خانه تکانی در روابط (میکرواکشن سال نو)

احتمالا شما هم تجربه کرده‌اید که تعداد روابطی که یک فرد می‌تواند بطور همزمان داشته باشد و مدیریت کند، محدود است  (البته منظورم رابطه‌ی واقعی است و نه «دوستی‌های لایکی» در شبکه‌های اجتماعی).

حال می‌خواهد این روابط، روابط کاری باشند؛ یا روابط عاطفی؛ یا روابط دوستی؛ یا رابطه‌ی استاد و شاگردی یا…

به عبارت دیگر، چون «توجه» ما، منبعی محدود و مشخص است، احتمالا تعداد توجه‌هایی که می‌توانیم به افراد اختصاص دهیم، نمی‌تواند از عدد مشخصی بیشتر شود.

با این استدلال و به واسطه‌ی مطلبی که قبلا در قسمت دوازدهم «با متمم تا عید نوروز» خوانده بودم،  تصمیم گرفتم که در اولین روز امسال، نگاهی به سبد روابطم بیاندازم.

چرا که به قول محمدرضا جان،

 “سال جدید، معمولا، با سبد رابطه‌های قدیمی نو نمی‌شود”.

به عنوان یک «میکرواکشن»، تصمیم گرفتم که هر رابطه‌ای را که به‌واسطه‌ی شماره تلفنی در گوشی خود دارم، بررسی کنم. ببینم آیا شماره تلفنی که سال‌های قبل در گوشی ام ذخیره شده، امروز هم باید در گوشی ام باشد یا نه، حضورش فقط جا را برای شماره‌های دیگر، و همینطور شماره‌ها و روابط جدید، تنگ کرده.

سبک‌تر کردن کانتکت لیست

امروز صبح که سرم خلوت تر بود، فرصتی شد تا به شماره تلفن‌های سیو شده در گوشی ام نگاهی بیاندازم.

وقتی افراد لیست را یکی بعد از دیگری بررسی می‌کردم، احساس‌های متنوعی داشتم.

  • بعضی از افراد، برایم یادآور لحظات خوشی در گذشته بودند، در امروز من هم حضور داشتند، و دوست داشتم در آینده هم با آنها باشم. با دیدن این اسامی، لبخندی زدم و طبیعتا این شماره‌ها را نگه داشتم.
  • با دیدن عده‌ای دیگر، (بر خلاف گروه قبل) حسم بد شد و به خودم می‌گفتم که چرا تابحال این‌ها را در گوشی نگه داشته‌ام! ( طبیعتا نه اینکه آنها افراد بدی باشند). این شماره ها را هم به آسانی پاک کردم.
  • اما عده‌ای هم بودند که در گذشته گاهی لحظات خوبی با هم داشتیم، اما احساس می‌کردم مسیرمان در آینده شبیه به هم نیست.

چالش اصلی همین افراد بودند!

نه دلم می‌آمد که پاک‌شان کنم و نه می‌خواستم رابطه‌ای قدیمی را – که به گذشته تعلق دارد و نه آینده – بی‌دلیل نگه دارم.

اینها همان دوستانی بودند که مدت کمی در جایی با هم بودیم – یا عمق روابط‌مان نسبتا سطحی بود. مثلا در یک کلاس یکی از دروس عمومی دانشگاه. یا استاد تی-ای یکی از دروس. یا دوستی که چند باری و به واسطه‌ی یک دوست مشترک، با هم جایی رفته بودیم …

نتیجه این شد که برخی را نگه داشتم – و در واقع دلم نیامد پاک کنم – و تعدادی را هم پاک کردم.

از نتیجه راضی هستم. و امیدوارم این تجربه را هر چند وقت یکبار تکرار کنم.

پی‌نوشت۱. دقیق یادم نیست، ولی وقتی شمارنده‌ی تعداد مخاطبین را نگاه می‌کردم، حدودا بین ۸۰ تا ۹۰ اسم را پاک کرده بودم!

پی‌نوشت۲. همانطور که اینجا هم نوشتم، از روابط جدیدم با دوستان متممی‌ام، بسیار راضی‌ام و آن را از میوه‌های وبلاگ نویسی و دستاورد‌های سال قبل می‌دانم. امیدوارم بتوانم با دوستان بیشتری آشنا شوم، روابط‌مان همچنان برقرار باشد و من هم با توسعه‌ خود، لایق دوستیِ دوستان عزیزم باشم. (به قول عزیزی، وقتی دوستی را در متمم پیدا می‌کنی، می‌توانی به مایندست [ و نحوه‌ی نگرش] او تا حد خیلی خوبی خوشبین باشی.)

پی‌نوشت۳. قصد دارم سبد روابط فیزیکی‌ام را هم روی کاغذ بیاورم و در مورد آن‌ها تصمیم بگیرم. مخصوصا اینکه وقتی از فایل “مروری بر سالی که گذشت پرینت می‌گرفتم هم این مورد را دیدم. همین الان برای پر کردن جدول‌های این فایل اقدام خواهم کرد.

“حال این روزها”

(نوشته شده در ۱۴ اسفند ۹۵)

.

پیش‌نوشت. یک وقت‌هایی هست که به چیزی فکر می‌کنی، بعد میبینی کسی اون رو بهتر از چیزی که فکر میکردی و تو ذهنته، گفته.

یک وقت‌هایی هم به چیزی فکر می‌کنی، کسی چیزی میگه که درست همونی نیست که تو میخای بگی، اما شبیه همونه. و باز هم اون شخص بهتر از چیزی که تو فکر می‌کردی اون رو گفته.

این اتفاقی هست که الان برای من افتاده.

علی حرف دل منو زده. نه دقیقا. ولی به شکلی عالی.

اصل نوشته:

حال این روزها

“این روزها درگیرم، با خودم درگیرم”

دقیقا نمیدونم چی می‌خوام

– راستش حتی حدودا هم نمی‌‎دونم –

نمیدونم کی قراره راضی بشم. چه اتفاقی بیوفته خوبه

فقط می‌دونم اینی که الان هست خوب نیست

فقط همین رو می‌فهمم

ولی باید چکار کنم؟

بهترین انتخابم تو دو سال قبل نرفتن تو مسیر ارشد بوده.

– باعث شده دو سال تو این خوددرگیری بمونم؛ بجای اینکه الکی با یه دوره ی بیخود دیگه سرگرم بشم –

اکی از این راضی ام.

اما بعدش چی؟

چرا دو ساله سرگردونم؟

تمام سعیم رو کردم که نظر مردم روم تاثیر نداشته باشه – هر چند تو جاهای کوچیک این کار خیلی سخته. ولی کی اهمیتی میده.

همیشه با خودم فکر می‌کنم مگه ما چند باز زنده‌ام – که به حرف مردم اهمیت بدم-

از طرفی. حتی اگه چند باز زنده بودم؛ چه فایده‌ای داشت؟

وقتی نمی‌دونم باید کجا برم؟

به کدوم سمت متمایل بشم؟

وقتی بلد نیستم با یه زندگی چیکار کنم. چند تا زندگی رو می‌خوام چیکار؟

محمدرضا میگه اگه یه نفر تنها تو یه جزیره باشه، بعد پنج دقیقه فکر کردن میتونه بفهمه چه کاری رو دوست داره

پس چرا من نمی‌تونم؟ چرا نمی‌فهمم؟

ایراد از جامعه‌س؟ یا خودم بلد نیستم فکر کنم؟

تو دو سال خیلی سعی کردم خودم باشم

اینکه هر کاری به نظرم خوب می‌رسه رو امتحان کنم

اینکه هر جا که حس می‌کنم راضیم میکنه جلو برم

پس چرا هنوز نتونستم پیدا کنم مسیرم رو؟

هنوز باید بگردم؟

نمی‌دونم. شاید. احتمالا.

شاید هم باید هر روز این سوال رو از خودم بپرسم

این سوال که:

ببین. “تو واقعاً چی می خوای؟”

پی‌نوشت۱. قسمت‌هایی که در کوتیشن گذاشتم را از متن علی آوردم. نقل قول محمدرضا جان هم نقل به مضمون هست (از یکی از فایلهای رادیو متمم).

پی‌نوشت۲. علی جان. ازت ممنونم که باعث شدی بهتر فکر کنم.

 

زندگی در جستجوی تغییر (۲) : “عید نوروز ، فرصتی برای تغییر”

(نوشته شده در ۱۲ اسفند ۹۵)

.

مقدمه. نزدیک عید نوروز که می‌شود، یاد به این فکر می‌افتم که میزان رضایتم از زندگی چقدر است، و اینکه آیا لازم است مواردی را تغییر دهم تا میزان رضایتم از زندگی افزایش یابد؟ اگر جواب مثبت است، سوال بعدی این می‌شود که: چه مواردی را؟ و چگونه؟

۱

همانطور که قبلا هم گفته‌ام، تغییر، تغییر کردن و زندگی در جستجوی تغییر، یکی از موضوعات مورد علاقه‌ی من است.

همیشه از یکنواختی گریزان بوده‌ام و به دنبال تغییر بودن را مثبت می‌دیده‌ام – شاید چون هنوز چیزی را که کاملا می‌خواهم پیدا نکرده‌ام.

اما تغییر چیزی نیست که بشود در عمل با آن شوخی کرد!

شما را نمی‌دانم. اما برای من، هر چقدر هم که بگویند و بگویم که تغییر هیجان دارد و لذت؛ اما در عمل تغییر معمولا مشکل است و درد آور. به نظرم چیز خوبی است که همیشه دوست دارم از آن صحبت کنم. آن را توصیف کنم و آرزو کنم برای دوستانم باشد – تا رشد و پیشرفت کنند. اما برای خودم و موقع تغییر، مغزم مقاومت می‌کند. انگار چیز خوبی است که دوست دارم برایم اتفاق نیوفتد!

به هر حال، اگر بخواهم خوشبین باشم، همین که هنوز شوق تغییر دارم هم اتفاق خوبی است.

۲

تغییری که از آن صحبت می‌کنم، فکر می‌کنم بیشتر از هر چیز، تغییر هدف باشد – که به واسطه‌ی آن مسیر نیز لزوما تغییر خواهد کرد (حتی اگر شده کمی متفاوت تر از مسیر قبلی).

یعنی در واقع، باید دوباره هدف‌گذاری کنم و به دنبال هدفی باشم که احساس می‌کنم رضایت مرا در بلندمدت به نحو بهتری برآورده خواهد کرد.

اما خود هدف‌گذاری، کار چالش برانگیزی است.

به قول مازلو که می‌گفت (نقل به مضمون):

اینکه بدانیم چه می‌خواهیم کار ساده‌ای نیست. بلکه حاصل شناختی سطح بالا از خودمان است.

نمی‌خواهم با صحبت از هدف و هدف‌گذاری این پست را بیش از این آشفته کنم. فقط خواستم بگویم منظورم از تغییر در اینجا، تغییر در هدف است که احتمالا به تغییر مسیر نیز منجر می‌شود.

۳

الان داشتم روزهای مانده تا پایان سال را می‌شمردم. ۱۹ روز مانده.

برای من عید نوروز بیشتر از اینکه جشن آمدن بهار باشد یا جشنی تاریخی، فرصت فکر کردن به سال گذشته و سال آینده است. و اینکه کدام قسمت‌های زندگی نیاز به تغییر دارد که بیشتر به چیزی که می‌خواهم شبیه و نزدیک باشد.

پارسال بود که محمدرضا جان پیشنهاد جالبی داد:

اینکه قبل از عید، تغییر را آغاز کنیم و روز عید که دیگران تازه به فکر تغییر می‌افتند  – که اغلب هم به دلیل «خوشبینی افراطیِ ناشی از نقطه شروع»، نافرجام می‌ماند – ، ما موفقیت بخشی از تغییر هایمان را جشن بگیریم.

امیدوارم فرصت کنم ( یا بهتر است بگویم: کنیم) و سری “با متمم تا عید نوروز” را دوباره بخوانم و تغییر را قبل از عید، آهسته و تدریجی آغاز کنم.

پی‌‎نوشت. لینک های مفید از روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی

  1. هدف استراتژیک یا رقابتی؟
  2. با متمم تا عید نوروز (۱۳ نوشته)

 

آیا می‌توانیم تغییر کنیم؟

(نوشته شده در ۱۱ دی ۹۵)

.

پی‌نوشت. “آیا می‌توانیم تغییر کنیم؟”، عنوان فصل چهارم کتاب وضعیت آخر ( نوشته تامس ای. هریس) است. این کتاب به معرفی و توضیح مدل تحلیل رفتار متقابل می‌پردازه.

در این فصل، نویسنده تغییر رو از دیدگاه مدل تحلیل رفتار متقابل ( و با توجه به سه مد وضعیتی کودک، والد و بالغ) بررسی کرده.

برای من که تا بحال از این جنبه به تغییر نگاه نکرده بودم، این نحوه نگرش جالب بود. این بود که همین دیشب – که خواندن این فصل رو تمام کردم – برگه‌ای برداشتم و چیزهایی که در ذهنم بود را نوشتم. شاید بشود آن‌ را بیشتر تداعی‌های من از فصل مذکور دانست تا خلاصه‌ی آن.

تام هریس معتقد است برای  گرفتن هر تصمیم، سه رشته اطلاعات باید با هم مخلوط شوند و برآیند، هر چه باشد، نتیجه‌ی تصمیم ما را مشخص خواهد کرد.

  • یک رشته اطلاعاتی است که از کودک می‌آید. این اطلاعات، عواطف و احساسات ما، شامل تمام نوازش‌ها و تحقیر شدن‌ها و ترسیدن‌های ماست که از گذشته در ما ضبط شده.
  • رشته‌ی دیگر، اطلاعاتی است که از والد می‌آید و شامل قوانین، باید ها و نباید ها، اخلاقیات، عرف و … است که والدین و جامعه به ما آموخته و بصورت بسته‌های اطلاعاتی، از گذشته در ذهن ما ذخیره شده.
  • رشته‌ی سوم، اطلاعاتی است که از واقعیت موجود در حال می‌آید – که قلمرو بالغ است.

پس برای هر تصمیم، این سه اطلاعات با هم در ذهن بررسی می‌شوند و تصمیم ما را شکل می‌دهند.

برای مثال، احتمالا اگر در کودکی پدر و مادر ما مُصِر بودند که “دست نزن خراب می‌شود”، احتمالا ما امروز در تصمیم‌های خود، بسیار محافظه‌کار خواهیم بود – که مبادا خراب شود.

اما، این داستان برای فردی که بالغ فعال‌تری دارد می‌تواند جور دیگری باشد.

همانطور که تام هریس می‌گوید، تمامی اطلاعات آمده (از گذشته – اطلاعات کودک و والد – و از حال) باید توسط بالغ بررسی شده و صحت آن‌ اطلاعات به تایید بالغ برسد. (هر بار که من دست به کاری زده‌ام خراب نشده، درسته؟ پس شاید این دستور مرا بیخودی محافظه کار کرده)

پس برای تغییر؛

که نوعی تصمیم است، لازم است بالغی فعال داشته باشیم. طوری که بالغ به دور از فشار‌های روانی والد و فشارهای احساسی کودک، بتواند آزادانه فکر کند.

اگر بخواهم جمع بندی کنم – و به سوال اصلی پاسخ بدهم –

بله، تغییر ممکن است. به شرط اینکه ما بتوانیم مرکز فرماندهی وجودمان را به دست بالغ بسپاریم. و در غیر این صورت، تصمیم‌های زندگی (به شکل جبر گونه‌ای) صرفا با توجه به اطلاعات ضبط شده‌ی کودک و والد در گذشته گرفته خواهند شد. که در این حالت، آینده صرفا تکرار گذشته خواهد بود (و تغییر ناممکن).

هدف‌گذاری با معیار عزت نفس

(نوشته شده در ۳ دی ۹۵)

.

پی‌نوشت. طبق یک عادت، جمعه شب‌ها وقتی را برای فکر کردن به هفته پیش رو و کارهایی که باید در آن هفته انجام بدهم اختصاص می‌دهم. الان هم وقتش رسیده است تا به هفته آینده فکر کنم. اما این بار اهدافم را کمی متفاوت انتخاب خواهم کرد.

همانطور که در پست قبلی گفتم، این روزها فرصتی پیدا کردم تا مطالب فایل‌ صوتی عزت نفس (مسیر اصلی) را دوباره گوش کنم و درباره مفاهیم آن با دوستی گپ بزنم. یکی از نتایج گوش دادن دوباره به فایل‌های صوتی عزت‌نفس، تجدید نظری بود که فهمیدم باید در هدف‌گذاری هایم انجام بدهم.

البته منظورم از هدف در اینجا، صرفا اهداف بزرگ نیست. بلکه اهداف روزانه مثل:

ساعت بیداری و خواب؛

تعداد صفحه‌ برای خواندن کتاب‌؛

ساعاتی که باید به کار اختصاص دهم؛

تعداد درس‌هایی که باید بخوانم و تعداد تمرین‌هایی که باید حل کنم (در متمم)؛

میزان پیشرفت کاری که قصد انجامش را دارم و …، همگی جزو اهداف کوتاه مدت و هفتگی هستند.

وقتی به هدف‌گذاری فکر می‌کنم، می‌بینیم که همیشه به ما گفته‌اند: داشته ها را نبین، حساب و کتاب نکن. محدودیت‌هایت را فراموش کن و ببین چه می‌خواهی. همان را هدف خودت بگیر.

احتمال دارد این نوع هدف‌گذاری باعث پیشرفت هم بشود. وقتی می‌گویم می‌خواهم یک درس متمم را کامل بخوانم و خلاصه نویسی کنم و پروژه‌ پایانی‌اش را هم تحویل بدهم، احتمالا با فشار روانی‌ای که هدف برایم ایجاد می‌کند، لاقل نصف درس را خواهم خواند. و این برای من که مطالعه فعلی‌ام در متمم خیلی کمتر از این‌ها هست، عالیست. اما یاد گرفتم که اگر از دید عزت نفس نگاه کنم، باید حواسم باشد که اهدافی که درنظر می‌گیرم کاملا قابل دستیابی باشند.

یعنی وقتی هدفی برای خودم تعیین می‌کنم، باید به آن برسم. چون با هر بار نرسیدن به هدفی، هر چقدر هم که نسبت به هفته‌های قبل خوب و موثر عمل کرده باشم، عزت نفسم کاهش می‌یابد.

پس شاید بهتر باشد تا در کوتاه مدت کمی کمتر پیشرفت کنم، اما در بلند مدت و با حفظ عزت نفسم، بطور پیوسته‌ و مطمئن‌تری مسیر رشد و پیشرفت را طی کنم.

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت۱. ایده علی هم به نظرم خیلی خوب و کاربردی آمد. من که دوست داشتم. شاید برای شما هم مفید باشد.

پی‌نوشت۲. داشتن دوستی که دغدغه‌های مشابه تو داشته باشد و بتوانی راجع‌به مسائلی شبیه همین عزت نفس با او گپ بزنی، نعمت بزرگی است. فکر می‌کنم این کار باعث می‌شود از جنبه‌های مختلف به یک موضوع واحد نگاه کنی و با عمق به مراتب بیشتری، مفاهیم را هضم و جذب کنی.

چند ماهی است دوستی اینچنینی پیدا کرده‌ام و توجه به نکته‌ی مطرح شده در این پست را هم به او مدیونم.

هزینه‌های تغییر

(نوشته شده در ۲۵ آذر ۹۵)

.

پی‌نوشت. همانطور که در پست قبلی گفتم، تصمیم گرفته‌ام نکاتی درباره تغییر و تغییر کردن را که در منابع مختلف خوانده یا به تجربه فهمیده‌ام، بنویسم و این اولین نوشته با این موضوع است.

می‌خواهم از هزینه‌های تغییر بگویم. احتمالا شما آن را می‌دانید. همچنان که من هم آن را می‌دانستم، اما تا بحال بارها به اشتباه در دام آن افتاده‌ام و بارها شده که تلاش‌هایم برای تغییر، بدلیل بی‌توجهی به این نکته شکست خورده‌اند.

بگذارید با مثال ادامه بدهم. و اول یک خاطره.

ترم ۶ بود و درس مخابرات داشتیم. استاد ما، مهندس خوشرفتار، انقدر سر کلاس با انرژی و شور و  حال به ما درس می‌دادند که در بدترین روز و ساعت هفته (پنجشنبه بعدازظهر)، و بدون فشار حضور و غیاب‌های سایر اساتید، کلاس‌ همیشه پر بود و احتمالا تحت تاثیر ایشان بود که خیلی از بچه‌ها – و از جمله من – شیفته‌ی مخابرات شده بودیم.

یکبار مهندس خوشرفتار در سر کلاس کتابی به زبان انگلیسی معرفی کرد (اسم کتاب را یادم نیست). می‌گفت مباحث مخابرات را به زبان ساده توضیح داده و انگلیسی ساده‌ای هم دارد که خواندنش را لذت‌بخش‌تر می‌کند. بعد از کلاس، به کتابخانه رفتم و کتاب را امانت گرفتم (دومین کسی بودم که کتاب را طی دو سال ورودش به کتابخانه می‌گرفت).

راست می‌گفت. کتاب خوبی بود و در حدی مباحث جذاب مخابراتی، مثل ماهواره، موبایل، تلویزیون، رادیو، آنتن، رادار و … را ساده توضیح داده بود که حد نداشت. با خودم گفتم : کاش بشود این کتاب را ترجمه کنم. هم پرستیژ دارد هم شاید درآمدی داشته باشد! اما چون حس می‌کردم ممکن است جاهایی از کتاب را براحتی نفهمم، همان ابتدا با مهندس صحبت کردم که با هم ترجمه‌اش کنیم.

تنها نکته‌ای که می‌دانستنم اما حواسم نبود، این بود که هزینه ها را حساب نکرده بودم.

انتظار داشتم من دقیقا همان زندگی، همان وقت فراغت، همان نمرات ترم‌های قبل و خلاصه دقیقا همان کیفیت زندگی سابق را داشته باشم و این کتاب را هم ترجمه کنم.

که – طبیعتا – نشد. و بعد از چند ماه جابجایی این کتابِ چند کیلویی، از خیر ترجمه آن گذشتم.

تجربه اخیرم هم گروه‌مان است. یاکوپ. گروهی که هدفش این است که دستیار بازاریابی و تبلیغات باشد (و در کنار یادگیری، کمی هم ارزش آفرینی داشته باشد).

تا مدتی هم کار خیلی خوب پیش می‌رفت. اما بعد از رفتن چند نفر از دوستانم، و شاید چون هنوز نتوانستم درباره هزینه های آن با خودم به توافق برسم، فعالیت گروه کم (و در واقع صفر) شده.

– باز هم طبیعتا – تا وقتی که نخواهم بابت این تغییر هزینه پرداخت کنم (وقت، انرژی، پول …)، انتظار تغییر داشتن، به واقع بیهوده و احمقانه خواهد بود.

همه اینها را گفتم که بگویم قبل از اینکه بخواهیم تغییری را در زندگی خود رقم بزنیم، شاید بهتر باشد به پاسخ این سوال فکر کنیم که :

آیا حاضرم هزینه‌های این تغییر را بپردازم؟

و فقط اگر پاسخ مثبت بود، قدم در راه تغییر بگذاریم.

زندگی در جستجوی تغییر (۱)

(نوشته شده در ۲۴ آذر ۹۵)

.

پی‌نوشت. این مطلب، مقدمه و معرفی یک سری نوشته است. آنرا عمدا اینجا می‌نویسم تا متعهدتر شوم و ادامه‌اش بدهم.

یکبار در متمم، حمید طهماسبی نژاد عزیز در یکی از کامنت‌های خود نوشت:

۵ مورد است که اگر شما داشته باشید .. جزو رویا ها می شوید.

  • انجام مطالعه

  • خواندن زبان انگلیسی

  • رفتن به باشگاه

  • کسب درآمد مطلوب

  • صبح زود بیدار شدن

با حمید موافقم. شاید بشود نود درصد رویاها و فانتزی‌های ما را در ده پانزده مورد خلاصه کرد. با این حال خیلی از ما حرکت خیلی خوب و مفیدی برای دستیابی به این رویا ها انجام نمی‌دهیم.

اکثر ما انسان‌ها تغییر و تغییر کردن را دوست داریم. شاید دوست داشته باشیم برخی خصوصیات اخلاقی‌مان تغییر کند. یا شاید دوست داشته باشیم کارهایی بکنیم که تابحال انجام نداده‌ایم. یا کارهایی که ممکن است در کوتاه مدت نتیجه نداشته باشند، اما فکر می‌کنیم در بلند مدت نتیجه بخش خواهند بود.

از طرفی، فکر می‌کنم تغییر کردن راحت نیست. ما همچنان مطالعه نمی‌کنیم (یا کم مطالعه می‌کنیم)، زبان انگلیسی مان معمولی است، می‌خواهیم صبح ها زود تر بیدار شویم، اما نمی‌شود … و همچنان به عادات قبلی خود چسبیده‌ایم و تلاش‌هایمان برای تغییر، دوام چندانی پیدا نمی‌کنند.

چه می‌توان کرد؟

همانطور که در بالا گفتم، تغییر کردن، دغدغه‌ی افراد زیادی بوده و هست و به همین دلیل هم مطالب مفید خوبی در این زمینه در اینترنت وجود دارد.

–  یکی از بهترین منابع، گفته‌ها و نوشته‌های معلم عزیزم محمدرضا شعبانعلی است که با یک گوگل کردن ساده به انبوهی از این محتوا‌ها دسترسی خواهید داشت. او همچنین در کانال تلگرام فقط برای ۳۰ روز، مطالب مفیدی را درباره تغییر و مدل ذهنی منتشر کرده است.

–  کتاب کلید را بزن (که اخیرا آن خوانده‌ام) هم ایده‌های خوبی برای به نتیجه رساندن تغییر دلخواه‌مان معرفی می‌کند.

من هم تصمیم گرفته‌ام در حد فهم خودم، مفاهیم، مصداق‌ها و مثال‌هایی که به تغییر کردن مربوط است را در طبقه‌بندی «سبک زندگی» و با برچسب «تغییر» بنویسم.