره…

و این صحبت یکی دو دقیقه‌ای ادامه یافت.

وقتی بعدا به اتفاقی که افتاده بود فکر می‌کردم، به این نتیجه رسیدم که احتمالا، با توجه به تمامی چیز (!) هایی که اینجا نوشته‌ام، جواب درست همان بود که بالا گفتم:

بله، حق با شماست. من کمی چیز هستم!

بازاریابی با پدرسوخته بازی!

(نوشته شده در ۷ دی ۹۵)

.

وقتی داشتم عکس های روی موبایلم را مرور می‌کردم، به عکسی رسیدم که نمی‌دانستم کی و کجا ذخیره‌اش کردم. به نظرم جالب آمد و گفتم اینجا هم بگذارمش:

95-10-07-how-marketing-works

صرف نظر از اینکه تعریف علمی بازاریابی دقیقا چیه، ایده خلق یا ایجاد یک نیاز و پاسخ‌گویی به نیاز ایجاد شده به نظر جالب و عملی می‌رسه. هر چند، طبیعتا طریقه‌ی ایجاد نیاز و رسیدن به مقصود هم مهمه.

مثلا وقتی در پیاده رو و حین قدم زدن، بوی قهوه می‌شنویم و متوجه کافه‌ای در نزدیکی‌مان می‌شویم، احتمالا این تکنیک روی ما اجرا شده. مخصوصا اینکه بعضی فروشگاه‌ها، از “عطر مصنوعی قهوه” برای تحریک افراد پیاده‌ی بی‌دفاع استفاده ‌می‌کنند که با احتمال بیشتری می‌توان گفت ایده، همان ایده مطرح شده در تصویر هست!

یک خاطره‌

قبل تر ها که دانشجو بودم – نسبت به این روزها – بیشتر کتاب می‌خواندم. رشته‌ی دانشگاهی ام برق بود اما حوصله‌ام سر می‌رفت. از حرف‌های کهنه، از معادلات تکراری و از انتگرال‌های اِن گانه‌ی کسل کننده (که انگار قرار نبود به کاری بیایند). به همین دلیل کتاب‌های مرتبط با علاقه‌ام را می‌خواندم و در مقطعی، شدیدا به بازاریابی علاقه‌مند شده بودم.

یکبار که به تهران آمده بودم، به کتابفروشی ای در انقلاب رفتم و به بخش کتاب‌های بازاریابی. فروشنده که دید من خیلی وقت است بین کتاب‌ها می‌چرخم و از هر کدام کمی می‎‌خوانم و به نظر علاقه‌مند می‌رسم – و هم با توجه به اینکه سرش خلوت بود و من تنها مشتری او بودم – آمد کنارم ایستاد و شروع به صحبت کردیم. درباره درس و دانشگاه و کتاب و بازاریابی.

گفت که او هم به بازاریابی علاقه دارد و اتفاقا، در دانشگاه تهران بازاریابی می‌خوانَد.

خیلی با هم حرف زدیم و کتاب‌های خوبی هم به من معرفی کرد که خیلی دوست داشتمشان.

هر چند بسیاری از صحبت‌های آن روز را یادم رفته، اما یادم هست جایی گفت: “ببین. اوایل که بازاریابی می‌خوانی، چیزی که می‌بینی و می‌فهمی، علم و دانش است و ترفند و نکته. هر چند این ترفندها هم تا جایی موثراند، اما از جایی به بعد، می‌فهمی که راه‌ افزایش درآمد، این است که پدرسوخته باشی! و هر چقدر پدر سوخته‌تر، درآمدت هم به همان نسبت بیشتر!”

نمی‌دانم چرا با مرور این کاریکاتور، یاد آن روز افتادم.

البته اصلا نمی‌خواهم نتیجه بگیرم که بازاریابی یعنی پدرسوخته بودن. اما به نظر می‌رسد لاقل یکی از ترفند‌های آن، از این طریق به نتیجه می‌رسد! لاقل ترفند بکار رفته در تصویر بالا 😉

برای خودم: حواست باشد، کسی به تو بدهکار نیست

(نوشته شده در ۶ دی ۹۵)

.

پیش‌نوشت۱- . متن زیر، در اثر یک «اتفاق» نوشته شده که به دلایلی نمی‌توانم به آن «اتفاق» بطور مستقیم اشاره کنم. به همین دلیل، احتمالا خواندن این متن برای بسیاری از افراد – و از جمله شما – کاملا بدون استفاده باشد.

پیش‌نوشت۰. «اتفاقی» که گفتم، چند روز قبل رخ داد و من را شدیدا ناراحت کرد. در حدی که اعصابم خرد شد و می‌خواستم همان لحظه کاری بکنم یا چیزی در جایی (واقعا در هر جایی!) بنویسم. اما گفتم چند روزی صبر کنم تا ببینم چه می‌شود. امشب که می‌خواستم درباره آن اتفاق بنویسم، تصمیم گرفتم خطاب به خودم بنویسم تا شخص دیگری.

پیش‌نوشت۱ . دو نوشته در روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی عزیز هست که «چیزی که در ذهن من می‌گذرد» را بسیار بهتر از «چیزی که من می‌توانم بیان کنم» بیان کرده‌اند و فکر می‌کنم اگر فرصت کافی برای خواندن هر سه متن (این دو نوشته و نوشته‌ی من) را ندارید، ترجیحا این دو را بخوانید: یکی متن من طلبکارم، تو طلبکاری، او طلبکار است و دومی، قانون پنجم در قوانین زندگی من.

پیش‌نوشت۲. امیدوارم برای دوستانی که آن «اتفاق» برای آنها تداعی شده، “چیزی که اینجا می‌نویسم لگد زدن به مرده تعبیر نشود”.

 

طلبکار هیچکس نباش!

محمدرضا. تو هم مثل همه انسان‌ها، گاهی رفتارت خیلی عجیب می‌شود. گاهی حرف‌هایی می‌زنی که وقتی به آن برگردی و با دقت – و بدون سوگیری – آن رفتارها و حرف‌ها را ببینی، احتمالا خودت هم از کار خودت متعجب خواهی شد. مثل وقتی که انتقاد هایی از اطرافیانت – که خود می‌دانی از آنها بسیار آموخته‌ای و بسیار وام‌دار آنهایی – می‌کنی، که نمی‌دانم مصداق طلبکاری است (که احتمالش ضعیف است) یا بدلیل غرق شدن در دنیای خودت و دید یک جانبه به موضوعات است.

می‎‌دانم که می‌دانی و تمام تلاشت این است که طلبکار هیچ کس نباشی. شاید اگر بیشتر هم حواست را برای این موضوع جمع کنی، ضرری نداشته باشد: همین که کسی هر کدام از منابع‌اش – حتی یک دقیقه از وقتش – را به تو اختصاص داد، لطف اوست – نه وظیفه‌اش.

عزیز من. اینکه دغدغه‌ی تو موضوع الف است، نمی‌توانی از دیگران هم بخواهی که الف، موضوع مورد دغدغه – یا حتی مورد علاقه – آن‌ها باشد. مثلا اینکه تو تمام وقت روزانه‌ات را به ویرایش متون می‌گذرانی، دلیل نمی‌شود دیگران هم به فکر کردن درباره ویرایش متون علاقه‌مند باشند. یا اینکه طراحی سایت کار توست و به سایت ها و وبلاگ‌ها به این دید نگاه می‌کنی و ایراد های طراحی آنها را می‌بینی، دلیل نمی‌شود که صاحبان آن سایت ها هم دوست داشته باشند از عینک تو به موضوع نگاه کنند.

محمدرضا. حواست باشد اگر به خانه کسی می‌روی و درباره چیزی که او حتی نظر تو را نپرسیده نظر می‌دهی، خود کاری غلط و اشتباه انجام داده‌ای و این اصلا سوء تفاهم محسوب نمی‌شود. حتما حواست را جمع کن که اگر چندین بار از صاحب‌خانه دیده‌ بودی که نظر دیگران را معیار عمل خود نمی‌داند، هرگز نظر خود را ابراز نکنی که این کار – حتی با نیت خیر – ، اشتباهی آشکارتر است. و اگر وقتی در جایی یکی از این اشتباهات را مرتکب شدی، همانطور که می‌دانم از گفتن «اشتباه کردم» ابایی نداری (و بارها وقتی پی به اشتباه خود برده‌ای این لفظ را جلوی همه به کار برده‌ای) اشتباه خود را ببین و به اشتباه خود اعتراف کن که این کار نه تنها تو را پایین‌تر نمی‌آورد، بلکه از جایگاهت را در ذهن دیگران بالاتر خواهد برد.

حرف‌های بی سر و ته ام را بدون نتیجه گیری به پایان می‌برم. فقط به عنوان نکته آخر، حواست باشد که نکند بدلیل اشتباه یا اشتباه آشکارترِ تو، دیگرانی تاوان پس بدهند. که در این صورت شاید گفتن همان اشتباه کردم هم فایده‌ای نداشته باشد…

جاده‌‌ی سنگفرش شده

(نوشته شده در ۵ دی ۹۵)

.

چند روز پیش، یکی از دوستانم تصویر پروفایلش در تلگرام را به نقل قولی تغییر داده بود. وقتی خواندمش، دوستش داشتم و فشار به اشتراک گذاری (Impulse to share) هم چیزی نیست که بشود از دست آن براحتی خلاص شد. به پیشنهاد معلم خوبم (هنر خواندن جملات کوتاه) چند روز صبر کردم و بنا به همان توصیه‌ها، درباره نقل قول هم چیزی نمی‌نویسم.

quote_vincent_van_gogh

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. با زندگی ونسان ون گوگ اصلا آشنا نبودم. به بهانه این نقل قول، یک ساعتی را در ویکی پدیا و چند جای دیگر چرخیدم و مطلب خواندم که می‌خواهم چیزهایی که در ذهنم می‌چرخند را در قالب چند نکته پراکنده اینجا بنویسم.

  • اول اینکه تا جایی که من فهمیدم، تلفظ نام ون گوگ، شباهت زیادی به چیزی که ما می‌گوییم ندارد. طبق گفته ویکی پدیا، نام این نقاش پرآوازه، فینسِنت فان خوخ تلفظ می‌شود (بشنوید: + ).
  • از اسم که بگذریم، زندگی او پر از فراز و نشیب بوده. از کار به عنوان دلال آثار هنری، تا کار در کتابفروشی و فعالیت به‌عنوان مبلغ مذهبی را تجربه کرده. و دست آخر هم نقاشی و طراحی.
  • داستان زندگی‌اش کاملا غیرمعمولی – لاقل در نظر من – و پر از ابهام بود. مثلا در سال ۱۸۸۸، گوش چپ ون گوگ بریده می‌شود.ا اما هنوز معلوم نیست که خود او گوشش را بریده و به روسپی‌ای که عاشقش شده بوده اهدا کرده، یا دوستش (!) در یک درگیری خیابانی زحمت این کار را کشیده. حتی اینکه خودکشی کرده یا نه، بر اثر حادثه‌ای تیر خورده اما به خودکشی اظهار کرده هم به قطعیت مشخص نیست.

هدف‌گذاری با معیار عزت نفس

(نوشته شده در ۳ دی ۹۵)

.

پی‌نوشت. طبق یک عادت، جمعه شب‌ها وقتی را برای فکر کردن به هفته پیش رو و کارهایی که باید در آن هفته انجام بدهم اختصاص می‌دهم. الان هم وقتش رسیده است تا به هفته آینده فکر کنم. اما این بار اهدافم را کمی متفاوت انتخاب خواهم کرد.

همانطور که در پست قبلی گفتم، این روزها فرصتی پیدا کردم تا مطالب فایل‌ صوتی عزت نفس (مسیر اصلی) را دوباره گوش کنم و درباره مفاهیم آن با دوستی گپ بزنم. یکی از نتایج گوش دادن دوباره به فایل‌های صوتی عزت‌نفس، تجدید نظری بود که فهمیدم باید در هدف‌گذاری هایم انجام بدهم.

البته منظورم از هدف در اینجا، صرفا اهداف بزرگ نیست. بلکه اهداف روزانه مثل:

ساعت بیداری و خواب؛

تعداد صفحه‌ برای خواندن کتاب‌؛

ساعاتی که باید به کار اختصاص دهم؛

تعداد درس‌هایی که باید بخوانم و تعداد تمرین‌هایی که باید حل کنم (در متمم)؛

میزان پیشرفت کاری که قصد انجامش را دارم و …، همگی جزو اهداف کوتاه مدت و هفتگی هستند.

وقتی به هدف‌گذاری فکر می‌کنم، می‌بینیم که همیشه به ما گفته‌اند: داشته ها را نبین، حساب و کتاب نکن. محدودیت‌هایت را فراموش کن و ببین چه می‌خواهی. همان را هدف خودت بگیر.

احتمال دارد این نوع هدف‌گذاری باعث پیشرفت هم بشود. وقتی می‌گویم می‌خواهم یک درس متمم را کامل بخوانم و خلاصه نویسی کنم و پروژه‌ پایانی‌اش را هم تحویل بدهم، احتمالا با فشار روانی‌ای که هدف برایم ایجاد می‌کند، لاقل نصف درس را خواهم خواند. و این برای من که مطالعه فعلی‌ام در متمم خیلی کمتر از این‌ها هست، عالیست. اما یاد گرفتم که اگر از دید عزت نفس نگاه کنم، باید حواسم باشد که اهدافی که درنظر می‌گیرم کاملا قابل دستیابی باشند.

یعنی وقتی هدفی برای خودم تعیین می‌کنم، باید به آن برسم. چون با هر بار نرسیدن به هدفی، هر چقدر هم که نسبت به هفته‌های قبل خوب و موثر عمل کرده باشم، عزت نفسم کاهش می‌یابد.

پس شاید بهتر باشد تا در کوتاه مدت کمی کمتر پیشرفت کنم، اما در بلند مدت و با حفظ عزت نفسم، بطور پیوسته‌ و مطمئن‌تری مسیر رشد و پیشرفت را طی کنم.

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت۱. ایده علی هم به نظرم خیلی خوب و کاربردی آمد. من که دوست داشتم. شاید برای شما هم مفید باشد.

پی‌نوشت۲. داشتن دوستی که دغدغه‌های مشابه تو داشته باشد و بتوانی راجع‌به مسائلی شبیه همین عزت نفس با او گپ بزنی، نعمت بزرگی است. فکر می‌کنم این کار باعث می‌شود از جنبه‌های مختلف به یک موضوع واحد نگاه کنی و با عمق به مراتب بیشتری، مفاهیم را هضم و جذب کنی.

چند ماهی است دوستی اینچنینی پیدا کرده‌ام و توجه به نکته‌ی مطرح شده در این پست را هم به او مدیونم.