آقای عصبانی

چشم‌هایش را گرد می‌کرد و با حرص به دیوار مسجد می‌کوبید.

–  به این خانه قسم رسوایش می‌کنم. او که با یک قوطی روغن و دو کیلو برنجِ تایلندی، هر غلطی که خواست کرد..

و باز محکم به دیوار مسجد می‌کوبید و چشم‌هایش را گرد می‌کرد و باز حرف‌هایش را  – با کمی تغییر – تکرار می‌کرد..

یکی از بچه‌ها – که ساعت‌های زیادی نخوابیده بود و حوصله نداشت – پشت وانت رفت تا بدون اعتنا به آن آقای عصبانی، میز و صندوق‌ و سایر وسایل را بیاورد.

+ کمی صبر کن. اگه الان بساط‌مون رو عَلَم کنیم باید با این‌ها دعوا کنیم.. تازه ما هیچی. اینا با این رفتارشون قطعا با متصدی صندوق رفتار خوبی نمی‌کنن. صبر کن ببینیم می‌تونیم راضیشون کنیم..

و به سمت آقای عصبانی که چند قدم آنطرف‌تر ایستاده بود رفتم.

+ حاج آقا،

– از اینجا برید. ما به اداره شما اعتماد نداریم.

و باز شروع کرد به گفتن همان داستان، از روغن دو کیلویی و برنج تایلندی و یک کارمند فاسد.

اعصابم خرد شد. این بار بلندتر گفتم:

+ شما شش هفت دقیقه است داری حرف می‌زنی. خب بذارید من هم یک دقیقه حرف بزنم.

بالاخره ساکت شد. هر چند نمی‌خواست حرف کسی را بشنود که او خودش از قبل مطمئن بود.

+ ببینید. ما جزو هیچ اداره‌ای نیستیم. این افرادی هم که تو عکس می‌بینید عضو هیچ ارگانی نیستن و بیشترشون شب رو نخوابیدن. هیچ کدوم از اونها حتی یک ریال از این پول رو نمی‌بینن. فقط می‌خوان برای این بچه‌ها پول جمع کنن..

و روی دوربین، تصاویر بچه‌‌ها را نشان‌شان دادم.

آقایی که قبلا عصبانی بود، دیگر داد نمی‌زد و به دیوار مسجد هم نمی‌کوبید.. کمی آنطرف‌تر رفت و خودش را با چیزی مشغول کرد.

هر چند اما، حدسم درست بود. او از قبل، به خودش مطمئن بود. فقط شاید از بچه‌ها خجالت کشیده بود..

 

وقتی فقط «یک راه» توصیه می‌شود

(نوشته شده در ۶ اسفند ۹۵)

.

پیش‌نوشت۱. خیلی وقت بود که می‌خواستم در این باره بنویسم. اما نمی‌دانستم باید از کجا شروع کنم و به کجا برسم. طبق معمول، صبر زیادی هم راه به جایی نبرد. این بود که گفتم شروع کنم به نوشتن.

پیش‌نوشت۲. این متن از ساختار منسجمی برخوردار نیست و احتمالا گزینه‌ی مناسبی برای خواندن نباشد.

پیش‌نوشت۳. این متن درباره «خط فکری» است و من با منظور خاصی آن را ننوشتم. همچنین سعی کردم سوگیری در آن غالب نباشد. به همین دلیل با سوالات متعدد سعی کردم راه فکر کردن را باز کنم و نه لزوما القای نتیجه را.

اصل نوشته:

ساده ترین انتخاب‌ها را در نظر بگیرید.

مثلا وقتی برای خرید یک پفک یا چیپس وارد سوپرمارکت می‌شوید.

حالا فرض کنید سوپر مارکت فقط یک نوع پفک یا فقط یک طعم از چیپس را در قفسه داشته باشد.

درست است. احتمالا با خود می‌گویید که این دیگر اصلا انتخاب نیست.

تحمیل است…

  • اما آیا این نوع انتخاب (همان تحمیل) همیشه نامطلوب است؟ یا مواقعی هم ممکن است مطلوب باشد؟
  • اگر فردی با اطلاعات بالا، احساس کند که یک انتخاب می‌تواند به نفع دیگران باشد، چطور؟ –  آیا حق ندارد بقیه گزینه ها را از سبد انتخابی حذف کند و سبد انتخاب را با صرفا یک گزینه (همان تحمیل) پیش روی ما بگذارد؟
  • در این شرایط، آیا می‌توان از تبلیغ و تبلیغات حرف زد؟ آیا یک گزینه هم نیازی به تبلیغ یا ترویج دارد؟

در تمام سوالات بالا، سعی دارم بفهمم آیا «منطق» ، شرایطی که در آن فقط یک گزینه قابلیت تبلیغ، رشد و ارائه دارد را می‌پذیرد یا نه.

اما «احساس» هم هست.

  • آیا حس خوبی است وقتی دسترسی به تمام گزینه‌های دیگر مسدود است؟
  • چه احساساتی از ما ممکن است تحت تاثیر این نوع انتخاب (همان تحمیل) قرار بگیرد؟ آزادی. اختیار. یا عقلانیت و حس شعور؟

این دو جنبه یعنی منطق و احساس، می‌تواند میزان مطابقت منطق و احساس انسان با یک پدیده را مشخص کنند. یعنی از بعد فردی.

اما برای پدیده‌های اجتماعی، شاید باید از «عرف» و جامعه هم حرف بزنیم:

  • آیا عرف، انتخاب از میان یک گزینه‌ (همان تحمیل)  را مذمت می‌کند؟ یا برایش عادی است؟
  • آیا جامعه با دیدن صرفا یک گزینه‌ی قابل انتخاب، تعجب می‌کند؟ یا فکر می‌کند می‌داند چطور می‌تواند آنرا در خلوت خود دور بزند و به گزینه‌های دیگر برسد؟
  • آیا به این فکر می‌کند که چرا گزینه‌های دیگر قابلیت بروز و ظهور ندارند؟ یا با جوابهایی ساده سرگرم می‌شود..

به عنوان آخرین جمله، فعلا به این نتیجه رسیدم که هر وقت «فقط یک گزینه» پیش رویم قرار داشت که تبلیغ می‌شد، توصیه‌ می‌شد، اجبار می‌شد … ، به درستی آن گزینه «شک» کنم.

مالیات بر تمیزی

(نوشته شده در ۲۹ دی ۹۵)

.

چند روز پیش یکی از آشنایان تعریف می‌کرد که وقتی اخیرا به اداره مالیات رفته بوده، بعد از بحث فراوان از میزان منطقی درآمد در منطقه‌ی ما برای مغازه ای با مشخصات نوعی، کارمند اداره به او گفته بوده که “می‌دانم که تو چه می‌گویی. اما دست من نیست. بازرسی که چند ماه پیش از مرکز آمده و در شهر چرخی زده بود، به اداره آمد و گفت: از فلان فروشگاه در فلان خیابان، n میلیون تومان و از دیگری که در فلان جا هست، m میلیون و … باید بگیرید! ” و بعد هم تهدیداتی کرده بوده که اگر نگیرید فلان می‌شود و بهمان (ظاهر فروشگاه‌هایی که می‌گفته، مرتب و لوکس‌تر هستند).

با توجه به اینکه این آشنای ما به آن آقا در اداره اعتماد دارد، می‌گفت که حرفش از روی صداقت بوده.

وقتی حرف او تمام شد، با خودم فکر می‌کردم این طرح جامع مالیاتی کی قرار است اجرا شود تا مالیات بر درآمد واقعی، جایگزین مالیات بر ظاهر و بر اساس سلیقه گردد.

اینکه چه افرادی، ذی نفعان عدم اجرای این طرح هستند؟

اینکه با این حجم قاچاق در کشور ما، تکلیف قاچاقچیان برای دادن مالیات چگونه خواهد بود؟

آیا این طرح اصلا قرار است اجرایی شود؟

و اینکه آیا اجرای این طرح، عدالت را – لاقل بطور نسبی – برقرار خواهد کرد؟ یا مصداق از چاله به چاه افتادن خواهد شد.

نمی‌دانم.

یاد حرف محمدرضا جان می‌افتم که می‌گفت نکته‌ی تاسف بار قضیه اینجاست که همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید (نقل به مضمون).

برای خودم: حواست باشد، کسی به تو بدهکار نیست

(نوشته شده در ۶ دی ۹۵)

.

پیش‌نوشت۱- . متن زیر، در اثر یک «اتفاق» نوشته شده که به دلایلی نمی‌توانم به آن «اتفاق» بطور مستقیم اشاره کنم. به همین دلیل، احتمالا خواندن این متن برای بسیاری از افراد – و از جمله شما – کاملا بدون استفاده باشد.

پیش‌نوشت۰. «اتفاقی» که گفتم، چند روز قبل رخ داد و من را شدیدا ناراحت کرد. در حدی که اعصابم خرد شد و می‌خواستم همان لحظه کاری بکنم یا چیزی در جایی (واقعا در هر جایی!) بنویسم. اما گفتم چند روزی صبر کنم تا ببینم چه می‌شود. امشب که می‌خواستم درباره آن اتفاق بنویسم، تصمیم گرفتم خطاب به خودم بنویسم تا شخص دیگری.

پیش‌نوشت۱ . دو نوشته در روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی عزیز هست که «چیزی که در ذهن من می‌گذرد» را بسیار بهتر از «چیزی که من می‌توانم بیان کنم» بیان کرده‌اند و فکر می‌کنم اگر فرصت کافی برای خواندن هر سه متن (این دو نوشته و نوشته‌ی من) را ندارید، ترجیحا این دو را بخوانید: یکی متن من طلبکارم، تو طلبکاری، او طلبکار است و دومی، قانون پنجم در قوانین زندگی من.

پیش‌نوشت۲. امیدوارم برای دوستانی که آن «اتفاق» برای آنها تداعی شده، “چیزی که اینجا می‌نویسم لگد زدن به مرده تعبیر نشود”.

 

طلبکار هیچکس نباش!

محمدرضا. تو هم مثل همه انسان‌ها، گاهی رفتارت خیلی عجیب می‌شود. گاهی حرف‌هایی می‌زنی که وقتی به آن برگردی و با دقت – و بدون سوگیری – آن رفتارها و حرف‌ها را ببینی، احتمالا خودت هم از کار خودت متعجب خواهی شد. مثل وقتی که انتقاد هایی از اطرافیانت – که خود می‌دانی از آنها بسیار آموخته‌ای و بسیار وام‌دار آنهایی – می‌کنی، که نمی‌دانم مصداق طلبکاری است (که احتمالش ضعیف است) یا بدلیل غرق شدن در دنیای خودت و دید یک جانبه به موضوعات است.

می‎‌دانم که می‌دانی و تمام تلاشت این است که طلبکار هیچ کس نباشی. شاید اگر بیشتر هم حواست را برای این موضوع جمع کنی، ضرری نداشته باشد: همین که کسی هر کدام از منابع‌اش – حتی یک دقیقه از وقتش – را به تو اختصاص داد، لطف اوست – نه وظیفه‌اش.

عزیز من. اینکه دغدغه‌ی تو موضوع الف است، نمی‌توانی از دیگران هم بخواهی که الف، موضوع مورد دغدغه – یا حتی مورد علاقه – آن‌ها باشد. مثلا اینکه تو تمام وقت روزانه‌ات را به ویرایش متون می‌گذرانی، دلیل نمی‌شود دیگران هم به فکر کردن درباره ویرایش متون علاقه‌مند باشند. یا اینکه طراحی سایت کار توست و به سایت ها و وبلاگ‌ها به این دید نگاه می‌کنی و ایراد های طراحی آنها را می‌بینی، دلیل نمی‌شود که صاحبان آن سایت ها هم دوست داشته باشند از عینک تو به موضوع نگاه کنند.

محمدرضا. حواست باشد اگر به خانه کسی می‌روی و درباره چیزی که او حتی نظر تو را نپرسیده نظر می‌دهی، خود کاری غلط و اشتباه انجام داده‌ای و این اصلا سوء تفاهم محسوب نمی‌شود. حتما حواست را جمع کن که اگر چندین بار از صاحب‌خانه دیده‌ بودی که نظر دیگران را معیار عمل خود نمی‌داند، هرگز نظر خود را ابراز نکنی که این کار – حتی با نیت خیر – ، اشتباهی آشکارتر است. و اگر وقتی در جایی یکی از این اشتباهات را مرتکب شدی، همانطور که می‌دانم از گفتن «اشتباه کردم» ابایی نداری (و بارها وقتی پی به اشتباه خود برده‌ای این لفظ را جلوی همه به کار برده‌ای) اشتباه خود را ببین و به اشتباه خود اعتراف کن که این کار نه تنها تو را پایین‌تر نمی‌آورد، بلکه از جایگاهت را در ذهن دیگران بالاتر خواهد برد.

حرف‌های بی سر و ته ام را بدون نتیجه گیری به پایان می‌برم. فقط به عنوان نکته آخر، حواست باشد که نکند بدلیل اشتباه یا اشتباه آشکارترِ تو، دیگرانی تاوان پس بدهند. که در این صورت شاید گفتن همان اشتباه کردم هم فایده‌ای نداشته باشد…