آقای والی و اهداف بزرگ

(نوشته شده در ۱۰بهمن ۹۵)

.

پیش‌نوشت.  نمی‌دانم بعدا هم به سراغ آقای والی خواهم رفت یا نه، اما علی‌الحساب خواستم بگویم آقای والی یک شخصیت واقعی است (هر چند اسمش را کمی تغییر داده‌ام).

یکی از دبیرهای خوب دوران دبیرستان ما، آقای والی بود. از آنها که هم آن موقع و هم الان دوستش داشته و دارم.

همیشه دغدغه‌ی پیشرفت ما را داشت و بر خلاف بیشتر معلم‌ها که ما برایشان چندان اهمیتی نداشتیم (مثل معلم ادبیات که حین کلاس و با موبایلش ماشین و زمین خرید و فروش می‌کرد) او حین و حتی بعد کلاس فکرش مشغول ما بود.

گاهی از آینده برایمان حرف می‌زد.

گاهی از نحوه‌ی فکر کردن.

گاهی از خود خواهی.

و گاهی از حرف‌هایی که بعدا فهمیدم اسم دیگرشان «سیستمی فکر کردن» است.

هر چند همیشه حرف‌های آقای والی رویم تاثیر داشت و باعث می‌شد بهتر فکر کنم، نمی‌دانم آن وقت‌ها چقدر از حرف‌های او را واقعا می‌فهمیدم.

یکبار اول سال بود و آقای والی داشت درباره هدف گذاری و مزیت‌های داشتن هدف در زندگی صحبت می‌کرد. از اینکه داشتن هدف به ما انگیزه می‌دهد. از اینکه داشتن هدف باعث می‌شود در زندگی برنامه داشته باشیم و وقت‌مان به هدر نرود…

وقتی که حرف زدنش درباره هدف‌گذاری کم کم داشت به آخر های خودش می‌رسید، به عنوان آخرین ویژگی (و مزیت) داشتن هدف در زندگی، روی تابلو نوشت:

اگر هدفی بزرگ در زندگی داشته باشی، در صورت حرکت نکردن به سمت آن عذاب خواهی کشید…

نمی‌دانم هنوز هم آقای والی برای بچه‌ها از این حرف‌ها می‌زند یا نه.

حتی نمی‌دانم هنوز هم خود او به این جمله – آنطور که آن روزها باور داشت – باور دارد یا نه.

اما امروز فکر می‌کنم می‌دانم منظور او چه بوده.

دوستی‌های لایکی

(نوشته شده در ۲۳ دی ۹۵)

.

پیش‌نوشت۱. درباره‌ی شبکه‌های اجتماعی، زیاد شنیده و خوانده‌ایم. مخصوصا اگر از خوانندگان روزنوشته‌ها باشید، از فحش‌های فراوان محمدرضای عزیز به این شبکه‌ها آگاهید! من هم می‌خواهم در قالب یک داستان، از یکی از تجربه‌‌هایم در شبکه‌های اجتماعی بگویم که برایم اتفاق افتاده (اسم را عوض کرده‌ام اما داستان واقعی است).

پیش‌نوشت۲. این روزها به بهانه‌های مختلف و در جاهای مختلف، دوستانم از تجربه‌ی لذت بخش وبلاگ نویسی گفته بودند که باعث شد داستان زیر یادم بیاید. لذت داشتن دوستان وبلاگنویس کجا و دوستی‌های لایکی کجا. یادم باشد من هم بعدا از تجربه‌ی دلپذیر وبلاگ‌نویسی – و دوستان خوبی که در این فضا پیدا کرده‌ام – بنویسم.

۱

فکر می‌کنم حوالی سال ۹۰ بود. دانشجوی کارشناسی بودم در ترم‌های میانی.

شبکه اجتماعی محبوب آن روز‌ها، فیسبوک بود و بجای سوال «تو اینستاگرام هستی؟» این روز‌ها، آن موقع وقتی با کسی تازه آشنا می‌شدی سوال «آیدی فیسبوکت چیه؟» بسیار محتمل و قابل انتظار بود.

همانطور که احتمالا یادتان هست، در فیسبوک ما اگر می‌خواستیم کسی را «پیگیری» کنیم، باید به او درخواست «دوستی» می‌دادیم (friend request).

۲

علی، از بچه‌های دانشکده بود و با اینکه هم رشته‌ای نبودیم، به خاطر اینکه سلام علیک او را با دوستانم دیده بودم، او را از دور می‌شناختم. آشنایی من با علی، در همین حد مختصر بود؛ تا روزی که وقتی فیسبوکم را چک ‌‌می‌کردم، دیدم علی ریکوئست داده.

با خودم گفتم : حتما کامنتم را زیر پست کسی دیده و شناخته.

اکسپت کردم.

پست‌های علی هم بدک نبود. گاهی حتی می‌شد زیر پست‌هایش افاضه فضل کرد یا شوخی ریزی نوشت (طبیعتا آنقدر دوست نبودیم که شوخی بزرگی بکنم!). علی هم پست‌هایم را لایک می‌کرد و گاهی هم برایم کامنت می‌گذاشت.

در دلم فکر می‌کردم که چه ابزار جالبی است این تکنولوژی! با علی هم دوست شدم و با اینکه فقط گاهی او را می‌بینم، الان حتی با هم شوخی می‌کنیم. و چه راحت توانستم «تعداد» دوستانم را بیشتر کنم …

۳

تا چند روز بعد، علی را کما بیش و از دور می‌دیدم. ولی فرصت نمی‌شد که با هم صحبت کنیم و نهایتا همان سلام علیکی بود که به هم می‌گفتیم و هر کدام با عجله سر کلاس‌هایمان می‌رفتیم.

بعد از مدتی، وقتی با دوستانم بودم علی را دیدیم. مطابق معمول سلام علیک کردیم. اما علی با من جور دیگری حرف می‌زد. اصلا آنطوری که من انتظار داشتم نبود. بعدا متوجه شدم که احتمالا حتی اسم من را هم یادش نیست!

این بار وقتی در فیسبوک بودم پروفایل علی را چک کردم.

حق هم داشت من را نشناسد. من هم اگر حدود هزار “دوست” داشتم، احتمالا اسم آن‌ها یادم نمی‌ماند! و شاید دوستانم فقط عدد می‌شدند برایم.

راستش آن روز کاری نکردم. یعنی می‌خواستم آنفرند کنم اما از طرفی، رویم نمی‌شد او را از لیست دوستانم خارج کنم. شاید بعدا با او جایی هم کلام می‌شدیم و فکر می‌کردم اصلا خوب نیست که بداند او را آنفرند کردم.

تنها کاری که از دستم بر می‌آمد این بود که برای کسی که حتی اسم من را به خاطر ندارد ( یا اصلا نمی‌داند) ، لااقل کامنتی ننویسم!

۴

چند سال گذشت.

یکی از دوستان صمیمی من، با علی همکار شد. البته من این را اتفاقی فهمیدم – وقتی که دوستم چیزی برایم تعریف می‌کرد و نام علی را هم گفت که به دوستم گفتم او را می‌شناسم. اما چیزی از حرف‌های بالا به دوستم نگفتم. (فقط خدا می‌داند چه فحش‌هایی در دلم می‌دادم!)

این دوستم اینستا داشت و همانطور که می‌توانید حدس بزنید، این بار هم علی به من ریکوئست داد.

این بار گفتم: حتما این بار مرا شناخته. چند باری زیر پست دوستم کامنت گذاشتم و همان علت ریکوئست شده… اینستا با فیسبوک فرق می‌کنه. در اینجا هر چه هست عکس هست… تازه. تعداد فالواینگ‌های علی فقط ۳۰۰ تا هست. نه ۱۰۰۰ تا. حتما این‌بار می‌خواهد فقط آشنایانش را فالو کند …

۵

در مراسمی، که دوست من و علی در آن حضور داشتد و من هم به واسطه دوستم رفته بودم، علی پشت کانکس اطلاعات بود و توضیحاتی را به مهمانان می‌داد. نزدیک رفتم تا گپی با او بزنم. اما – زهی خیال باطل! – او همان جملات حفظ شده‌ای را که به مهمانان می‌گفت تحویلم داد!

کمی گرم تر برخورد کردم تا شاید مرا یادش بیاید ولی فایده‌ای نداشت!

وقتی که به خانه آمدم (بعد از فحش به خودم!) یکی از اولین کارهایم آنفالو کردن این دوستِ لایکی بود.

با خودم فکر می‌کنم، وقتی قرار است علی با نقی و نقی با تقی فرقی نداشته باشد (و فقط آن قلب لعنتی وسط عکس مهم باشد)، این «دوستی» به چه دردی می‌خورد!؟

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. شاید اینستاگرام هم به همین خاطر Follow  را جایگزین Friend کرده.

نه تو می‌مانی و نه اندوه

(نوشته شده در ۱۳ دی ۹۵)

.

چند وقت پیش بود که تمام جزوه‌های دانشگاهیم رو دور ریختم. بجز آن‌هایی که پشت‌شان سفید بود و به درد برگه باطله شدن می‌خوردند. الان بطور اتفاقی، پشت یکی از برگه‌هایم را دیدم. نمونه سوال درس الکترونیک صنعتی بود که دکتر طوسی آن را ارائه میدادند.

دکتر طوسی، جزو معدود اساتید لارجی بود که داشتیم. حرف‌هایش بوی زندگی می‌داد و کلی خاطره تعریف کردنی از او دارم که اگر فرصتی بود بعدا تعریف خواهم کرد.

معمولا عادت داشت قطعه شعری پایین برگه امتحانی بنویسد. این شعر را خیلی دوست داشتند. فکر می‌کنم برای ما هم همین را پای برگه نوشته بودند…

برای من، این شعر یادآور آرامشی در میانه‌ی طوفان سنگین درس‌ها در ترم‌های میانی است – وقتی که هنوز دانشگاه را خیلی جدی می‌گرفتم. و هنوز هم آرامش بخش.

امیدوارم شما هم دوست داشته باشید:

95-10-13-sohrab-sepehri-toosi

– – – – – – – – – – – – – – –

پی‌نوشت. البته بعد ها متوجه شدم که احتمالا شاعر این قطعه، سهراب نیست. الان هم که کمی در اینترنت جستجو کردم، به وبلاگ کیوان شاهبداغی (از شاعران معاصر) رسیدم که گویا این شعر از سروده‌های ایشان است. چون آگاهی کافی از سبک شعری و شعر خوانی تخصصی ندارم، هیچ موضعی نمی‌گیرم. البته، همانطور که در این وبلاگ اشاره شده، من هم با جستجو در سایت سهراب سپهری، این شعر رو پیدا نکردم.

بازاریابی با پدرسوخته بازی!

(نوشته شده در ۷ دی ۹۵)

.

وقتی داشتم عکس های روی موبایلم را مرور می‌کردم، به عکسی رسیدم که نمی‌دانستم کی و کجا ذخیره‌اش کردم. به نظرم جالب آمد و گفتم اینجا هم بگذارمش:

95-10-07-how-marketing-works

صرف نظر از اینکه تعریف علمی بازاریابی دقیقا چیه، ایده خلق یا ایجاد یک نیاز و پاسخ‌گویی به نیاز ایجاد شده به نظر جالب و عملی می‌رسه. هر چند، طبیعتا طریقه‌ی ایجاد نیاز و رسیدن به مقصود هم مهمه.

مثلا وقتی در پیاده رو و حین قدم زدن، بوی قهوه می‌شنویم و متوجه کافه‌ای در نزدیکی‌مان می‌شویم، احتمالا این تکنیک روی ما اجرا شده. مخصوصا اینکه بعضی فروشگاه‌ها، از “عطر مصنوعی قهوه” برای تحریک افراد پیاده‌ی بی‌دفاع استفاده ‌می‌کنند که با احتمال بیشتری می‌توان گفت ایده، همان ایده مطرح شده در تصویر هست!

یک خاطره‌

قبل تر ها که دانشجو بودم – نسبت به این روزها – بیشتر کتاب می‌خواندم. رشته‌ی دانشگاهی ام برق بود اما حوصله‌ام سر می‌رفت. از حرف‌های کهنه، از معادلات تکراری و از انتگرال‌های اِن گانه‌ی کسل کننده (که انگار قرار نبود به کاری بیایند). به همین دلیل کتاب‌های مرتبط با علاقه‌ام را می‌خواندم و در مقطعی، شدیدا به بازاریابی علاقه‌مند شده بودم.

یکبار که به تهران آمده بودم، به کتابفروشی ای در انقلاب رفتم و به بخش کتاب‌های بازاریابی. فروشنده که دید من خیلی وقت است بین کتاب‌ها می‌چرخم و از هر کدام کمی می‎‌خوانم و به نظر علاقه‌مند می‌رسم – و هم با توجه به اینکه سرش خلوت بود و من تنها مشتری او بودم – آمد کنارم ایستاد و شروع به صحبت کردیم. درباره درس و دانشگاه و کتاب و بازاریابی.

گفت که او هم به بازاریابی علاقه دارد و اتفاقا، در دانشگاه تهران بازاریابی می‌خوانَد.

خیلی با هم حرف زدیم و کتاب‌های خوبی هم به من معرفی کرد که خیلی دوست داشتمشان.

هر چند بسیاری از صحبت‌های آن روز را یادم رفته، اما یادم هست جایی گفت: “ببین. اوایل که بازاریابی می‌خوانی، چیزی که می‌بینی و می‌فهمی، علم و دانش است و ترفند و نکته. هر چند این ترفندها هم تا جایی موثراند، اما از جایی به بعد، می‌فهمی که راه‌ افزایش درآمد، این است که پدرسوخته باشی! و هر چقدر پدر سوخته‌تر، درآمدت هم به همان نسبت بیشتر!”

نمی‌دانم چرا با مرور این کاریکاتور، یاد آن روز افتادم.

البته اصلا نمی‌خواهم نتیجه بگیرم که بازاریابی یعنی پدرسوخته بودن. اما به نظر می‌رسد لاقل یکی از ترفند‌های آن، از این طریق به نتیجه می‌رسد! لاقل ترفند بکار رفته در تصویر بالا 😉

خودتو جدی بگیر

(نوشته شده در ۲۲ آذر ۹۵)

.

یکی از نکاتی که در خودم و دوستانم کمابیش دیده‌ام، این بوده که گاهی سقف خواسته‌هایمان را به این دلیل پایین می‌گیریم که فکر می‌کنیم ما در حدی نیستیم که به آن‌ها برسیم.

فکر می‌کنم پارسال بود که صاحب یکی از فروشگاه‌های نزدیک مغازه‌ی ما، آقای راضی، قصد داشت تغییر شغل بدهد و یک فروشگاه عرضه مواد غذایی (شاید چیزی که به آن مینی هایپر می‌گویند) افتتاح کند.

اتفاقا، فروشگاه آقای راضی در مسیر من و یکی از دوستانم هم قرار داشت و در بسیاری از مواقع، هر بار که با دوستم از جلوی مغازه آقای راضی رد می‌شدیم، با بررسی تعمیرات و تغییرات انجام شده نظرتمان را راجع به اینکه آقای راضی باید این کار را بکند و صندوق باید آنجا باشد و رنگ دیوار فلان باشد و … با هم به بحث می‌گذاشتیم. (حتی یکبار هم به نتیجه رسیدیم که احتمالا انقدر که ما از تغییر شغل آقای راضی ذوق زده شده‌ایم، خود او نشده!)

در یکی از همین تبادل نظرها بود و من حسابی گرم شده بودم و نظر پشت نظر ارائه می‌فرمودم که بین حرفهایم، دوستم گفت:

ببین. همه این‌هایی که تو می‌گویی را می‌شود کرد. اما اینها خودشان را آنقدر ها جدی نمی‌گیرند…

حق با او بود. فروشگاه دو سه هفته بعد افتتاح شد و آقای راضی، صاحب یک فروشگاه نسبتا بزرگ شد.

نمیدانم ظرفیت بالقوه یک کار را چطور اندازه می‌گیرند.

شاید هم با برآورد اینکه یک کسب و کار چقدر درآمد دارد و چقدر درآمد می‌تواند داشته باشد، بتوان راجع‌به موفق بودن یا نبودن کسب‌وکار نظر داد.

شاید هم تمام این کارها بیهوده باشد و نیازی به برآورد دقیق ظرفیت‌های دیگران وجود نداشته باشد (به هر حال، آقای راضی از فروشگاه جدیدش کاملا راضی است و همین برای او کافی است). اما درباره ظرفیت‌های خودمان چطور؟

شاید چالش اصلی اینجا باشد. درباره خودمان. اینکه کجاها بوده که می‌توانستیم بالاتر از آن چیزی که هستیم برویم، اما خودمان را آنقدر جدی نگرفتیم؟

پی‌نوشت. این نحوه نام‌گذاری روی افراد رو اولین بار از محمدرضا شعبانعلی عزیز دیده‌ام و دوست داشتم. اینکه به افراد، متناسب با خصوصیت بارز یا شغل آنها، نامی اختصاص بدیم. مثل آقای کتابچی (کتابدار) یا آقای پنهانچی (بسیار پنهان کار) یا آقای توزیعی (مدیر توزیع کارخانه). احتمالا در آینده هم از این شیوه استفاده خواهم کرد. فقط خواستم به این بهانه از معلم خوبم یادی بکنم.

برف

برف

(نوشته شده در ۱۷ آذر ۹۵)

.

احتمالا همه ما برف را دوست داریم.

تا بحال کسی را ندیده ام که برف را دوست نداشته باشد. بجز یک نفر.

اولین برف سال 95 تهران

بگذارید کمی از عقب تر شروع کنم.

سال اول دانشگاه بود و من هم که سرم حسابی داغ بود که سریع پیشرفت کنم و به یک دانشمند (یا لاقل یک فرد موفق) تبدیل شوم. بچه بودم دیگر (البته هنوز هم هستم!)…

یادم هست استاد زبان ما در درس زبان عمومی، آقای طاهرخانی عزیز (که بسیار دوست داشتنی هستند)، سر کلاس به ما توصیه کردند که برای یادگیری زبان انگلیسی به کلاس‌های آزاد موسسات آموزشی برویم.

بماند که من بعد از آن توصیه، با چه دقت و وسواسی، تعداد بسیار زیادی از کلاس‌ها و موسسات مختلف را بررسی کردم و در نهایت، در کلاسی ثبت نام کردم.

سر یکی از کلاس‌های زبان موسسه، استادی داشتیم بسیار پر انرژی، فعال و بشاش. (شاید هم کمی بیشتر از حد معمول فعال و پر انرژی!) عصرها، با ساک ورزشی از باشگاه بدنسازی به موسسه می‌آمد و به ما زبان یاد می‌داد. فکر می‌کنم از دانشگاه آزاد مدرک گرفته بود و خب مثل بسیاری دیگر، دانشگاه چندان به کارش نیامده بود. الحق والانصاف که بدن ورزیده‌ای هم داشت و بدون دلیل نبود که بچه‌ها پشت سرش می‌گفتند در مسابقات بدنسازی مقام آورده.

یک روز که هوا تازه کمی سرد شده بود، با ما به انگلیسی سر کلاس صحبت می‌کرد و ما هم دست و پا شکسته و با انبوهی از اشتباهات تلفظی و گرامری نظرمان را می‌گفتیم.

صحبت درباره آب و هوا بود و از ما می‌پرسید چه فصلی را دوست داریم. ما هم هر کدام فصلی را گفتیم – اصلا یادم نیست من چه جوابی دادم. چون دوست داشتن چیزی در کلاس زبان، تابع این بود که آیا کلمات مشابه آن چیز را بلد هستم یا نه! هیچ کس دوست ندارد وسط حرف زدن گیر کند و نتواند جمله اش را تمام کند!-

حالا نوبت به خود او رسید.

کمی درباره فصل‌ها صحبت کرد، تا نوبت به زمستان رسید. (الان که به اینجا رسیدم، چهره‌ی او را به وضوح در ذهنم می‌بینم)

گفت:

Some of you told that you love winter. You love snow and snowman …

But do you know what the poor people feels about winter? They “hate” winter…

جملات را دقیق یادم نیست. اما غلظت “هیت” را در تلفظ او دقیقا یادم هست. جایی که تقریبا می‌شد اشک رو در چشمان او ببینی.

او می‌گفت بچه‌هایی که خانواده‌هایشان وضع مالی خوبی ندارند، از زمستان «متنفرند». چون از زمستان فقط سرما یادشان می‌ماند، نه زیبایی برف و نه لذت برف بازی. فقط سرمای آزار دهنده زمستان است که باعث می‌شود هر بار در اواسط پاییز به فکر این باشند که خدا کند زمستان امسال کمی گرم تر از پارسال باشد (نمی‌دانم چرا همان لحظه، و تا همین الان، حس می‌کنم او خودش از آن بچه‌ها بوده)…

راستش را بخواهید، از آن به بعد، و با بارش هر برف و با هر بار فرا رسیدن فصل سرما، با دید بدی به زمستان نگاه می‌کنم و دیگر هیچوقت با بارش برف، مثل قبل از شنیدن آن حرف‌ها، خوشحال نشده‌ام.

شاید راست می‌گویند که فهمیدن درد دارد.

شاید هم من هنوز نتوانستم آن اتفاق را در ذهن خودم هضم کنم.

پی‌نوشت. عکس مربوط به اولین برف امسال در پارک ملت است (عکاس: خودم).

همین که میگی، همین رو انجام بده!

همین که میگی، همین رو انجام بده!

(نوشته شده در ۱۰ آذر ۹۵)

.

پیش‌نوشت (ایجاد موضوع جدید در وبلاگ). شاید شما هم شنیده باشید که برخی می‌گویند از هر انسانی، چیزی می‌آموزند. فکر می‌کنم اگر کمی حواسمان را جمع کنیم، علاوه بر انسان‌ها، از اتفاقات -به ظاهر- ساده، خاطرات دوستان، کتاب‌ها، کسب‌وکارها، و خلاصه از خیلی چیزها در زندگی می‌شود آموخت. از همین رو، تصمیم گرفتم هر از گاهی درباره چیزهایی که در زندگی فهمیده یا آموخته‌ام، مطلب بنویسم و آن‌ها را طبقه‌بندی موضوعی “آموخته‌ها” منتشر کنم.

اصل‌مطلب. یکی از دوستان خوب من، در شرکتی تبلیغاتی مشغول به کار است. حدود ۴ یا ۵ سال می‌شود که او را می‌شناسم و با اینکه خیلی همدیگر را نمی‌بینیم (بدلیل دور بودن)، رابطه خیلی خوبی با هم داریم.

یکبار که تازه با او آشنا شده بودم و با هم بودیم، جایی در میانه‌ی حرف به او گفتم: می‌خواهم برای فروشگاه، تابلوی سردرب با این ابعاد و با توجه به اینکه می‌خواهم بصرفه تمام شود، با فلان زیر ساخت و جنس  و … نصب کنم. نظرت چیست؟ گفت : همین که میگی، همین را انجام بده. این را گفت و موضوع صحبت عوض شد و درباره موضوع دیگری حرف زدیم. اما بعدا که با خودم فکر کردم، دیدم انتظار داشتم یا کمی راهنمایی‌ام کند، که فلان جنس چرا نمی‌زنی یا اینطور هم بکنی بد نیست یا … یا لاقل کمی تعریف کند! که چه فکر خوبی و فقط تو بلدی از این فکرها بکنی و … .

با خودم گفتم حتما حوصله نداشت درباره کار من فکر کند.

بعد از مدتی، می‌خواستیم برای یک شرایط ویژه به مشتریان فروشگاه اطلاع‌رسانی کنیم. به او گفتم که می‌خواهم تراکت پخش کنم در فلان تیراژ و محدوده و … و نظرش را جویا شدم. این بار هم وقتی توضیحات مرا کامل گوش داد، گفت : همین که میگی، همین را انجام بده.

دفعه بعد که درباره موضوعی نظرش را می‌پرسیدم، با هم صمیمی‌تر شده بودیم. اما باز هم پاسخ، همان قبلی بود: “همین که میگی، همین را انجام بده”. بلافاصله گفتم: یعنی هیچ نظر و پیشنهاد خاصی نداری؟ گفت تا جایی که تو را می‌شناسم، مطالعات حداقلی‌ در این زمینه داری. محیط را هم نسبتا می‌شناسی. چیزی هم که به من می‌گویی دقیق است و فکر می‌کنم برنامه‌ای برای اجرایش در ذهن داری. این است که؛ نه. نظر خاصی ندارم جز اینکه آنرا انجام بده و نتیجه را ببین و اگر هم خوب نبود، تغییرش بده تا به نتیجه دلخواه برسی.

بعدتر ها هم درباره موارد مختلفی با هم حرف زدیم (و میزنیم). اما دیگر از او سوال‌هایی اینچنینی نپرسیدم. در واقع، فکر می‌کنم یاد گرفته بودم کجا ها باید به خودم بگویم : “همین که میگی، همین را انجام بده!” و وارد فاز اقدام شوم!