در ستایش پژمان جمشیدی

در ستایش پژمان جمشیدی

اگر بخواهم صادق باشم، اهل سینما رفتن نیستم و از سینما چندان نمی‌دانم. به لطف سریال‌های بی‌محتوای سال‌های قبل، تلویزیون‌ را هم از مدت‌ها قبل کنار گذاشتم و سریال پژمان – که پژمان جمشیدی با بازی در آن پا به دنیای بازیگری گذاشت – را بجز چند قسمت و در مهمانی‌ها، ندیده‌ام.

به هر حال برای من هم جالب و کمی غریب بود که فردی از دنیای فوتبال به درون قاب تلویزیون و روی پرده سینما بیاید و موفق هم باشد. کاری که پژمان جمشیدی انجام داده است.

ادامه ی مطلب

با تمام برگه‌های دستت بازی کن..

گاهی می‌شود دلمان چیزی را می‌خواهد، اما می‌ترسیم که ابراز کنیم – حتی در برابر خودمان.

با خودمان می‌گوییم : اگر نشد، چه…

شاید از این بترسیم که در مقابل خودمان کوچک شویم. از این بترسیم که اگر نشد و «مردم» به ما خندیدند، چطور سرمان را بالا بگیریم..

و شروع می‌کنیم به محافظه کاری.

اما گاهی هم ممکن است با تمام قوایمان برای هدفی بجنگیم.

از همه چیزمان برایش بزنیم. برای هدفی که فکر می‌کنیم «ارزش جنگیدن دارد» .. در جنگ البته، تلفات همیشه هست – و ما هم آن را با تمام وجودمان قبول کرده‌ایم، چون فکر می‌کنیم “ارزشش را دارد”..

‌ ‌

شاید به طور قطع نشود گفت در کدام حالت زندگی خوبی – با مترهای «مردم» – خواهیم داشت.

اما فکر می‌کنم در حالت دوم، حسابمان با دلمان صاف تر و روشن تر خواهد بود…

فرصت اشتباه کردن

اخیرا که با آشنایان و هم سن و سال های خودم صحبت می‌کنم، صحبت از آینده می‌شود و برنامه هایی که برای آن داریم.

گاهی تکه ای از چیزی را که فکر می‌کنم درست است به آنها می‌گویم.

البته اوایل با همه یک جور صحبت می‌کردم. اما می‌دیدم اکثرا چشمانشان گرد می‌شد و یک علامت سوال بزرگ روی سرشان ایجاد می‌شد! تا جایی که شاید اگر نمی‌خندیدم و احساس نمی‌کردند که دارم شوخی می‌کنم، به این فکر می‌افتادند که باید با تیمارستان تماس بگیرند!

مثلا وقتی صحبت از کار می‌شد، می‌گفتم: چرا باید زندگی را چند تکه کرد. آیا نمی‌شود همه اش زندگی کرد و تفریح؟ نمی‌شود جوری کار کرد که از کار کردن خسته نشد؟

یا مثلا می‌پرسند : درس نمی‌خوانی؟

می گفتم: چرا می‌خوانم.

بعد می‌گفتند کدام دانشگاه.

و من می‌ماندم چطور باید توضیح بدهم که درس خواندن من از آنهایی نیست که با زور و کلی مشقت و صرف منابع گران‌قیمتی چون عمر، درسی غیرکاربردی بخوانی و آخرش تکه کاغذی به دستت بدهند که به هیچ کاری هم نمی‌آید…

به هر حال مدتی طول کشید تا بفهمم باید جوابها را با مخاطبم سِت کنم و گاهی جوابهایی را بدهم که خودم می‌دانم صرفا جوابی درست از دید اوست – و نه من.

کمی از حرفم دور شدم.

می‌گفتم که گه‌گداری دوستانی می‌بینم که حس می‌کنم می‌توانم بخشی از نحوه فکر کردنم را با آنها به اشتراک بگذارم، نظراتشان را بشنوم و با هم گپ بزنیم.

اما در گفتگو با همین دوستانم هم (که گاهی ماه‌ها طول می‌کشد تا یکی شان را حضوری ببینم)، وقتی صحبت از آینده می‌شود، خیلی می‌شنوم که دوستانم می‌گویند: ما دیگر خیلی فرصت اشتباه کردن نداریم..

خیلی وقت است با خودم در این باره فکر می‌کردم که فرصت اشتباه کردن یعنی چه؟

تا اینکه دیروز هم این جمله را شنیدم : ما خیلی وقت نداریم که راه اشتباهی را برویم. باید کاری کنیم که با اطمینان بالاتری، به موفقیت ختم می‌شود.

نمی‌دانم چرا.

هر چه فکر می‌کنم، از این جمله‌ی بدیهی چیزی دستگیرم نمی‌شود. ولی فکر می‌کنم، منظور این دوستانم احتمالا این است که ریسک کردن و تلاش برای جهش در شرایط زندگی‌، خواه از طریق راه انداختن یک بیزینس یا استارت آپ یا اختراع یک وسیله یا هر راه دیگری، یک سن بخصوصی دارد.

احتمالا تا موقع دانشجویی می‌توان این فرصت را به خودمان بدهیم که اشتباه کنیم – شاید چون دانشجو به هر حال علاف است. یک سنگی می‌اندازد. شاید گرفت!..

اما الان خیلی دیر شده.

دیگر باید به فکر سر و سامان گرفتن باشیم (همانطور که محمدرضا شعبانعلی می‌گفت، سر و سامان گرفتن یعنی داشتن یک قرارداد بلند مدت شغلی و یک قرارداد بلند مدت عاطفی).

الان که فکر می‌کنم، با خودم می‌گویم شاید دلیل اینکه سبک استدلال برخی از این دوستانم را درک نمی‌کنم، این باشد که در یکی دو سال اخیر سعی کرده‌ام از بند “غولی به نام مردم” رها شوم و تصمیم هایم را خیلی با معیار آن موجود بی شاخ و دم نسنجم.

به بهانه عید نوروز

اگر کمی رفتار ها رو کمی بررسی کنیم، عید نوروز هم پدیده ی جالبی است برای فکر کردن.

متن زیر را امروز عصر و به بهانه عید نوروز نوشتم. اما سرم شلوغ شد و فرصت نشد منتشرش کنم.

به بهانه نوروز

الان که این متن را می‌نویسم، خیابان شلوغ است.

انگار بیشتر مردم در پی آجیل و میوه هستند.

کسانی که میوه می‌خواهند دارند بین وانت بار های میوه فروش و مغازه دارها می‌چرخند و مدام گله می‌کنند که چرا کیفیت یکی پایین است و قیمت دیگری بالا. و چرا رویای – شاید کودکانه‌ی – جنس خوب و قیمت ارزان، هنوز محقق نشده.

عده‌ای که نرسیده‌اند چند روز قبل سبزه عید بگذارند – یا دوست ندارند یا پولشان زیاد است یا به هر دلیل دیگری -، دارند از بین سبزه های خیابان، یکی که به نظرشان سبز تر و توپر تر است را انتخاب می‌کنند. شاید کسانی که ذهنیت اقتصادی تر دارند، به این فکر می‌کنند که مگر این سبزه چقدر هزینه برده است؟ و اینکه – به قول متمم – ارزش افزوده‌ی این کار چقدر بالاست..

عده‌ای در فکر این هستند که تعطیلات را کجا بروند. جایی که به اندازه‌ی کافی دور باشد تا چند روز بتوانند به بهانه‌ی آن در منزل نباشند و به قولی، از دست فامیل به مسافرت فرار کنند – بقیه فامیل هم همزمان همین فکر را می‌کنند و همین محاسبات را در ذهنشان انجام می‌دهند.

وقتی کمی خودمانی تر باشی، می‌گویند: به خاطر مخارج بالاست. آجیل و میوه گران است و تازه باید به مهمان ها عیدی هم داد!..

اما به نظرم، داستان بیشتر از اینکه به خاطر پول باشد،” داستان تلخ اولویت‌هاست” و پول انقدرها هم که می‌گویند نایاب نیست – لااقل برای این افرادی که من مد نظر دارم.

شاید منطقی تر باشد که بگویند: حوصله برخی از فامیل‌هایمان را ندارم.

اما نمی‌شود که اینطور گفت! اصلا صله ارحام خوب است و ثواب دارد و بد است اگر با کسی قطع رابطه کنیم. در ثانی، «مردم» چه می‌گویند…

عده‌ی دیگری، دارند برای اسپم امشب برنامه ریزی می‌کنند. تا برای شماره‌های بدبخت ذخیره شده در گوشی‌شان، پیامکی بفرستند و در انتهایش بنویسند: “…سال خوبی را برای شما آرزو می‌کنم. فلانی”. یا متن های تکراری را در تلگرام برای هم بفرستند – بدون ذره‌ای شخصی سازی.

خلاصه اینکه این لحظات هر کس به نوعی مشغول است…

صرف نظر از عوض شدن سال – که شاید اتفاق خاص و مهمی نباشد و فقط یک رقم در تقویم تغییر کند – آمدن بهار را دوست دارم.

امیدوارم سال آینده برای همه‌مان سال خوبی باشد 🙂

پی‌نوشت. یکی از متن هایی که درباره عید در وبلاگ دوستان خواندم و دوستش داشتم، متن فواد عزیز بود که ایده‌ی متغیر بودن طول سال‌ها را با توجه به هدف شخصی خود مطرح کرده بود (داشتن تقویم شخصی). شاید فرصت کنید و اگر تابحال نخوانید، آنرا بخوانید: اینجا.

 

چند درصد به حرف مردم اهمیت می‌دهم؟

(نوشته شده در ۲ دی ۹۵)

.

اپیزود۱: فکر می‌کنم دو سه هفته پیش، وبلاگی خواندم، که در آن چیزی شبیه این نوشته بود:

 “تا حالا ۳۰ درصد به حرف مردم اهمیت می‌دادم و از امروز تصمیم گرفتم که دیگر این ۳۰ درصد را هم ندهم و برای خودم زندگی کنم”.

بعد از خواندن متن، با خودم فکر کردم: من چطور؟ من چند درصد به حرفِ مردم اهمیت می‌دهم؟

البته این سوال در آن لحظه تمام نشد و تا امروز بارها به یاد آن افتاده‌ام و درباره جوابش فکر کرده‎‌ام.

اپیزود۲: وقتی داشتم فایل صوتی «عزت نفس» را مرور می‌کردم، دیدم محمدرضا جان در جایی به تکنیکی برای یافتن ریشه‌های ترس‌ در درون‌مان اشاره کرده. برایم جالب بود. «تکنیک ۵ پرسش»می‌گوید: یک ایده برای پیدا کردن ریشه هر مسئله یا مشکل این است که از خودتان ۵ سوال بپرسید که با چرا شروع شده باشد.

وقتی این را روی چند ترس خودم آزمایش کردم، فهمیدم انگار این ترس هایم ریشه در نظر و حرف مردم دارد.

این هم برایم جالب بود! من همیشه فکر می‌کردم به نظر مردم اصلا اهمیت نمی‌دهم. اما انگار این درصد، متاسفانه و فعلا، نه تنها برای من صفر نیست، بلکه انگار کم هم نیست.

– – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت۱: نکته‌ی تکنیک فوق، این است که سوالات باید پشت سر هم باشند و به‌عبارتی طی یک روند، به پاسخ یا ایده‌‌ی نهایی برسیم و نه طی یک پاسخ.

پی‌نوشت۲. مطالبی که محمدرضا شعبانعلی عزیز با عنوان “دستورالعمل مواجهه با غولی به نام مردم!” نوشته‌اند را حتما خوانده‌اید. این نوشته‌ها (برای من) مثل ستاره قطبی، راهنما هستند.

پی‌نوشت۳. منبع مطلبی که در اپیزود۱ نوشتم را پیدا نکردم اما حدس می‌زنم از وبلاگ یکی از متممی‌یون باشد. اگر می‌دانستید مطلب به چه کسی تعلق دارد، لطفا بهم اطلاع بدید.