برنامه ریزی هفتگی (Weekly Plan)

این چند روز اول سال، من هم مثل بسیاری از دوستان در حال برنامه‌ ریزی برای سال جدید بوده‌ام (هر چند، کمی طول کشیده و امیدوارم بزودی کامل شود).

در یکی دو هفته‌ی گذشته هم، گه‌گداری درباره برنامه‌ ریزی نوشته‌ام ( + و +) و تصمیم گرفتم چند نکته‌ی دیگری که به ذهنم می‌رسد را اینجا بنویسم.

۱

یادم می‌آید دبیرستانی که بودم، از طرف اداره آموزش و پرورش آقایی را آورده بودند تا برایمان سخنرانی کند.

انصافا بد هم سخنرانی نمی‌کرد و برای ما که چندان با سخنرانی‌های انگیزشی آشنا نبودیم، لحظات خوب و خوشی را رقم می‌زد.

کمی از برنامه‌ ریزی می‌گفت، کمی نحوه‌ی خواندن هر درس، کمی درباره روانشناسی، درباره رویا پردازی و هدف‌گذاری، و خلاصه آشی پخت شامل روش‌هایی برای موفقیت در کنکور.

وقتی صحبت‌هایش تمام شد، به نزد او شتافتم تا درباره برنامه‌ریزی‌ام سوالی از او بپرسم.

پرسیدم: می‌شود برنامه را طوری بنویسم که در هر زمان، هر چیزی را حوصله‌ام گرفت بخوانم؟ (امیدوارم به سطح سوال نخندید! بچه بودم به هر حال!)

گفت: نع. نمی‌شود! اونطوری ممکن است درسهایی که دوست نداری را نخوانی.

گفتم: نه منظورم این نبود. فقط بعضی وقت ها حال خواندن بعضی د..

[که صحبت من را قطع کرد و] گفت: باید در “هر لحظه” مشخص باشد “چه چیزی” می‌خواهی بخوانی. مثلا ۹ تا ۱۰ ،ریاضی. غیر از این باشد نمی‌شود!

تشکر و خداحافظی کردم.

اما هیچ وقت نتوانستم آنقدر دقیق برنامه ریزی کنم و عملی بشود.

بعد از مدتی هم فکر کردم ایراد از من است که نمی‌توانم دقیق برنامه‌ریزی کنم…

۲

امروز و با اطلاعات الانم، احساس و باور شخصی‌ام این است که برنامه‌ ریزی، چیزی نیست که خیلی قابل تقلید کردن باشد.

  • فردی ممکن است تا زمانی که دقیقا مشخص نکند چه وقتی باید چه کار کند، قدم از قدم برندارد – همانطور که آقای مشاور می‌گفت.
  • شخص دیگری ممکن است کلیات کارهایی را که می‌خواهد بکند را روی کاغذ بنویسد و طبق آن شروع کند و خوب هم پیش برود.
  • یا دیگری تمایل دارد که با نوشتن برنامه‌اش بر روی دایره، حواسش به محدود بودن وقت باشد و کارهایش را اینطوری بنویسد.
  • بعضی‌ها دقیقا موقع برنامه‌ریزی می‌دانند که باید به کجا بروند و آن را می‌نویسند. شاید فردی هم باشد که حس کند با نوشتن جزئیات دست خود را می‌بندد و خلاقیت اش کم می‌شود.

خلاصه اینکه به‌نظرم، درباره برنامه‌ ریزی و شیوه‌ و جزئیات اجرای آن، نهایتا می‌شود الهام گرفت و نه تقلید صرف.

۳

امروز و وقتی عکس‌هایم را مرور می‌کردم، به این عکس رسیدم. (نمی‌دونم خودم پرینت اسکرین گرفته‌ام یا کسی برایم فرستاده.)

توصیه به برنامه ریزی هفتگی یا weekly plan

کامنتی از سایت محمدرضای عزیز هست که برنامه ریزی هفتگی یا weekly plan را برای برنامه‌ریزی سالیانه توصیه می‌کند (لینک کامنت را پیدا کردم : +).

هر چند تابحال با این روش برنامه‌ریزی نکرده‌ام، به نظرم رسید که احتمالا روش مفیدی باشد.

کمی هم درموردش تحقیق کردم.

تا جایی که من متوجه شدم، خارجی‌ها به برنامه‌ی هفتگی که در زمان مدرسه داشتیم هم weekly plan می‌گویند. همان که یک برنامه ثابت را در کل سال اجرا می‌کردیم. مثلا می‌گفتیم :

شنبه: ریاضی علوم ورزش عربی

یکشنبه: …

اما منظور محمدرضا، برنامه‌ای است که در آن کارهای هر هفته نوشته شده و طبیعتا در طی سال ثابت نیست – همانطور که خودش هم توضیح داده.

احتمالا چیزی که منظور محمدرضاست، چیزی شبیه این برنامه است:

weekly plan sample نمونه برنامه ریزی هفتگی

(البته طبیعتا این برگه صرفا یک نمونه است و تقسیم بندی‌های بالا سلیقه‌ای هستند.)

به نظر می‌رسد گام اول نوشتن چنین برنامه‌ای، دانستن تقریبی اهداف در سال جدید و گام بعد، تقسیم اهداف و برنامه ها بین هفته‌های سال باشد.

امیدوارم بزودی بتوانم برنامه امسالم را بنویسم و وارد فاز اقدام شوم (شاید هم یک برگ از برنامه‌ام را برای نمونه در وبلاگ گذاشتم).

شما تجربه‌ یا نکته‌ای درباره این برنامه‌ ریزی هفتگی ندارید؟

پی‌نوشت. منبع برنامه‌ی نمونه: +.

همچنان برای برنامه ریزی سال نو (حرفهای پراکنده)

پیش‌نوشت. احتمالا فایل محمد رضا را (که در پست قبل اشاره کردم) دانلود کرده اید.

نمی‌دانم فرصت کرده‌اید آن را پر کنید یا نه. من دیروز آن را پر کردم. کار راحتی نبود. و باید اعتراف کنم که خیلی از فیلد ها هم خالی ماندند.

اما نکته‌ای به نظرم می‌رسد که اینجا می‌نویسم:

موفق ها قصاب های خوبی هستند…

پارسال وقتی کتاب “اعتراف های یک تبلیغاتچی” – نوشته دیوید اگیلوی – را می‌خواندم، در همان صفحات اول و در بین داستان چیزی خواندم که از آن موقع تابه حال بارها به یاد آن افتاده‌ام ( آنچه اینجا می‌نویسم کاملا نقل به مضمون است).

اگیلوی، که گویا در دورانی از جوانی خود در آشپزخانه‌ی هتلی کار می‌کرده، از مسئول آشپزخانه – یا به عبارت بهتر، سرآشپز – خیلی تعریف می‌کند. و اینکه چطور مدیریت او توانسته بوده رستوران هتل را به یکی از بهترین رستوران‌های شهر تبدیل کند..

در یکی از خاطرات، اگیلوی می‌گوید:

او تحمل افراد سطح پایین را در آشپزخانه نداشت… بارها افراد را با فاصله‌ی کمی از شروع کارشان، اخراج می‌کرد و عقیده داشت که موفق ها، قصاب‌های خوبی هستند

موقع خواندن کتاب، روی این خاطره کمی مکث کردم.

برایم جالب بود. داشتم خودم را مقایسه می‌کردم که اگر من هم بودم می‌توانستم قصاب خوبی باشم و کسی را به سرعت اخراج کنم یا نه.

بعد ها هم، “قصاب بودن” برای من یک متر شده بود. که گه گاه به یادش می‌افتادم و درباره دیگران – و خودم – با این متر فکر می‌کردم.

دیروز، وقتی فرم ها را پر می‌کردم، دوباره به یاد این داستان افتادم.

امروز، مفهوم قصاب بودن برای من بیشتر از اخراج کسی از شغلش شده بود. اینکه:

اگر من در شرایط مشابهی باشم، حاضر هستم به خاطر هدفم چیزهایی را قربانی کنم یا نه..

به نظرم در تمام صفحات فایل، می‌شد مصداق‌هایی از فدا کردن و انتخاب کردن و کنار گذاشتن را دید، هر چند در صفحات ۵ و مخصوصا ۶ ، این نکته خیلی به چشم می‌آمد.

فکر می‌کنم همین صفحه بیشترین وقت را هم برد.

اینکه به این فکر کنم که بالاخره کدام مورد از بقیه مهم تر است؟ – “حتی وقتی همه‌ی آنها مهم‌اند”.

پی‌نوشت. درباره قربانی کردن، بیشتر از این نمی‌نویسم. چرا که خود بیشتر از این نمی‌دانم. اما در پیگیری لینک‌ها، به پاسخی رسیدم که محمدرضا جان برای یکی از بچه‌ها نوشته بود.

آن را دوست می‌داشتم و اینجا می‌آورم تا بیشتر جلوی چشمم باشد. (ساختار متن را عینا کپی کردم اما مواردی که با آبی مشخص شده کار من است. (لینک کامنت اصلی) ).

“همون‌طور که به درستی اشاره کردی و من هم زمانی در بحث اندیشمند بودن یا سلبریتی بودن نوشتم، فکر می‌کنم تنها مسئله‌ی کلیدی ما انسان‌ها همین نه گفتن‌ها و نخواستن‌ها و کنار گذشتن‌ها و چیزی رو به پای چیز دیگر قربانی کردن‌هاست.
برای من مفهوم قربانی خیلی مفهوم زیبایی است.
این رو فقط از جنبه‌‌ی شعائر مذهبی نمی‌گم. اصل این ماجرا که باید برای تعالی خون ریخته شود. خون عزیزترین چیزها.
انسان بدوی، جز شکم نداشت و جز شکمی جات را عزیز نمی‌داشت.
پس خون گاو و گوسفند را بر زمین می‌ریخت. این شکل از خون ریختن به معنای از دست دادن ارزشمندترین داشته‌ها با هدف به دست آوردن چیزی ارزشمندتر بود (جالب اینجاست که نخوردن از گوشت قربانی خودت، قدمتی چند هزارساله دارد. واقعاً باید ببازی. نه اینکه سر ببری و دوباره گوشت را به خانه بیاوری).
نمی‌دانم انسان امروز که گوسفند برایش یک دارایی مهم نیست و پول گوسفند را کارت به کارت می‌کند و سر گوسفند را از راه دور می‌برد و حتی نمی‌فهمد که از حسابش کم شد یا نشد، آن تعالی و Transcendence را تجربه می‌کند یا نه.
شاید امروز، مصداق جدید قربانی کردن، ریختن خون فرصت تحصیلات تکمیلی دانشگاهی در پایآینده‌ای بهتر برای خود و دیگران باشد.
شاید امروز، مصداق جدید قربانی کردن، ریختن خون یک خانه‌ی پانصد میلیون تومانی پای یککتابخانه‌ی پانصد میلیون تومانی باشد (قربانی این سال های من).
شاید امروز، مصداق جدید قربانی کردن، ریختن خون زندگی در وطن پای زندگی در غربت باشد و یا برای فردی دیگر ریختن خون رویاهای مهاجرت در پای ماندن در وطن.
اما نه گفتن و نخواستن و چیزی را بر پای چیز دیگری سر بریدن همیشه زیباست.
شاید لازم باشد تا مفهوم جدیدی از باختن را بفهمیم.
همین حرفی که به تعبیر حافظ، یک قصه بیش نیست اما از هر زبان که می‌شنوی نامکرر است.”

خانه تکانی در روابط (میکرواکشن سال نو)

احتمالا شما هم تجربه کرده‌اید که تعداد روابطی که یک فرد می‌تواند بطور همزمان داشته باشد و مدیریت کند، محدود است  (البته منظورم رابطه‌ی واقعی است و نه «دوستی‌های لایکی» در شبکه‌های اجتماعی).

حال می‌خواهد این روابط، روابط کاری باشند؛ یا روابط عاطفی؛ یا روابط دوستی؛ یا رابطه‌ی استاد و شاگردی یا…

به عبارت دیگر، چون «توجه» ما، منبعی محدود و مشخص است، احتمالا تعداد توجه‌هایی که می‌توانیم به افراد اختصاص دهیم، نمی‌تواند از عدد مشخصی بیشتر شود.

با این استدلال و به واسطه‌ی مطلبی که قبلا در قسمت دوازدهم «با متمم تا عید نوروز» خوانده بودم،  تصمیم گرفتم که در اولین روز امسال، نگاهی به سبد روابطم بیاندازم.

چرا که به قول محمدرضا جان،

 “سال جدید، معمولا، با سبد رابطه‌های قدیمی نو نمی‌شود”.

به عنوان یک «میکرواکشن»، تصمیم گرفتم که هر رابطه‌ای را که به‌واسطه‌ی شماره تلفنی در گوشی خود دارم، بررسی کنم. ببینم آیا شماره تلفنی که سال‌های قبل در گوشی ام ذخیره شده، امروز هم باید در گوشی ام باشد یا نه، حضورش فقط جا را برای شماره‌های دیگر، و همینطور شماره‌ها و روابط جدید، تنگ کرده.

سبک‌تر کردن کانتکت لیست

امروز صبح که سرم خلوت تر بود، فرصتی شد تا به شماره تلفن‌های سیو شده در گوشی ام نگاهی بیاندازم.

وقتی افراد لیست را یکی بعد از دیگری بررسی می‌کردم، احساس‌های متنوعی داشتم.

  • بعضی از افراد، برایم یادآور لحظات خوشی در گذشته بودند، در امروز من هم حضور داشتند، و دوست داشتم در آینده هم با آنها باشم. با دیدن این اسامی، لبخندی زدم و طبیعتا این شماره‌ها را نگه داشتم.
  • با دیدن عده‌ای دیگر، (بر خلاف گروه قبل) حسم بد شد و به خودم می‌گفتم که چرا تابحال این‌ها را در گوشی نگه داشته‌ام! ( طبیعتا نه اینکه آنها افراد بدی باشند). این شماره ها را هم به آسانی پاک کردم.
  • اما عده‌ای هم بودند که در گذشته گاهی لحظات خوبی با هم داشتیم، اما احساس می‌کردم مسیرمان در آینده شبیه به هم نیست.

چالش اصلی همین افراد بودند!

نه دلم می‌آمد که پاک‌شان کنم و نه می‌خواستم رابطه‌ای قدیمی را – که به گذشته تعلق دارد و نه آینده – بی‌دلیل نگه دارم.

اینها همان دوستانی بودند که مدت کمی در جایی با هم بودیم – یا عمق روابط‌مان نسبتا سطحی بود. مثلا در یک کلاس یکی از دروس عمومی دانشگاه. یا استاد تی-ای یکی از دروس. یا دوستی که چند باری و به واسطه‌ی یک دوست مشترک، با هم جایی رفته بودیم …

نتیجه این شد که برخی را نگه داشتم – و در واقع دلم نیامد پاک کنم – و تعدادی را هم پاک کردم.

از نتیجه راضی هستم. و امیدوارم این تجربه را هر چند وقت یکبار تکرار کنم.

پی‌نوشت۱. دقیق یادم نیست، ولی وقتی شمارنده‌ی تعداد مخاطبین را نگاه می‌کردم، حدودا بین ۸۰ تا ۹۰ اسم را پاک کرده بودم!

پی‌نوشت۲. همانطور که اینجا هم نوشتم، از روابط جدیدم با دوستان متممی‌ام، بسیار راضی‌ام و آن را از میوه‌های وبلاگ نویسی و دستاورد‌های سال قبل می‌دانم. امیدوارم بتوانم با دوستان بیشتری آشنا شوم، روابط‌مان همچنان برقرار باشد و من هم با توسعه‌ خود، لایق دوستیِ دوستان عزیزم باشم. (به قول عزیزی، وقتی دوستی را در متمم پیدا می‌کنی، می‌توانی به مایندست [ و نحوه‌ی نگرش] او تا حد خیلی خوبی خوشبین باشی.)

پی‌نوشت۳. قصد دارم سبد روابط فیزیکی‌ام را هم روی کاغذ بیاورم و در مورد آن‌ها تصمیم بگیرم. مخصوصا اینکه وقتی از فایل “مروری بر سالی که گذشت پرینت می‌گرفتم هم این مورد را دیدم. همین الان برای پر کردن جدول‌های این فایل اقدام خواهم کرد.

به بهانه عید نوروز

اگر کمی رفتار ها رو کمی بررسی کنیم، عید نوروز هم پدیده ی جالبی است برای فکر کردن.

متن زیر را امروز عصر و به بهانه عید نوروز نوشتم. اما سرم شلوغ شد و فرصت نشد منتشرش کنم.

به بهانه نوروز

الان که این متن را می‌نویسم، خیابان شلوغ است.

انگار بیشتر مردم در پی آجیل و میوه هستند.

کسانی که میوه می‌خواهند دارند بین وانت بار های میوه فروش و مغازه دارها می‌چرخند و مدام گله می‌کنند که چرا کیفیت یکی پایین است و قیمت دیگری بالا. و چرا رویای – شاید کودکانه‌ی – جنس خوب و قیمت ارزان، هنوز محقق نشده.

عده‌ای که نرسیده‌اند چند روز قبل سبزه عید بگذارند – یا دوست ندارند یا پولشان زیاد است یا به هر دلیل دیگری -، دارند از بین سبزه های خیابان، یکی که به نظرشان سبز تر و توپر تر است را انتخاب می‌کنند. شاید کسانی که ذهنیت اقتصادی تر دارند، به این فکر می‌کنند که مگر این سبزه چقدر هزینه برده است؟ و اینکه – به قول متمم – ارزش افزوده‌ی این کار چقدر بالاست..

عده‌ای در فکر این هستند که تعطیلات را کجا بروند. جایی که به اندازه‌ی کافی دور باشد تا چند روز بتوانند به بهانه‌ی آن در منزل نباشند و به قولی، از دست فامیل به مسافرت فرار کنند – بقیه فامیل هم همزمان همین فکر را می‌کنند و همین محاسبات را در ذهنشان انجام می‌دهند.

وقتی کمی خودمانی تر باشی، می‌گویند: به خاطر مخارج بالاست. آجیل و میوه گران است و تازه باید به مهمان ها عیدی هم داد!..

اما به نظرم، داستان بیشتر از اینکه به خاطر پول باشد،” داستان تلخ اولویت‌هاست” و پول انقدرها هم که می‌گویند نایاب نیست – لااقل برای این افرادی که من مد نظر دارم.

شاید منطقی تر باشد که بگویند: حوصله برخی از فامیل‌هایمان را ندارم.

اما نمی‌شود که اینطور گفت! اصلا صله ارحام خوب است و ثواب دارد و بد است اگر با کسی قطع رابطه کنیم. در ثانی، «مردم» چه می‌گویند…

عده‌ی دیگری، دارند برای اسپم امشب برنامه ریزی می‌کنند. تا برای شماره‌های بدبخت ذخیره شده در گوشی‌شان، پیامکی بفرستند و در انتهایش بنویسند: “…سال خوبی را برای شما آرزو می‌کنم. فلانی”. یا متن های تکراری را در تلگرام برای هم بفرستند – بدون ذره‌ای شخصی سازی.

خلاصه اینکه این لحظات هر کس به نوعی مشغول است…

صرف نظر از عوض شدن سال – که شاید اتفاق خاص و مهمی نباشد و فقط یک رقم در تقویم تغییر کند – آمدن بهار را دوست دارم.

امیدوارم سال آینده برای همه‌مان سال خوبی باشد 🙂

پی‌نوشت. یکی از متن هایی که درباره عید در وبلاگ دوستان خواندم و دوستش داشتم، متن فواد عزیز بود که ایده‌ی متغیر بودن طول سال‌ها را با توجه به هدف شخصی خود مطرح کرده بود (داشتن تقویم شخصی). شاید فرصت کنید و اگر تابحال نخوانید، آنرا بخوانید: اینجا.

 

زندگی در جستجوی تغییر (۲) : “عید نوروز ، فرصتی برای تغییر”

(نوشته شده در ۱۲ اسفند ۹۵)

.

مقدمه. نزدیک عید نوروز که می‌شود، یاد به این فکر می‌افتم که میزان رضایتم از زندگی چقدر است، و اینکه آیا لازم است مواردی را تغییر دهم تا میزان رضایتم از زندگی افزایش یابد؟ اگر جواب مثبت است، سوال بعدی این می‌شود که: چه مواردی را؟ و چگونه؟

۱

همانطور که قبلا هم گفته‌ام، تغییر، تغییر کردن و زندگی در جستجوی تغییر، یکی از موضوعات مورد علاقه‌ی من است.

همیشه از یکنواختی گریزان بوده‌ام و به دنبال تغییر بودن را مثبت می‌دیده‌ام – شاید چون هنوز چیزی را که کاملا می‌خواهم پیدا نکرده‌ام.

اما تغییر چیزی نیست که بشود در عمل با آن شوخی کرد!

شما را نمی‌دانم. اما برای من، هر چقدر هم که بگویند و بگویم که تغییر هیجان دارد و لذت؛ اما در عمل تغییر معمولا مشکل است و درد آور. به نظرم چیز خوبی است که همیشه دوست دارم از آن صحبت کنم. آن را توصیف کنم و آرزو کنم برای دوستانم باشد – تا رشد و پیشرفت کنند. اما برای خودم و موقع تغییر، مغزم مقاومت می‌کند. انگار چیز خوبی است که دوست دارم برایم اتفاق نیوفتد!

به هر حال، اگر بخواهم خوشبین باشم، همین که هنوز شوق تغییر دارم هم اتفاق خوبی است.

۲

تغییری که از آن صحبت می‌کنم، فکر می‌کنم بیشتر از هر چیز، تغییر هدف باشد – که به واسطه‌ی آن مسیر نیز لزوما تغییر خواهد کرد (حتی اگر شده کمی متفاوت تر از مسیر قبلی).

یعنی در واقع، باید دوباره هدف‌گذاری کنم و به دنبال هدفی باشم که احساس می‌کنم رضایت مرا در بلندمدت به نحو بهتری برآورده خواهد کرد.

اما خود هدف‌گذاری، کار چالش برانگیزی است.

به قول مازلو که می‌گفت (نقل به مضمون):

اینکه بدانیم چه می‌خواهیم کار ساده‌ای نیست. بلکه حاصل شناختی سطح بالا از خودمان است.

نمی‌خواهم با صحبت از هدف و هدف‌گذاری این پست را بیش از این آشفته کنم. فقط خواستم بگویم منظورم از تغییر در اینجا، تغییر در هدف است که احتمالا به تغییر مسیر نیز منجر می‌شود.

۳

الان داشتم روزهای مانده تا پایان سال را می‌شمردم. ۱۹ روز مانده.

برای من عید نوروز بیشتر از اینکه جشن آمدن بهار باشد یا جشنی تاریخی، فرصت فکر کردن به سال گذشته و سال آینده است. و اینکه کدام قسمت‌های زندگی نیاز به تغییر دارد که بیشتر به چیزی که می‌خواهم شبیه و نزدیک باشد.

پارسال بود که محمدرضا جان پیشنهاد جالبی داد:

اینکه قبل از عید، تغییر را آغاز کنیم و روز عید که دیگران تازه به فکر تغییر می‌افتند  – که اغلب هم به دلیل «خوشبینی افراطیِ ناشی از نقطه شروع»، نافرجام می‌ماند – ، ما موفقیت بخشی از تغییر هایمان را جشن بگیریم.

امیدوارم فرصت کنم ( یا بهتر است بگویم: کنیم) و سری “با متمم تا عید نوروز” را دوباره بخوانم و تغییر را قبل از عید، آهسته و تدریجی آغاز کنم.

پی‌‎نوشت. لینک های مفید از روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی

  1. هدف استراتژیک یا رقابتی؟
  2. با متمم تا عید نوروز (۱۳ نوشته)