در ستایش پژمان جمشیدی

در ستایش پژمان جمشیدی

اگر بخواهم صادق باشم، اهل سینما رفتن نیستم و از سینما چندان نمی‌دانم. به لطف سریال‌های بی‌محتوای سال‌های قبل، تلویزیون‌ را هم از مدت‌ها قبل کنار گذاشتم و سریال پژمان – که پژمان جمشیدی با بازی در آن پا به دنیای بازیگری گذاشت – را بجز چند قسمت و در مهمانی‌ها، ندیده‌ام.

به هر حال برای من هم جالب و کمی غریب بود که فردی از دنیای فوتبال به درون قاب تلویزیون و روی پرده سینما بیاید و موفق هم باشد. کاری که پژمان جمشیدی انجام داده است.

ادامه ی مطلب

تصمیم گیری بر اساس ترس یا رویا ؟

پی‌نوشت (چرا این نوشته را نخوانیم). قبلا هم گفته بودم که ربط دادن اتفاقاتی که در دنیا می‌بینم و می‌شنوم به هم را دوست دارم. ذهنم هر از گاهی یکی از این ربط های جدید را کشف می‌کند و این کار برای خودش جذاب است. هر چند ممکن است برای دیگران جذاب باشد یا نباشد.

از طرفی، مطلبی که الان به ذهنم رسیده، به تنهایی بیانگر تمام دیدگاه من نیست و احتمال دارد موجب برداشت اشتباه حرف من شود. اما با این وجود نمی‌خواهم مدام پرانتز باز کنم و اما و اگر بیاورم و توضیح بدهم.

با این توضیحات، اگر با مدل ذهنی من آشنایی کمی دارید، خواندن این متن را به شما توصیه نمی‌کنم. (این نوشته را از محمدرضا شعبانعلی عزیز توصیه می‌کنم که دلیل نوشتن متن زیر هم بوده: +)

اصل نوشته:

همانطور که گفتم، اتفاقاتی افتاده که برایم جالب بوده. از آنجایی که آنها لزوما به هم ربطی ندارند، آنها را با شماره (و البته با حفظ ترتیب زمانی) می‌نویسم.

۱

چند وقت پیش، یکی از دوستان متممی‌ام می‌گفت روزنوشته ها را بیشتر از متمم دوست دارد. این حرفش در ذهنم حک شده: “روزنوشته‌ها حتی از متمم هم بهتر است..”.

برای من، این حرف کمی گنگ بود. نمی‌فهمیدمش.

حس می‌کردم چون محمدرضا جان دوست دارد اولویت ما خواندن متمم باشد تا روزنوشته‌ها، ما هم باید همین کار را بکنیم (هنوز هم همین حس را دارم).

اما انکار هم نمی‌کنم که خواندن روزنوشته ها – در مقایسه – برایم جذاب تر از خواندن متمم بوده و هست.

۲

امروز چند دقیقه‌ای را وبگردی کردم. می‌خواستم درباره “شاخص حرص و ترس” تحقیق کنم.

با سرچ این کلیدواژه، علاوه بر مطلب متمم (که آن را از قبل خوانده بودم) به مطلبی هم از وبلاگ محمدرضا رسیدم به نام “تصمیم گیری و فرار از ترسها یا تعقیب رویاها؟” (+). عنوان مطلب برایم آشنا بود، اما چون در آن از این کلیدواژه استفاده شده بود، تصمیم گرفتم مطلب را باز کرده و آن را بخوانم.

دیدم که محمدرضا در یک پیش‌نوشت درباره این شاخص صحبت کرده.

وقتی خواندن پیش نوشت و متن اصلی تمام شد و به خودم آمدم، دیدم توجهم بیشتر از پیش نوشت – که به خاطر آن به این مطلب آمده بودم – به اصل بحث جلب شده و در حال مقایسه خودم و جایگاهم در نمودار رسم شده هستم:

فرار از ترس ها یا تعقیب رویاها

‌ ‌

۳

دقایقی بعد، وقتی بطور گذرا کامنت ها را – که دیگر مثل قبل‌تر ها علامت قلب ندارند:) – مرور می‌کردم، دیدم محمدرضا در پاسخ یکی از دوستان، حرف جالبی نوشته. حرفی که در پاسخ به سوالی مطرح شده که سوال و مشکل من هم هست.

تکه‌ای از کامنت را (که یکی از انگیزه های اصلی نوشتن این مطلب و شاید مهم‌ترین انگیزه بود) اینجا می‌آورم:

“به نظر من روبرو شدن با ترس به هیچ روی هم معنی با تعقیب رویاها نیست. حتی نزدیک به معنی‌اش هم نیست. در واقع دقیق‌تر بگم (حداقل در دنیای من) روبرو شدن با ترس هیچ فرقی با فرار از ترس نداره و این دو لغت هم معنا هستند.

برای کسی که به تعقیب رویاهاش می‌ره اون ترس‌ها اساساً وجود نداره. با چی می‌خواد روبرو شه؟
وقتی می‌گی روبرو شدن با ترس، یعنی اون ترس‌ها رو به رسمیت شناختی. به رسمیت شناختن به معنای ترسیدن است و روبرو شدن با ترس یعنی تلاش برای نترسیدن از چیزی که به ذاته ترسیدنی است.

کسی که در محور افقی و تعقیب رویاها حرکت می‌کنه ترسی نداره که بخواد باهاش روبرو بشه و اصلاً نمی‌تونه بفهمه که بقیه چرا دارن می‌ترسن و از چی می‌ترسن.” (+)

۴

وقتی این مطلب را خواندم، در افکارم غرق شدم.

بعد از چند دقیقه، ناخودآگاه یاد حرف دوستم در چند ماه پیش افتادم که می‌گفت “روزنوشته‌ها حتی از متمم هم بهتره” – انگار پرونده‌ی آن حرف هنوز در ذهن من باز بوده.

اما حالا احساس می‌کردم می‌توانم این حرف را بهتر بفهمم. که چرا روزنوشته‌ها برای من هم جذاب تر از متمم است.

با خودم گفتم که احتمالا دلیل آن، الهام بخشی بیشتر روزنوشته‌ها باشد.

چیزی که البته نبود آن، برای متمم به هیچ وجه نقطه ضعف تلقی نمی‌شود و دلیل آن هم برای متممی‌ها مشخص است (اساسا کارکرد متمم آموزشی است و برای الهام بخشی تعریف نشده). اگر چه داشتن این ویژگی برای روزنوشته‌ها، مزیت بزرگی است و من هم عاشق آن هستم.

‌ ‌

پی‌نوشت. راستش را بخواهید، باز هم آنطور که دوست داشتم مفهوم حرص و ترس را نفهمیدم و باید بیشتر درباره اش بخوانم.

اما استعاره محمدرضا را برای تشبیه آن به “فرار از ترس‌ها” و “تعقیب رویاها” دوست می‌داشتم. شاید بد نباشد که در ابتدای هر هفته یا هر روز، با خودمان چک کنیم و ببینیم وضعیت ما الان کجای این شاخص است؟ و کجا دوست داریم باشد؟ – لااقل تا موقعی که این تفکر ملکه‌ی ذهنم شود، این کار را می‌کنم.

رویاهایی که نمی‌خواهیم برآورده شوند

(نوشته شده در ۱۵ بهمن ۹۵)

.

پیش‌نوشت. یکبار در یکی از کامنت‌های متمم، مطلبی از کتاب پائولو کوئیلو نوشتم که می‌خواهم آن را یکبار دیگر هم اینجا تعریف کنم. فقط با توجه به اینکه رمان را خیلی وقت پیش خوانده‌ام، احتمال اشتباه در تعریف آن زیاد است. اما فکر می‌کنم اصل مطلب را درست یادم مانده.

کیمیاگر، رمان معروف پائولو کوئیلو، داستان پسری جوان بنام سانتیاگوست. سانتیاگو محل زندگی و گوسفندان خود را رها می‌کند (شغلش چوپانی است) و در جستجوی گنجی که یک شب رویای آنرا دیده بود، می‌رود.

داستان پر از اتفاقات جالی است و اگر آنرا نخوانده‌اید، پیشنهاد جدی من این است که با ترجمه‌ی آر.ش حجا.زی در اینترنت جستجو کرده و بخوانید.

اما چیزی که می‌خواهم برایتان تعریف کنم، مربوط به فروشگاهی است که سانتیاگو در طول سفرش چند وقتی را در آن کار می‌کند.

صاحب فروشگاه مردی مسلمان است و در گفتگویی، سانتایگو متوجه می‌شود که او «آرزوی رفتن به خانه‌ی خدا» (و دیدن کعبه) را دارد. اما هیچ اقدامی در جهت رسیدن به آن آرزو و رویای قلبی انجام نمی‌دهد.

روزی که سانتایگو می‌خواهد فروشگاه را ترک کند و به ادامه‌ی سفرش بپردازد، از صاحب فروشگاه سوال می‌کند که چرا با وجود اینکه خیلی دوست دارد، به مکه نمی‌رود؟

صاحب فروشگاه می‌گوید:

مکه در ذهن من یک رویاست.

اگر به مکه بروم، دو حالت خواهد داشت. یا کعبه آنطوری نیست که من تابحال فکر می‌کردم. که در این صورت حسرت این را خواهم خورد که عمرم را تباه کرده‌ام و رویای یک عمرم آنطوری نبوده که من گمان می‌کردم.

اگر هم همانی باشد که فکر می‌کردم، بهر حال باید «رفتن به مکه» را از رویاهایم حذف کنم. حال اینکه من تنها همین یک آرزو را از دنیا با خود دارم.

دوست دارم این آرزو، برایم همچنان آرزو باقی بماند و با این خیال که یک روزی به مکه خواهم رفت، «رویای رفتن به خانه‌ی خدا» امید بخش و انگیزه بخش زندگی من باشد…

فکر می‌کنم درباره‌ی داشتن رویا و آرزو (و شاید شکل رسمی تر آن داشت هدف)، می‌شود از چند چیز ترسید.

  • اینکه من رویایی را تعقیب کنم که رویای من نیست. رویای جامعه، مدرسه، نظام، خانواده‌ام یا هر کس دیگری است. ولی رویای من نیست. یا به قول محمدرضا جان، رویای آموخته شده است.
  • اینکه رویاهایم از جنس رویاهایی باشند که رسیدن به آنها، باعث می‌شوند «در ذهنم تیک بخورند» – و دیگر بودن و نبودنشان برایم مهم نباشند. (افراد بسیاری را دیده‌ام که قبولی در دانشگاه برایشان چنین رویایی است. شاید به همین دلیل است که دوستانی بسیار با استعداد داشته ام که با رتبه‌های خارق العاده به دانشگاه رفته‌اند، اما بعد قبولی انگار موتورشان خاموش شده باشد. دیگر به کل از درس خواندن می‌افتند و احتمالا نتیجه‌اش را می‌توانید حدس بزنید. مشروطی های متوالی و معدلی بسیار پایین.)
  • اینکه رویایی را تعقیب کنم که تاریخ مصرفش برایم گذشته باشد. و حتی موقع آن تیک خوردن هم حس مثبتی نداشته باشم.
  • اما یکی دیگر از ترس‌هایم، که هر از گاهی با خودم مرور می‌کنم، این است که نکند من هم تعدادی از رویاهایم را با استدلال «رویای زیارت خانه‌ی خدا» در داستان بالا، برای خودم رویا نگه دارم.

امیدوارم در آینده باز هم فرصت شود و درباره رویا و رسیدن به رویا، بیشتر فکر کنم و بنویسم.

 

پی‌نوشت. ایده نوشتن این مطلب در گفتگو با یکی از دوستانم به ذهنم رسید. ازت ممنونم صدیقه.

در جستجوی خوشبختی (نقل قول)

(نوشته شده در ۲۶ دی ۹۵)

.

وقتی داشتم عکس‌های موبایلم را مرور می‌کردم، چشمم به نقل قولی از فیلم در جستجوی خوشبختی (the pursuit of happiness) افتاد. خود فیلم را چند بار دیده‌ام و این نقل قول را هم خیلی دوست دارم. اینجا می‌گذارم تا جلوی چشمم باشد.

95-10-27 will smith quote

پی‌نوشت. این دست‌نوشته، اسکن نیست و با دوربین موبایل گرفته شده. دوربین موبایل من هم چندان قوی نیست. اما به کمک برنامه CamScanner ، حتی با دوربین یک گوشی معمولی هم می‌توان از نوشته‌ها و مدارک با دقت بسیار خوبی اسکن گرفت. به نظرم ابزار خوب و کاربردی‌ای است.