موضع گیری در انتخابات

پیش‌نوشت صفر (بازگشتی خوش و خرم به روند عادی زندگی!). دیروز و با اعلام نتایج، استرس انتخابات برای من و بسیاری از دوستانم فروکش کرد. روند عادی زندگی و کار که از هفته قبل (و مخصوصا اواخر آن) کاملا تعطیل شده بود، به حالت عادی برگشت و توانستیم نفس راحتی بکشیم.

عمیقا خوشحالم و امیدوارم همگی ما از فرصتی که برای رشد و پیشرفت بهتر، در فضایی توام با آرامش فراهم خواهد شد، به بهترین شکل بهره ببریم.

پیش‌نوشت یک. در این چند روز و با حضور مجدد در اینستاگرام، به موضوعاتی فکر می‌کردم که هر چند دوست داشتم از تمامی آنها بنویسم، اما ترجیح دادم تنها به موضوع «موضع‌گیری درباره انتخابات» بسنده کنم. طبیعتا آنچه می‌نویسم نظر شخصی من (در لحظه انتشار مطلب) هست.

‌ ‌

اصل نوشته:

برای اینکه منظم‌تر فکر کنم، می‌خواهم یک تقسیم بندی ساده انجام بدهم.

اگر در بررسی پدیده انتخابات، “لحظه اعلام نتایج” را لحظه‌ای حساس در نظر بگیریم، می‌توان انتخابات را به دو بازه زمانی «قبل از اعلام نتایج» و «بعد از اعلام نتایج» تقسیم کرد. (البته در اینجا به نتایج مقدماتی و اولیه و … کار ندارم. منظورم از “لحظه اعلام نتایج”، لحظه‌ای است که برنده انتخابات مشخص می‌گردد.)

با این دسته‌بندی ساده، می‌خواهم بگویم هر کدام از ما می‌توانیم در هر کدام از حالت‌های گفته شده موضع گیری داشته باشیم یا نداشته باشیم (در جمع‌های آنلاین مثل شبکه‌های اجتماعی، و جمع‌های فیزیکی مثل مهمانی‌های فامیلی). پس و بنا بر قوانینی که احتمالا از دبیرستان یادمان هست، با دو انتخاب مستقل، چهار حالت مجزا قابل تصور است.

‌ ‌

۱. افرادی ممکن است چه قبل و چه بعد از اعلام نتایج، موضع‌گیری خاصی درباره انتخابات نداشته باشند.

هر چند برای سایرینی که داستان انتخابات آنها را حسابی به تب و تاب می‌اندازد، افراد جزو این دسته چندان موجه به نظر نمی‌رسند و ممکن است گاهی این افراد را در ذهن خود مرفه‌ین بی درد، بی‌مسئولیت‌، یا هر چیز دیگری بدانند، اما منطقی‌تر این است که گاهی ترجیحات شخصیتی یا فردی یا کاری، فرد را به سمت عدم موضع‌گیری سوق می‌دهد.

  • دوستی دارم که علی‌رغم اینکه نتیجه انتخابات برایش بسیار مهم بود، اما بدلیل شخصیت شدیدا درونگرای خود، ترجیح می‌داد بیشتر حالت منفعل داشته باشد.
  • فرد دیگری را می‌شناسم که به دلیل پست دولتی‌ای که داشت، نمی‌توانست  (یا نمی‌خواست) موضعی صریح داشته باشد.
  • آشنای دیگری هم دارم که بدلیل نوعی سیاست شخصی، دوست نداشته و ندارد که کسی از نگرش او آگاه شود (کشته مرده این دسته از آشنایانم هستم! همیشه با خودم حس می‌کنم که حرف‌شان، نه حرف دل‌، بلکه حرفی از سر سیاست‌شان است).

در واقع اگر بخواهیم کمی واقع‌بین باشیم، به دلیل ساختار پیچیده مغز و فرآیند تصمیم‌گیری در ذهن و چون به احتمال زیاد از دلایل این رفتار (همان عدم موضع‌گیری) آگاهی نداریم، احتمالا هرگونه “برچسب زدن” روی افراد این طبقه، می‌تواند نادرست و ناشی از تفکر محدود ما باشد.

شاید تنها بتوان به این گفته بسنده کرد که آنها افرادی با موضع نامشخص هستند (به هر دلیل).

‌ ‌

۲. گروهی دیگر، موضع و نظر خود را هم قبل از قطعی شدن نتایج و هم بعد از آن، اعلام می‌کنند.

ابایی ندارند از اینکه نامزد مورد نظر آنها رای نیاورد. می‌خواهند تا حد ممکن، بر محیط اطراف خود “تاثیر بگذارند” و این تاثیرگذاری را حق خود می‌دانند.

البته این افراد می‌دانند که احتمالا این کار برای آنها هزینه خواهد داشت. از هزینه وقت و انرژی‌ای که از بحث‌های احتمالی حاصل می‌شود بگیرید، تا هزینه قطع یک دوستی یا یک رابطه کاری (بدلیل تفاوت در نگرش‌ها) و تا هزینه‌هایی جدی تر مثل هزینه‌های ناشی از غرض‌ورزی، بعد رای آوردن نامزد مقابل.

تعداد زیادی از دوستانم در این دسته قرار دارند.

آنها هزینه های احتمالی را می‌پذیرند و روزها قبل از انتخابات اعلام موضع می‌کنند. دلیل می‌آورند و از نامزد (یا مدل‌ذهنی +) مورد تایید خود سخن می‌گویند.

بعد از انتخابات و اعلام نتایج هم اگر به مقصود خود رسیده بودند، از خوشحالی خود می‌گویند و می‌نویسند و به نامزد منتخب، تبریک می‌گویند.

‌ ‌

۳. افرادی را هم می‌شناسم که به اعلام نظرشان قبل از اعلام نتایج بسنده می‌کنند و حتی اگر نامزد مورد نظرشان برنده شود، درباره این پیروزی و در جوامع فیزیکی یا آنلاین، چیزی نمی‌گویند و نمی‌نویسند.

شاید با خود فکر می‌کنند که درست است که نتیجه آن نتیجه‌ای بود که تمایل داشتم بشود، اما سهم کار و تلاش شخصی من در دستاورد نهایی از زندگی خودم، بسیار بیشتر از انتخاب یک فرد یا جریان در انتخابات است (چیزی شبیه مفهوم مرکز کنترل درونی).

شاید هم حوصله‌شان نمی‌گیرد و اساسا دلیلی نمی‌بینند چیزی درباره انتخاب‌شونده در انتخابات بنویسند. قبلا به دلیل تاثیرگذاری بر روند نتایج بوده که اعلام موضع کرده اند و امروز دلیلی برای آن نمی‌بینند.

به هر حال، فکر می‌کنم این دسته نیز مثل گروه‌های قبلی، دلیلی موجه برای کارشان دارند. و سلیقه‌شان قابل احترام‌.

۴. اما گروه آخری هستند که اعلام موضع خود را به بعد از اعلام نتایج انتخابات موکول می‌کنند.

گاهی قلبا دوستدار شخص A هستند. اما با خود می‌گویند: اگر رای نیاورد چه می‌شود. نکند دیگر نتوانم در این کشور کار کنم. نکند ستاره‌دار شوم. نکند مسخره دوستان و دشمنان شوم. نکند..

این اشخاص محافظه‌کار اما، با دیدن برنده شدن نامزد دلخواه خود یادشان می‌آید که رای خود را به او داده‌اند. پس الان هم حق دارند در با انتشار عکسی یا متنی یا هر محتوایی، در اینستاگرام یا هر شبکه مجازی (یا محیط فیزیکی) اعلام کنند که طرفدار نامزد A هستند.

آیا این بد است؟ آیا اشکالی دارد؟ اصلا آیا حق هر کسی نیست که هر وقت دوست داشت موضع بگیرد و طرفداری کند؟ و هر وقت دوست داشت در هر خوشحالی‌ای سهیم باشد؟

نه. شاید چندان بد نباشد. اما اینطور فکر می‌کنم که ادامه‌ی این روند در بقیه موقعیت‌های زندگی، ممکن است از آنها انسان‌های فرصت‌طلبی بسازد که همیشه دوست دارند هزینه‌ها و ریسک‌ها را بقیه افراد متحمل شوند و در صورت مهیا بودن شرایط، آنها از مزایای آن موقعیت بهره ببرند.

گاهی حتی بعضی افراد پا را از این هم فرا تر می‌گذارند.

افرادی که در واقع طرفدار نامزد B بودند، اما چون جایی اعلام نکرده‌اند، با رای آوردن نامزد A همه جا جار می‌زنند که آقا مبارک است. چه اتفاق خوبی…

از نظر من، این موجودات جزو خطرناک‌ترین موجودات روی زمین هستند و متاسفانه گاهی آنها را می‌توان دید…

‌ ‌

پی‌نوشت. ایده این نوشته از آنجا به ذهنم آمد که چند روز پیش یکی از دوستانم – که در یکی از دانشگاه‌های معتبر هم درس می‌خواند – عکس روبان دار پروفایل خود را به تصویری ساده تغییر داد.

به شوخی به او گفتم: چرا عکست رو عوض کردی؟

جواب داد: ترسیدم…

گفتم: نمی‌دانم. شاید بیراه هم نمی‌ترسی. اما به نظرم اگر واقعا دلت با کسی است، به خاطر یک ترس – که شاید در آینده فلان شود – عکست را عوض نکن. برای عزت نفست خوب نیست..

خوشحالم که عکس پروفایلش را دوباره تغییر داد.

و خوشحالم، به خاطر دوستانی که دارم.

تصمیم گیری بر اساس ترس یا رویا ؟

پی‌نوشت (چرا این نوشته را نخوانیم). قبلا هم گفته بودم که ربط دادن اتفاقاتی که در دنیا می‌بینم و می‌شنوم به هم را دوست دارم. ذهنم هر از گاهی یکی از این ربط های جدید را کشف می‌کند و این کار برای خودش جذاب است. هر چند ممکن است برای دیگران جذاب باشد یا نباشد.

از طرفی، مطلبی که الان به ذهنم رسیده، به تنهایی بیانگر تمام دیدگاه من نیست و احتمال دارد موجب برداشت اشتباه حرف من شود. اما با این وجود نمی‌خواهم مدام پرانتز باز کنم و اما و اگر بیاورم و توضیح بدهم.

با این توضیحات، اگر با مدل ذهنی من آشنایی کمی دارید، خواندن این متن را به شما توصیه نمی‌کنم. (این نوشته را از محمدرضا شعبانعلی عزیز توصیه می‌کنم که دلیل نوشتن متن زیر هم بوده: +)

اصل نوشته:

همانطور که گفتم، اتفاقاتی افتاده که برایم جالب بوده. از آنجایی که آنها لزوما به هم ربطی ندارند، آنها را با شماره (و البته با حفظ ترتیب زمانی) می‌نویسم.

۱

چند وقت پیش، یکی از دوستان متممی‌ام می‌گفت روزنوشته ها را بیشتر از متمم دوست دارد. این حرفش در ذهنم حک شده: “روزنوشته‌ها حتی از متمم هم بهتر است..”.

برای من، این حرف کمی گنگ بود. نمی‌فهمیدمش.

حس می‌کردم چون محمدرضا جان دوست دارد اولویت ما خواندن متمم باشد تا روزنوشته‌ها، ما هم باید همین کار را بکنیم (هنوز هم همین حس را دارم).

اما انکار هم نمی‌کنم که خواندن روزنوشته ها – در مقایسه – برایم جذاب تر از خواندن متمم بوده و هست.

۲

امروز چند دقیقه‌ای را وبگردی کردم. می‌خواستم درباره “شاخص حرص و ترس” تحقیق کنم.

با سرچ این کلیدواژه، علاوه بر مطلب متمم (که آن را از قبل خوانده بودم) به مطلبی هم از وبلاگ محمدرضا رسیدم به نام “تصمیم گیری و فرار از ترسها یا تعقیب رویاها؟” (+). عنوان مطلب برایم آشنا بود، اما چون در آن از این کلیدواژه استفاده شده بود، تصمیم گرفتم مطلب را باز کرده و آن را بخوانم.

دیدم که محمدرضا در یک پیش‌نوشت درباره این شاخص صحبت کرده.

وقتی خواندن پیش نوشت و متن اصلی تمام شد و به خودم آمدم، دیدم توجهم بیشتر از پیش نوشت – که به خاطر آن به این مطلب آمده بودم – به اصل بحث جلب شده و در حال مقایسه خودم و جایگاهم در نمودار رسم شده هستم:

فرار از ترس ها یا تعقیب رویاها

‌ ‌

۳

دقایقی بعد، وقتی بطور گذرا کامنت ها را – که دیگر مثل قبل‌تر ها علامت قلب ندارند:) – مرور می‌کردم، دیدم محمدرضا در پاسخ یکی از دوستان، حرف جالبی نوشته. حرفی که در پاسخ به سوالی مطرح شده که سوال و مشکل من هم هست.

تکه‌ای از کامنت را (که یکی از انگیزه های اصلی نوشتن این مطلب و شاید مهم‌ترین انگیزه بود) اینجا می‌آورم:

“به نظر من روبرو شدن با ترس به هیچ روی هم معنی با تعقیب رویاها نیست. حتی نزدیک به معنی‌اش هم نیست. در واقع دقیق‌تر بگم (حداقل در دنیای من) روبرو شدن با ترس هیچ فرقی با فرار از ترس نداره و این دو لغت هم معنا هستند.

برای کسی که به تعقیب رویاهاش می‌ره اون ترس‌ها اساساً وجود نداره. با چی می‌خواد روبرو شه؟
وقتی می‌گی روبرو شدن با ترس، یعنی اون ترس‌ها رو به رسمیت شناختی. به رسمیت شناختن به معنای ترسیدن است و روبرو شدن با ترس یعنی تلاش برای نترسیدن از چیزی که به ذاته ترسیدنی است.

کسی که در محور افقی و تعقیب رویاها حرکت می‌کنه ترسی نداره که بخواد باهاش روبرو بشه و اصلاً نمی‌تونه بفهمه که بقیه چرا دارن می‌ترسن و از چی می‌ترسن.” (+)

۴

وقتی این مطلب را خواندم، در افکارم غرق شدم.

بعد از چند دقیقه، ناخودآگاه یاد حرف دوستم در چند ماه پیش افتادم که می‌گفت “روزنوشته‌ها حتی از متمم هم بهتره” – انگار پرونده‌ی آن حرف هنوز در ذهن من باز بوده.

اما حالا احساس می‌کردم می‌توانم این حرف را بهتر بفهمم. که چرا روزنوشته‌ها برای من هم جذاب تر از متمم است.

با خودم گفتم که احتمالا دلیل آن، الهام بخشی بیشتر روزنوشته‌ها باشد.

چیزی که البته نبود آن، برای متمم به هیچ وجه نقطه ضعف تلقی نمی‌شود و دلیل آن هم برای متممی‌ها مشخص است (اساسا کارکرد متمم آموزشی است و برای الهام بخشی تعریف نشده). اگر چه داشتن این ویژگی برای روزنوشته‌ها، مزیت بزرگی است و من هم عاشق آن هستم.

‌ ‌

پی‌نوشت. راستش را بخواهید، باز هم آنطور که دوست داشتم مفهوم حرص و ترس را نفهمیدم و باید بیشتر درباره اش بخوانم.

اما استعاره محمدرضا را برای تشبیه آن به “فرار از ترس‌ها” و “تعقیب رویاها” دوست می‌داشتم. شاید بد نباشد که در ابتدای هر هفته یا هر روز، با خودمان چک کنیم و ببینیم وضعیت ما الان کجای این شاخص است؟ و کجا دوست داریم باشد؟ – لااقل تا موقعی که این تفکر ملکه‌ی ذهنم شود، این کار را می‌کنم.

تراوشات ذهنی درباره وبلاگ‌نویسی ، از دید یک وبلاگ‌نویس با ۹۹ نوشته

این پست ، صدمین نوشته‌ای است که روی وبلاگم می‌نویسم.

اگر بخواهم صادق باشم، وقتی نوشته‌های اول را می‌نوشتم، این نقطه بسیار دور و رسیدن به آن نسبتا بعید به نظر می‌رسید.

اما من هم مثل بسیاری دیگر از بچه‌های متمم، از چند ماه پیش شروع به وبلاگ نویسی کردم و امروز، به صدمین پست رسیده‌ام.

در این صد پست، درباره هر چیزی که به ذهنم می‌رسید نوشتم.

گاهی خاطره نوشتم و گاهی، چیزهایی را که درباره بازاریابی به ذهنم می‌رسید.

گاهی هم درد و دل کردم.

هر چند در این لحظه می‌دانم هنوز راه بسیار بلندی پیش رویم هست، اما امروز خودم را قابل مقایسه با لحظه‌ی اول نمی‌بینم.

چه به لحاظ ساختار منظم‌تر ذهنی، چه به لحاظ جرات ابراز حضور و ابراز وجود (که در ادامه همین نوشته به آن خواهم پرداخت)، و چه به لحاظ بسیاری دیگر از شاخص‌های نگارشی.

همچنین، همانطور که در جاهای دیگر هم گفته‌ام، یکی از برکات بزرگ وبلاگ‌نویسی برای من، پیدا کردن دوستان خوب متممی وبلاگ‌نویس بود. افرادی که اگر بخواهم آنها را در یک صفت مشترک بدانم، آن صفت ” ستایشگر تفکر و اهل تفکر بودن” است. (لیستی از دوستانم را در وبلاگ محمدرضا جان می‌توانید ببینید و من هم سعی کردم به مرور، و با توجه به ظرفیت محدود ذهن خود، با تعدادی از دوستانم بیشتر آشنا شوم و این روند را همچنان ادامه می‌دهم).

اما دوستانی هم هستند که این نوشته را می‌خوانند، ولی خود وبلاگ ندارند.

یا شاید در گذشته‌ها وبلاگ داشته‌اند، اما امروز خود را یک وبلاگ‌نویس نمی‌دانند.

هر چند فکر می‌کنم تصمیم به وبلاگ‌نویسی هم – مثل بسیاری از تصمیمات زندگی – شخصی تلقی می‌شود و هرچند می‌دانم صحبت فرد کوچکی مثل من، در جایی که محمدرضا شعبانعلی عزیز اظهار نظر و عقیده کرده‌اند، شاید لازم – یا حتی مناسب – نباشد، اما می‌خواهم از این فرصت استفاده کنم و برای این دوستانم بنویسم.

چرا فکر می‌کنم وبلاگ‌نویسی خیلی مهم است؟

دلیل این تاکیدم بر وبلاگ‌نویسی، برند سازی شخصی نیست – هر چند که خواه‌ناخواه اتفاق می‌افتد.

حتی بیشتر شدن ارتباطات و دوستی‌های خوب هم نیست – که همانطور که در بالا اشاره کردم اتفاق افتاده و می‌افتد.

یا حتی حس خوب به اشتراک گذاشتن افکار – که حس فوق العاده‌ای است و بصورت خودکار و با هر نوشتنی اتفاق می‌افتد.

همه اینها هستند. اما تاکیدم خیلی بیشتر به خاطرِ «نظم فکری» است.

در سال‌های قبل دوستانی داشته‌ام که خود را اهل تفکر می‌دانستند، اما فکر آنها زاینده نبود.

حرف‌های امروز آنها،احتمالا همان حرف‌های سال یا سالهای گذشته‌ی آنهاست. شاید کمی شاخ و برگ به افکارشان اضافه شده باشد یا رشد کمی داشته باشد. اما کلیت همان است (متاسفم این را بگویم که تعدادی از آنها – که البته بعید می‌دانم حوصله داشته باشند و اینجا را بخوانند -، فقط در نگاه خودشان متفکر هستند ولی فکرشان کاملا یک نظام تفکر ثابت را دائما تکرار می‌کند. با حرفهای تکراری و ثابت.)

اما نوشتن باعث می‌شود فکر، از حرف بودن خارج شود و – به اصطلاح – روی کاغذ بیاید.

یک فکر را از یک جهت، معمولا دو بار نمی‌شود نوشت – حتی فکری که در ذهن خیلی جالب یا هیجان انگیز به نظر می‌آید.

شاید هنر داشته باشی و آن را یکبار به همان هیجانی که در فکر داری، بیان کنی، اما در دومین بارِ مطرح کردن، آن فکر حتی برای خودت هم چندان جالب به نظر نمی‌رسد (که خیلی وقت‌ها همان یکبار هم نمی‌شود).

ذهن مجبور می‌شود که بیشتر فکر کند.

تا فکرهای جدید پیدا کند. تا حرف‌های جدید برای گفتن داشته باشد. تا نگاه‌های نو، به مسائل قدیمی بیاندازد.

و تاثیرش را تا جایی می‌گذارد که شاید شخص متفکری که اهل نوشتن نیست، با همان شخص در حالتی که می‌نویسد، چندان قابل مقایسه نباشد.

چرا وبلاگ نویسی سخت است؟ آیا اصلا سخت است؟

از مزایای وبلاگ‌نویسی که بگذریم، بیایید به این سوالات فکر کنیم که چرا فکر می‌کنیم نوشتن در وبلاگ برایمان سخت است؟ آیا این احساس را همه دارند یا فقط من آن را تجربه می‌کنم؟ و اینکه چه کنیم که علی رغم سختی، دستمان راه بیوفتد به نوشتن.

اوایل که دوستانم را به وبلاگ نویسی تشویق می‌کردم، فکر می‌کردم قسمتِ سخت ماجرا، «ایجاد وبلاگ» است.

یاد یک حکایت افتادم.

می‌گویند فردی پسر خود را برای یادگیری خواندن و نوشتن به مکتبخانه‌ای در شهری دور فرستاد. مسافت تا شهر طولانی بود و همین امر، رفت و آمد را بسیار سخت می‌کرد.

وقتی بعد از چند ماه، آن فرد برای دیدن پسرش به شهر رفت و از میرزا وضعیت پسرش را جویا شد، میرزا گفت: پسرت وضعیت اصلا خوبی ندارد. بعد از چند ماه، حتی “ا” را هم نمی‌تواند بنویسد!..

پدر خیلی ناراحت شد. اما چاره ای نبود و رفت.

چند ماه دیگر، وقتی دوباره به مکتبخانه و نزد میرزا آمد، با نهایت تعجب دید که وضعیت همان وضع سابق است! پسر هنوز نمی‌توانست حتی “ا” را بنویسد.

مرد شاکی شد.

پسرش را صدا زد و گفت : بنویس الف.

پسر گفت نمی‌توانم. بلد نیستم.

گفت چطور نمی‌توانی. چند ماه است تمرین می‌کنی! الف که کاری ندارد. یک خط صاف است. از بالا به پایین دستت را بکش. اینطوری.

و یک الف بزرگ روی تابلو نوشت…

بعد از کمی صحبت، پسر گفت: نوشتن الف که کاری ندارد. می‌خواهی تا شب برایت الف بنویسم. اما موضوع اینجاست که بعد از الف، می‌خواهی بگویی ب بنویس. بعد پ … و من از این می‌ترسم!…

فکر کنم در بسیاری از دوستانم، داستان وبلاگ‌نویسی چیزی شبیه نوشتن همان الف باشد.

یعنی خودِ ایجاد وبلاگ آنقدر سخت نیست و داستانِ بعدِ آن است که آن را مشکل می‌کند.

منطقی هم هست.

امروز که ثبت نام در سایت‌های ارائه‌ی وبلاگ، انقدر آسان است که ظرف ۵ یا ۱۰ دقیقه می‌توان صاحب یک وبلاگِ رایگان ( و ظرف چند ساعت، یک وبلاگ روی وردپرس) شد، بعید است کسی به دلیل سخت بودن ایجاد وبلاگ، وبلاگ‌نویسی نکند.

پس احتمالا سختیِ کار – بر خلاف چیزی که من در ابتدا فکر می‌کردم، «فرآیند ایجاد وبلاگ» نیست (البته در ابتدا انقدر که اینجا نوشتم بدیهی به نظر نمی‌رسید!).

بعد، فکر کردم که شاید فرآیند نوشتن است که برای برخی دوستانم ناشناخته و عجیب به نظر می‌رسد. فرضی که تعدد نوشته‌های برخی از آنها – که در روی برگه یا در دفتر می‌نوشتند – نشان داد که چندان فرض درستی نیست.

اما نکته‌ای که چند ماهی است به آن فکر می‎‌کنم – و امروز فکر می‌کنم احتمالا این عامل، عامل مهمی در ننوشتن باشد – این است که:

تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.

از قدیم هم معمولا گفته‌اند که کم بگو تا کمتر ضرر کنی (یا کمتر آسیب ببینی).

بیت ها و ضرب المثل هایی که البته با احساس ما از تجربه‌های شخصی مان هم همخوانی داشته‌اند و با توجه به از دست داده‌هایی که به دلیل “صحبت کردن” داشته‌ایم، ما را به کمتر گویی در بسیاری از شرایط سوق داده‌اند:

حرفی زده‌ایم و گندی بالا آمده!

حرفی زده‌ایم و چیزی از دست داده‌ایم یا امتیازی داده‌ایم.

حرفی زده‌ایم و کسی دلخور شده…

شاید به همین دلیل باشد که افرادی که در سال‌های نوجوانی، بسیار شلوغ کار و برونگرا (به اصطلاحِ کوچه بازاری و نه علمی) هستند، چند سال بعد به افرادی بسیار ساکت و گاها محافظه‌کار تبدیل می‌شوند.

نمی‌گویم زیاد حرف زدن خوب است و کم حرف زدن بد. فقط به نظرم یکی از دلایل ننوشتن، محافظه‌کاری بیش از حد و ترس از نگاه “مردم” باشد.

البته عامل دیگری هم هست (که شاید بشود آن را به نوعی همان قبلی به حساب آورد). ترسی که من هم آن را داشته‌ و تجربه کرده‌ام.

ترس از اینکه:

نکند چیزی بگویم یا اشتباهی بکنم و بقیه بفهمند (یا فکر کنند) که من یک آدم معمولی (یا بی‌عرضه) هستم.

نکند با نوشتن، نقطه ضعف‌هایم نمایان شوند و جایگاه بالقوه‌ام را در نگاه دیگران از دست بدهم.

شاید بشود این ترس را، به ترس لخت شدن در میان مردم – در استخر! – تشبیه کرد (تشبیه خیلی خوبی نیست. اما به نظرم می‌تواند منظور را برساند).

تا بحال به رفتار افرادی که برای اولین بار به استخر می‌روند (یا مدت زیادی است به استخر نرفته‌اند) دقت کرده‌اید؟

گاهی این افراد، وقتی باید در رختکن لباس‌ها را از تن بکَنند و به درون سالن اصلی استخر بروند، در ابتدا احساس راحتی ندارند. غافل از اینکه احتمالا تمام اطرافیانشان هم همین احساس را تجربه کرده‌اند. هر چند برخی در کودکی، بعضی در نوجوانی و شاید گروهی هم به‌تازگی.

در واقع، این حس که “ممکن است عجیب به نظر بیایم” یا “ایرادهای من” – خواه ایرادهای ظاهری در استخر یا ایرادهای فکری یا نگارشی در وبلاگ‌نویسی – بزرگ جلوه کنند، بعضی از ما را ممکن است بترساند.

برای من که این گونه بوده – هم در مثال استخر و هم در وبلاگ‌نویسی.

اما در هر دو مورد، به این نتیجه رسیده‌ام که این ترس، ترسی پوچ و بیهوده بوده.

در انتها و با توجه به تمام آنچه در بالا گفتم، می‌خواهم دو پیشنهاد بکنم:

یکی اینکه بیشتر به استخر بروید.

و دیگری اینکه از همین امروز شروع کنید به وبلاگ‌نویسی.

موفق باشید 🙂

goodreads : یک ابزارِ احتمالا مفید برای کتابخوانی

یکی از دغدغه‌های چند وقت اخیرم، موضوع کتابخوانی است. از میزان مطالعه‌ فعلی‌ام راضی نیستم و از هر ابزاری که به بهتر شدن آن کمک کند، استقبال می‌کنم.

در یکی دو روز اخیر، با برخی امکانات سایت گودریدز آشنا شده‌ام که گفتم شاید برای شما هم جالب باشد.

داستان عضویت در goodreads و برخی قابلیت‌های آن

چند روز پیش، به بهانه جستجو درباره کتابی که علی معرفی کرده بود (این کتاب)، به سایت goodreads رسیدم.

همیشه فکر می‌کردم گودریدز یک سایت به اشتراک گذاری نقل قول برای کتاب‌هاست. دلیلش هم ساده بود. همیشه از طریق جستجوی نقل قولی خاص به این سایت رسیده و بعد از خواندن نقل قول هم از سایت خارج شده بودم.

اما این بار، نقل قول جلویم نبود.

صفحه‌ای که جلویم بود، خلاصه‌ – یا بهتر است بگویم، معرفی – مختصری از کتاب بود. و در پایین آن، افرادی برای کتاب نظر یا نقد نوشته بودند (کامنت گذاشته بودند).

خلاصه و چند کامنت را خواندم.

کامنتهای طولانی‌ای بودند. به ادبیات متمم، برایم آموزنده بودند.

ترغیب شدم تا در سایت عضو شوم.

وقتی به صفحه‌ی اصلی سایت رفتم، با عکس زیر روبرو شدم:

goodreads

بعد از ثبت ایمیل و کلیک روی ساین آپ، ابتدا ازم خواسته شد برای سال ۲۰۱۷ خودم هدف گذاری کنم: چند کتاب می‌خواهم بخوانم؟ – محتاطانه ۱۰ را انتخاب کردم.

در مرحله‌ی بعد، وارد فرآیند جالبی شدم. فرآیندی که در آن، انگار گودریدز می‌خواست کتاب‌هایی مطابق سلیقه‌ام به من پیشنهاد دهد.

اما اطلاعاتی از من می‌خواست.

در ابتدا، لیستی از موضوعات را جلویم گذاشت تا از بینشان آنهایی را که دوست دارم انتخاب کنم – انتخاب من ، Business, self help, psychology بود.

در مرحله‌ی بعد، برای شناخت نوع علاقه‌ی من، از من درباره کتابهای مشهور و با موضوعات بالا، نظر خواست (همان نمره دادن معروف با پنج ستاره).

اگر حداقل درباره‌ی ۲۰ کتاب نظر می‌دادم، گودریدز می‌توانست علاقه‌ی مرا تشخیص داده و کتابهایی در حوزه علاقه ام به من پیشنهاد کند (البته به ۲۰ تا نرسیدم و احتمالا هر وقت برسم، این کار را خواهد کرد).

اگر بخواهم خلاصه بگویم:

تاجایی که من متوجه شدم، برای بسیاری از نویسندگان و کتاب‌ها، در سایت گودریدز صفحاتی وجود دارد که می‌توانید از طریق آن با کتاب‌ها و نویسندگان مورد علاقه‌ی خود بیشتر آشنا شوید.

همچنین نقد و کامنتی را که سایر افراد بر کتابها نوشته‌اند، مطالعه کنید (که فکر می‌کنم بعد از خواندن کتاب، این کار به جا افتادن بهتر مطالب کتاب و تفکر بهتر کمک زیادی خواهد کرد).

همچنین می‌توانید کتاب‌هایی که قصدخواندن آنها را دارید در این سایت وارد کنید تا به خواندن آنها متعهدتر شوید.

و درنهایت، می‌توانید دوستان و همفکران خود را در آنجا پیدا کرده و آنها را پیگیری کنید.

در ادامه، و وقتی بیشتر با این سایت و امکاناتش آشنا شدم، بیشتر درباره‌اش خواهم نوشت.

پی‌نوشت. دیروز فواد مطلبی نوشت و از کتابهایی که در ۲۰۱۶ خوانده بود گفت (+). فواد از قدیمی‌های گودریدز و از نظر من یک کتاب‌خوان حرفه‌ای محسوب می‌شود. در زیر همان نوشته، از او هم خواستم که اگر فرصت داشت درباره فواید این سایت برایمان بنویسد. اما با خودم گفتم فعلا چیزهایی که خودم بلدم را همین جا بنویسم.

جستجوی مطلب مفید، در سایت یک سخنران انگیزشی

چند هفته پیش که می‌خواستم درباره‌ی موضوعی مطلبی را در وبلاگم بنویسم، با استفاده از گوگل به سایت یک سخنران انگیزشی رسیدم.

البته این سخنرانی که از او حرف می‌زنم، قبلا فقط در حوزه‌های فردی سخنرانی انگیزشی داشت و لطف می‌کرد و با دریافت مبالغ نسبتا بالا، مردم را در رسیدن به موفقیت و متحول شدن همراهی می‌کرد. اما احتمالا با انگیزش خود و مدیریت بسیار بینظیر اهمال کاریِ خود، توانسته بود سخنران انگیزشی فروش هم بشود (هر چند احتمالا خود را سخنران «علمی» فروش و مدرس مهارت‌های فردی می‌داند یا خطاب می‌کند).

موضوعی که پی آن بودم، از موضوعات کسب و کار بود.

مقاله‌، نسبتا طولانی به نظر می‌رسید و چون اخیرا مدل ذهنی ‌ام، به سمت متن ها و مقاله‌های طولانی سوگیری مثبت پیدا کرده، با شوق و ذوقِ پیدا کردن یک منبع خوب، مشغول خواندن متن شدم.

مثال‌های اولیه نسبتا سطحی – و تا حدودی غلط – به نظر می‌رسیدند. اما با خودم گفتم: حتما می‌خواهد خواننده کم کم گرم شود و بعد وارد اصل صحبت شود…

بعد از مقدمات، مقاله به چند توصیه رسید. “مراقب باشید که … ” و فهرستی از چند نکته که باید آنهار را حفظ و رعایتشان کنیم.

کمی حوصله‌ام سر رفته‌ بود.

با خودم فکر می‌کردم احتمالا گوگل هم – مثل ما – دچار خطای هاله‌ای (+) است که به شخصی که سایتش در زمینه‌ی سخنرانی برای توسعه شخصی سابقه دارد، در مباحث کسب و کاری هم رتبه‌ی خوب می‌دهد.

در چند خط بعدی که متن را با بی حوصلگی می‌خواندم، به یک ویدئو، متن همان ویدئو، تبلیغ سمینار آن سخنران، تبلیغ محصولات او و خلاصه تبلیغ هر چیزی که می‌توانستند پیشنهاد دهند یا بفروشند، رسیدم.

از تبلیغ و ویدئو و متن ویدئو هم که بگذریم، این نکته هم روی اعصاب بود که هر چند وقت یکبار و در میانه‌ی مقاله، جمله‌ای را با فونتی شبیه فونت متن نوشته بودند که:

“چرا به این مقاله نگاهی نمی‌کنید؟…”
و یک مقاله‌ی کاملا پرت را پیشنهاد داده بودند!
خلاصه بعد از چند دقیقه خواندن متن های بدیهی و اصول خیلی مهم تجویزی (+) و غیرکاربردی با حداقل تمرکز ناشی از انواع متن‌ها و تصاویر متفرقه ،پنجره را بستم و عطای این استاد انگیزشی را به لقایش بخشیدم…

پی‌نوشت۱. من هم در گذشته به بعضی سخنرانی‌های انگیزشی گوش داده‌ام – اما فکر می‌کنم به هر حال هر کسی ممکن است در گذشته کارهایی کرده باشد که امروز از تصور میزان مسخره بودن آنها، خنده اش بگیرد!

پی‌نوشت۲. معرفی سخنرانی انگیزشی در متمم

حالت ذهنی «شهرستانی بودن»

(نوشته شده در ۱۷ بهمن ۹۵)

.

پیش‌نوشت۱. تا بحال در این وبلاگ حرف‌ها و نظراتی شخصی از خودم را نوشتم. اما هیچ وقت فکر نکردم که لازم باشد تا بگویم اینها نظرات شخصی هستند و قابل استناد نیستند. اما این نوشته شاید قابلیت این را داشته باشد که اشتباها به عنوان یک حرف حساب تلقی شود. پس لطفا توجه داشته باشید که این نوشته را کمی بیشتر جدی نگیرید!

پیش‌نوشت۲. این نوشته به شدت ناپیوسته است و شاید انتخاب خوبی برای خواندن محسوب نشود.

.

برای توضیح حرفم، باید کمی از خودم بگویم.

من در یکی از شهرستان‌های نسبتا کوچک استان همدان به دنیا آمدم. همیشه وقتی بدلیل کار یا مهمانی یا مسافرت، به یک شهر بزرگتر می‌رفتیم، حسی داشتم که بعد ها متوجه شدم بسیاری از دوستانم هم در مواجهه با محیط بزرگتر همین حس را تجربه می‌کنند. من این حس و رفتار ناشی از آن را در ذهنم «حالت ذهنی شهرستانی بودن» می‌نامم و می‌خواهم کمی درباره آن بنویسم.

۱

احساس می‌کنم افرادی که به جاهای بزرگتر یا پیشرفته‌تر می‌روند، نسبت به محیط و سیگنال‌های محیطی بیش از حد حساس می‌شوند.

فردی که از روستای ۲۰۰ خانواری به شهری با جمعیت ۱۰۰۰۰ نفر می‌آید ممکن است چنین احساسی را تجربه کند. یا فردی که از آن شهر ۱۰۰۰۰ نفری به شهری بزرگتر با جمعیت ۱ میلیون نفری می‌رود. یا کسی که از اصفهان به تهران می‌رود. یا تاجری که از تهران به اروپا یا امریکا می‌رود.

منظورم از حساسیت بیش از حد، حساسیت به چیزهایی است که برای اهالی آن مناطق حساسیت برانگیز نیست.

  • فکر می‌کنم برای بسیاری از شهرستانی‌ها، اولین تجربه‌ی مترو سوار شدن، تجربه جالبی بوده – برای من که بوده. دیدن تعداد نسبتا بالای کودکان کار در خیابان‌های تهران، نکته‌ی دیگری بوده که جلب توجه می‌کرده. یا سایر چیز‌هایی که شاید یک تهرانی اصلا به آنها دقت نکند و آنها را نبیند.
  • برای یک ایرانی که به یکی از شهرهای امریکا می‌رود، دیدن تعدد کارتن خواب ها شاید عجیب باشد (ببینید تلویزیون چه ذهنیتی از امریکا در ذهنم ساخته! :)) ). یا شاید دیدن این خیابان‌های تمیز و پیاده‌روهایی با کاشی های مرتب. یا شاید قانونمند مداری و رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی. (عکس زیر را خیلی وقت پیش در اینستاگرام اسکرین شات گرفته‌ام. آن موقع می‌دانستم کجاست ولی الان نه. فکر می‌کنم امریکاست!)
حس شهرستانی بودن!
خارج!

۲

منظورم این است که حساسیت نسبت به محیط بد است؟

نه لزوما.

به نظرم حساسیت (یا حتی حساسیت زیاد) به محیط، شاید به خودی خود بد نباشد. اما می‌تواند باعث رفتارها و تصمیماتی بشود که این رفتارها و تصمیمات لزوما مثبت و سازنده نباشند.

من وقتی به تهران می‌روم و با حساسیت بالایم می‌بینم که اینجا چقدر با شهرستان فرق دارد، فکر می‌کنم باید رفتارهای متفاوتی از شهرستان بروز دهم. اتفاقا این هم لزوما اشتباه نیست. اما با فهمیدن اینکه در این فضا باید رفتارهای متفاوتی بروز بدهم، لزوما متوجه نمی‌شوم دقیقا باید چه کار بکنم.

راحت ترین و دم دست ترین کار، شبیه عموم مردم شدن است.

نگاه می‌کنم تا ببینم بقیه چه کار می‌کنند.

  • اگر کسی به کودک خیابانی که می‌خواهد به زور به رهگذران فال بفروشد توجهی نمی‌کنند، من هم نباید توجه کنم.
  • اگر بقیه از دیدن این پاکیزگی خیابان به وجد نمی‌آیند، من هم نباید از دیدن آن ذوق کنم.

۳

این تصمیم به شهرستانی نبودن، علاوه بر رفتارهای کوچک، در بقیه تصمیم هایمان هم ممکن است تاثیر بگذارد.

  • مثلا در تهران، یکی از مود های بسیاری از جوان ها، مهاجرت است. در حدی که برای نرفتن باید دلیل محکم داشته باشی – هر چند برای رفتن دلایل واهی و کلی هم کفایت می‌کنند. ممکن است من هم بعد مدتی به این فکر کنم: پس من هم باید از این مملکت بروم. اینجا قدر من را نمی‌دانند… یا ممکن است ببینم در تهران در بین حوزه‌های مختلف، افرادی که در حوزه‌ی الف فعالیت کرده‌اند، جزو موفق‌های جامعه هستند (موفقیت ظاهری که غالبا با پول سنجیده می‌شود). پس بهتر است من هم در حوزه الف کار کنم…

بگذارید مثال شخصی بزنم.

تعدادِ دوستانِ من بعد از قبولی در دانشگاه، در حالی‌که قبل کنکور به حداقل رسیده بود، ناگهان زیاد شد. احساس می‌کردم با داشتن تعداد زیادی دوست، اجتماعی‌تر هستم. نتیجه این بود که تعداد زیادی از دقایق زندگی‌ام را در زندگی افرادی سوزاندم که سنخیت زیادی با من، اهداف من و آینده‌ای که برای خودم می‌خواستم نداشتند – شاید به این دلیل که اجتماعی بودن یک ویژگی مثبت در آن جو تلقی می‌شد.

۴

اینها را نوشتم که بگویم تجربه به من نشان داده، وقتی در جوی بزرگتر قرار می‌گیرم، سیگنال‌های محیط (شامل حرف‌ها و رفتار دیگران و تصمیم‌های آنها و …) قابلیت این را دارد که روی من تاثیر بگذارد. تاثیری که لزوما من آنها را دوست نداشته باشم.

این دانستن، لاقل برای من، بسیار ارزشمند است و آن را نوعی خودشناسی می‌دانم. دانستن همین نکته‌ی به ظاهر ساده به من کمک کرده تا حد امکان خودم باشم و کمتر بدلیل «حالت ذهنی شهرستانی بودن»، در محیط حل شوم.

۵

اگر بخواهم جمع‌بندی یا خلاصه‌ای (کمی مرتب تر از حرفهای بالا!) بنویسم، می‌گویم:

به نظرم بسیاری از انسان‌ها – مستقل از محل تولدشانمستعد هستند در فضاهایی در «مود ذهنی شهرستانی بودن» قرار بگیرند (قسمت ۱ ویژگی این مود را در مثال‌هایم نوشته‌ام). پس قدم اول اینکه باید بفهمیم چه موقع مود ذهنی شهرستانی بودن در ما فعال شده.

و بعد از اینکه این حالت را تشخیص دادیم، سعی کنیم در آن فضا (علی رغم اینکه به تغییرات محیطی توجه داریم و سعی می‌کنیم تا حد امکان خودمان را با آن تطبیق بدهیم) به سرعت به رنگ جماعت در نیاییم و خود واقعیمان باشیم و برای خودمان، اولویت‌هایمان، ارزش‌هایمان، رفتارها و انتخاب‌هایمان ارزش قائل شویم.

– – – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. جایی از محمدرضا جان خوانده بودم که ما جایی که حسِ آشنایی کنیم و غریبه نباشیم، انگار حجم مان افزایش پیدا می‌کند. (شاید دیده باشید که وقتی کسی در جایی مهمان است و خیلی جمع می‌نشیند، به او می‌گویند :راحت باش خانه خودت است، اما وقتی کمی پایش را دراز کرد و نشست اینطور می‌فهمیم که او حس راحتی دارد). این را تجربه کرده‌ام و در دیگران هم دیده‌ام. نمی‌دانم که این حجم کم داشتن و جمع بودن را هم می‌شود جزو نشانه‌های مود ذهنی شهرستانی بودن قرار داد یا نه. اما چون در ذهنم بود اینجا نوشتم. هر چند دلم نیامد حرف‌های محمدرضای عزیز را در لابلای چرت و پرت‌های خودم بکار ببرم!

پی‌نوشت۲. بعد از اینکه نوشتن این مطلب تمام شد و آنرا خواندم، دیدم شاید بشود چیزی که گفتم را هم ارز شاخص «عزت نفس» دانست. که مفهومی جامع تر است.

شاید وقتی به نتیجه رسیدم، درباره‌اش بنویسم.

پادکست آموزنده حسن کشاورز (درباره تحقیقات بازار برای بیزینس‌های متوسط)

(نوشته شده در ۷ بهمن ۹۵)

.

چند روز پیش متوجه شدم دوست خوبم آقای حسن کشاورز، پادکست‌هایشان را در شنوتو آپلود می‌کنند (اینجا).

در اولین فرصت پادکست‌های ایشان را دانلود کردم. اما فرصت نشده بود تا به آنها گوش دهم.

دیروز بالاخره فرصتی شد و پادکست مروری بر نکات مهم در جمع آوری اطلاعات بازار توسط ویزیتور‌ها را گوش بدهم.

نمی‌خواهم لذت شنیدن آن را از شما بگیرم. فقط دو نکته توجهم را جلب کرد:

یکی اینکه تفاوت آقای کشاورز با تعداد زیادی از سخنرانان کسب و کار در ایران (وشاید در جهان)، این است که آقای کشاورز صرفا از نکات علمی حرف نمی‌زند. او سال‌ها در این زمینه تجربه دارد و هر کدام از حرف‌هایش را با کلماتی آشنا از کف بازار به ما می‌گوید – نه صرفا بحثی شیک و آکادمیک و البته غیرکاربردی در عمل. پس صحبت‌های ایشان قابلیت اجرایی شدن دارند و فکر می‌کنم این بسیار مهم است.

دومین نکته، چیز خیلی عجیبی نیست. همانطور که خیلی از کارهای مفید و کاربردی خیلی عجیب نیستند، اما نتایج شگفت انگیزی دارند.

میخاهم کمی این نکته را توضیح دهم (و شاید کمی به حاشیه بروم).

قبلا بارها و در جاهای مختلف این را شنیده‌ایم که کارها و تغییرات کوچک، می‌توانند به دستاورد‌های بزرگ منجر شوند (واحتمالا خودمان هم بارها این را در زندگی تجربه کرده‌ایم).

یادم نمی‌رود یکبار تازه سمینار سال ۹۳ را با گروه‌مان گرفته بودیم که من همه جا و بین تمام دوستانم با ذوق و شوق از آن اتفاق و تجربه‌ی خوب حرف می‌زدم. چند ماهی گذشت. یکی از دوستانم به من زنگ زد که ما می‌خواهیم در فلان شهر سمیناری بگیریم. چه کنیم که موفق شویم.

من هم ساده. نشستم برای او کلی حرف زدم. که فلان کار را بکنید و نامه‌ای بنویسید برای فلان جا ها و این کار و آن کار. یادم نیست دقیقا چه‌ها گفتم. فقط می‌دانم کلی توصیه کردم. آخر نمی‌خواستم تجربه‌ام بی استفاده بماند!

وقتی حرفهایم تمام شد، دوستم گفت : “همین!؟ [می‌توانید قیافه‌ی من را تصور کنید؟] … اینها که گفتی که چیزی نیست!..”

طبیعی است. فکر می‌کرد برای خوب برگزار شدن یک رویداد باید سحر و جادو و وردی در کار باشد – که طبیعتا نیست.

به حرف اصلی ام برگردم و نکته‌ی ساده‌ای که در پادکست شنیدم و فکر می‌کنم در عین سادگی، می‌تواند بسیار مهم باشد.

آقای کشاورز در جایی گفتند :

در تحقیقات بازار، «ثبت وقایع بازار» بسیار مهم است و به «روند» نگاری کمک می‌کند…

امیدوارم شما هم سوال نکنید: همین!؟ 😉

شما چقدر “چیز” هستید!

(نوشته شده در ۸ دی ۹۵)

.

۱

شب یلدای امسال، پیش پسرخاله ام نشسته بودم. همه محو دیدن تلویزیون بودند و فقط من و او بودیم که از سریال سر در نمی‌آوردیم! می‌گفتند خیلی حساس است و قسمت آخر – یا یکی به آخر – سریال است.

اتاق ساکت بود و ما – برای اینکه حوصله مان سر نرود – آرام با هم حرف می‌زدیم.

گفت بیا پیام‌های خنده داری که در موبوگرامم ذخیره کرده‌ام را نشانت بدهم. فکر خوبی به نظر می‌رسید برای قابل تحمل‌تر کردن آن لحظات. انصافا هم بیشتر پیام‌ها خنده دار بودند و تعداد جک‌های بیمزه در اقلیت بود! تا اینکه به چیزی شبیه این رسیدیم:

از فردی ۵۰ ساله که حتی یک چروک بر صورت نداشت و کاملا جوان مانده بود، راز جوان ماندنش را پرسیدند.

گفت: با هیچ کس، هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی بحث نمی‌کنم.

گفتند: مگر می‌شود؟

گفت: بله. حق با شماست. نمی‌شود!

۲

فایل صوتی عزت نفس را گوش می‌کردم، محمدرضای عزیز می‌گفت: یکی از عواملی که می‌تواند بر عزت نفس ما تاثیر بگذارد، برخورد ما با قضاوت دیگران است ،یعنی وقتی با انتقاد یا نظری از سوی دیگران مواجه می‌شویم  و بعبارتی، مورد قضاوت قرار می‌گیریم، دو راه کلی داریم:

یک. دفاع: اینکه از خودمان، هویت‌مان، شخصیت‌‌مان، باورهایمان دفاع کنیم: من اینطور نیستم. با این دلیل و آن مدرک و یادت هست پری روز و… . استدلال می‌کنیم و دلیل می‌آوریم و سعی می‌کنیم به طرف مقابل بفهمانیم که اشتباه می‌کند.

دو. پذیرش: با انواع ترفند ها مثل شوخی، خنده، از کجا فهمیدی!؟، خیلی سعی کردم متوجه نشی!، یا شاید بی تفاوت بودن و رد شدن، قضاوت دیگران راجع‌به خودمان را ظاهرا می‌پذیریم.

احتمالا بسیاری از ما یاد گرفته‌ایم که در مواجهه با هر موقعیتی از جنس قضاوت، راه اول – دفاع – را انتخاب کنیم. اما، محمدرضا شعبانعلی عزیز توصیه می‌کند که هر چند برای حرف‌ها و موضوعاتی که برای ما مهم نیستند، می‌توانیم دفاع کنیم، اما در موضوعاتی که فکر می‌کنیم برای ما مهم و حیاتی هستند، پذیرش بهتر است. چون در پذیرش، استهلاک کمتر است و ممکن است در طی زمانی که در حال اثبات اشتباه بودن قضاوت طرف مقابل به او هستیم، زخم‌هایی بخوریم که بسیار عمیق باشند و باعث کاهش عزت نفس‌مان شود.

۳

چند روز پیش بسته‌ای را برای ارسال به اداره پست برده بودم. مامور پست بعد از انجام مراحل مربوطه، گفت: ۹۲۰۰ تومان می‌شود.

پول خرد نداشتم و ناچارا یک اسکناس ۱۰ هزار تومانی به او دادم. گفت: اخه پول خرد ندارم و همزمان شروع به زیر و رو کردن جعبه‌ی کوچکی (که کنار دستش بود) کرد.

گفتم: اشکالی ندارد. من جایی در موبایلم یادداشت کرده‌ام. کمی صبر کنید…

حالا من هم داشتم موبایلم را می‌گشتم – به دنبال یادداشتی که فکر می‌کردم دفعه قبل در چنین شرایطی نوشته‌ام. بعد از حدود یک دقیقه، پیدایش می‌کنم و خطاب به مامور پست:

بله، اینجاست. ۱۶ آبان، ۲۰۰ تومان از شما طلبکار مانده‌ام…

خانم کارمند، با نیش خندی می‌گوید: هیچ کس با این پول ها پولدار نمی‌شود! شما چقدر چیز هستید!

و من می‌گویم: بله، حق با شماست. من کمی چیز هستم!

۴

نع! خط آخر در قسمت۳، رویای من است و واقعی نیست!

چیزی که اتفاق افتاد این بود که این بار هم من در تله افتادم. بلافاصله بعد از “چیز”، گفتم: من فقط دقیق هستم. گفت. نه. این دقیق بودن نیست. و من دوباره استدلال کردم. و ایشون هم دوباره…

و این صحبت یکی دو دقیقه‌ای ادامه یافت.

وقتی بعدا به اتفاقی که افتاده بود فکر می‌کردم، به این نتیجه رسیدم که احتمالا، با توجه به تمامی چیز (!) هایی که اینجا نوشته‌ام، جواب درست همان بود که بالا گفتم:

بله، حق با شماست. من کمی چیز هستم!

خودتو جدی بگیر

(نوشته شده در ۲۲ آذر ۹۵)

.

یکی از نکاتی که در خودم و دوستانم کمابیش دیده‌ام، این بوده که گاهی سقف خواسته‌هایمان را به این دلیل پایین می‌گیریم که فکر می‌کنیم ما در حدی نیستیم که به آن‌ها برسیم.

فکر می‌کنم پارسال بود که صاحب یکی از فروشگاه‌های نزدیک مغازه‌ی ما، آقای راضی، قصد داشت تغییر شغل بدهد و یک فروشگاه عرضه مواد غذایی (شاید چیزی که به آن مینی هایپر می‌گویند) افتتاح کند.

اتفاقا، فروشگاه آقای راضی در مسیر من و یکی از دوستانم هم قرار داشت و در بسیاری از مواقع، هر بار که با دوستم از جلوی مغازه آقای راضی رد می‌شدیم، با بررسی تعمیرات و تغییرات انجام شده نظرتمان را راجع به اینکه آقای راضی باید این کار را بکند و صندوق باید آنجا باشد و رنگ دیوار فلان باشد و … با هم به بحث می‌گذاشتیم. (حتی یکبار هم به نتیجه رسیدیم که احتمالا انقدر که ما از تغییر شغل آقای راضی ذوق زده شده‌ایم، خود او نشده!)

در یکی از همین تبادل نظرها بود و من حسابی گرم شده بودم و نظر پشت نظر ارائه می‌فرمودم که بین حرفهایم، دوستم گفت:

ببین. همه این‌هایی که تو می‌گویی را می‌شود کرد. اما اینها خودشان را آنقدر ها جدی نمی‌گیرند…

حق با او بود. فروشگاه دو سه هفته بعد افتتاح شد و آقای راضی، صاحب یک فروشگاه نسبتا بزرگ شد.

نمیدانم ظرفیت بالقوه یک کار را چطور اندازه می‌گیرند.

شاید هم با برآورد اینکه یک کسب و کار چقدر درآمد دارد و چقدر درآمد می‌تواند داشته باشد، بتوان راجع‌به موفق بودن یا نبودن کسب‌وکار نظر داد.

شاید هم تمام این کارها بیهوده باشد و نیازی به برآورد دقیق ظرفیت‌های دیگران وجود نداشته باشد (به هر حال، آقای راضی از فروشگاه جدیدش کاملا راضی است و همین برای او کافی است). اما درباره ظرفیت‌های خودمان چطور؟

شاید چالش اصلی اینجا باشد. درباره خودمان. اینکه کجاها بوده که می‌توانستیم بالاتر از آن چیزی که هستیم برویم، اما خودمان را آنقدر جدی نگرفتیم؟

پی‌نوشت. این نحوه نام‌گذاری روی افراد رو اولین بار از محمدرضا شعبانعلی عزیز دیده‌ام و دوست داشتم. اینکه به افراد، متناسب با خصوصیت بارز یا شغل آنها، نامی اختصاص بدیم. مثل آقای کتابچی (کتابدار) یا آقای پنهانچی (بسیار پنهان کار) یا آقای توزیعی (مدیر توزیع کارخانه). احتمالا در آینده هم از این شیوه استفاده خواهم کرد. فقط خواستم به این بهانه از معلم خوبم یادی بکنم.

همین که میگی، همین رو انجام بده!

همین که میگی، همین رو انجام بده!

(نوشته شده در ۱۰ آذر ۹۵)

.

پیش‌نوشت (ایجاد موضوع جدید در وبلاگ). شاید شما هم شنیده باشید که برخی می‌گویند از هر انسانی، چیزی می‌آموزند. فکر می‌کنم اگر کمی حواسمان را جمع کنیم، علاوه بر انسان‌ها، از اتفاقات -به ظاهر- ساده، خاطرات دوستان، کتاب‌ها، کسب‌وکارها، و خلاصه از خیلی چیزها در زندگی می‌شود آموخت. از همین رو، تصمیم گرفتم هر از گاهی درباره چیزهایی که در زندگی فهمیده یا آموخته‌ام، مطلب بنویسم و آن‌ها را طبقه‌بندی موضوعی “آموخته‌ها” منتشر کنم.

اصل‌مطلب. یکی از دوستان خوب من، در شرکتی تبلیغاتی مشغول به کار است. حدود ۴ یا ۵ سال می‌شود که او را می‌شناسم و با اینکه خیلی همدیگر را نمی‌بینیم (بدلیل دور بودن)، رابطه خیلی خوبی با هم داریم.

یکبار که تازه با او آشنا شده بودم و با هم بودیم، جایی در میانه‌ی حرف به او گفتم: می‌خواهم برای فروشگاه، تابلوی سردرب با این ابعاد و با توجه به اینکه می‌خواهم بصرفه تمام شود، با فلان زیر ساخت و جنس  و … نصب کنم. نظرت چیست؟ گفت : همین که میگی، همین را انجام بده. این را گفت و موضوع صحبت عوض شد و درباره موضوع دیگری حرف زدیم. اما بعدا که با خودم فکر کردم، دیدم انتظار داشتم یا کمی راهنمایی‌ام کند، که فلان جنس چرا نمی‌زنی یا اینطور هم بکنی بد نیست یا … یا لاقل کمی تعریف کند! که چه فکر خوبی و فقط تو بلدی از این فکرها بکنی و … .

با خودم گفتم حتما حوصله نداشت درباره کار من فکر کند.

بعد از مدتی، می‌خواستیم برای یک شرایط ویژه به مشتریان فروشگاه اطلاع‌رسانی کنیم. به او گفتم که می‌خواهم تراکت پخش کنم در فلان تیراژ و محدوده و … و نظرش را جویا شدم. این بار هم وقتی توضیحات مرا کامل گوش داد، گفت : همین که میگی، همین را انجام بده.

دفعه بعد که درباره موضوعی نظرش را می‌پرسیدم، با هم صمیمی‌تر شده بودیم. اما باز هم پاسخ، همان قبلی بود: “همین که میگی، همین را انجام بده”. بلافاصله گفتم: یعنی هیچ نظر و پیشنهاد خاصی نداری؟ گفت تا جایی که تو را می‌شناسم، مطالعات حداقلی‌ در این زمینه داری. محیط را هم نسبتا می‌شناسی. چیزی هم که به من می‌گویی دقیق است و فکر می‌کنم برنامه‌ای برای اجرایش در ذهن داری. این است که؛ نه. نظر خاصی ندارم جز اینکه آنرا انجام بده و نتیجه را ببین و اگر هم خوب نبود، تغییرش بده تا به نتیجه دلخواه برسی.

بعدتر ها هم درباره موارد مختلفی با هم حرف زدیم (و میزنیم). اما دیگر از او سوال‌هایی اینچنینی نپرسیدم. در واقع، فکر می‌کنم یاد گرفته بودم کجا ها باید به خودم بگویم : “همین که میگی، همین را انجام بده!” و وارد فاز اقدام شوم!