با تمام برگه‌های دستت بازی کن..

گاهی می‌شود دلمان چیزی را می‌خواهد، اما می‌ترسیم که ابراز کنیم – حتی در برابر خودمان.

با خودمان می‌گوییم : اگر نشد، چه…

شاید از این بترسیم که در مقابل خودمان کوچک شویم. از این بترسیم که اگر نشد و «مردم» به ما خندیدند، چطور سرمان را بالا بگیریم..

و شروع می‌کنیم به محافظه کاری.

اما گاهی هم ممکن است با تمام قوایمان برای هدفی بجنگیم.

از همه چیزمان برایش بزنیم. برای هدفی که فکر می‌کنیم «ارزش جنگیدن دارد» .. در جنگ البته، تلفات همیشه هست – و ما هم آن را با تمام وجودمان قبول کرده‌ایم، چون فکر می‌کنیم “ارزشش را دارد”..

‌ ‌

شاید به طور قطع نشود گفت در کدام حالت زندگی خوبی – با مترهای «مردم» – خواهیم داشت.

اما فکر می‌کنم در حالت دوم، حسابمان با دلمان صاف تر و روشن تر خواهد بود…

زندگی در جستجوی تغییر (۲) : “عید نوروز ، فرصتی برای تغییر”

(نوشته شده در ۱۲ اسفند ۹۵)

.

مقدمه. نزدیک عید نوروز که می‌شود، یاد به این فکر می‌افتم که میزان رضایتم از زندگی چقدر است، و اینکه آیا لازم است مواردی را تغییر دهم تا میزان رضایتم از زندگی افزایش یابد؟ اگر جواب مثبت است، سوال بعدی این می‌شود که: چه مواردی را؟ و چگونه؟

۱

همانطور که قبلا هم گفته‌ام، تغییر، تغییر کردن و زندگی در جستجوی تغییر، یکی از موضوعات مورد علاقه‌ی من است.

همیشه از یکنواختی گریزان بوده‌ام و به دنبال تغییر بودن را مثبت می‌دیده‌ام – شاید چون هنوز چیزی را که کاملا می‌خواهم پیدا نکرده‌ام.

اما تغییر چیزی نیست که بشود در عمل با آن شوخی کرد!

شما را نمی‌دانم. اما برای من، هر چقدر هم که بگویند و بگویم که تغییر هیجان دارد و لذت؛ اما در عمل تغییر معمولا مشکل است و درد آور. به نظرم چیز خوبی است که همیشه دوست دارم از آن صحبت کنم. آن را توصیف کنم و آرزو کنم برای دوستانم باشد – تا رشد و پیشرفت کنند. اما برای خودم و موقع تغییر، مغزم مقاومت می‌کند. انگار چیز خوبی است که دوست دارم برایم اتفاق نیوفتد!

به هر حال، اگر بخواهم خوشبین باشم، همین که هنوز شوق تغییر دارم هم اتفاق خوبی است.

۲

تغییری که از آن صحبت می‌کنم، فکر می‌کنم بیشتر از هر چیز، تغییر هدف باشد – که به واسطه‌ی آن مسیر نیز لزوما تغییر خواهد کرد (حتی اگر شده کمی متفاوت تر از مسیر قبلی).

یعنی در واقع، باید دوباره هدف‌گذاری کنم و به دنبال هدفی باشم که احساس می‌کنم رضایت مرا در بلندمدت به نحو بهتری برآورده خواهد کرد.

اما خود هدف‌گذاری، کار چالش برانگیزی است.

به قول مازلو که می‌گفت (نقل به مضمون):

اینکه بدانیم چه می‌خواهیم کار ساده‌ای نیست. بلکه حاصل شناختی سطح بالا از خودمان است.

نمی‌خواهم با صحبت از هدف و هدف‌گذاری این پست را بیش از این آشفته کنم. فقط خواستم بگویم منظورم از تغییر در اینجا، تغییر در هدف است که احتمالا به تغییر مسیر نیز منجر می‌شود.

۳

الان داشتم روزهای مانده تا پایان سال را می‌شمردم. ۱۹ روز مانده.

برای من عید نوروز بیشتر از اینکه جشن آمدن بهار باشد یا جشنی تاریخی، فرصت فکر کردن به سال گذشته و سال آینده است. و اینکه کدام قسمت‌های زندگی نیاز به تغییر دارد که بیشتر به چیزی که می‌خواهم شبیه و نزدیک باشد.

پارسال بود که محمدرضا جان پیشنهاد جالبی داد:

اینکه قبل از عید، تغییر را آغاز کنیم و روز عید که دیگران تازه به فکر تغییر می‌افتند  – که اغلب هم به دلیل «خوشبینی افراطیِ ناشی از نقطه شروع»، نافرجام می‌ماند – ، ما موفقیت بخشی از تغییر هایمان را جشن بگیریم.

امیدوارم فرصت کنم ( یا بهتر است بگویم: کنیم) و سری “با متمم تا عید نوروز” را دوباره بخوانم و تغییر را قبل از عید، آهسته و تدریجی آغاز کنم.

پی‌‎نوشت. لینک های مفید از روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی

  1. هدف استراتژیک یا رقابتی؟
  2. با متمم تا عید نوروز (۱۳ نوشته)

 

رویاهایی که نمی‌خواهیم برآورده شوند

(نوشته شده در ۱۵ بهمن ۹۵)

.

پیش‌نوشت. یکبار در یکی از کامنت‌های متمم، مطلبی از کتاب پائولو کوئیلو نوشتم که می‌خواهم آن را یکبار دیگر هم اینجا تعریف کنم. فقط با توجه به اینکه رمان را خیلی وقت پیش خوانده‌ام، احتمال اشتباه در تعریف آن زیاد است. اما فکر می‌کنم اصل مطلب را درست یادم مانده.

کیمیاگر، رمان معروف پائولو کوئیلو، داستان پسری جوان بنام سانتیاگوست. سانتیاگو محل زندگی و گوسفندان خود را رها می‌کند (شغلش چوپانی است) و در جستجوی گنجی که یک شب رویای آنرا دیده بود، می‌رود.

داستان پر از اتفاقات جالی است و اگر آنرا نخوانده‌اید، پیشنهاد جدی من این است که با ترجمه‌ی آر.ش حجا.زی در اینترنت جستجو کرده و بخوانید.

اما چیزی که می‌خواهم برایتان تعریف کنم، مربوط به فروشگاهی است که سانتیاگو در طول سفرش چند وقتی را در آن کار می‌کند.

صاحب فروشگاه مردی مسلمان است و در گفتگویی، سانتایگو متوجه می‌شود که او «آرزوی رفتن به خانه‌ی خدا» (و دیدن کعبه) را دارد. اما هیچ اقدامی در جهت رسیدن به آن آرزو و رویای قلبی انجام نمی‌دهد.

روزی که سانتایگو می‌خواهد فروشگاه را ترک کند و به ادامه‌ی سفرش بپردازد، از صاحب فروشگاه سوال می‌کند که چرا با وجود اینکه خیلی دوست دارد، به مکه نمی‌رود؟

صاحب فروشگاه می‌گوید:

مکه در ذهن من یک رویاست.

اگر به مکه بروم، دو حالت خواهد داشت. یا کعبه آنطوری نیست که من تابحال فکر می‌کردم. که در این صورت حسرت این را خواهم خورد که عمرم را تباه کرده‌ام و رویای یک عمرم آنطوری نبوده که من گمان می‌کردم.

اگر هم همانی باشد که فکر می‌کردم، بهر حال باید «رفتن به مکه» را از رویاهایم حذف کنم. حال اینکه من تنها همین یک آرزو را از دنیا با خود دارم.

دوست دارم این آرزو، برایم همچنان آرزو باقی بماند و با این خیال که یک روزی به مکه خواهم رفت، «رویای رفتن به خانه‌ی خدا» امید بخش و انگیزه بخش زندگی من باشد…

فکر می‌کنم درباره‌ی داشتن رویا و آرزو (و شاید شکل رسمی تر آن داشت هدف)، می‌شود از چند چیز ترسید.

  • اینکه من رویایی را تعقیب کنم که رویای من نیست. رویای جامعه، مدرسه، نظام، خانواده‌ام یا هر کس دیگری است. ولی رویای من نیست. یا به قول محمدرضا جان، رویای آموخته شده است.
  • اینکه رویاهایم از جنس رویاهایی باشند که رسیدن به آنها، باعث می‌شوند «در ذهنم تیک بخورند» – و دیگر بودن و نبودنشان برایم مهم نباشند. (افراد بسیاری را دیده‌ام که قبولی در دانشگاه برایشان چنین رویایی است. شاید به همین دلیل است که دوستانی بسیار با استعداد داشته ام که با رتبه‌های خارق العاده به دانشگاه رفته‌اند، اما بعد قبولی انگار موتورشان خاموش شده باشد. دیگر به کل از درس خواندن می‌افتند و احتمالا نتیجه‌اش را می‌توانید حدس بزنید. مشروطی های متوالی و معدلی بسیار پایین.)
  • اینکه رویایی را تعقیب کنم که تاریخ مصرفش برایم گذشته باشد. و حتی موقع آن تیک خوردن هم حس مثبتی نداشته باشم.
  • اما یکی دیگر از ترس‌هایم، که هر از گاهی با خودم مرور می‌کنم، این است که نکند من هم تعدادی از رویاهایم را با استدلال «رویای زیارت خانه‌ی خدا» در داستان بالا، برای خودم رویا نگه دارم.

امیدوارم در آینده باز هم فرصت شود و درباره رویا و رسیدن به رویا، بیشتر فکر کنم و بنویسم.

 

پی‌نوشت. ایده نوشتن این مطلب در گفتگو با یکی از دوستانم به ذهنم رسید. ازت ممنونم صدیقه.

آقای والی و اهداف بزرگ

(نوشته شده در ۱۰بهمن ۹۵)

.

پیش‌نوشت.  نمی‌دانم بعدا هم به سراغ آقای والی خواهم رفت یا نه، اما علی‌الحساب خواستم بگویم آقای والی یک شخصیت واقعی است (هر چند اسمش را کمی تغییر داده‌ام).

یکی از دبیرهای خوب دوران دبیرستان ما، آقای والی بود. از آنها که هم آن موقع و هم الان دوستش داشته و دارم.

همیشه دغدغه‌ی پیشرفت ما را داشت و بر خلاف بیشتر معلم‌ها که ما برایشان چندان اهمیتی نداشتیم (مثل معلم ادبیات که حین کلاس و با موبایلش ماشین و زمین خرید و فروش می‌کرد) او حین و حتی بعد کلاس فکرش مشغول ما بود.

گاهی از آینده برایمان حرف می‌زد.

گاهی از نحوه‌ی فکر کردن.

گاهی از خود خواهی.

و گاهی از حرف‌هایی که بعدا فهمیدم اسم دیگرشان «سیستمی فکر کردن» است.

هر چند همیشه حرف‌های آقای والی رویم تاثیر داشت و باعث می‌شد بهتر فکر کنم، نمی‌دانم آن وقت‌ها چقدر از حرف‌های او را واقعا می‌فهمیدم.

یکبار اول سال بود و آقای والی داشت درباره هدف گذاری و مزیت‌های داشتن هدف در زندگی صحبت می‌کرد. از اینکه داشتن هدف به ما انگیزه می‌دهد. از اینکه داشتن هدف باعث می‌شود در زندگی برنامه داشته باشیم و وقت‌مان به هدر نرود…

وقتی که حرف زدنش درباره هدف‌گذاری کم کم داشت به آخر های خودش می‌رسید، به عنوان آخرین ویژگی (و مزیت) داشتن هدف در زندگی، روی تابلو نوشت:

اگر هدفی بزرگ در زندگی داشته باشی، در صورت حرکت نکردن به سمت آن عذاب خواهی کشید…

نمی‌دانم هنوز هم آقای والی برای بچه‌ها از این حرف‌ها می‌زند یا نه.

حتی نمی‌دانم هنوز هم خود او به این جمله – آنطور که آن روزها باور داشت – باور دارد یا نه.

اما امروز فکر می‌کنم می‌دانم منظور او چه بوده.