با تمام برگه‌های دستت بازی کن..

گاهی می‌شود دلمان چیزی را می‌خواهد، اما می‌ترسیم که ابراز کنیم – حتی در برابر خودمان.

با خودمان می‌گوییم : اگر نشد، چه…

شاید از این بترسیم که در مقابل خودمان کوچک شویم. از این بترسیم که اگر نشد و «مردم» به ما خندیدند، چطور سرمان را بالا بگیریم..

و شروع می‌کنیم به محافظه کاری.

اما گاهی هم ممکن است با تمام قوایمان برای هدفی بجنگیم.

از همه چیزمان برایش بزنیم. برای هدفی که فکر می‌کنیم «ارزش جنگیدن دارد» .. در جنگ البته، تلفات همیشه هست – و ما هم آن را با تمام وجودمان قبول کرده‌ایم، چون فکر می‌کنیم “ارزشش را دارد”..

‌ ‌

شاید به طور قطع نشود گفت در کدام حالت زندگی خوبی – با مترهای «مردم» – خواهیم داشت.

اما فکر می‌کنم در حالت دوم، حسابمان با دلمان صاف تر و روشن تر خواهد بود…

تغییر مفهوم ذهنی واژه‌ها (به مناسبت روز معلم)

پیش‌نوشت. دیر شده. خیلی. با خودم کلی کلنجار رفتم که این پست را بنویسم یا نه، که بالاخره تصمیم گرفتم بنویسمش. (دلیل این تاخیر را در پی‌نوشت می‌گویم).

‌ ‌

اصل نوشته.

بعضی کلمات هستند که در زندگی، گاهی به مرور زمان یا گاهی بصورت ناگهانی، معنایشان برای ما تغییر می‌کند.

‌ ‌

* احتمالا در بسیاری از موارد، تعامل ما با محیط (شامل رفتارهای دولت، برخوردهای روزمره‌ با «مردم»، ارتباط با اطرافیان و آشنایی و ارتباط با دوستان جدید و موارد مشابه)، روندی را شکل می‌دهد که طی آن روند، معنی ذهنی و احساس ما نسبت به کلمات می‌تواند بتدریج عوض شود.

به عنوان مثال، واژه «دیوانه» برای من چنین کلمه‌ای بوده. تا چند سال پیش، بار معنایی این واژه برایم منفی بود. دیوانه را فردی می‌دانستم که منطق ندارد. هدف ندارد. سر به هواست… اما امروز، دیوانه بودن برایم تا حد بسیار زیادی، یک ویژگی مثبت شده: فردی که مستقل از حرف‌های «مردم» و نظرات آنها، فکر و رفتار و عمل می‌کند. دیوانه بودن دیگر برایم معنای بدون منطق بودن را نمی‌دهد. بلکه دیوانه را فردی می‌دانم که منطق توصیه شده توسط «مردم» را قبول ندارد و آن منطق و چارچوب را به چالش می‌کشد. حتی وقتی کسی را با صفت دیوانه توصیف می‌کنند، دقیق‌تر به حرف‌های او گوش می‌دهم… و این تغییر نگاهم نسبت به واژه «دیوانه»، یک شبه حاصل نشده.

‌ ‌

* گاهی هم یک اتفاق بزرگ و قابل توجه، می‌تواند در چشم بر هم زدنی، دید ما را به یک واژه یا عبارت تغییر دهد.

مثلا وقتی از سایتی اینترنتی خرید می‌کنیم، و کالایی که دریافت می‌کنیم کالایی نیست که آن را سفارش داده‌ایم – یا به هر دلیل، رضایت ما را تامین نمی‌کند. این رویداد ممکن است دید ما را نسبت به «خرید آنلاین» کاملا تغییر دهد و حس‌مان را منفی کند. “همه‌شان دزدند!”، “چقدر من بی‌ عرضه‌ام.. باز هم سرم کلاه گذاشتند!” و جملات مشابهی که در چنین شرایطی به خودمان می‌گوییم، معمولا قابلیت این را دارد که در چند لحظه این تغییر سریع ذهنیت را شروع کرده، رهبری کنند و به سرانجام برسانند.

هر چند به نظرم، تغییر بر اساس رویداد که گاهی بنا به شرایط پیش آمده و شاید خیلی هم در اختیار ما نباشد، چندان اصولی نیست و احتمال خطا در آن زیاد است.

 

میان نوشت:

وقتی این متن را می‌نوشتم، دو نموداری که در ادامه آوردم به ذهنم آمد که شاید بتوان به عنوان یک تشبیه، آنها را با دو نوع تغییر نگرشی که بالاتر گفتم از بعضی جهات شبیه دانست.

تغییر مفهوم ذهنی واژه‌ها - به مناسبت روز معلم

‌ ‌

این نمودارها از دوران دانشگاه یادم مانده و اگر اشتباه نکنم، نمودار مربوط به “پاسخ یک مدار الکتریکی به تغییری در مدار” است (البته تا جایی که یادم هست، برای سیستم‌های مکانیکی هم با مفاهیمی مشابه، صادق است).

در مباحث برقی، به ما می‌گفتند که اگر بخواهیم زمان صعود (Rise Time ) را کاهش دهیم تا سیستم سریع تر به مقدار نهایی برسد، احتمالا سیستم از آن مقدار نهایی عبور کرده و حول آن نوسان خواهد کرد (چیزی شبیه نمودار دوم).

وقتی مشغول نوشتن این متن بودم، به نظرم رسید که شاید برای معنای کلمات (و حتی مفاهیم) در ذهن ما هم چنین نموداری قابل تعمیم باشد. به عبارت دیگر، شاید بتوان گفت وقتی در زمان کوتاهی، نگرش ما به یک پدیده یا رویداد یا کلمه، تغییر قابل توجهی داشته باشد، احتمال خطا و زیاده‌روی در تغییر مفهوم آن پدیده یا رویداد یا کلمه (در جهتی مخالف) وجود خواهد داشت.

پایان میان نوشت.

تمام حرف‌های بالا را گفتم که بگویم برای من، معنای یک کلمه بتدریج بسیار متفاوت با معنای آن کلمه در چند سال پیش شده. و آن کلمه‌ی «معلم» است.

معلم در گذشته فردی بود که در مدرسه می‌دیدم.

بعد ها فردی بود که در کلاس‌های کنکوری به ما درس می‌داد. و بعدترها کسی که در دانشگاه.

اما با معیارهای امروزم، افراد متفاوتی را می‌توانم واقعا (و نه صرفا لفظی) معلم بنامم و معلم بودن، دیگر لباسی نیست که بتوانم آن را بر قامت هر فردی ببینم. استاد شاید. دکتر شاید. عالی‌جناب شاید. اما معلم، نه.‌ ‌

فکر می‌کنم محمدرضا شعبانعلی عزیز، استانداردهای این کلمه را – لااقل در ذهن بسیاری از ما متممی‌ها – تا حد بسیار زیادی بالا برده.

می‌خواهم از همین‌جا، از او تشکر کنم.

‌ ‌محمدرضا جان، معلم عزیزم؛

از تو بابت این همه خوبی، و از اینکه معلمی را برایم معنا بخشیدی، بی‌نهایت ممنونم.

‌ ‌

پی‌نوشت (حرفهای من با محمدرضا جان. چرا الان این مطلب را نوشتم؟). محمدرضا جان. راستش را بخواهی این روزها از خودم راضی نیستم.

کمی بی‌تاب شده‌ام. دلم می‌خواهد شاخص‌های خروجی، هر چه سریع‌تر اتفاقات خوب را نشان بدهند. اما به هزار و یک دلیل و منطق و بهانه، نمی‌شود. فکر کنم باید کمی بیشتر سعی کنم و صبر داشته باشم…

به این دلیل بود که خودم را لایق تبریک گفتن به تو نمی‌دانستم. اما امروز – هر چند بسیار دیر – خواستم یکبار دیگر از زحماتت تشکر کنم.

که اگر فرصتی برای بعدا نبود، این حرف در دلم نماند.

“حال این روزها”

(نوشته شده در ۱۴ اسفند ۹۵)

.

پیش‌نوشت. یک وقت‌هایی هست که به چیزی فکر می‌کنی، بعد میبینی کسی اون رو بهتر از چیزی که فکر میکردی و تو ذهنته، گفته.

یک وقت‌هایی هم به چیزی فکر می‌کنی، کسی چیزی میگه که درست همونی نیست که تو میخای بگی، اما شبیه همونه. و باز هم اون شخص بهتر از چیزی که تو فکر می‌کردی اون رو گفته.

این اتفاقی هست که الان برای من افتاده.

علی حرف دل منو زده. نه دقیقا. ولی به شکلی عالی.

اصل نوشته:

حال این روزها

“این روزها درگیرم، با خودم درگیرم”

دقیقا نمیدونم چی می‌خوام

– راستش حتی حدودا هم نمی‌‎دونم –

نمیدونم کی قراره راضی بشم. چه اتفاقی بیوفته خوبه

فقط می‌دونم اینی که الان هست خوب نیست

فقط همین رو می‌فهمم

ولی باید چکار کنم؟

بهترین انتخابم تو دو سال قبل نرفتن تو مسیر ارشد بوده.

– باعث شده دو سال تو این خوددرگیری بمونم؛ بجای اینکه الکی با یه دوره ی بیخود دیگه سرگرم بشم –

اکی از این راضی ام.

اما بعدش چی؟

چرا دو ساله سرگردونم؟

تمام سعیم رو کردم که نظر مردم روم تاثیر نداشته باشه – هر چند تو جاهای کوچیک این کار خیلی سخته. ولی کی اهمیتی میده.

همیشه با خودم فکر می‌کنم مگه ما چند باز زنده‌ام – که به حرف مردم اهمیت بدم-

از طرفی. حتی اگه چند باز زنده بودم؛ چه فایده‌ای داشت؟

وقتی نمی‌دونم باید کجا برم؟

به کدوم سمت متمایل بشم؟

وقتی بلد نیستم با یه زندگی چیکار کنم. چند تا زندگی رو می‌خوام چیکار؟

محمدرضا میگه اگه یه نفر تنها تو یه جزیره باشه، بعد پنج دقیقه فکر کردن میتونه بفهمه چه کاری رو دوست داره

پس چرا من نمی‌تونم؟ چرا نمی‌فهمم؟

ایراد از جامعه‌س؟ یا خودم بلد نیستم فکر کنم؟

تو دو سال خیلی سعی کردم خودم باشم

اینکه هر کاری به نظرم خوب می‌رسه رو امتحان کنم

اینکه هر جا که حس می‌کنم راضیم میکنه جلو برم

پس چرا هنوز نتونستم پیدا کنم مسیرم رو؟

هنوز باید بگردم؟

نمی‌دونم. شاید. احتمالا.

شاید هم باید هر روز این سوال رو از خودم بپرسم

این سوال که:

ببین. “تو واقعاً چی می خوای؟”

پی‌نوشت۱. قسمت‌هایی که در کوتیشن گذاشتم را از متن علی آوردم. نقل قول محمدرضا جان هم نقل به مضمون هست (از یکی از فایلهای رادیو متمم).

پی‌نوشت۲. علی جان. ازت ممنونم که باعث شدی بهتر فکر کنم.

 

دقایقی برای خودم

(نوشته شده در ۲۱ بهمن ۹۵)

.

امشب برف می‌بارید. مدت زیادی بود که به پیاده‌روی شبانه نرفته بودم – قبل‌تر ها یکی از کارهای مورد علاقه‌ام قدم زدن در سکوت شب و فکر کردن بود.

به کارهایی که باید انجام می‌دادم نگاه کردم. لیست کارها مثل همیشه پُرِ پُر بود.

یاد متنی افتادم که یکبار از محمدرضا شعبانعلی جان خوانده بودم. و یاد آن شب امتحانی که برف می‌بارید و با اینکه هنوز سه فصل را اصلا نخوانده بودم و نیمه شب بود، برای پیاده‌روی به بیرون رفته بودم.

لباسم را پوشیدم. به همراه یکی از دوستانم، ساعتی را قدم زدیم و بعد به خانه برگشتم.

الان که آخر شب است، باز هم می‌توانم همان رضایت شب امتحان را تجربه کنم. و احتمالا رضایتی که دکتر شیری در داستان زیر تجربه کرده بوده (داستان را از محمدرضا جان شنیدم که از دکتر شیری نقل می‌کردند. اما چون از حافظه نقل می‌کنم، طبیعتا تاکیدی روی جزئیات ندارم).

دقایقی برای خودم

یکبار برای برنامه‌ای قرار بود به صدا و سیما بروم و دیرم هم شده بود. وقتی ماشین آمد به راننده گفتم که خیلی عجله دارم و باید در سریع‌ترین زمان ممکن به مقصد برسم. راننده هم بلافاصله حرکت کرد…

عصر بود و وقت غروب. وقتی که خورشید را دیدم که دارد غروب می‌کند، دوست داشتم لحظه‌ای در آرامش غروب را ببینم.

به راننده گفتم: لطفا چند دقیقه پارک کنید تا غروب را ببینم.

راننده گفت: فکر کردم گفتید عجله دارید تا به کارتان برسید.

گفتم: زندگی‌ای که در آن آنقدر مشغول باشم که برای خودم وقت نداشته باشم، دیگر چه ارزشی می‌تواند داشته باشد؟

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. عکس زیر خیلی باکیفیت نشده. اما دوست داشتم تا با خاطره‌ی امشب، اینجا ثبت شود.

دقایقی برای خودم

“اگر برای ابد هوای دیدن تو نیوفتد از سر من چه کنم” (ترانه‌ای از سینا سرلک)

(نوشته شده در ۱۱ بهمن ۹۵)

.

مدت زیادی نیست که از طریق وبلاگ محمدرضا جان با سینا سرلک آشنا شده‌ام. اولین ترانه‌ای که از او شنیدم و محمدرضا معرفی کرده بود، «برخیز» بود که برای سریال شهرزاد خوانده شده بود.

بتازگی ترانه‌ای دیگر از او را هم اتفاقی در اینترنت دیدم: «چه کنم». آنرا دانلود کردم و تا بحال بارها و بارها به آن گوش داده‌ام.

صدا. موسیقی و متن ترانه. همگی به نظرم عالی هستند.

گفتم اگر شما تابحال آن را نشنیده‌اید، شاید دوستش داشته باشید.

دانلود ترانه‌ی چه کنم سینا سرلک از بیپ تیونز : اینجا.

.

متن ترانه (روزبه بمانی)

از من چه مانده بعد تو جز ناتوانی ام
جز سنگ قبر خاطره روی جوانی ام
بی عشق و بی عاطفه و هیچ وعده ای
ماندم چگونه سمت خودت می کشانی ام

آن من که آزموده جهان را به عشق خویش
حالا برای همچون تویی امتحانی ام
آن [حال] از نبرد بین تو و اعتماد من
این از قمار بین من و زندگانی ام

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیوفتد از سر من چه کنم
هجوم زخم تو را نمی‌کِشد تن من برای کُشته شدن چه کنم
هزار و یک نفری به جنگ با دل من برای این همه تن چه کنم

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیوفتد از سر من چه کنم
هجوم زخم تو را نمی کشد تن من برای کشته شدن چه کنم
هزار و یک نفری به جنگ با دل من برای این همه تن چه کنم
باید بمیری یا نگویی دلت کجاست
درسی که داده ای به من از هم زبانی ام
حالا که نیستی و نمی خوایی‌ام بگو
حالا چرا به پای خودت می نشانی ام

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیوفتد از سر من چه کنم
هجوم زخم تو را نمی کشد تن من برای کشته شدن چه کنم
هزار و یک نفری به جنگ با دل من برای این همه تن چه کنم

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیوفتد از سر من چه کنم
هجوم زخم تو را نمی کشد تن من برای کشته شدن چه کنم
هزار و یک نفری به جنگ با دل من برای این همه تن چه کنم

بابک شلمان ، نهایت آرزو و تبلیغات

(نوشته شده در ۵ بهمن ۹۵)

.

با بابک شلمان در نمایشگاه تبلیغات و بازاریابی امسال آشنا شدم. از خواننده‌های جوان پاپ در ایران است. صدای خوبی دارد و برخوردی گرم و صمیمی.

بابک در غرفه شرکت «شیوه نوین بیان» به اجرای زنده موسیقی می‌پرداخت.

او را برای اولین بار بودم که می‌دیدم. داشت گیتار میزد و می‌خواند. ایستادم و لذت بردم تا قطعه ای که می‌خواند را تمام کند. وقتی تمام کرد، با هم گپی زدیم، خسته نباشیدی به او گفتم و شروع کردم تا چند تایی از او عکس بگیرم.

بابک هم به پشت غرفه رفت و برایم یک حلقه از آلبوم فوق العاده اش را آورد: نهایت آرزو 

وقتی آهنگ جدید را شروع کرد، هر چند برایم کمی دیر شده بود، اما نمی‌توانستم از حال خوب شنیدن موسیقی‌ای که اجرا می‌کرد، بگذرم. شروع کردم و با دوربینم از او حین خواندن ترانه‌ی «الهه‌ی ناز» فیلم برداری کردم. هر چند حواسم به نویز و صداهای محیطی نبود و اینکه باید یک ریکوردر – یا لاقل موبایلم – را برای ضبط صدا نزدیک او می‌گذاشتم، اما فیلمی که گرفتم برای مرور خاطره‌ی آن لحظه کافیست و الان هم که برای چندمین بار و به بهانه‌ی نوشتن این پست به آن گوش دادم، حس خوبی سراسر وجودم را فراگرفت… (به دلیل کیفیت صدای پایین آنرا در اینجا نمی‌گذارم).

دیروز با این جوان پرانرژی و صمیمی گپ و گفتی تلفنی داشتم، که با اجازه‌ی او، این گپ و گفت را به یک مصاحبه‌ی تلفنی کوتاه تبدیل کردیم. از طریق لینک زیر می‌توانید آنرا بشنوید:

گپ و گفت تلفنی من با بابک شلمان (مدت ۵:۵۴ – حدود ۳ مگابایت)

همانطور که در فایل صوتی گفته شده، اولین کنسرت بابک شلمان عزیز، همین پنجشنبه (۷ بهمن ۹۵) در رودسر (گیلان) برگزار خواهد شد. خیلی دوست داشتم در کنسرت او شرکت کنم. اما متاسفانه به دلیل بُعد مسافت برایم مقدور نیست. پیشنهاد می‌کنم اگر اهل موسیقی هستید و امکانش را دارید، کنسرت او را از دست ندهید.

(( اطلاعات تکمیلی در مورد کنسرت را در اینجا می‌توانید بخوانید. ))

 

تمام اینها را گفتم و نوشتم تا از بابک تشکر کنم.

به خاطر همه‌ی آن احساس خوبی که دارد. به خاطر اینکه گیتارش را با عشق می‌نوازد. به خاطر اینکه روح بزرگی دارد و شایسته‌ی بزرگ شدن است.

امیدوارم در آینده بیشتر و بیشتر درباره بابک شلمان بشنویم و هر کجا که هست، دلش شاد، لبش خندان و حالش خوب باشد 🙂

به قول او که گفت:

“معجزه رو وقتی باور کنیم اتفاق می‌افته”

95-11-05 - babak shalman

 

پی‌نوشت. شرکتی که بابک در آن به اجرای موسیقی می‌پرداخت – و هر دو اسم آن را در آن لحظه به خاطر نداشتیم- شیوه نوین بنیان است و مدیر این مجموعه‌ جناب آقای نورمحمدی است. من آشنایی‌ای با آقای نورمحمدی ندارم اما آنطور که بابک می‌گفت باید انسانی محترم و هنر دوست بوده باشند (درباره این غرفه و تاثیر موسیقی در بازاریابی و تبلیغات، جداگانه خواهم نوشت).

پی‌نوشت۲. صفحه اینستاگرام بابک شلمان

نه تو می‌مانی و نه اندوه

(نوشته شده در ۱۳ دی ۹۵)

.

چند وقت پیش بود که تمام جزوه‌های دانشگاهیم رو دور ریختم. بجز آن‌هایی که پشت‌شان سفید بود و به درد برگه باطله شدن می‌خوردند. الان بطور اتفاقی، پشت یکی از برگه‌هایم را دیدم. نمونه سوال درس الکترونیک صنعتی بود که دکتر طوسی آن را ارائه میدادند.

دکتر طوسی، جزو معدود اساتید لارجی بود که داشتیم. حرف‌هایش بوی زندگی می‌داد و کلی خاطره تعریف کردنی از او دارم که اگر فرصتی بود بعدا تعریف خواهم کرد.

معمولا عادت داشت قطعه شعری پایین برگه امتحانی بنویسد. این شعر را خیلی دوست داشتند. فکر می‌کنم برای ما هم همین را پای برگه نوشته بودند…

برای من، این شعر یادآور آرامشی در میانه‌ی طوفان سنگین درس‌ها در ترم‌های میانی است – وقتی که هنوز دانشگاه را خیلی جدی می‌گرفتم. و هنوز هم آرامش بخش.

امیدوارم شما هم دوست داشته باشید:

95-10-13-sohrab-sepehri-toosi

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. البته بعد ها متوجه شدم که احتمالا شاعر این قطعه، سهراب نیست. الان هم که کمی در اینترنت جستجو کردم، به وبلاگ کیوان شاهبداغی (از شاعران معاصر) رسیدم که گویا این شعر از سروده‌های ایشان است. چون آگاهی کافی از سبک شعری و شعر خوانی تخصصی ندارم، هیچ موضعی نمی‌گیرم. البته، همانطور که در این وبلاگ اشاره شده، من هم با جستجو در سایت سهراب سپهری، این شعر رو پیدا نکردم.

من؛ مثالی عینی از فوبیای تصمیم‌گیری

(نوشته شده در ۲۶ آذر ۹۵)

.

سخته اما ازش گریزی نیست.

اینکه قبول کنیم که ما در هر لحظه در حال انتخابیم. هر لحظه و برای همیشه. و این انتخاب‌هاست که آینده ما رو می‌سازه.

اقدامی که من طی دو سال اخیر انجام دادم، فرار از این واقعیته.

برام جالبه که برای این که خودم هم اصلا شک نکنم که دارم از تصمیم گیری فرار می‌کنم، دست به چه کارهایی که نمیزنم.

اما باید این فوبیای لعنتی رو کنار بگذارم. و تصمیم گرفته شدم رو عملی کنم.

دیگه بسه.

پی‌نوشت. بعد از تایپ این متن، نمی‌خواستم منتشرش کنم. بعد گفتم ویرایشش کنم و بعد منتشر. اما ، بدون ویرایش منتشرش می‌کنم تا بعدها بتونم بهش برگردم.

برف

برف

(نوشته شده در ۱۷ آذر ۹۵)

.

احتمالا همه ما برف را دوست داریم.

تا بحال کسی را ندیده ام که برف را دوست نداشته باشد. بجز یک نفر.

اولین برف سال 95 تهران

بگذارید کمی از عقب تر شروع کنم.

سال اول دانشگاه بود و من هم که سرم حسابی داغ بود که سریع پیشرفت کنم و به یک دانشمند (یا لاقل یک فرد موفق) تبدیل شوم. بچه بودم دیگر (البته هنوز هم هستم!)…

یادم هست استاد زبان ما در درس زبان عمومی، آقای طاهرخانی عزیز (که بسیار دوست داشتنی هستند)، سر کلاس به ما توصیه کردند که برای یادگیری زبان انگلیسی به کلاس‌های آزاد موسسات آموزشی برویم.

بماند که من بعد از آن توصیه، با چه دقت و وسواسی، تعداد بسیار زیادی از کلاس‌ها و موسسات مختلف را بررسی کردم و در نهایت، در کلاسی ثبت نام کردم.

سر یکی از کلاس‌های زبان موسسه، استادی داشتیم بسیار پر انرژی، فعال و بشاش. (شاید هم کمی بیشتر از حد معمول فعال و پر انرژی!) عصرها، با ساک ورزشی از باشگاه بدنسازی به موسسه می‌آمد و به ما زبان یاد می‌داد. فکر می‌کنم از دانشگاه آزاد مدرک گرفته بود و خب مثل بسیاری دیگر، دانشگاه چندان به کارش نیامده بود. الحق والانصاف که بدن ورزیده‌ای هم داشت و بدون دلیل نبود که بچه‌ها پشت سرش می‌گفتند در مسابقات بدنسازی مقام آورده.

یک روز که هوا تازه کمی سرد شده بود، با ما به انگلیسی سر کلاس صحبت می‌کرد و ما هم دست و پا شکسته و با انبوهی از اشتباهات تلفظی و گرامری نظرمان را می‌گفتیم.

صحبت درباره آب و هوا بود و از ما می‌پرسید چه فصلی را دوست داریم. ما هم هر کدام فصلی را گفتیم – اصلا یادم نیست من چه جوابی دادم. چون دوست داشتن چیزی در کلاس زبان، تابع این بود که آیا کلمات مشابه آن چیز را بلد هستم یا نه! هیچ کس دوست ندارد وسط حرف زدن گیر کند و نتواند جمله اش را تمام کند!-

حالا نوبت به خود او رسید.

کمی درباره فصل‌ها صحبت کرد، تا نوبت به زمستان رسید. (الان که به اینجا رسیدم، چهره‌ی او را به وضوح در ذهنم می‌بینم)

گفت:

Some of you told that you love winter. You love snow and snowman …

But do you know what the poor people feels about winter? They “hate” winter…

جملات را دقیق یادم نیست. اما غلظت “هیت” را در تلفظ او دقیقا یادم هست. جایی که تقریبا می‌شد اشک رو در چشمان او ببینی.

او می‌گفت بچه‌هایی که خانواده‌هایشان وضع مالی خوبی ندارند، از زمستان «متنفرند». چون از زمستان فقط سرما یادشان می‌ماند، نه زیبایی برف و نه لذت برف بازی. فقط سرمای آزار دهنده زمستان است که باعث می‌شود هر بار در اواسط پاییز به فکر این باشند که خدا کند زمستان امسال کمی گرم تر از پارسال باشد (نمی‌دانم چرا همان لحظه، و تا همین الان، حس می‌کنم او خودش از آن بچه‌ها بوده)…

راستش را بخواهید، از آن به بعد، و با بارش هر برف و با هر بار فرا رسیدن فصل سرما، با دید بدی به زمستان نگاه می‌کنم و دیگر هیچوقت با بارش برف، مثل قبل از شنیدن آن حرف‌ها، خوشحال نشده‌ام.

شاید راست می‌گویند که فهمیدن درد دارد.

شاید هم من هنوز نتوانستم آن اتفاق را در ذهن خودم هضم کنم.

پی‌نوشت. عکس مربوط به اولین برف امسال در پارک ملت است (عکاس: خودم).