شما استثنا نیستید!

(نوشته شده در ۲۱ دی ۹۵)

.

پیش‌نوشت. این داستان رو چند وقت پیش در پروفایل اینستاگرام محمدرضا جان خواندم (شاید حدود یک سال پیش). از اون موقع، خیلی وقت‌ها و در مواجهه با بسیاری از رویدادها، یاد این داستان افتاده‌ام. گفتم شاید گفتنش اینجا، همانطور که کمک می‌کنه حواسم به این نکته باشه، برای دیگران هم مفید باشه.

 

استالین هر وقت به ژنرال جدیدی دستور می‌داد که یکی از ژنرال‌های قدیمی را بکشند، می‌گفت: او چند نفر را کشته و مردم نباید بفهمند. پوکه‌ها در خانه‌ی اوست. پوکه‌ها را بردار و با پوکه‌ی خودت در یک جای خانه‌ات پنهان کن. ترجیح می‌دهم این بحث‌ها حتی از نزدیکان هم پنهان بماند.

آخرین بار کسی که دستور استالین را انجام داد هشت پوکه را در یک کیسه پلاستیکی پیدا کرد. اما باز هم فکر می‌کرد خودش استثنا است.

کتاب نخستین زندگینامه استالین

 

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. الان که این مطلب را می‌نویسم، به یاد پستی از وبلاگ علی کریمی عزیز می‌افتم که فکر می‌کنم مثالی از مفهومی مشابه مفهوم بالاست. شاید فرصت داشته باشید نگاهی بیاندازید: هر که عیب دگران پیش تو آورد و بگفت

گزارشی از نمایشگاه تبلیغات و بازاریابی (۲) : غرفه استدیو مارتیا

(نوشته شده در ۲۰ دی ۹۵)

.

همانطور که گفته بودم، تصمیم گرفتم از نکاتی که در نمایشگاه امسال دیدم و به نظرم جالب آمدند، گزارشی نسبتا مفصل بنویسم.

تا حالا، دو مطلب در وبلاگ «یاکوپ» نوشتم که لینک‌ها را اینجا می‌گذارم:

۱. گزارشی از نمایشگاه تبلیغات و بازاریابی (۱) (مقدمه)

۲. نمایشگاه تبلیغات و بازاریابی (۲) : غرفه استدیو مارتیا

امیدوارم بتونم در اسرع وقت بقیه مواردی که در ذهن دارم رو بنویسم.

همانطور که قبلا هم گفتم، موارد رسمی‌تر را در وبلاگ یاکوپ خواهم نوشت (و اینجا اطلاع خواهم داد) و نکات خودمانی تر را در همین وبلاگ.

گزارشی از نمایشگاه تبلیغات و بازاریابی (۱) : تعریف از دیروز و سایر پیش‌نوشت‌ها!

(نوشته شده در ۱۸ دی ۹۵)

.

پیش‌نوشت۱. می‌خواستم بعد از شرکت در نمایشگاه بازاریابی و تبلیغات ، گزارش مختصری درباره‌ی آن در وبلاگم بنویسم. اما کامنت علی باعث شد که حس کنم شاید نوشتن دقیق‌تر از نمایشگاه، برای کسانی که فرصت حضور نداشته‌اند و دوست دارند کسی درباره‌ی نمایشگاه برای آنها چیزهایی تعریف کند، مفید باشد. این بود که تصمیم گرفتم درباره چند مورد از مواردی که به‌نظرم جالب‌تر رسیدند، گزارشی (نسبتا مفصل) بنویسم.

پیش‌نوشت۲. نمی‌دانم نمایشگاه، امسال بهتر از سال‌های قبل بود؛ یا من با هدف مشخص‌تری به نمایشگاه رفته بودم. شاید هم چون می‌خواستم حواسم را جمع کنم تا بعدا نکاتش را برای شما تعریف کنم. خلاصه اینکه به نظرم خوب بود و بسی استفاده کردم و لذت بردم.

پیش‌نوشت۳. جدا از خود نمایشگاه، فرصت شد تا تنی چند از دوستانم رو هم ببینم و دقایقی هم بعد نمایشگاه، با هم چای بنوشیم، نهاری بخوریم و گپی بزنیم. درباره کار. درباره زندگی. درباره تفریحات و سبک زندگی و خیلی مسائل دیگر. خود این دیدار هم، لذت دیروز را برایم دو چندان کرد.

پیش‎‌نوشت۴. به مصداق گوسفند نگری، امروز صبح و قبل اینکه تهران رو ترک بگویم، دوباره به نمایشگاه رفتم و تا ظهر سعی کردم جاهایی که برای آنها کمتر وقت گذاشته بودم رو دوباره ببینم. خوبی امروز این بود که جمعیت بازدید کنندگان به نصف (یا شاید با کمی اغراق به یک سوم) کاهش یافته بود و براحتی می‌توانستی با غرفه داران صحبت کنی، گپ بزنی و اطلاعات کسب کنی. الان که فکر می‌کنم، می‌بینم می‌توانم بگویم که بنا به تجربه‌ی شخصی (که در جامعه آماری چند نفر محدودی که من با آنها صحبت کردم، به هیچ وجه قابل استناد نیست)، چگالی کیفی بازدید کنندگان تخصصی هم بیشتر بود (خودم را نمی‌گویم ها! :دی).

نمی‌دانم چرا حس می‌کردم این‌هایی که گفتم هم می‌توانند جزئی از گزارش نمایشگاه باشند! اما چون دیدم نمی‌توانم این‌ها را در متن بیاورم، ترجیح دادم یک پست مستقل را به پیش‌نوشت‌ها اختصاص بدهم و از پست بعد، از نکته‌های جالب توجه نمایشگاه امسال بنویسم.

به عنوان آخرین نکته درباره گزارشم (که اگر خدا بخواهد از فردا نوشتن اش را شروع می‌کنم)، تصمیم گرفتم تا موارد خودمانی‌تر را در اینجا و موارد رسمی‌تر را در یاکوپ بنویسم. البته هر پستی که در یاکوپ نوشتم را هم اینجا اعلام می‌کنم تا اگر دوست داشتید ببینید.

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. علی عزیز بعد از بازدید از نمایشگاه الکامپ امسال، درباره سالن استارت‌آپ ها گزارش جالبی را در وبلاگش نوشته (اینجا). من دوست داشتم گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید بخوانید.

اتفاق خاص قابل ذکر

(نوشته شده در ۱۶ دی ۹۵)

.

امشب با یکی از دوستانم تلفنی صحبت می‌کردم. بعد از احوالپرسی اولیه، پرسید: خب. چه خبر؟ چه کارا کردی؟ چه اتفاق جدیدی افتاده که تعریف کنی؟

گفتم: راستش اتفاق خاصی نیوفتاده. یعنی نه اینکه اتفاق خاصی در طی یک ماه رخ نداده باشه، اما اتفاق خاص قابل ذکری نیست که بخوام بگم.

گفت: من یک ماه پیش هم به تو زنگ زدم. گفتی مشغول یکسری کارها هستی…

گفتم: حق با توعه. بهت قول میدم یک ماه دیگه – که این بار من بهت زنگ خواهم زد – اتفاق خاص قابل ذکری داشته باشم که برایت تعریف کنم…

پی‌نوشت. از این نوع شرط گذاشتن برای خودم زیاد استفاده می‌کنم. و خیلی مواقع کمک کرده تا به چیزی که می‌خواهم برسم. امیدوارم این بار هم کمک کنه تا یک ماه آینده، آن اتفاق خاص قابل ذکر رو رقم بزنم. تا هم به دوستم بگویم و هم اینجا برای بقیه دوستان خوبم گزارش بدهم.

نمایشگاه تبلیغات و بازاریابی

(نوشته شده در ۱۵ دی ۹۵)

.

هر چند که هنوز در پیدا کردن مسیر زندگی دلخواه خودم در حال جستجو هستم، اما چیزی که امروز احساس می‌کنم این است که به حوزه‌های بازاریابی علاقه‌مند هستم. از برهه‌ای به بعد که حس کردم به تبلیغات و بازاریابی علاقه دارم، به دنبالش رفته‌ام و از همان موقع‌ها – تقریبا هر سال – در نمایشگاه بازاریابی و تبلیغات شرکت کرده‌ام.

فکر می‌کنم رفتن به نمایشگاه، لاقل برای شخصی مثل من، مثل رفتن به کلاس برای یادگیری زبان است. همیشه فکر می‌کردم که رفتن به کلاس برای یادگیری زبان شاید بهترین راه یادگیری زبان نباشد، اما برای در مسیر ماندن برای یادگیری زبان،  یکی از بهترین راه‌هاست. همین در مسیر ماندن هم کار کمی نیست و بنظرم رفتن و هزینه کردن را – اگر شرایطش مهیا باشد – توجیه پذیر می‌کند.

من هم قرار نیست در نمایشگاه کار خاصی بکنم، اما فکر می‌کنم می‌ارزد برای دیدن نوآوری های این حوزه، به تهران بیایم.

امسال هم اگر شرایط مساعد باشد، در نمایشگاه شرکت خواهم کرد.

اگر کسی از دوستان عزیزم بود که دغدغه‌ی بازاریابی یا تبلیغات داشت، خوشحال خواهم شد اگر فرصتی دست دهد و لحظاتی در نمایشگاه با هم باشیم.

جمعه – ان‌شاالله.

پی‌نوشت. نمایشکاه امسال، از ۱۵ تا ۱۸ دیماه در محل دائمی نمایشگاه‌های بین المللی تهران برگزار می‌شود و ساعت بازدید ۹ الی ۱۷ خواهد بود. (منبع)

زندانی به نام فکر دیگران (۱)

(نوشته شده در ۱۴ دی ۹۵)

.

پیش‌نوشت صفر. لحظه ای که کیبورد رو جلوی خودم می‌گذارم و می‌خواهم این پست رو بنویسم، دقیقا نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم و فقط هاله‌ای در ذهن دارم. امیدوارم انتظار یک متن منسجم رو نداشته باشید.

پیش‌نوشت یک. همانطور قبلا هم در “چند درصد به حرف مردم اهمیت می‌دهم؟”  نوشتم، از دغدغه هایم این هست که نگران حرف مردم نباشم. این نگرانی و ترس از قضاوت مردم را دوست ندارم و تا امروز هم تمام انرژی‌ام را گذاشتم تا از این بند رها شوم.

اما اخیرا به موردی برخوردم که برایم یک چالش بوده. شاید گفتن آن باعث شود کمی بهتر راجع به آن فکر کنم.

آیا من یک انسان چند بُعدی هستم؟

با خودم که فکر می‌کنم، می‌بینم که تا حدودی بله. شخصیت من نمودهای مختلفی دارد. به عبارت دیگر، هر چند من سعی می‌کنم در هر حال خودم باشم، و یک شخصیت واحد داشته باشم. اما طبیعتا محیط هم در بروز شخصیت موثر است و فکر می‌کنم تاثیرش هم کم نیست.

برای مثال، اخلاق من وقتی با خانواده هستم، با برخورد من در موقعی که کار می‌کنم و با نوع تفکر و نگرشم وقتی که با دوستانم هستم، لزوما یکی نیست. پس اگر شما در محیط کار با من باشید، محمدرضایی که می‌بینید با محمدرضایی که دوستان من در جمع دوستانه می‌بینند دقیقا یکسان نخواهد بود.

این به خودی خود بد نیست یا لاقل مشکل ساز نیست. اما وقتی با کسی بتازگی آشنا می‌شویم یک اتفاق می‌افتد. آن دوست جدید، طبیعتا و تحت تاثیر محیطی که با او آشنا شدیم یا با هم هستیم، جنبه‌های محدودی از شخصیت ما را خواهد دید. ولی احتمالا در ذهنش، تصویر کاملی از ما را خواهد ساخت (فکر می‌کنم که این نوعی میانبر ذهنی است که به خطایی ذهنی منجر می‌شود).

حالا ما می‌مانیم و تصویری ناقص.

اتفاق افتاده، دوستانی در دانشگاه داشتم و با هم کاری شروع می‌کنیم. وسط کار به من می‌گویند : فکر نمی‌کردیم تو انقدر عنق و بداخلاق باشی!

یا دوستانی که در محیطی کاری با هم بودیم  و وقتی با هم کمی صمیمی شدیم و در محیط دوستانه قرار گرفتیم، گفتند که تو چقدر عتیقه بازی در میاوری!.. لاقل کمی یواش‌تر بخند!..

نمی‌دانم. ولی فکر می‌کنم گاهی ما در آنجا که “ما می‌مانیم و تصویری ناقص”، با خودمان حساب کتاب می‌کنیم که هزینه نگه نداشتن این تصویر چقدر است. و آیا بهتر است این تصویر ناقص را نگه داریم یا اجازه بدهیم تصویر به مرور زمان، کامل شود.

و وای به روزی که ببینیم هزینه‌های از دست دادن این تصویر برایمان سنگین است. این شروع یک زندان می‌شود برای ما. برای فکر مان. برای حرف‌زدن مان. برای رفتار مان. و در واقع، فیلتر بخشی از وجودمان به منظور ناقص نگه داشتن تصویر ذهنی طرف مقابل.

سوال اینجا مطرح می‌شود که:  کارِ درست‌ِ «عملی» چیست؟

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. سعی می‌کنم برای این سوال چند پاسخ بنویسم (حداقل ۱۰ پاسخ و نهایتا تا هفته آینده) و بهترین و عملی‎‌ترین آنها هم در قالب یک راه حل، مدتی تست کنم.

نه تو می‌مانی و نه اندوه

(نوشته شده در ۱۳ دی ۹۵)

.

چند وقت پیش بود که تمام جزوه‌های دانشگاهیم رو دور ریختم. بجز آن‌هایی که پشت‌شان سفید بود و به درد برگه باطله شدن می‌خوردند. الان بطور اتفاقی، پشت یکی از برگه‌هایم را دیدم. نمونه سوال درس الکترونیک صنعتی بود که دکتر طوسی آن را ارائه میدادند.

دکتر طوسی، جزو معدود اساتید لارجی بود که داشتیم. حرف‌هایش بوی زندگی می‌داد و کلی خاطره تعریف کردنی از او دارم که اگر فرصتی بود بعدا تعریف خواهم کرد.

معمولا عادت داشت قطعه شعری پایین برگه امتحانی بنویسد. این شعر را خیلی دوست داشتند. فکر می‌کنم برای ما هم همین را پای برگه نوشته بودند…

برای من، این شعر یادآور آرامشی در میانه‌ی طوفان سنگین درس‌ها در ترم‌های میانی است – وقتی که هنوز دانشگاه را خیلی جدی می‌گرفتم. و هنوز هم آرامش بخش.

امیدوارم شما هم دوست داشته باشید:

95-10-13-sohrab-sepehri-toosi

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. البته بعد ها متوجه شدم که احتمالا شاعر این قطعه، سهراب نیست. الان هم که کمی در اینترنت جستجو کردم، به وبلاگ کیوان شاهبداغی (از شاعران معاصر) رسیدم که گویا این شعر از سروده‌های ایشان است. چون آگاهی کافی از سبک شعری و شعر خوانی تخصصی ندارم، هیچ موضعی نمی‌گیرم. البته، همانطور که در این وبلاگ اشاره شده، من هم با جستجو در سایت سهراب سپهری، این شعر رو پیدا نکردم.

یک دست و چند هندوانه

(نوشته شده در ۱۲ دی ۹۵)

.

پی‌نوشت. نمی‌دانم که شما هم اینطورید یا نه. اما من، به شخصه، ایراد را در کار دیگران خیلی راحت‌تر می‌توانم ببینم تا ایراد کار خودم را.

امروز ظهر، یکی از آشنایانم را دیدم. کسی که با وجود اینکه بسیار تلاش می‌کند و می‌شود گفت خودش و زندگی‌اش را وقف کار کرده است، در زندگی‌اش دستاورد چندانی نداشته – یا بهتر است بگویم از نظر من دستاورد چندانی نداشته – هر چند خود او از این امر ناراضی به نظر نمی‌رسد.

کمی که با خودم فکر کردم، دیدم شاید علت، این باشد که او می‌خواهد تعداد زیادی کار را بطور همزمان پیش ببرد. همان ضرب‌المثل یک دست و چند هندوانه که بارها شنیده‌ایم: با یک دست نمی‌توان چند هندوانه برداشت.

کمی که بیشتر فکر کردم، دیدم شاید این ایراد، در کار خود من هم باشد.

شاید یکی از دلایل اینکه تلاش‌هایم تا امروز دستاورد چندان محسوسی نداشته (یا لاقل دستاوردی که مدنظر من بوده نداشته) همین نکته باشد.

باید کمی بیشتر فکر کنم.

کدام هندوانه ها را می‌توانم زمین بگذارم؟ و کدام‌ها را باید؟

آیا می‌توانیم تغییر کنیم؟

(نوشته شده در ۱۱ دی ۹۵)

.

پی‌نوشت. “آیا می‌توانیم تغییر کنیم؟”، عنوان فصل چهارم کتاب وضعیت آخر ( نوشته تامس ای. هریس) است. این کتاب به معرفی و توضیح مدل تحلیل رفتار متقابل می‌پردازه.

در این فصل، نویسنده تغییر رو از دیدگاه مدل تحلیل رفتار متقابل ( و با توجه به سه مد وضعیتی کودک، والد و بالغ) بررسی کرده.

برای من که تا بحال از این جنبه به تغییر نگاه نکرده بودم، این نحوه نگرش جالب بود. این بود که همین دیشب – که خواندن این فصل رو تمام کردم – برگه‌ای برداشتم و چیزهایی که در ذهنم بود را نوشتم. شاید بشود آن‌ را بیشتر تداعی‌های من از فصل مذکور دانست تا خلاصه‌ی آن.

تام هریس معتقد است برای  گرفتن هر تصمیم، سه رشته اطلاعات باید با هم مخلوط شوند و برآیند، هر چه باشد، نتیجه‌ی تصمیم ما را مشخص خواهد کرد.

  • یک رشته اطلاعاتی است که از کودک می‌آید. این اطلاعات، عواطف و احساسات ما، شامل تمام نوازش‌ها و تحقیر شدن‌ها و ترسیدن‌های ماست که از گذشته در ما ضبط شده.
  • رشته‌ی دیگر، اطلاعاتی است که از والد می‌آید و شامل قوانین، باید ها و نباید ها، اخلاقیات، عرف و … است که والدین و جامعه به ما آموخته و بصورت بسته‌های اطلاعاتی، از گذشته در ذهن ما ذخیره شده.
  • رشته‌ی سوم، اطلاعاتی است که از واقعیت موجود در حال می‌آید – که قلمرو بالغ است.

پس برای هر تصمیم، این سه اطلاعات با هم در ذهن بررسی می‌شوند و تصمیم ما را شکل می‌دهند.

برای مثال، احتمالا اگر در کودکی پدر و مادر ما مُصِر بودند که “دست نزن خراب می‌شود”، احتمالا ما امروز در تصمیم‌های خود، بسیار محافظه‌کار خواهیم بود – که مبادا خراب شود.

اما، این داستان برای فردی که بالغ فعال‌تری دارد می‌تواند جور دیگری باشد.

همانطور که تام هریس می‌گوید، تمامی اطلاعات آمده (از گذشته – اطلاعات کودک و والد – و از حال) باید توسط بالغ بررسی شده و صحت آن‌ اطلاعات به تایید بالغ برسد. (هر بار که من دست به کاری زده‌ام خراب نشده، درسته؟ پس شاید این دستور مرا بیخودی محافظه کار کرده)

پس برای تغییر؛

که نوعی تصمیم است، لازم است بالغی فعال داشته باشیم. طوری که بالغ به دور از فشار‌های روانی والد و فشارهای احساسی کودک، بتواند آزادانه فکر کند.

اگر بخواهم جمع بندی کنم – و به سوال اصلی پاسخ بدهم –

بله، تغییر ممکن است. به شرط اینکه ما بتوانیم مرکز فرماندهی وجودمان را به دست بالغ بسپاریم. و در غیر این صورت، تصمیم‌های زندگی (به شکل جبر گونه‌ای) صرفا با توجه به اطلاعات ضبط شده‌ی کودک و والد در گذشته گرفته خواهند شد. که در این حالت، آینده صرفا تکرار گذشته خواهد بود (و تغییر ناممکن).

عکسی جدید برایم بفرست!

(نوشته شده در ۱۰ دی ۹۵)

.

امروز هم از آن روزها بود. از صبح تا همین الان، انگار مغزم قفل شده. البته گاها جمعه ها کمی اینطور می‌شوم ولی این بار بیشتر طول کشیده.

در این مواقع، معمولا سعی می‌کنم وبگردی کنم و این بار، پست‌های جدید وبلاگ دوستانم را خواندم. اما فرقی نکرد. حوصله‌ام همچنان سر جایش نیامده. و نمی‌توانم درست و حسابی فکر کنم.

از روی اعصاب خردی، گفتم به شبکه‌های اجتماعی سر بزنم بلکه کمی در حالم تاثیری داشته باشد.

یاد فیس.بوک افتادم! یادش بخیر!…

اولین تجربه‌ی من در شبکه‌های اجتماعی، مربوط به سال اول دانشگاه و با فیس.بوک است. (اینجا کمی در این باره نوشته ام). خلاصه به خاطر حس نوستالژیکی که برایم دارد، هوس کردم تا به صفحه‌ی پروفایلم سری بزنم و ببینم هنوز هم کسی آنجا آنلاین هست یا نه! آخرین باری که سر زدم (امسال بود؟!) ، با وجود اینکه فضا خیلی خیلی عوض شده بود (و لایک هم چند نوع شده بود)، هنوز یکی دو تا از دوستانم آنلاین بودند.

اما از بد روزگار، پسوردم رو فراموش کرده بودم.

خوشبختانه فهمیدند که پسورد قبلی‌ام را می‌زنم و غریبه نیستم. و مهربانانه گفتند از چندین طریق می‌توانند کمک کنند تا پسوردم را بازیابی کنم.

راحت ترین راه، پیامک موبایل بود که انتخابش کردم و با وارد کردن کد مربوطه، به صفحه بازیابی رمز عبور هدایت شدم و به آسانی پسورد جدیدی برای خودم انتخاب کردم.

اما برخلاف اینکه انتظار داشتم بلافاصله به صفحه‌ی اول بروم، اینطور نشد و دیدم با وقاحت تمام (!) برای شناسایی‌ام از من عکس جدیدی می‌خواهد! با خودم گفتم: این‌ها که همین چند ثانیه پیش من را شناسایی کردند …

دنبال دکمه‌ای بودم تا اسکیپ کنم و از این مرحله رد شود، اما گویا این یک انتخاب نیست. یک اجبار است. اکانتم قفل شده بود: “باید” یک عکس جدید به فیس.بوک می‌دادم!

یاد کاریکاتوری افتادم که یکی از نهاد های دانشجویی (شاید بسیج) زمانی بر تابلو اعلانات دانشکده زده بود و ما آنرا جدی نمی‌گرفتیم ( و حتی به شوخی می‌گرفتیم).

کاریکاتوری که می‌گفت با دادن اطلاعات به فیس.بوک، در حال بارگزاری مشخصات خودمان در کامپیوتر سازمان جاسوسی امریکا هستیم.

با اتفاق امشب (و همینطور متن جالبی که علی نوشته)، به این فکر می‌کنم که شاید بیراه هم نمیگفتند…