جستجوی مطلب مفید، در سایت یک سخنران انگیزشی

چند هفته پیش که می‌خواستم درباره‌ی موضوعی مطلبی را در وبلاگم بنویسم، با استفاده از گوگل به سایت یک سخنران انگیزشی رسیدم.

البته این سخنرانی که از او حرف می‌زنم، قبلا فقط در حوزه‌های فردی سخنرانی انگیزشی داشت و لطف می‌کرد و با دریافت مبالغ نسبتا بالا، مردم را در رسیدن به موفقیت و متحول شدن همراهی می‌کرد. اما احتمالا با انگیزش خود و مدیریت بسیار بینظیر اهمال کاریِ خود، توانسته بود سخنران انگیزشی فروش هم بشود (هر چند احتمالا خود را سخنران «علمی» فروش و مدرس مهارت‌های فردی می‌داند یا خطاب می‌کند).

موضوعی که پی آن بودم، از موضوعات کسب و کار بود.

مقاله‌، نسبتا طولانی به نظر می‌رسید و چون اخیرا مدل ذهنی ‌ام، به سمت متن ها و مقاله‌های طولانی سوگیری مثبت پیدا کرده، با شوق و ذوقِ پیدا کردن یک منبع خوب، مشغول خواندن متن شدم.

مثال‌های اولیه نسبتا سطحی – و تا حدودی غلط – به نظر می‌رسیدند. اما با خودم گفتم: حتما می‌خواهد خواننده کم کم گرم شود و بعد وارد اصل صحبت شود…

بعد از مقدمات، مقاله به چند توصیه رسید. “مراقب باشید که … ” و فهرستی از چند نکته که باید آنهار را حفظ و رعایتشان کنیم.

کمی حوصله‌ام سر رفته‌ بود.

با خودم فکر می‌کردم احتمالا گوگل هم – مثل ما – دچار خطای هاله‌ای (+) است که به شخصی که سایتش در زمینه‌ی سخنرانی برای توسعه شخصی سابقه دارد، در مباحث کسب و کاری هم رتبه‌ی خوب می‌دهد.

در چند خط بعدی که متن را با بی حوصلگی می‌خواندم، به یک ویدئو، متن همان ویدئو، تبلیغ سمینار آن سخنران، تبلیغ محصولات او و خلاصه تبلیغ هر چیزی که می‌توانستند پیشنهاد دهند یا بفروشند، رسیدم.

از تبلیغ و ویدئو و متن ویدئو هم که بگذریم، این نکته هم روی اعصاب بود که هر چند وقت یکبار و در میانه‌ی مقاله، جمله‌ای را با فونتی شبیه فونت متن نوشته بودند که:

“چرا به این مقاله نگاهی نمی‌کنید؟…”
و یک مقاله‌ی کاملا پرت را پیشنهاد داده بودند!
خلاصه بعد از چند دقیقه خواندن متن های بدیهی و اصول خیلی مهم تجویزی (+) و غیرکاربردی با حداقل تمرکز ناشی از انواع متن‌ها و تصاویر متفرقه ،پنجره را بستم و عطای این استاد انگیزشی را به لقایش بخشیدم…

پی‌نوشت۱. من هم در گذشته به بعضی سخنرانی‌های انگیزشی گوش داده‌ام – اما فکر می‌کنم به هر حال هر کسی ممکن است در گذشته کارهایی کرده باشد که امروز از تصور میزان مسخره بودن آنها، خنده اش بگیرد!

پی‌نوشت۲. معرفی سخنرانی انگیزشی در متمم

روز زن و صحبت‌هایی پیرامون “جنس دوم” بودن

پیش‌نوشت۱. متن زیر، با الهام از متن رحیمه‌ سودمند عزیز نوشته شده. با این تفاوت که رحیمه‌ی عزیز به پشتوانه‌ی کتابی که خوانده متنش را نوشته، و من صرفا از چیزی که حس می‌کنم، می‌نویسم.

پیش‌نوشت۲.در تقویم میلادی، ۸ مارس، روز جهانی زن نامگذاری شده.

نمی‌دانم فلسفه‌ی داشتن یک روز چیست. احترام است. تجلیل است. یا تلاش برای برابری زن و مرد (که امروزه تا حدودی مد روشنفکری شده).

از طرفی، من درباره ی مقام و شخصیت زن، سوادی ندارم و اینجا صرفا به عنوان یک فرد که در جامعه بوده، می‌خواهم چند مورد از دیده‌ها، احساسات و تحلیل‌هایم را بنویسم.

اصل نوشته:

۱ زن، ضعیفه، جنس دوم

رک بگویم. من اینها را نمی‌فهمم.

نه اینکه بعضی چیزها را ندیده‌ام.

که اتفاقا دیده‌ام.

فکر می‌کنم دیدن اینکه نگاه جامعه‌ی ما – و احتمالا تا حدودی نگاه ما – یک نگاه جنسیت زده است، به آی‌کیوی خیلی بالایی نیاز نداشته باشد.

به قول متمم، وقتی ما در تعریف ساده‌ترین موارد روزمره، از جملاتی شبیه : “اون پسره بود که …” ، “اون خانومه که مدیر ماست …” ، … استفاده کرده و هم در اطرافمان می‌بینیم، (جملاتی که در آنها کلمات وابسته‌ به جنسیت افراد مطرح می‌شود، در حالی که ممکن است لازم نباشد) یعنی مدل ذهنی «مرد/زن بودن» در ما قوی است.

همینطور بسیاری از استریوتایپ‌هایی که داریم، استریوتایپ‌های وابسته به جنسیت هستند. مثل این استریوتایپ که “برای یک دختر خوب نیست برای گرفتن حق اش صدایش را بلند کند – حتی اگر حق اش را بخورند”،  “اوخ حواستو جمع کن راننده اش خانومه …” ، ..

در جامعه هم، علی الخصوص در شهرهای بزرگتر و جاهای شلوغ‌تر، معمولا نمی‌شود در خیابان راه رفت و متلک و تیکه انداختن ها را با انواع و اقسام اصطلاحات زشت یا رکیک نشنید.

بله.

ما در این جامعه زندگی می‌کنیم  و من هم این را می‌دانم و دیده‌ام..

می‌دانم و می‌توانم حس کنم دختر بودن، امروز در این جامعه آسان نیست.

اما نمی‌توانم – و نمی‌خواهم – بفهمم که دختر و زن یعنی «جنس دوم». یعنی «ضعیفه».

اگر منظور از جنس دوم، محدودیت باشد، مگر برای مردها محدودیت نیست؟

ممکن است بگویید به اندازه‌ی زن‌ها نیست.

و حالا باید بحث کرد که محدودیت کدام بیشتر و کدام کمتر است… بحث‌هایی که بعید است اگر به نتیجه برسند هم در نهایت دستاوردی داشته باشند.

حرف‌هایم کمی درهم شد.

می‌خواستم این را بگویم که به نظر من ،اینکه «جامعه» به جنسی به عنوان جنس دوم نگاه کند، با اینکه کسی «خودش» را جنس دوم بداند، می‌تواند یکی نباشد – و به نظرم یکی نیست.

۲ برابری

وقتی صحبت از برابری زن و مرد می‌شود، گاهی اوقات یک خاطره در ذهن من تداعی می‌شود که شاید بشود اینجا هم گفت: خاطره‌ی کلاس کارگاه عمومی.

برایم ما، کارگاه عمومی در ترم یک ارائه می‌شد. کارگاه از کلی «کارِ دستی» تشکیل می‌شد که قرار بود از ما افرادی بسازد که کمی کار با آهن، کمی جوشکاری و… بدانیم. اما مطابق روال کلاس سایر کلاس‌های عملی در مدرسه ( مثل کلاس هنر یا ورزش – که هیچ وقت جدی گرفته نشدند)، کارگاه هم انگار قرار بود باشد، فقط برای اینکه جایش در چارت آموزشی خالی نباشد.

در شروع ترم، به هر دانشجو یک تکه آهن می‌دادند، یک اره آهن بُر و یک سمباده! و دانشجوی بدبخت – که تازه چند ماه پیش به خیال خودش از کنکور خلاص شده – مجبور بود از این ابزارآلات و آن تکه آهن، یک سرِ چکش بسازد – که در نهایت به هیچ دردی هم نمی‌خواست بخورد (واقعا هیچ دردی).

بیشتر ترم را هم همین چکش سازی گرفت (خرجی برای دانشگاه نداشت و از طرفی، مدرس هم می‌توانست با خیال راحت برود دنبال کارهای خودش!).

با زحمت آهن را می‌بریدیم و وای اگر که کمی به خطا می‌رفتیم. حالا باید با سمباده با جان آهن می‌افتادیم و می‌سابیدیم و می‌سابیدیم تا درست شود…

پسرها با هر بدبختی‌ای بود، کار را انجام می‌دادند.

اما دخترهای همکلاسی‌مان. یادم هست با چه زحمتی این کار طاقت فرسا را انجام می‌دادند. و حتی با اینکه خیلی مواقع مجبور بودند کلاس‌ها را دوبل شرکت کنند (در کلاس بعدی هم بمانند) و کلی هم اذیت می‌شدند، پیشرفتشان برای بریدن و سمباده زدن آن تکه آهنِ بی‌مصرف، کند و جزئی بود…

و من با خودم فکر می‌کردم – و می‌کنم – که کدام احمقی گفته بود باید کرس درسی کارگاه عمومی برای پسرها و دخترها یکی (و برابر) باشد…

۳ جنگیدن برای اثبات حقوق

تا اینجا که حرف‌هایم درد و دل بود. اما موضوع جنگیدن برای اثبات و این حرف‌ها، دیگر خیلی غریب می‌شود و شاید نظر دادن من خیلی منطقی نباشد: “تو که نمی‌دانی یعنی چه… ما می‌جنگیم تا حق‌مان را پس بگیریم … حق تو را که نخورده اند … حقوق زنان باید …”

درست هم هست. من دقیقا نمی‌دانم زن بودن یعنی چه.

اما لااقل می‌توانم آرزو کنم. برای آن گروهی از دوستانم که امروز احساس می‌کنند باید بجنگند تا حقوق‌شان را بگیرند..

آرزو کنم که این کار را نکنند. که این جنگ، برنده‌ای ندارد..

که این تلاش، فقط روح لطیف آنها را فرسوده می‌کند..

آرزو کنم که دریابند، فرصت این عمر گران را. و اینکه حتی لحظه‌ای را که برای «اثبات خود» و «اثبات حقوق خود»  – در هر کاری – می‌گذرانیم، باید جزء عمر تلف شده به حساب آورد…: “آخر چه چیزی را به چه کسی می‌خواهیم ثابت کنیم؟”

آرزو کنم که خودشان باشند. برای خودشان.

یک زن. یک دختر. و نه یک جنس دوم.

.

پی نوشت و لینک‌های مفید از آقامعلم:

۱- زن باشیم یا مرد. وبیاد محمدرضا شعبانعلی عزیز درباره تاریخ گذشته بودن مدل «زن و مرد» در تحلیل روابط و معرفی تم شخصیتی «زنانه و مردانه» و مفهوم پردازی هر کدام (تعریف متغیرهای هر مفهوم و …).

۲- وقتی متن بخش دوم (برابری) را می‌نوشتم، احساس کردم جایی از محمدرضا جان خوانده بودم که برابری مشخص‌ترین نوع بی‌عدالتی است. اما وقتی در گوگل سرچ کردم، آنرا پیدا نکردم. (الان هم مطمئن نیستم که این جمله را محمدرضا جان گفته یا نه.)

اما در میانه‌ی سرچ کردنم، به یک کامنت از محمدرضای عزیز رسیدم: “.. عمداً می‌گم برابری. چون می‌دونیم که عدالت که مفهومی ارزشمنده با برابری فرق داره و به تعبیر امام علی، عدالت به این معناست که هر چیزی در جایگاه خودش باشه.” (+)

۳- در همین سرچ کردن‌ها، دیدم که محمدرضا جان هم یک مطلب در مورد برابری زن و مرد دارند که البته نوشتنش مربوط به یک وبلاگ‌نویس دیگر هست. من از خواندنش لذت بردم. شاید شما هم دوست داشته باشید: داستان شگفت برابری

اسنپ، تپسی و آژانس‌های خلوت

(نوشته شده در ۱۱ اسفند ۹۵)

.

پیش‌نوشت. فکر می‌کنم دو سه سال پیش بود که در یک سمینار به شدت بازاری درباره بازاریابی شرکت کردم.

مدرسی که دوره را درس می‌داد تکه کلام جالبی داشت (البته من بعدا فهمیدم که او از این دکتر تقلبی ها بود!). میگفت:

دنیای امروز با دیروز تفاوت های بسیاری داره.. مشکل اینجاست که دنیا عوض شده، اما ما عوض نشدیم..

صرف نظر از تمام مفاهیمی که خام خام به خورد ما می‌داد و توهم دانستن ایجاد می‌کرد، و صرف نظر از اینکه حرف‌های مشابهی را در جلسات مشاوره‌ی ساعتی چند صد هزار تومانی‌اش به خورد شرکت ها می‌داد (که هم نان خوبی برایش داشت و هم بنز خوبی)؛ به‌نظرم درباره این جمله می‌شود ساعت ها فکر کرد.

اصل نوشته:

یکی از مصداق های تغییر دنیا، تغییری است که اسنپ و تپسی پیشرو آن بوده اند.

طی چند روز اخیر، با بالا گرفتن دعوای صنف رانندگان و مالکان آژانس‌ها با این دو شرکت،  دوستانم درباره این رویداد مطالبی را نوشته اند و آنرا از زاویه های مختلف بررسی کرده اند که تحلیل های خوب و جامعی هم بودند. عصر ایران هم مطلبی تحت عنوان اسنپ آمریکایی اعدام باید گردد! نوشته که احتمالا خواندنش خالی از لطف نباشد. من هم در اینجا سعی می‌کنم از زاویه‌ای مسئله را ببینم.

البته  این را بگویم که من تابحال تنها یکبار از سرویس اسنپ استفاده کرده‌ام (آن را هم سینای عزیز برایم گرفت و مرا شرمنده کرد). و طبیعتا از دید کسی که یکبار تجربه‌ی استفاده از این سرویس ها را دارد، نظرم را می‌گویم.

تفاوت در “کیفیت سرویس دهی”

در آن باری که من از سرویس اسنپ استفاده کردم، ماشین مورد نظر یک آر دی یشمی معمولی بود. و راننده هم یک راننده معمولی!

این را از این جهت می‌نویسم که در متن مقاله‌ی عصر ایران نویسنده گفته که “کیفیت هم مساوی نیست. این که اتومبیل شاسی بلند رنو بنشینی و دست آخر بدانی باید ۱۰ هزار تومان بپردازی و راننده از شغل خود راضی باشد کجا و این که اتومبیل مستعملی را سوار باشی و ندانی ۲۰ تومان می خواهد بگیرد یا ۲۵ تومان و تمام مسیر به زمین و زمان ناسزا بگوید و از مشاغلی که داشته یا ادعا می کند که داشته با حسرت یاد کند کجا؟”.

به نظرم عمق این حرف خیلی زیاد نیست.

تا جایی که من خواندم – و سوالاتی که از راننده پرسیدم -، در سرویس های اسنپ و تپسی، بسیاری از رانندگان افرادی هستند که شغل‌شان پیش از این هم مسافرکشی بوده. اما بجای اینکه در آژانس‌ها باشند یا سر خیابان برای گرفتن یک مسافر فریاد بزنند، از سرویس نرم افزار استفاده می‌کنند و به مسافر خود می‌رسند.

البته این نکته اصلا و ابدا ضعف سیستم اسنپ یا تپسی محسوب نمی‌شود. برعکس. اتفاقا فکر می‌کنم توهم این را ایجاد کردن که با سفارش اسنپ، یک خودرو شاسی بلند به دنبال شما می‌آید که راننده‌اش خندان است و مدام از زندگی و خوشی های آن تعریف می‌کند، به ضرر این سیستم و خیانت به آن است.

به عبارتی، احتمالا در بسیاری از موارد، افزایش «کیفیت سرویس دهی» مربوط به «نحوه‌ی درخواست سرویس»، «رصد لحظه به لحظه‌ی خودرو» و «داشتن مشخصات کامل خودرو و راننده»، همچنین موارد مربوط به کرایه شامل «توانایی سرویس دهی با کرایه کمتر» (به دلیل خالی برنگشتن خودرو) و «معین بودن نرخ کرایه» (حین درخواست سرویس) است.

که طبیعتا هر کدام از این موارد برای مصرف کننده ارزشمند بوده و سرویس نهایی – همانطور که طی چند ماه گذشته شاهد بودیم – ارزش آفرین خواهد بود.

اگر من آژانس داشتم…

احتمالا به دلیل افزایش تمایل مردم به استفاده از تکنولوژی طی ماه‌ها و سال‌های آینده، در بلند مدت تعداد قابل توجهی از رانندگان آژانس به سرویس های اسنپ و تپسی خواهند پیوست و طبعا با کم شدن درخواست برای آژانس، تعدادی از مالکان آژانس به ناچار شغل خود را رها کنند.

هر چند فکر می‌کنم تقاضا برای آژانس کاهش خواهد یافت، اما احتمالا این تقاضا همچنان برای بخشی از بازار جذاب خواهد بود.

من اگر مالک یک آژانس بودم (و فرضا می‌خواستم در کارم بمانم و دوست نداشتم رهایش کنم)، سعی می‌کردم به دنبال ارزش‌های مفید برای آن گروه خاص از مشتریانی بگردم که هنوز می‌خواهند از سرویس آژانس استفاده کنند:

در ابتدا باید ببینم مشتریانی که فردا و فرداها خواهم داشت را چه قشری تشکیل می‌دهند.

  • طبیعتا دانشجویان و افرادی با درآمد متوسط و پایین، اگر پیش از این به ندرت از خدمات تاکسی تلفنی استفاده می‌کردند، از این به بعد بسیار کمتر به فکر آژانس گرفتن خواهند افتاد.
  • کارمندان ادارات دولتی هم برنامه نسبتا منظمی دارند و با توجه به اینکه متوسط درآمد این قشر خیلی بالا نیست، شاید منطقی باشد این افراد را هم از لیست مشتریانم خارج کنم (مگر اینکه برنامه ویژه‌ای برای این قشر داشته باشم. مثل تخفیف هایی در صورت درخواست منظم سرویس، …)
  • اما قشری که به نظر می‌رسد هنوز برایشان فرقی ندارد که ۲۰ هزار تومان بپردازند یا ۳۰ -۴۰ هزار تومان، احتمالا بهترین مشتری بالقوه برای آژانس ها هستند.

 

اما سوال مهم شاید این است که اگر برای افرادی ۱۰ یا ۲۰ هزار تومان تفاوت، خیلی مهم نیست، چه چیزی مهم است؟

طبیعتا این سوال ها را یک مالک آژانس با سابقه خیلی بهتر از من می‌داند. اما چیزهایی که به ذهنم می‌رسند را تیتروار می‌نویسم:

  • داشتن پرستیژ
  • لوکس بودن
  • کیفیت بالای ارتباط شخصی
  • تمیز و مرتب بودن
  • قابلیت اطمینان (از هر نظر)

 

اگر بخواهم کل حرفهای پراکنده ام را جمع بندی کنم،

اگر من مالک یک آژانس بودم، بجای انکار پدیده‌ی اسنپ و تپسی – که کار بیهوده ای است – ، به ایجاد ارزش‌هایی فکر می‌کردم که اسنپ و تپسی (به دلیل ماهیت خود) نمی‌توانند در ایجاد آن ارزش‌ها خیلی موفق باشند.

او دارد به یک سمینار فکر می‌کند!

(نوشته شده در ۹ اسفند ۹۵)

.

متاسفانه طی چند ماه اخیر، میزان ساعات متمم خوانی‌ام به شدت کاهش یافته و من که از این روند ناراحت هستم، خودم را تنبیه کرده‌ام و به ندرت روزنوشته‌ها را می‌خوانم.

به عبارت بهتر، فقط وقتی یک متن را در روزنوشته‌ها می‌خوانم که یک درس هم در متمم خوانده باشم.

اما دو بار از این قانون تخطی کرده‌ام.

یکبار، وقتی بود که پلاسکو فرو ریخت.

من که تا چند ساعت بهت زده بودم و نمی‌توانستم آنرا بفهمم. این بود که وقتی محمدرضا جان درباره پلاسکو تیتر زد، خیلی دوست داشتم بدانم تحلیل اش چیست و آن را خواندم. (در آن مورد، موضع گیری محمدرضا جان شبیه چیزی بود که انتظار داشتم – هر چند عمق تحلیل با چیزی که من فکر می‌کردم قابل مقایسه نبود).

بار دوم هم همین چند روز پیش بود.

وقتی تیتر نوشته‌ی محمدرضا جان این بود:

“خودافشایی: دارم به یک سمینار فکر می‌کنم!”

باز هم نتوانستم مقاومت کنم  و متن را خواندم.

هر چند به علت تحریم بودن نتوانستم در زیر همان نوشته کامنت بگذارم – اگر چه با دور زدن مقطعی تحریم توانسته بودم متن را بخوانم! -، اما این خبر آنقدر خوشحال کننده بود که نتوانم از ابراز خوشحالی‌اش خودداری کنم.

مخصوصا اینکه سمینار آخر (رفتارشناسی در محیط کار) را هم آگاهانه از دست داده‌ام (در واقع انتخاب کرده بودم تا از دست بدهم) و بعد از سمینار، محمدرضا جان اعلام کرد که دیگر در سمیناری حاضر نخواهد شد.

خلاصه اینکه از همان دیروز شروع کرده‌ام و با جدیت بیشتری متمم می‌خوانم.

نمی‌دانم موفق شوم تا در سمینار باشم یا نه. حتی نمی‌دانم تا آن موقع زنده هستم یا نه.

اما من از همین الان شوق حضور در سمینار را در خودم حس می‌کنم!

بس است دیگر. بیشتر توضیح نمی‌دهم!.. باید به متمم خوانی‌ام  برسم :))

تعریف حسادت و انواع آن

(نوشته شده در ۴ بهمن ۹۵)

.

پیش‌نوشت۱. تا حالا ۳ نفر از دوستان عزیزم در هم‌فکری با من (که در پست موقت قبلی درخواست کرده بودم)، برایم پیام‌هایی را فرستاده‌اند. ضمن اینکه دست این دوستانم را به گرمی می‌فشارم، باید بگویم که همچنان مشتاق شنیدن نگاه شما به حسادت هستم. هر چند سعی می‌کنم در این پست به بخش زیادی از چیزی که در یکی دو روز گذشته درک کرده‌ام اشاره کنم، اما اگر نگاه جدیدی ببینم دوباره به این موضوع برخواهم گشت.

پیش‌نوشت۲. در مطلب «حسادت – خوب، بد، یا زشت؟»، از دلیل رفتن به سراغ این موضوع مطالبی را نوشتم. اگر آن مطلب را نخوانده‌اید، فکر می‌کنم بهتر است ابتدا آنرا – به عنوان مقدمه – بخوانید.

تعریف لغوی «حسادت»

برای شروع، شاید بهتر باشد به تعریف واژه‌ی حسادت از واژه‌نامه‌های معروف فارسی بپردازیم (مواردی که به نظرم مهم‌تر بوده‌اند را بولد کرده‌ام):

  • در لغتنامه‌ی دهخدا، حسادت با این مفاهیم معنی شده: ” حسد ورزیدن . بد خواستن . تمنا کردن انتقال نعمت و فضیلت از کسی بسوی خویش یا زایل شدن از وی . (آنندراج ). رشک . رشک بردن . حسد. بدخواهی . بدخواستن…”
  • در فرهنگ معین، حسادت به ” رشک بردن ، حسد بردن ” معنی شده. (هرچند در تعریف عبارات “تنگ‌چشمی” و “چشم‌وهمچشمی” هم از واژه حسادت استفاده شده است.)
  • در دیکشنری فارسی به انگلیسی هم، دو کلمه‌ی ” envy, jealousy ” برای حسادت آورده شده است (منبع: واژه‌یاب).

حسادت سفید. حسادت سیاه. حسادت خاکستری

یکی از ایده‌هایی که در گفتگو با دوستان پیدا کردم این بود که شاید بهتر باشد بجای تعریف صلب واژه حسادت، آن را بصورت یک طیف ببینیم.

به مثال‌های زیر دقت کنید:

  1. کسی را می‌شناسم که با کار خود و خانواده‌اش، به ثروت قابل توجهی دست پیدا کرده. من نسبت به او، این احساس را دارم : “چه خوبه وضعیت تو. چه خوبه جای تو.” اما در عین حال دوست ندارم جای او باشم یا کارهایی که او انجام می‌دهد را انجام دهم: خوب است که تو آنجایی اما من دوست ندارم آنجا باشم.
  2. افرادی هستند که مهارتی را که دوست دارم داشته باشم، بهتر از من انجام می‌دهند و من هم دوست دارم در آن مهارت مثل آن‌ها باشم. این احساس را دارم : ” چه خوبه وضعیت تو. کاش من هم می‌توانستم..”. به عبارت دیگر، آنجایی که تو هستی خوب است و من هم آرزو دارم آنجا باشم.
  3. ممکن است گاهی کسی را ببینیم و با خود بگوییم “کاش او نباشد و من جایِ او باشم.” گاهی ممکن است کار به جایی برسد که بگوییم ” دوست ندارم او در آنجا باشد. من به آنجا نمی‌رسم. مهم نیست، فقط او دیگر آنجا نباشد.”

نمی‌دانم درست طبقه‌بندی کرده‌ام یا نه. اما اگر این طبقه‌بندی را بپذیریم، می‌توان گفت:

در حالت اول، حس ما به طرف مقابل، بیشتر شبیه تحسین و احترام هست تا حسادت. اما بهرحال (و برای جور درآمدن بحث!) شاید بتوان این حسادت را حسادت سفید نامید.

حالت سوم، همانطور که احتمالا حدس زده‌اید، حسادت از نوع حسادت سیاه است. این حسادت خطرناک است. ممکن است به دیگران یا حتی خودمان آسیب بزند. احتمالا این حسادت بوده که همیشه پشت سرش بد شنیده‌ایم و بد گفته‌ایم. حسادتی که فرد بالا رفتن خودش را در گرو پایین آوردن دیگران می‌بیند. یا اینکه به بالا بردن خودش فکر نمی‌کند و به پایین آوردن دیگران فکر می‌کند.

اما حالت وسط. چیزی بوده که اسمش حسادت است، اما منافع آن نسبت به مضراتش، باعث می‌شود آنرا حسادت خاکستری (و نه سیاه) بنامیم. شاید مثال‌های زیر برایتان آشنا باشد:

  • تو چه خوب انگلیسی حرف می‌زنی، [حسودیم شد!].
  • پرواز علی دیروز بود. رفت امریکا – احتمالا برای همیشه. (کاش من هم می‌رفتم).
  • عجب ماشینی داری. واقعا این ماشین رو شرکت برات خریده؟.. چقدر براشون می‌ارزی که انقدر خرجت می‌کنن؟ (کاش من هم انقدر می‌ارزیدم).

درباره‌ی خود کلمه‌ی حسادت هم، شاید دقت کرده باشید که این کلمه برای افرادی که کمی از ما بزرگتر هستند، جزو کلمات ممنوعه به شمار می‌رود و سعی می‌کنند آنرا در مکالمات روزمره خود استفاده نکنند. اما وقتی به مکالمه‌ی کمی جوان‌ترها گوش می‌دهی، شاید از گفتن این کلمه حس بدی نداشته باشند.

اما به‌هر حال، فکر می‌کنم می‌توان مثال‌ها‌ی بالا را در حالت دوم (حسادت خاکستری) طبقه‌بندی کرد.

از طرفی، احتمالا بتوان حسادت خاکستری را با مفهوم رقابت ذهنی هم راستا دانست. برای نمونه در مثال‌های فوق:

  • من خودم را در موضوع اسپیکینگ زبان، با تو مقایسه می‌کنم و در واقع، نوعی رقابت ذهنی در ذهن من شکل می‌گیرد که من امروز در این رقابت (و مقایسه)، کفه‌ی پایین‌تر ترازو هستم. شاید رقابت ذهنی باعث ایجاد انگیزه در من گردد تا تلاش کنم هفته‌ی بعد یا ماه بعد یا سال بعد، در این رقابت پیروز گردم.
  • من و علی با هم همکلاس بودیم. درس علی حتی از من ضعیف‌تر بود (مقایسه ذهنی). اما امروز او توانسته اپلای بگیرد اما من هنوز نتوانسته‌ام تصمیم بگیرم که می‌خواهم بمانم یا بروم. اگر کفه‌ی رقابت امروز به سمت علی سنگینی می‌کند، من هم می‌کوشم – حتی شاید با جبران بقیه پارامترهای زندگی – فردا از علی جلوتر باشم.
  • چه جالب که تو انقدر برای سازمانت ارزشمند هستی. چکار می‌توانم بکنم که در آینده، من هم به فردی ارزشمند تبدیل شوم؟ (مقایسه و رقابت ذهنی)

احتمالا حالا بهتر می‌توان از نامگذاری این نوع حسادت (حسادت خاکستری) دفاع کرد:

این نوع حسادت، هر چند که هیچ منع اخلاقی‌ای نداشته و حتی گاهی باعث پیشرفت می‌شود، اما مضراتی هم دارد.

هر رقابت (عینی یا ذهنی)، به‌هرحال از ما توان و انرژی خواهد گرفت. اگر بخواهیم در راستای آن اقدامی انجام دهیم، طبیعتا از وقت و انرژی (و به عبارت بهتر: منابع) خود باید هزینه کنیم که قطعا محدودند و اختصاص هر کدام از آنها در هر جا، به معنی عدم توانایی استفاده از آنها در سایر حوزه‌هاست. حتی اگر هم نخواهیم کاری انجام دهیم، این گفته که ما از منابع ظاهری‌مان چیزی اختصاص نمی‌دهیم اشتباه نیست. اما فکر می‌کنم این مقایسه و رقابت ذهنی، استهلاک ذهنی ما را بالا خواهد برد و در اثر این رقابت ذهنی بیهوده، ما دیگر با انسان قبلی برابر نخواهیم بود و دقایق یا ساعات یا روز‌هایی که تحت تاثیر این مقایسه‌ی بیهوده قسمتی از ذهن ما درگیر می‌شود، در کمترین تاثیر، احتمالا باعث کاهش راندمان ذهنی خواهد شد.

علاوه بر این، حسادت خاکستری کمی توجه ما را از درون به بیرون منحرف می‌کند. در مثال دوم، روحیات من، علایق من، ویژگی‌های شخصیتی من،…  همگی با علی تفاوت دارند. اما وقتی خودم را با علی مقایسه می‌کنم (در قالب حسادت خاکستری)، تفاوت‌های خودم را با او فراموش کرده و صرفا نتایج را مقایسه می‌کنم. احتمال دارد این تغییر نگاه از درون به بیرون (خصوصا اگر به دفعات تکرار شود) به یک عادت تبدیل شده و باعث شود زمینه‌های رشد و بهبود شخصی در وجود من دست نخورده باقی بمانند و به دلیل تغییر دائم اهداف، نتوانم در هیچ حوزه‌ای عمیق شوم.

اما از مفید بودن این حسادت هم نمی‌توان نگفت. طبیعتا با مقایسه با دیگران است که من تا حدی متوجه وضعیت خودم می‌شوم. اینکه امروز کجا هستم و به کدام سمت و سو و مقصد خواهم رفت.

اگر بخواهم نتیجه‌ی چند پاراگراف قبلی را از دید خودم بنویسم، خواهم گفت:

حسادت خاکستری، گونه‌ای مفید از انواع حسادت است که باید با دقت از آن استفاده کنیم. حواسمان باشد، هر جایی آن را فعال نکنیم. حسادت خاکستری باید فقط در زمینه‌هایی که من ترجیح می‌دهم برای پیشرفت، هزینه بپردازم (هزینه‌ی وقت، انرژی، پول، تمرکز، …)، اجازه‌ی فعال شدن داشته باشد. همچنین حواسمان باشد که در آن حوزه‌ها، حتما فعال شود. تا بتوانیم با انگیزه‌ای که از رقابت کسب می‌کنیم، با سرعت بیشتری به سمت اهدافمان حرکت کنیم.

فکر می‌کنم جمله‌ی زیبای محمدرضا شعبانعلی عزیز در فایل تصویری رقابت می‌تواند حسن ختامی برای این مطلب باشد. آنجا که می‌گفت:

رقابت کردن با همه، به معنای باختن از همه است.

 

پی‌نوشت. فکر می‌کنم این نوشته، طولانی‌ترین نوشته‌ای بود که تا به امروز منتشر کردم. باز هم از دوستانی که با همفکری مرا در نوشتن این متن یاری کردند، تشکر می‌کنم.

حال خوب : یک برنامه‌ی مفید، از تلویزیون!

(نوشته شده در ۲۸ دی ۹۵)

.

امشب بعد از شام و وقتی خانواده داشتند تلویزیون می‌دیدند، اتفاقی صحبتی شنیدم که شبیه سناریوهای تحلیل رفتار متقابل بود. گوینده داشت رفتار شخصی را تحلیل می‌کرد که در هنگام رانندگی، فرد دیگری به حق تقدم وی احترام نگذاشته…

کمی که دقت کردم دیدم از کلمات روانشناسی هم استفاده می‌کنند: رفتار مناسب با موقعیت. باید ها و نباید ها در رفتار. خطای شناختی…

روی میز برنامه هم با فونت بزرگ نوشته‌ بودند: «حال خوب»!

با دیدن این نشانه‌ها، حالا دیگر برگشته بودم (معمولا پشت به تلویزیون می‌نشینم!) و داشتم با دقت برنامه را نگاه می‌کردم.

درباره خطاهای شناختی بود.

خانم دکتر می‎‌گفتند: خطای شناختی وقتی رخ می‌دهد که ما برای اتفاق یا رخدادی در زندگی، بیشتر یا کمتر از حد مناسب واکنش نشان می‌دهیم. و این خطای شناختی می‌تواند علت‌های مختلفی داشته باشد…

(متمم در یک تعریف متفاوت، می‌گوید هر جا مغز ما میان‌بر می‌زند، از قواعد و مکانیزم‌هایی استفاده می‌کند که همان خطاهای شناختی هستند).

خطاهای شناختی معروفی وجود دارند که همه‌ی ما کمابیش از آنها استفاده می‌کنیم. (لینک به متمم: خطاهای شناختی چه هستند؟ فهرست خطاهای شناختی و انواع آنها)

برنامه‌ی امشبِ حال خوب مربوط به خطای «فاجعه سازی» بود. این جملات برای شما آشنا نیستند:

دیگه بدبخت شدیم… (قیمت دلار افت کمی داشته)

با این کاری که تو کردی دیگه نمیشه این رابطه رو ادامه داد… (یکی از طرفین فکر می‌کند که دیگری یک اشتباه انجام داده)

کارم تمومه. از حالا باید به فکر یک کار جدید باشم… (کارمند یک اشتباه انجام داده و باعث ضرر شده)

و مثال‌هایی از این دست.

شما را نمی‌دانم، اما من در این خطا تا حدود خوبی متخصص هستم! گاهی در مواجهه با مشکل یا مسئله‌ای، با خودم می‎‌گویم: دیگه نمیشه کاری کرد… دیگه فقط خود خدا می‌تونه درستش کنه! … هر چند در بیشتر موارد، بعد از چند دقیقه به زندگی عادی برگشته و دنبال راه حل می‌گردم!

در برنامه‌ی امشب حال خوب، این راه‌حل ها برای جلوگیری از «خطای ذهنی فاجعه سازی» پیشنهاد شد:

۱- از خودمان درباره مسئله یا مشکل سوال بپرسیم: بدلیل اینکه ما در فاجعه سازی معمولا ابعاد مسئله را بسیار بزرگتر از مقدار حقیقی در نظر می‌گیریم، پرسیدن سوال حول مسئله می‌تواند با شفاف‌تر کردن مسئله، به واقعی تر شدن ابعاد مسئله کمک کند. سوالاتی مثل:

  • آیا مسئله‌ی مشابهی برای شخص دیگری پیش آمده؟ او چگونه مسئله‌اش را حل کرده؟
  • چقدر برای حل مسئله وقت دارم؟ آیا باید سریع اقدام کنم؟ چقدر فرصت دارم؟
  • مسئله از دید سایر طرف‌های درگیر در مسئله چطور است؟ آیا آنها هم آنرا فاجعه می‌بینند؟ چه کسی ممکن است آن را فاجعه نبیند و چرا؟
  • حالا چه می‌شود کرد؟

۲- سعی کنیم از دید بالاتری به موضوع نگاه کنیم. با تصویر سازی ذهنی، از درون گود بیرون بیاییم و از بیرون (و از دید یک شخص بیطرف) به مسئله نگاه کنیم. حالا مسئله چگونه است؟ دقیقا مسئله چیست و چه راه حل هایی به ذهن می‌رسد؟

خلاصه همانطور که بالا گفتم، بعد از مدت‌ها یک برنامه از تلویزیون دیدم. شاید اگر فرصت و حوصله ای بود قسمت‌های بعدی این برنامه را هم دنبال کنم. طوری که در صفحه اینستاگرامشان نوشته‌اند، گویا این برنامه روزهای فرد، ساعت ٢١ از شبکه سلامت پخش می‌گردد ( این قسمت حدود یک ساعت – یا شاید هم کمتر – بود و تکرار آن، فردا چهارشنبه ساعت ۱۴ هست).

*لینک‌ها:

صفحه اینستاگرام برنامه حال خوب

کانال تلگرام برنامه حال خوب

غروب اپلیکیشن sunrise

(نوشته شده در ۲۷ دی ۹۵)

.

می‌خواستم برنامه sunrise calendar، از برنامه‌های مربوط به مدیریت زمان، را در گوشی‌ام نصب کنم. آن‌ را از اپ استور بازار گرفتم، ولی نتوانستم در آن ثبت‌نام کنم. بعد از کلی کلنجار، به ذهنم رسید شاید این مشکل برای فرد دیگری هم پیش آمده باشد و احتمال دارد گوگل بتواند کمکم کند.

وقتی نام برنامه را گوگل کردم، متوجه شدم مایکروسافت چند ماه پیش این برنامه را رسما تعطیل کرده و تیم آن، الان روی Outlook کار می‌کند.

Outlook را نصب کردم و تا بحال کمی هم با آن ور رفته‌ام.

اینها را برایتان تعریف کردم که بگویم: اولا، sunrise calendar که محمدرضا شعبانعلی عزیز در فایل مدیریت توجه آن را توصیه می‌کرد، حالا دیگر در دسترس نیست. هر چند به نظر می‌رسد Outlook (با امکاناتی بیشتر) امروز می‌تواند جایگزین آن باشد.

دوما، این دست کشیدن از یک هدف و موقعیت، برای رسیدن به یک هدف بزرگ‌تر و جامع‌تر برایم جالب بود. شاید بشود این داستان را به نوعی زمین گذاشتن تعدادی هندوانه، برای بلند کردن یک هندوانه استراتژیک  دانست (اشاره به این مطلب).

سوما. متن و نحوه اعلام خبر تعطیلی پروژه‌ سان‌رایز در وبلاگ این گروه هم برایم آموزنده بود. نکاتی که به نظرم جالب‌تر بودند را بولد کرده‌ام:

As some of you might already know, we were acquired by Microsoft last year and have now moved on to work on Outlook for iOS and Android. Different products, same goal: making your day-to-day life easier and more enjoyable to manage.

The entire Sunrise team is now working side-by-side with the Outlook team and it’s a thrilling moment for us to work on an app of this scale. Unfortunately, as all good stories go, there’s a sad bit to it: we’re not able to support and update Sunrise anymore. No new features. No bug fixes. For us, that’s the definition of a lousy app and it’s not a user experience we want to leave you with. For this reason, we’ll be removing Sunrise from the app stores in the next few days. On August 31st, we’ll officially shut down the app and it will stop working all together.

As heartbreaking as this sounds, we’re hard at work bringing the magic of Sunrise to the Outlook apps, with all your most loved features – interesting calendars, event icons and calendar apps. We’re confident you’ll be able to find our special touch there too.

Whether you decide to follow us to Outlook or not, we couldn’t go without first saying a massive THANK YOU. You’ve been with us all the way and Sunrise wouldn’t have been great without all of you supporting us, sending us feedback, encouraging us to fix bugs and sharing the app with your friends.

Today, we’re taking on a new challenge, helping even more people be more productive on the go. We hope you’ll be there with us too.

لینک‌های بیشتر: ۱. مقاله‌ی مربوط در سایت زومیت

۲. وبلاگ سان‌رایز (فیل.تر است!) http://blog.sunrise.am

به نام خدا

به نام خدا

(نوشته شده در ۱۰ آبان ۹۵)

.

در اولین پست، می‌خواهم از داستان ایجاد این وبلاگ بگویم. و اینکه چه اتفاقی باعث شد تصمیم بگیرم در فضای مجازی بنویسم.

البته باید این را بگویم که من قبلا هم تجربه وبلاگ نویسی را (البته به صورت دست و پا شکسته و مقطعی) برای گروه‌مان (گروه یاکوپ) داشته‌ام. اما از آنجا که نوشتن در وبلاگ یک گروه بازاریابی، محدودیت هایی دارد، از خیلی وقتِ پیش دوست داشتم محیطی باشد که در آنجا، بدون دغدغه‌ی مرتبط بودن با موضوع سایت، راحت‌تر از دغدغه‌هایم بنویسم. اما همیشه داشتن چنین وبلاگی را پشت گوش می‌انداختم. ( بین خودمان بماند؛ چند باری هم در وبلاگِ گروه، قاچاقی مطلب نامرتبط منتشر کردم!).

تا اینکه چند روز پیش و بعد از خواندن مطلبی در وبلاگ معلم خوبم محمدرضا شعبانعلی عزیز، با خودم گفتم: من هم باید دست به کار شوم و برای خودم یک وبلاگ داشته باشم!

 

میدونم که میشه

 

هر چند هنوز چارچوب خیلی مشخصی برای موضوعات اینجا ندارم، از شواهد و قرائن اینطور برمی‌آید که در این وبلاگ راجع‌به حوزه‌های مختلف کسب و کار، توسعه و بهبود شخصی، اتفاقات روزمره و سایر موضوعاتی که دغدغه‌شان را دارم خواهم نوشت.

همچنین، از آنجا که فکر می‌کنم نوشتن، یکی از راه‌هایی است که فکر ما را باز تر می‌کند و کمک می‌کند بهتر فکر کنیم، امیدوارم این وبلاگ محلی برای ثبت روند مدل ذهنی‌ام و همچنین محلی برای بیشتر فکر کردن باشد.

……………………………………………………………

لینک مرتبط: صفحه «درباره من»