تغییر مفهوم ذهنی واژه‌ها (به مناسبت روز معلم)

پیش‌نوشت. دیر شده. خیلی. با خودم کلی کلنجار رفتم که این پست را بنویسم یا نه، که بالاخره تصمیم گرفتم بنویسمش. (دلیل این تاخیر را در پی‌نوشت می‌گویم).

‌ ‌

اصل نوشته.

بعضی کلمات هستند که در زندگی، گاهی به مرور زمان یا گاهی بصورت ناگهانی، معنایشان برای ما تغییر می‌کند.

‌ ‌

* احتمالا در بسیاری از موارد، تعامل ما با محیط (شامل رفتارهای دولت، برخوردهای روزمره‌ با «مردم»، ارتباط با اطرافیان و آشنایی و ارتباط با دوستان جدید و موارد مشابه)، روندی را شکل می‌دهد که طی آن روند، معنی ذهنی و احساس ما نسبت به کلمات می‌تواند بتدریج عوض شود.

به عنوان مثال، واژه «دیوانه» برای من چنین کلمه‌ای بوده. تا چند سال پیش، بار معنایی این واژه برایم منفی بود. دیوانه را فردی می‌دانستم که منطق ندارد. هدف ندارد. سر به هواست… اما امروز، دیوانه بودن برایم تا حد بسیار زیادی، یک ویژگی مثبت شده: فردی که مستقل از حرف‌های «مردم» و نظرات آنها، فکر و رفتار و عمل می‌کند. دیوانه بودن دیگر برایم معنای بدون منطق بودن را نمی‌دهد. بلکه دیوانه را فردی می‌دانم که منطق توصیه شده توسط «مردم» را قبول ندارد و آن منطق و چارچوب را به چالش می‌کشد. حتی وقتی کسی را با صفت دیوانه توصیف می‌کنند، دقیق‌تر به حرف‌های او گوش می‌دهم… و این تغییر نگاهم نسبت به واژه «دیوانه»، یک شبه حاصل نشده.

‌ ‌

* گاهی هم یک اتفاق بزرگ و قابل توجه، می‌تواند در چشم بر هم زدنی، دید ما را به یک واژه یا عبارت تغییر دهد.

مثلا وقتی از سایتی اینترنتی خرید می‌کنیم، و کالایی که دریافت می‌کنیم کالایی نیست که آن را سفارش داده‌ایم – یا به هر دلیل، رضایت ما را تامین نمی‌کند. این رویداد ممکن است دید ما را نسبت به «خرید آنلاین» کاملا تغییر دهد و حس‌مان را منفی کند. “همه‌شان دزدند!”، “چقدر من بی‌ عرضه‌ام.. باز هم سرم کلاه گذاشتند!” و جملات مشابهی که در چنین شرایطی به خودمان می‌گوییم، معمولا قابلیت این را دارد که در چند لحظه این تغییر سریع ذهنیت را شروع کرده، رهبری کنند و به سرانجام برسانند.

هر چند به نظرم، تغییر بر اساس رویداد که گاهی بنا به شرایط پیش آمده و شاید خیلی هم در اختیار ما نباشد، چندان اصولی نیست و احتمال خطا در آن زیاد است.

 

میان نوشت:

وقتی این متن را می‌نوشتم، دو نموداری که در ادامه آوردم به ذهنم آمد که شاید بتوان به عنوان یک تشبیه، آنها را با دو نوع تغییر نگرشی که بالاتر گفتم از بعضی جهات شبیه دانست.

تغییر مفهوم ذهنی واژه‌ها - به مناسبت روز معلم

‌ ‌

این نمودارها از دوران دانشگاه یادم مانده و اگر اشتباه نکنم، نمودار مربوط به “پاسخ یک مدار الکتریکی به تغییری در مدار” است (البته تا جایی که یادم هست، برای سیستم‌های مکانیکی هم با مفاهیمی مشابه، صادق است).

در مباحث برقی، به ما می‌گفتند که اگر بخواهیم زمان صعود (Rise Time ) را کاهش دهیم تا سیستم سریع تر به مقدار نهایی برسد، احتمالا سیستم از آن مقدار نهایی عبور کرده و حول آن نوسان خواهد کرد (چیزی شبیه نمودار دوم).

وقتی مشغول نوشتن این متن بودم، به نظرم رسید که شاید برای معنای کلمات (و حتی مفاهیم) در ذهن ما هم چنین نموداری قابل تعمیم باشد. به عبارت دیگر، شاید بتوان گفت وقتی در زمان کوتاهی، نگرش ما به یک پدیده یا رویداد یا کلمه، تغییر قابل توجهی داشته باشد، احتمال خطا و زیاده‌روی در تغییر مفهوم آن پدیده یا رویداد یا کلمه (در جهتی مخالف) وجود خواهد داشت.

پایان میان نوشت.

تمام حرف‌های بالا را گفتم که بگویم برای من، معنای یک کلمه بتدریج بسیار متفاوت با معنای آن کلمه در چند سال پیش شده. و آن کلمه‌ی «معلم» است.

معلم در گذشته فردی بود که در مدرسه می‌دیدم.

بعد ها فردی بود که در کلاس‌های کنکوری به ما درس می‌داد. و بعدترها کسی که در دانشگاه.

اما با معیارهای امروزم، افراد متفاوتی را می‌توانم واقعا (و نه صرفا لفظی) معلم بنامم و معلم بودن، دیگر لباسی نیست که بتوانم آن را بر قامت هر فردی ببینم. استاد شاید. دکتر شاید. عالی‌جناب شاید. اما معلم، نه.‌ ‌

فکر می‌کنم محمدرضا شعبانعلی عزیز، استانداردهای این کلمه را – لااقل در ذهن بسیاری از ما متممی‌ها – تا حد بسیار زیادی بالا برده.

می‌خواهم از همین‌جا، از او تشکر کنم.

‌ ‌محمدرضا جان، معلم عزیزم؛

از تو بابت این همه خوبی، و از اینکه معلمی را برایم معنا بخشیدی، بی‌نهایت ممنونم.

‌ ‌

پی‌نوشت (حرفهای من با محمدرضا جان. چرا الان این مطلب را نوشتم؟). محمدرضا جان. راستش را بخواهی این روزها از خودم راضی نیستم.

کمی بی‌تاب شده‌ام. دلم می‌خواهد شاخص‌های خروجی، هر چه سریع‌تر اتفاقات خوب را نشان بدهند. اما به هزار و یک دلیل و منطق و بهانه، نمی‌شود. فکر کنم باید کمی بیشتر سعی کنم و صبر داشته باشم…

به این دلیل بود که خودم را لایق تبریک گفتن به تو نمی‌دانستم. اما امروز – هر چند بسیار دیر – خواستم یکبار دیگر از زحماتت تشکر کنم.

که اگر فرصتی برای بعدا نبود، این حرف در دلم نماند.

درباره هنر شاگردی کردن

درباره شاگردی کردن و اهمیت آن، حرف‌های زیادی شنیده‌ام.

قبل‌ترها، از بزرگترها می‌شنیدم که می‌گفتند :

این آقایی که انقدر  خوب کاشی می‌زند، چند سال پیش فلان اوستا شاگرد بوده.

این آقا که الان جزو بهترین کابینت‌سازان این منطقه است، مدتی پیش آقای نجار، شاگرد ایستاده.

صاحب این مکانیکی که الان کارش سکه شده، سال‌ها ور دست اوستا فلانی آموزش دیده و مهارت پیدا کرده.

همچنین بود درباره شیرینی‌پز های موفق، مغازه‌داران موفق و … .

همچنین، مصداق‌هایی از عدم رعایت این نکته را هم در اطرافم می‌بینم.

بعضی افرادی که می‌شناسم، به پشتوانه‌ی سرمایه نسبتا خوبی که در طی سال‌های گذشته بدست آوردند (در رنج چند صد میلیون)، احساس می‌کنند که می‌توانند در هر کاری موفق شوند. با این افراد که صحبت می‌کنم، مدام از کسب‌وکارهای پرسود صحبت می‌کنند. به این امید که چندصد میلیون‌شان در عرض مدت کوتاهی، به چند میلیارد افزایش پیدا کند.

از کتاب‌هایی می‌گویند که خوانده‌اند: کتابهایی مثل پدر میلیاردر پدر مفلس. چگونه موفق شویم. راههای موفقیت در سی و چهار روز. فروش به مشتری با هفده ترفند. در دل مشتریان جا خوش کنید. راههای عملی برای تبلیغات موثر…

و از تجربه‌هایی که در کار قبلی‌شان کسب کرده اند..

اما این افراد خیلی وقت‌ها در کارهای جدیدشان شکست می‌خورند. چرا که نه آن کتاب‌های بازاری، در عمل به دردشان خواهد خورد، و نه آن تجربه‌های وابسته به مهارت قبلی.

گاهی تمام آن چند صد میلیون را می‌بازند و چند صد میلیون بدهی بالا می‌آورند.

گاهی هم سودی نمی‌کنند یا ضرر کمی می‌کنند و تقصیر را گردن رکود بازار، یا نفهمی مردم، یا اشتباهات دولت و یا کم بودن سرمایه‌شان می‌اندازند. غافل از اینکه شاید ایراد اصلی این است که در این حوزه جدید (هر چقدر هم جذاب و پر سود)، بی‌تجربه‌اند…

از طرفی موضوع «شاگردی کردن» برای منِ متممی‌ هم (به واسطه فایل صوتی «هنر شاگردی کردن» محمدرضا شعبانعلی عزیز : +)، آشنا تر از همیشه جلوه‌گری می‌کند.

اما سوالی که مدتی است برایم مطرح است این است که من چه استفاده‌ای از این «قانون» می‌توانم بکنم. یا بهتر است بگویم :

چگونه می‌توانم به واسطه «شاگردی کردن» و یادگیری «هنر» آن، مسیر آینده و اهدافم را بهتر طی کنم؟

هنوز اما، پاسخ قطعی این سوال را نمی‌دانم.

چه خبر از کتابخوانی؟ (۴) : “اصول و فنون مذاکره”

به عنوان مطلب مربوط به کتابخوانی این هفته قصد دارم بخش‌هایی از کتاب اصول و فنون مذاکره را برای شما بنویسم.

اما قبل از آن و به عنوان معرفی کتاب، به ذکر معتبرترین تعریفی که شنیدم اکتفا می‌کنم:

کتاب آقای شعبانعلی، جزو کامل ترین کتابهای علم مذاکره هستند و من هم اغلب اوقات آن را کنار دستم دارم و به آن رجوع می‌کنم … (نقل از حافظه)

دکتر حیدری؛ پدر علم مذاکره در ایران

همانطور که می‌توان حدس زد، متن کتاب با همان ادبیات و لحن رایج محمدرضا در روزنوشته‌ها – که به نوعی امضای محمدرضا در نوشته‌هایش است – نوشته شده. همچنین، متن حاوی مثال‌ها و سناریوهای مختلفی است که به فهم بهتر مطالب کمک قابل توجهی می‌کنند.

ساختار کتاب نیز، شامل لیستی از اهداف و مثال‌هایی آغازین با عنوان «پیش درآمد» است که در ابتدای هر فصل، ذهن را برای ورود به موضوع مربوط به آن فصل آماده می‌کند. در انتهای هر فصل هم، خلاصه‌ای مفهومی از مطالب آورده شده که موجب جمع بندی هر چه بهتر مطالب در ذهن می‌گردد.

در اینجا، بخش‌هایی که در فصول ابتدایی کتاب برایم جالب‌تر بودند را می‌بینید:

‌ ‌

مثالی برای ایجاد موضوعاتِ بیشتر در مذاکره، برای حرکت به سمت مذاکره برنده/برنده (فصل۳. برنامه ریزی برای مذاکره. ص۳۹)

چرا دیر به خانه می‌آیی؟

“در مذاکره‌های مربوط به معامله‌ی املاک یا مذاکره‌های مربوط به قراردادهای تجاری، معمولا جستجوی موضوعات مختلف با هدف چندوجهی کردن مذاکره، کار چندان دشواری نیست. اما در مذاکره‌های دیگر، ممکن است موضوع اصلی به حدی بر مذاکره سایه افکند که مذاکره‌کنندگان، سایر موضوعات قابل بحث را فراموش کنند. به عنوان مثال، مردی که همسرش از او به خاطر اضافه کاری و دیر آمدن به منزل ناراضی است، باید توجه داشته باشد که مذاکره بر سر میزان اضافه کاری یا ساعت به خانه آمدن نمی‌تواند به سرعت و سادگی و با رضایت طرفین حل شود. در چنین شرایطی، او  می‌تواند موضوعات دیگری را در کنار «ساعت آمدن به خانه» قرار داده و بعد مذاکره کند:

  • تعداد دفعاتی که مرد به همراه همسر خود برای تفریح به بیرون می‌رود.
  • میزان حقوقی که برای مدیریت زندگی در شرایط عادی کافی است.
  • اصلاح سبک زندگی به گونه ای که هزینه های ماهیانه تغییر کرده و تعدیل شود.
  • اختصاص بخشی از درآمد اضافی کاری به همسر (برای اینکه برای خود هدایایی بخرد).

در چنین شرایطی، صحبت و مذاکره در مورد اضافی کاری برای طرفین ساده‌تر بوده و احتمال اینکه هر دو طرف چنین مذاکره‌ای را با احساس موفقیت ترک کنند، افزایش می‌یابد.”

شروع مذاکره، در یک مذاکره رقابتی (فصل۴. استراتژی‌ها و تاکتیک‌های یک مذاکره رقابتی. ص۵۶)

به دست آوردن موقعیت محکم در عین ایجاد روابط دوستانه

“… به سوال اصلی در مذاکره رقابتی بازگردیم. مذاکره را با چه پیشنهادی آغاز کنیم؟ اگر اطلاعات خاصی از طرف مقابل و هدف او از مذاکره در اختیار ندارید و در شرایطی که شروع مذاکره از طرف شماست، سعی کنید با یک موضع نسبتا محکم شروع کنید. اما بکوشید موضعتان صرفا تا حدی محکم باشد که رابطه دوستانه را تحت الشعاع قرار نداده و طرف مقابل احساس نکند شما در حال موضع‌گیری غیر منطقی هستید. به بیان دیگر، موضعتان به گونه ای باشد که از یک سو، دیگران آن را یک موضع گیری افراطی ندانند و از سوی دیگر، شما را یک مذاکره کننده ساده‌اندیش نیز تلقی نکنند …”

‌ ‌

یکی از عوامل کلیدی که رسیدن به یک نتیجه برنده/برنده را تسهیل می‌کنند (فصل۵. مذاکره برنده /برنده. ص ۱۰۷)

برقراری ارتباطات شفاف و دقیق

“یکی از پیش نیاز های ضروری برای مذاکره موفق، ارسال پیامهای دقیق و شفاف از سوی طرفین است. گاه مذاکره کنندگان با وجودی که به مطرح کردن اطلاعات و به اشتراک گذاردن آنها تمایل دارند، از صراحت بیان اجتناب کرده و با جملاتی پیچیده و مبهم، با انواع استعاره‌ها و کنایه‌ها، می کوشند خواسته‌های خود را به طرف مقابل منتقل کنند. بنابراین ضمن اینکه می‌کوشید خواسته‌ها و مواضع خود را به صورت شفاف و صریح (ضمن رعایت کامل ادب) به طرف مقابل منتقل کنید، در صورت مواجهه با پیامهای مبهم و غیر شفاف از سوی طرف مقابل، تلاش کنید فضایی بر پایه اعتماد و دوستی بنا کرده و سپس از او بخواهید به صورت صریح‌تر به بیان خواسته‌های خود بپردازد… “

‌ ‌

پی‌نوشت. امیدوارم به زودی بتوانم این کتاب را تمام کرده و تکه‌هایی دیگر هم از فصل‌های بعدی در اینجا بنویسم.

تصمیم گیری بر اساس ترس یا رویا ؟

پی‌نوشت (چرا این نوشته را نخوانیم). قبلا هم گفته بودم که ربط دادن اتفاقاتی که در دنیا می‌بینم و می‌شنوم به هم را دوست دارم. ذهنم هر از گاهی یکی از این ربط های جدید را کشف می‌کند و این کار برای خودش جذاب است. هر چند ممکن است برای دیگران جذاب باشد یا نباشد.

از طرفی، مطلبی که الان به ذهنم رسیده، به تنهایی بیانگر تمام دیدگاه من نیست و احتمال دارد موجب برداشت اشتباه حرف من شود. اما با این وجود نمی‌خواهم مدام پرانتز باز کنم و اما و اگر بیاورم و توضیح بدهم.

با این توضیحات، اگر با مدل ذهنی من آشنایی کمی دارید، خواندن این متن را به شما توصیه نمی‌کنم. (این نوشته را از محمدرضا شعبانعلی عزیز توصیه می‌کنم که دلیل نوشتن متن زیر هم بوده: +)

اصل نوشته:

همانطور که گفتم، اتفاقاتی افتاده که برایم جالب بوده. از آنجایی که آنها لزوما به هم ربطی ندارند، آنها را با شماره (و البته با حفظ ترتیب زمانی) می‌نویسم.

۱

چند وقت پیش، یکی از دوستان متممی‌ام می‌گفت روزنوشته ها را بیشتر از متمم دوست دارد. این حرفش در ذهنم حک شده: “روزنوشته‌ها حتی از متمم هم بهتر است..”.

برای من، این حرف کمی گنگ بود. نمی‌فهمیدمش.

حس می‌کردم چون محمدرضا جان دوست دارد اولویت ما خواندن متمم باشد تا روزنوشته‌ها، ما هم باید همین کار را بکنیم (هنوز هم همین حس را دارم).

اما انکار هم نمی‌کنم که خواندن روزنوشته ها – در مقایسه – برایم جذاب تر از خواندن متمم بوده و هست.

۲

امروز چند دقیقه‌ای را وبگردی کردم. می‌خواستم درباره “شاخص حرص و ترس” تحقیق کنم.

با سرچ این کلیدواژه، علاوه بر مطلب متمم (که آن را از قبل خوانده بودم) به مطلبی هم از وبلاگ محمدرضا رسیدم به نام “تصمیم گیری و فرار از ترسها یا تعقیب رویاها؟” (+). عنوان مطلب برایم آشنا بود، اما چون در آن از این کلیدواژه استفاده شده بود، تصمیم گرفتم مطلب را باز کرده و آن را بخوانم.

دیدم که محمدرضا در یک پیش‌نوشت درباره این شاخص صحبت کرده.

وقتی خواندن پیش نوشت و متن اصلی تمام شد و به خودم آمدم، دیدم توجهم بیشتر از پیش نوشت – که به خاطر آن به این مطلب آمده بودم – به اصل بحث جلب شده و در حال مقایسه خودم و جایگاهم در نمودار رسم شده هستم:

فرار از ترس ها یا تعقیب رویاها

‌ ‌

۳

دقایقی بعد، وقتی بطور گذرا کامنت ها را – که دیگر مثل قبل‌تر ها علامت قلب ندارند:) – مرور می‌کردم، دیدم محمدرضا در پاسخ یکی از دوستان، حرف جالبی نوشته. حرفی که در پاسخ به سوالی مطرح شده که سوال و مشکل من هم هست.

تکه‌ای از کامنت را (که یکی از انگیزه های اصلی نوشتن این مطلب و شاید مهم‌ترین انگیزه بود) اینجا می‌آورم:

“به نظر من روبرو شدن با ترس به هیچ روی هم معنی با تعقیب رویاها نیست. حتی نزدیک به معنی‌اش هم نیست. در واقع دقیق‌تر بگم (حداقل در دنیای من) روبرو شدن با ترس هیچ فرقی با فرار از ترس نداره و این دو لغت هم معنا هستند.

برای کسی که به تعقیب رویاهاش می‌ره اون ترس‌ها اساساً وجود نداره. با چی می‌خواد روبرو شه؟
وقتی می‌گی روبرو شدن با ترس، یعنی اون ترس‌ها رو به رسمیت شناختی. به رسمیت شناختن به معنای ترسیدن است و روبرو شدن با ترس یعنی تلاش برای نترسیدن از چیزی که به ذاته ترسیدنی است.

کسی که در محور افقی و تعقیب رویاها حرکت می‌کنه ترسی نداره که بخواد باهاش روبرو بشه و اصلاً نمی‌تونه بفهمه که بقیه چرا دارن می‌ترسن و از چی می‌ترسن.” (+)

۴

وقتی این مطلب را خواندم، در افکارم غرق شدم.

بعد از چند دقیقه، ناخودآگاه یاد حرف دوستم در چند ماه پیش افتادم که می‌گفت “روزنوشته‌ها حتی از متمم هم بهتره” – انگار پرونده‌ی آن حرف هنوز در ذهن من باز بوده.

اما حالا احساس می‌کردم می‌توانم این حرف را بهتر بفهمم. که چرا روزنوشته‌ها برای من هم جذاب تر از متمم است.

با خودم گفتم که احتمالا دلیل آن، الهام بخشی بیشتر روزنوشته‌ها باشد.

چیزی که البته نبود آن، برای متمم به هیچ وجه نقطه ضعف تلقی نمی‌شود و دلیل آن هم برای متممی‌ها مشخص است (اساسا کارکرد متمم آموزشی است و برای الهام بخشی تعریف نشده). اگر چه داشتن این ویژگی برای روزنوشته‌ها، مزیت بزرگی است و من هم عاشق آن هستم.

‌ ‌

پی‌نوشت. راستش را بخواهید، باز هم آنطور که دوست داشتم مفهوم حرص و ترس را نفهمیدم و باید بیشتر درباره اش بخوانم.

اما استعاره محمدرضا را برای تشبیه آن به “فرار از ترس‌ها” و “تعقیب رویاها” دوست می‌داشتم. شاید بد نباشد که در ابتدای هر هفته یا هر روز، با خودمان چک کنیم و ببینیم وضعیت ما الان کجای این شاخص است؟ و کجا دوست داریم باشد؟ – لااقل تا موقعی که این تفکر ملکه‌ی ذهنم شود، این کار را می‌کنم.

نفرت از نمادها ، هم آغوشی با مصداق‌ها ؟

یک مطلبی در کانال تلگرامی فقط برای ۳۰ روز محمدرضا شعبانعلی هست که بعضی وقت ها به یادش می‌افتم. شاید شما هم دیده باشید.

نفرت از نمادها هم آغوشی با مصداق ها - شراب سرخوشی کوتاه مدت

فکر می‌کنم خیلی می‎‌شود راجع بهش حرف زد. اما الان فقط می‌خواستم خود نقل قول را بنویسم. در این چند روز به کرات یادش افتادم، اینجا می‌نویسم تا بیشتر جلوی چشمم باشد..

پی‌نوشت. مطالب کانال تلگرام محمدرضا (درباره تغییر مدل ذهنی) را قبل تر ها بصورت پی دی اف آماده کرده بودم. اینجا می‌گذارم تا اگر کسی دوست داشت مرور کند: فقط برای ۳۰ روز (PDF)

او دارد به یک سمینار فکر می‌کند!

(نوشته شده در ۹ اسفند ۹۵)

.

متاسفانه طی چند ماه اخیر، میزان ساعات متمم خوانی‌ام به شدت کاهش یافته و من که از این روند ناراحت هستم، خودم را تنبیه کرده‌ام و به ندرت روزنوشته‌ها را می‌خوانم.

به عبارت بهتر، فقط وقتی یک متن را در روزنوشته‌ها می‌خوانم که یک درس هم در متمم خوانده باشم.

اما دو بار از این قانون تخطی کرده‌ام.

یکبار، وقتی بود که پلاسکو فرو ریخت.

من که تا چند ساعت بهت زده بودم و نمی‌توانستم آنرا بفهمم. این بود که وقتی محمدرضا جان درباره پلاسکو تیتر زد، خیلی دوست داشتم بدانم تحلیل اش چیست و آن را خواندم. (در آن مورد، موضع گیری محمدرضا جان شبیه چیزی بود که انتظار داشتم – هر چند عمق تحلیل با چیزی که من فکر می‌کردم قابل مقایسه نبود).

بار دوم هم همین چند روز پیش بود.

وقتی تیتر نوشته‌ی محمدرضا جان این بود:

“خودافشایی: دارم به یک سمینار فکر می‌کنم!”

باز هم نتوانستم مقاومت کنم  و متن را خواندم.

هر چند به علت تحریم بودن نتوانستم در زیر همان نوشته کامنت بگذارم – اگر چه با دور زدن مقطعی تحریم توانسته بودم متن را بخوانم! -، اما این خبر آنقدر خوشحال کننده بود که نتوانم از ابراز خوشحالی‌اش خودداری کنم.

مخصوصا اینکه سمینار آخر (رفتارشناسی در محیط کار) را هم آگاهانه از دست داده‌ام (در واقع انتخاب کرده بودم تا از دست بدهم) و بعد از سمینار، محمدرضا جان اعلام کرد که دیگر در سمیناری حاضر نخواهد شد.

خلاصه اینکه از همان دیروز شروع کرده‌ام و با جدیت بیشتری متمم می‌خوانم.

نمی‌دانم موفق شوم تا در سمینار باشم یا نه. حتی نمی‌دانم تا آن موقع زنده هستم یا نه.

اما من از همین الان شوق حضور در سمینار را در خودم حس می‌کنم!

بس است دیگر. بیشتر توضیح نمی‌دهم!.. باید به متمم خوانی‌ام  برسم :))